[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
قدرت‌گرايى و بحران چپ
* بازبينى انتقادى بحران چپ كه در پى فروپاشى شوروى پاسخ خود را اساسا در چارچوب نقد استالينيسم و از منظرى دموكراتيك تبيين كرده بود، اكنون از زاويه بازشناسى ماهيت مدرنيته بنيان استوارترى خواهد يافت.
 
مرتضى ملك‌محمدى
شنبه ٢٠ مهر ١٣٨١ 
 
اخيرا دوست عزيزم جلال شالگونى مقاله اى در سايت ايران امروز منتشر كرده حاوى انتقادى به چپ با اين مضمون كه غلبه گرايش قدرت طلبانه مانع از آن شده كه چپ نقشى درخور در رابطه با روند مدرنيته در ايران ايفا كند. در واقع جلال در جستجوى ريشه هاى بحران فكرى و سياسى چپ از منظر جدال ميان سنت و مدرنيته به مساله  روى كرده است كه اين البته نقطه عزيمت روشنگر و راه گشايى مى تواند باشد. مفهوم مدرنيته و چالش آن با سنت در جامعه ما از جمله گفتارهايى است كه در سالهاى اخير به يكى از محورى ترين گفتمان هاى معنابخش تبديل شده است كه  تمامى  قلمروهاى سياسى ، اجتماعى، اقتصادى  و فرهنگى جامعه ما را در يك منحنى بلند تحول تاريخى به كانون نقد ذوب كننده خود كشيده است. اگرچه كاربرد كلى و غير تاريخى اين مفهوم مانند هر مفهوم كليدى ديگر ابهام‌زا و گمراه كننده مى تواند باشد اما در ارتباط با واقعيت هاى مشخصى كه به دنبال ايجاد جمهورى اسلامى در كشور ما عينيت يافت، مفهوم مدرنيته بار معنايى مشخصى بخود گرفت و به نقد شكلهاى مشخصى از سياست، اقتصاد و فرهنگ اشاره دارد. اما شايد بتوان گفت كه مهمترين اشاره  گفتمان مدرنيته دعوتى است كه  به بازشناسى  معناى خود مدرنيته در تمدن غرب مىكند، كه به علت غلبه گفتمانهاى ضد امبرياليستى و ضد استعمارى، بمدت نيم قرن از فضاى فكرى و سياسى جامعه ايران رخت بر بسته بود. دوم آنكه به علت تقابل مدرنيته با سنت، ارزش و اهميت فرهنگ در تحولات اجتماعى جايگاه شايسته ترى پيدا كرده  و در همين ارتباط كانون توجه به ريشه ها و علل عقب ماندگى كشور ما از خارج به درون كشور انتقال يافته است. با توجه به اين جنبه ها و با توجه به موقعيت و مواضع ويژه انديشه  چپ در اين زمينه ها ريشه يابى بحران جنبش چپ ايران از اين منظر احتمالا به نتايج روشّن تر و قانع كننده ترى راه خواهد برد. بطور مشخص بازبينى انتقادى  بحران چپ كه در پى فروباشى شوروى پاسخ خود را اساسا در چارچوب  نقد استالينيسم و از منظرى دموكراتيك تبيين كرده بود ، اكنون از زاويه بازشناسى ماهيت مدرنيته بنيان استوارترى خواهد يافت.
جلال شالگونى با يك چنين نگرشى آغاز كرده است اما در همان گام نخست چيزى را مورد حمله قرار داده است كه بيرون از چارچوب جدال مدرنيته و سنت جاى مىگيرد. او مىنويسد: "اگر ما بخواهيم به ريشه ها برويم و ناتوانى چپ را در برخورد سازنده و موثر با روند مدرنيته پى بگيريم و همسازى آن را با سنت و ارتجاع توضيح دهيم و روشن كنيم كه به چه علت چپ لااقل از دهد چهل به اين سو ناتوان از بكارگرفتن همه ظرفيت هاى فرهنگى خود شده است، بايد سلطه گرايش قدرت گرايى را مورد نقد قرار دهيم". ما اگر اين تعارض را در قالب ديگرى مثلا در  تضاد ميان پوپوليسم و اراده گرايى يا ميان مشى نظامى و فعاليت فرهنگى مورد بررسى قرار بدهيم شايد به نتايج جالبى دست بيابيم اما در چهارچوبى كه جلال برگزيده است مساله قابل توضيح نيست. افزون براين من فكر ميكنم معضل چپ را بايد در همان تضادهاى خود مدرنيته رد يابى كرد و نه درچالش ميان سنت و مدرنيته. اگر چه اين حقيقت را هم درنظر داريم كه يكى از ريشه هاى همسازى و همسويى با سنت در همين تضادهاى مدرنيته نهفته است.
نخست بايد  به ياد داشت كه  قدرت گرايى خود مفهومى در برابر مدرنيته نيست  و بلكه برعكس يكى از پديدارهاى آن است. اصولا دولت مدرن ، بوروكراسى نوين ، تمركز قواى اقتصادى و سياسى و فرهنگى (اقتدار هژمونيك) همراه با مدرنيته پا به هستى نهاد و فرايند رشد آن همان رشد خود مدرنيته است. قرن بيستم شاهد شكل گيرى سه نوع دولت بزرگ مداخله‌گر بود كه همه‌شان مدرن بودند. دولت رفاه اجتماعى ، دولت ديكتاتورى پرولتاريا يا بروكراسى شوروى و فاشيسم.
نكته درخور توجه و متصل به بحث ما اينكه اين هر سه دولت حاصل و برآيند سه جنبش بزرگ توده اى و فرهنگى  بودند. جنبش سوسيال دموكراتيك ، جنبش فاشيستى و جنبش كمونيستى. سوا از اين ها جنبش هاى توده اى و فرهنگى بزرگ ديگرى هم بوده و هستند كه به همان اندازه كه فرهنگى و توده‌اى هستند و بر يك چنين ارزشهايى تاكيد دارند قدرت گرا هم هستند، نظير جنبش اسلامى. بنابر اين تقابل ذاتى ميان اصل قدرت گرايى و امتناع از كار توده اي يا فرهنگى هم در ميان نمىتواند باشد.
حتما توجه داريم كه قدرت گرايى نه فقط در معناى دفاع از دولت مداخله گر و سازماندهنده اقتصاد  بلكه به مفهومى هم كه در استراتژى هاى معطوف به تسخير قدرت بكار گرفته شده اند به انديشه مدرن و انقلابات قرن 19 و 20 تعلق دارند. علاوه بر اين براى اينكه ما بحث را از لحاظ نظرى هم از متن تاريخى و سرچشمه اش جدا نكرده باشيم بايد ياد آورى كنيم كه فرايند مدرنيته از همان نخستين مراحله شكل گيرى و تكوينش با دو جريان فكرى دولت گرايى و ضد دولت‌گرايى مشخص مىشد كه اصطلاحا گرايش فرانسوى و گرايش انگليسى هم ناميده مى شدند. فردريش هايك از قول فرانسيس ليبر فيلسوف آلمانى امريكايى اين نكته را اينطور شرح مىدهد: "طرفداران آزادى به سبك فرانسوى سراغ آن را در حكومت ميگيرند، اما بر وفق نظر هواخواهان آزادى به سبك انگليسى ، اين جستجو بيهوده است. از لوازم ضرورى نظريه طرفداران آزادى به سبك فرانسوى يكى اين است كه فرانسويان اوج تمدن سياسى را سازمان يافتگى مىدانند. يعنى اوج مداخله دولت. ملاك اينكه اين مداخله به معناى آزادى است يا استبداد صرفا اين است كه چه كسى مداخله مى كند و مداخله به سود كدام طبقه صورت مى پذيرد. اما به موجب نظر طرفداران آزادى به سبك انگليسى، اين مداخله هميشه به معناى حكومت مطلقه است يا حكومت اشراف ، و ديكتاتورى كنونى كارگرى چيزى جز اشرافيت سازش ناپذير كارگران نيست".
اما درارتباط با قدرت گرايى و كارفرهنگى  كه در نوشته جلال به شكل غليظ ترى در تقابل قرار داده شده بايد با دقت بيشترى تاريخ جنبش سوسياليستى و همچنين چپ ايران را ورق زد.
فكر نمىكنم  اين حقيقت نياز به اثبات كردن داشته باشد كه در تاريخ تفكر سياسى مدرن پس از ليبراليسم اين ماركسيسم بود كه وسيعترين و منسجم ترين دستگاه فكرى را در انداخت و پيوند تازه  و مدرنى را ميان عميق ترين كار توده اى و فرهنگى و جنبش هاى اجتماعى از يك سو و استراتژى صعود به قدرت طراحى كرد.
روشن‌ترين نمودار و جلوه اين حلقه پيوند دهنده در تئورى سازمان و حزب مدرن است كه تماما به انديشه ماركسيستى تعلق دارد. انديشه حزب مدرن اساسا ناظر بر ايجاد يك تعادل ديالكتيكى ميان دو قطب كار توده‌اى فرهنگى و قطب قدرت سياسى است. با اين حال در مسير تجربه تاريخ جنبش سوسياليستى آشكار شد كه همين حلقه واسط  كه قرار بود تضاد ميان بوركراتيسم از يك سو و آنارشيسم از سوى ديگر را حل كند خود به علل مختلف به سوى بروكراتيسم تمايل دارد. به همين علت در جنبش ماركسيستى همواره يك گرايش ضد قدرت وجود داشته است كه از سوسياليسم تصورى مانند جنبش اوليه مسيحيت در سرداشته است. نحله ماركسيسم اروپايى و عمدتا در چهره هاي برجسته اى چون لوكاچ ، كرش ، گرامشى و التوسر و مكتب فرانكفورت و بلاخره در همان جنبش شصت و هشت كه جلال هم به آن اشاره كرده  به يك چنين گرايشى تعلق دارند. صفت مشخصه اين جنبش و متفكران آن نفى كامل بروكراسى به مثابه عريان ترين جلوه سلطه است. به همين علت اين شاخه جنبش سوسياليستى كوشيد درك جديدى از كار حزبى و سازمانى ارائه دهد.  
با اين اشاره به سراغ جنبش چپ ايران مىرويم. آيا جنبش چپ ايران از اين گرايشات و انديشه هاى جنبش جهانى ماركسيستى جدا بوده، آيا گرايش قدرت طلبانه يا گرايش به كارهاى فرهنگى يا گرايش همسازى ميان اين دو در جنبش چپ ايران وجود نداشته است. بنظر مىرسد ما بايد از اين ديدگاه بار ديگر به سابقه و سنت چپ ايران برگرديم و ببينيم داستان از چه قرار بوده است.
اگر درست برداشت كرده باشم  جلال در اين نوشته اش آگاهانه جنبش چپ ايران را از همان دهه چهل به اين طرف به جنبش چريكى به عنوان جريان مسلط محدود كرده  و عنصر اصلى آن را هم قدرت گرايى مى داند. با اين حال جلال هم بخوبى به اين واقعيت اگاه است كه در دهه چهل و پنجاه چهار جريان مهم در چپ حضور داشت. جريان توده‌اى، جريان مائوئيست، بخش بزرگى از نيروى سوم كه بيشترشان تمايلات سوسيال دموكراتيك داشتند و  سرانجام جنبش چريكى. اين گروه بندىها به يكسان و با يك مضمون قدرت گرا، سنت گرا يا تجدد طلب نبودند. اهميت و جايگاه كار فرهنگى و سياسى نيز براى هركدام متفاوت بود. تعاريف‌شان از ماهيت وظيفه چپ هم با هم فرق بسيار داشت. مثلا درحاليكه روشنفكران نيروى سوم مثل هزارخانى، مصطفى رحيمى، انور خامه اى ، فريدون توللى و خود خليل ملكى بيشترين بها را به كار فرهنگى مى دادند و كمترين تمايلى  به تصرف قدرت  نداشتند بيش از جريان هاى ديگر به اسلام به عنوان غنى ترين فرهنگ بومى ارزش مىنهادند و با آن سازش داشتند. از طرف ديگر روشنفكران طيف توده اى به سبك كار كلاسيك جنبش سوسياليستى وفادار بودند درعين حال موضع متناقص و دوگانه اى نسبت به اسلام داشتند. يعنى از يك سو مبلغ نظرگاه‌هاى ماترياليستى و مشوق داغ كردن جدال عليه ايده اليسم بودند اما از سوى ديگر به اسلام به عنوان يك نهاد سياسى نظر داشتند و براى جلب حمايت مسلمين به دنبال عناصر و نشانه هاى سوسياليستى در آموزه هاى اسلام مي گشتند. روشنفكران طرفدار مشى چريكى كار توده اى كلاسيك ماركسيستى را ترك كردند و در حوزه كار فرهنگى درست به فراخور نيازهاى مبارزه مسلحانه به عرصه هاى شعر و ادب شورانگيز و حماسى روى آوردند. صمد بهرنگى، خسرو گلسرخى، اسماعيل خويى، بهروز دهقانى، سعيد سلطانپور از فعالين  و وابستگان به اين جنبش جديد بودند. هسته مركزى و سازمان يافته جنبش هم اصولا به عمل مسلحانه خود نگاهى فرهنگى داشت. آنها براين گمان بودند كه با ترور انقلابى به جدال با فرهنگ ياس و تسليم مى روند و بدين وسيله روحيه مقاومت و اعتراض را در توده ها بيدار مى كنند. اين جنبش بواقع توانست روحيه و فرهنگ رومانتيسم انقلابى ، قهرمان پرستى و از خود گذشتگى را در بخش مهمى از جامعه روشنفكرى و جوانان شهرى رواج دهد. اين جنبش در عرصه فلسفى و تئوريك با مذهب و سنت كارى نداشت ولى درعرصه سياسى با اسلام انقلابى همدوش و هماوا شد. همسازى اين جنبش با مذهب "حسينى و مجاهدينى" اصولا برسه پايه و زمينه مشترك استوار بود: رومانتيسم انقلابى، راديكاليسم ضد امپرياليستى و خلق گرايى. ساده انديشى در مسايل اجتماعى و اهميت به عمل  برانگيزاننده مرزهاى اين چپ را  با ماركسيسم رسمى يا كلاسيك جدا مى كرد. فراموش نكنيم كه عناصر و ارزشهاى مشتركى جنبش چريكى  را به چگووارايسم و از آنجا به چپ نوين اروبايى و همان جنبش شصت و هشت وصل مى كرد و به همين اعتبار خصلت قدرت گرايى درون اين جنبش از همان جنس قدرت طلبى ماركسيسم روسى نبود. پوپوليسم ، تقديس خودانگيختگى و سو ظن به حزب و حزب گرايى خصوصياتى است كه اين نوع جنبش ها را از روش هاى بروكراتيك ماركسيسم رسمى احزاب كمونيست جدا مى كرد.
حال اگر ما همه اين شاخه ها و طيفهاى چپ را در نظر بگيريم و به جنبه هاى مختلف فعاليت آنها توجه بكنيم ديگر نمى توانيم بگوييم كه چپ با همه توان و ظرفيت هاى خود در جامعه تظاهر نكرد. و مثلا آنطور كه جلال برداشت كرده است  چپ با تعريفى محدود و يكجانبه  و تقليل يافته به سطح صرفا سياسى در صحنه جامعه ايران پديدار شده است. ما اگر به  مبارزات ايدئولو‌‌‌‌ژيك و فرهنگى آن دوران نيز توجه كنيم  به نتايج ديگرى مى رسيم. نمى توان انكار كرد كه در آن دوران از لحاظ تئوريك انديشه ماركسيستى هم بر جريان سلطنت و انديشه هاى شبه ناسيوناليستى و شبه مدرنيستى آن و هم بر جريان اسلاميستى از هر نوعش برترى داشت. به عبارت دقيق تر در حوزه روشنفكرى ايده هاى چپ كاملا چيره بود و تمامى جريانات ملى گرا و مذهبى به نحوى از انحا تحت تاثير عقايد فلسفى، اجتماعى يا اقتصادى  سوسياليسم بودند.   
حال ما ماهيت اين مبارزات ايديولوژيك و خصلت تاريخى آن را ميان اين سه جريان عمده فكرى و سياسى چگونه تعيين مى كنيم؟ آيا اين‌ها غير از جدال ميان سنت و مدرنيسم بوده است؟ و چپ در كدام جبهه قرار داشته است؟ من فكر مىكنم چپ و سلطنت بطور روشن بر مدار مدرنيته قرار داشتند و ادعاى چپ آن بود كه خود نماينده پيشرفته ترين عناصر ترقى و تمدن است. بديهى است كه  امروز ما از ارتفاع ديگرى به معيارها و ملاكهاى ترقى خواهى نگاه مىكنيم و چه بسا آنها را اصلا مدرن ندانيم. اما  ملاكهاى مدرن و مترقى بودن عبارت بود از: پايه ريزى صنايع سنگين، افزايش توليدات صنعتى ، دولت مقتدر ، فرهنگ همگون و يكپارچه  و  اجتماع يكدست و ديسيپلينه. آن زمان تاكيد و تكيه روى آزادى هاى سياسى، حقوق شهروندى، ابتكارات فردى ، خود مختارى ، دگرانديشى ، حقوق اقليت و تنوع فرهنگى نبود. و حتا بايد گفت كه به همه اين ارزشها و معيارها كه جنبه هاى ديگر مدرنيته را بيان مى كنند بدبينى و سوئظن مى رفت. به نظر من تضاد درون مدرنيته و موقعيت تراژيك چپ هم درست درهمين جاست. جنبش چپ ايران سلطنت طلب و مذهبى نبود اما به نوع و الگويى از مدرنيته باور داشت  كه به ان اجازه نمى داد مرزهاى هويت خود را با جريانات ياد شده به ژرفا ببرد و حقيقتا نماينده مدرن ترين عناصر جامعه جديد باشد. جلال بدرستى مى گويد كه چپ در ايران با تمام ظرفيت هاى خود ظاهر نشد اما فراموش مى كند كه به اين ظرفيت ها اشاره كند. او مىپندارد كه قدرت گرايى مانع فعليت يافتن اين ظرفيت ها شده، حال آنكه در وا قع ظرفيتى در كار نبوده است كه پديدار شود. چپ اگر قدرت گرا هم نمى بود و مصممانه قصد كار عميق و وسيع فرهنگى در سر داشت ، چه دستمايه هايى در بساط  داشت كه در آن راه  بخدمت بگيرد. و مگر آن جريانهايى كه به همين شيوه هاى كار باور داشتند به تبليع و ترويج كدام جنبه هاى مدرنيته در جامعه ايران پرداختند.
اين وضعيت همان طور كه جلال  هم اشاره كرده است تا چند سال بعد از انقلاب اسلامى هم دوام آورد تا آنكه تمام لاى و لجن جمهورى اسلامى و اتوپياى جامعه توحيدى و سوسياليسم اسلامى و غيره رو آمد، و در سطح جهانى هم كليت نظام مقتدرانه سوسياليسم شوروى ازهم فرو پاشيد. اين فروپاشى به كنار رفتن پرده اى مى مانست كه با فرو افتادن آن حقايق ژرفترى هويدا مي شد. اين حقيقت كه سرمايه دارى جهانى از سالها پيش وارد دوران تازه اى از تكامل و اعتلاى خود شده است كه آن فروپاشى بخشا يكى از نتايجش بوده است. تحت تاثير اين تحولات است كه چرخش تازه‌اى در فضاى فكرى و سياسى كشور ما آغاز مى گردد و هر سه جريان عمده مذكور را تكان مى دهد. حد و حدود اين تكان در مورد هر كدام از آنها طبعا فرق داشته است و اين تجربه اى است هنوز ناتمام. اما جهت عمده و مضمون اصلى يكى بوده است رويكرد به سوى ديگر ارزش هاى فراموش شده مدرنيته.
من فكر ميكنم اگر قرار باشد كه چپ اين تجربه را كه در فاز اول با انتقاد به نگرشهاى استالينيستى آغاز شد ادامه دهد و كامل كند منطقا بايد كليت انديشه و عمل مدرنيته و گرايشات و تضادهاى آن را مورد كنكاش قرار دهد. فراموش نبايد كرد كه تداوم نقد انديشه هاى ماركسيستى كه خود يكى از شاخه هاى مهم فرايند مدرنيته است بر همين بستر ممكن و نتيجه بخش خواهد بود.

مرتضى ملك محمدى
10 اكتبر 2002
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de