| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
حقوق سياسی در جامعه
ايران و بحران هويت
در بخشی از
چپ
مُحسن
كُردی
Mohsenkordi@hotmail.com سهشنبه ٣ دی
١٣٨١
هر بار كه مطالب "رفقا" را كه در پاسخ مقاله من نوشته بودند مطالعه ميكردم نميتوانستم "دادگاه" را جلوي چشمانم مجسم نكنم. (بكار گيري لفظ "رفقا " بر يكي از محترم ترين دوستانم از طيف چپ گران آمده بود كه گفت تو از راه طعنه و زخم زبان اين لفظ را بكار ميگيري. اعتراف ميكنم كه حرفش صحيح بود. اما "خداوكيلي" در مقابل الفاظي كه "رفقا " بكار ميگيرند و حيثيتي براي ما باقي نميگذارند زخم زباني بس كم رنگ است _ الان هم ميگويند حيثيتي نداشتيد كه باقي بماند! _ . من محض گل روي اين رفيق عزيزم و ساير رفيقاني كه در طيف چپ دارم ديگر اين لفظ را به معناي طعنه آميزش بكار نميگيرم). باري، تصور دادگاهي با حضور قضات و وكلاي بين المللي را ميكردم كه جهت رسيدگي به شكايت ما مشروطه خواهان تشكيل شده بود. در عالم خيال تصور ميكردم كه آقاي صفورا و ساير سروان و دوستان در مقام هيات رئيسه نظارت بر رفراندوم يا انتخابات مجلس مؤسسان هستند و از چاپ برگه هاي راي كه آلترناتيو نظام پادشاهي را در كنار آلترناتيوهاي ديگر مطرح ميكند جلوگيري ميكنند يا راي مردم به نمايندگاني كه در تبليغات گفته اند كه اگر به مجلس مؤسسان بروند شكل پادشاهي را انتخاب ميكنند را پاره ميكنند و يا به صندوق نمي اندازند. ما از هيات نظارت به يك دادگاه بين المللي شكايت كرده ايم و سروران دارند مقاله شان را بصورت كيفر خواست و نه دفاعيه با صداي بلند و دهان هاي كف كرده براي توجيه چرايي كار شان براي رئيس دادگاه قرائت ميكنند و رئيس دادگاه "با چشمان زاغش" دستي بر زير چانه صبورانه گوش ميكند. فكر ميكنيد رئيس دادگاه پس از شنيدن تمامي مقاله ايشان چه راي خواهد داد؟ در ايده آل ترين شرايط به حضرات خواهد گفت كه: « من شما را ميفهمم و در دلم هم با شما هم نظرم اما مطابق عرف و قوانين بين الملل اين حق دمكراتيك و قانوني آنهاست كه رژيم دمكراتيك مورد نظرشان را به معرض قضاوت و انتخاب مردم بگذارند. مداركي كه شما با خود در مورد گذشته آورده ايد به اشخاص ارتباط دارد نه به افكار ، نه به ايدئولوژي ، نه به شكل رژيم كه اگر جمهوري هم بود و اين اعمال در آن رخ ميداد باز حق مطرح شدن داشت و نه ارتباطي به اين پرونده دارد. اين حزب مشروطه و اين ايدئولوژي و پادشاه مورد نظرشان را نميتوان با اين مدارك محكوم و از فعاليت سياسي محروم كرد. اگر فاشيسم و نازيسم و قوانين عقب مانده حقوق اسلامي را در برنامه شان داشتند ميشد جلوي شان را گرفت اما نميشود بصرف اينكه شكل نظام پادشاهي را براي پيشبرد برنامه هاي ليبرال شان ارائه ميكنند حق حيات سياسي را از آنها گرفت. اينكه آنها آقاي رضا پهلوي را پادشاه خطاب ميكنند تخطي از هيچ قانون بين المللي نيست و من نميتوانم آنها را به خاطر اين عمل محكوم به حتا جريمه نقدي كنم ! اگر اين شخص بدون رضايت خاطر مردم ايران عملا بر تخت پادشاهي نشست بياييد تا پرونده را از نو پيگيري كنيم. اما متهم اصلي پرونده آنگونه كه شما مطرح ميكنيد، در مسجد الرفاعي سكونت دارد و دسترسي به او مقدور نيست، و آن ديگري هم كه پدر او بوده سابقا ساكن شهر ري تهران بوده كه در ضمن "حفاري هاي باستان شناسي" آقاي خلخالي مشخص شده است كه مفقودالاثر ميباشد. به شما تكليف ميكنم كه حق مشروطه خواهان را به ايشان برگردانيد». بنابراين ملاحظه ميفرماييد برفرض صحت نظر سروران در مورد سياهي پرونده رژيم گذشته باز هم نميتوان مشروطه نوين يا نمايندگانش از قبيل حزب مشروطه ايران يا رضا پهلوي را به هيچ ترتبيبي مگر راي دمكراتيك مردم از صحنه سياست ايران حذف كرد.پس اين دعواهاي نالازم براي چيست؟ "روشنگري" ميخواهيد بكنيد، بسيار خوب، اما حكم ندهيدكه مردم رژيم پادشاهي نميخواهند يا اينها حق ندارند بعنوان آلترناتيو مطرح شوند. حقيقت اين است كه ما اصولا نيازي نداريم كه رفقا ما را به عنوان آلترناتيوي در ميان خود برسميت بشناسند يا نشناسند. ما مطمئنيم كه آلترناتيو اصلي هستيم و تازه اين سروران هستند كه مشكل بتوانند حتا در مجلس موسسان تعداد نمايندگان قابل توجهي داشته باشند. ما عقيده داريم كه خود بتنهايي تمامي لوازم لازم از قبيل مشروعيت متكي به آراي مردمي ، نيروي انساني ، تخصص ، مديريت ، و... را براي اداره كشور در خود خواهيم داشت و نيازي به استفاده از " تخصصها"ي دوستان نيست. اگر اصرار به همكاري است براي آن است كه منطق دمكراسي ، تقسيم قدرت را حكم ميكند و عدم تقسيم آن اگر به سقوط هم نيانجامد به نا آرامي مي انجامد كه ايده آل ما نيست. شايد اين مدعيات پوزخندي به لب دوستان بنشاند ، اما تغييري در برداشت ما نخواهد داد.آنچه گفتم از سر رجز خواني نسيست. صحيح اين است كه حتا اگر نظام در ايران جمهوري شد و دوستان مصدر كار بودند ديگران را به صرف اينكه به نظامي ديگر معتقد بودند از حق حيات سياسي و شركت در سازندگي ايران محروم نكنند. دوستان توجه داشته باشند كه با مسائل حقوق سياسي نميتوان با سر و صدا و جنجال و شرح فجايع و گله گزاري روبرو شد. بحث يك بحث حقوقي است. اينگونه برخورد ها كه آقاي صفورا و برخي ديگر از دوستان با مقاله من داشتند چنانكه در بر همين پاشنه بگردد بجز آنكه فردا روز براي سازمانهاي نظارت بر انتخابات بين المللي درد سر بيشتر فراهم بياورد و كار باز سازي ايران عزيز را به عقب بيندازد به كار ديگري نميخورد) . البته به شرط آنكه سروران براي قوانين حقوق بين الملل اعتبار قائل باشند و اگر نيستند و آن قوانين را حامي امپرياليزم جهاني و دست نشاندگان شان _ يعني ما البته !! _ ميدانند پس آماده باشند كه ما را به دريا بريزند ).. پس تكليف ما از اين پس در ميدان راي و انتخابات با دوستان روشن خواهد شد. آنچه از اين پس مينويسيم در جهت برخورد عقايد و روشنگري است. دوستان در اظهار نظرها طوري سخن ميگويند كه گويي از جانب مردم ايران نمايندگي با اختيارات تام را دريافت كرده اند كه ما مشروطه خواهان "بازي نباشيم"! در پاسخ اين "استدلال" كه رژيم پادشاهي امتحانش را پس داده مردم ديگر اين رژيم را نميخواهند چه ميتوان گفت بجز اينكه: نخير.. مردم حق دارند دوباره نظر بدهند و رژيم پادشاهي را ميخواهند خيلي هم خوب ميخواهند … _ نه نميخواهند _ چرا ميخواهند _ نخير… نميخواهند _ بله… ميخواهند ، خيلي هم زياد ميخواهند! ملاحظه ميفرماييد كه اين بحث منطق ندارد و به جايي هم نيمرسد بلكه پاسخش را فقط در آراي واقعي و فيزيكي مردم و نه آنچه ما تصور ميكنيم راي مردم است، خواهد يافت. تا آن زمان چه جاي دعوا؟ در باره پادشاهي ، آري ، مردم يكبار به نظام پادشاهي نه گفته اند. اما همان زمان هم با درصد بالايي به نظام جمهوري اسلامي راي دادند و آري گفتند ! اگر نه گفتن مردم به نظام پادشاهي براي دوستان هنوز معتبر است پس راي مردم به جمهوري اسلامي نيز بايد هنوز معتبر باشد ! و اگر راي مردم در مورد جمهوري اسلامي تغيير كرده چه مدركي در دست است كه نظرشان در مورد نظام پادشاهي تغيير نكرده باشد ؟ چرا دوستان هراس دارند كه از مردم طي رفراندوم يا در انتخابات مجلس موسسان سوال شود ؟ دوستان از گفتن واقعيات مثبت در مورد رژيم پيشين نهراسند و آنرا آنگونه كه دوست ديگري در سايتي ديگر آورده بود ، تبليغ براي سلطنت طلبان به حساب نياورند.بودن كارنامه مثبت در پرونده رژيم پادشاهي حتا اگر درخشان هم باشد الزاما دليل لازم و كافي براي برقراري دوباره آن نيست. بلكه بايد ديد آيا امروز وجود اين رژيم به كار ملك و ملت مي آيد يا نه. ديگر اينكه بازهم به گفته " قاضي دادگاه خيال " دوران محمد رضاشاه و رضاشاه نه افتخاراتش و نه شرمندگي هايش هيچ ارتباطي به مشروطه نوين و رضا پهلوي ندارد. رضا پهلوي وارث مقام است نه وارث " پرونده" متعلق به مقامات پيشين ! حال دوستان هي از مصدق و 16 آذر و … صحبت بكنند ! چه ربطي دارد ؟ اين وقايع بوجود نيامد چون در ايران پادشاهي برقرار بود بلكه بوجود آمد چون ديكتاتوري برقرار بود. و ديكتاتوري توسط هر سيستمي محكوم است. اما ديكتاتوري هم در ايران قبل از آنكه انتخاب شخص باشد حاصل شرايط دوران بود.اگر جمهوري هم برقرار ميشد وضع احتمالا بد تر ميشد كه بهتر نميشد. اگر رضاخان سردار سپه در اهداف اوليه اش پيروز ميشد با توجه به دلايلي كه در مقاله پيشين آمد با حمايت همان روشنفكران تبديل ميشد به رئيس جمهور مادام العمر و ديكتاتور در جمهوري ايران ! جانشينش هم يك ديكتاتور ديگر كه _ مسلما محمد رضا نبود _با مصدق همان ميكرد كه شاه كرد. مطابق تمامي شواهد تاريخي مصدق اگر توسط رژيم از سر راه برداشته نميشد حزب توده حتما او را بر ميداشت و كشور را ميبلعيد و به بلوك شرق و دامان شوروي ميانداخت. غرب پيشدستي كرد. هركس ديگري هم به جاي رضا خان بود چه در لباس پادشاه و چه در لباس رئيس جمهور وضع فرقي نميكرد ! روشنفكران رضاخان را بخاطر مشت آهنينش و نه دمكرات بودنش برگزيدند. اگر نه آلترناتيو و دولت مرد فرهيخته و عالم و دانا در ميان همان حاميان روشنفكر رضاخان ، همان نام هاي معروف و محبوب چپ و راست كه علي ميرفطروس رديف كرده بود بسيار بود. مگر خود آنها عقل نداشتند كه بدانند هم سوادشان هم سياست شان هم … از رضاخان برتر است ؟ چرا خود كار را بدست نگرفتند؟ دوستان بهتر است دست از كينه شخصي با رضاخان و رضاشاه و محمد رضاشاه بردارند و تفكر استبدادي حاكم بر جامعه ايران را در اين دو خلاصه نكنند. منظور اين نيست كه اين هردو را تبرئه كنيم. بلكه به اندازه اي كه دخيل بودند مسئول شان بدانيم نه اينكه فرهنگ استبدادي حاصل قرنها تاريخ مان را در آنها خلاصه كنيم. شايد اين مثال مشروطه خواهان را خوش نيايد اما فعلا مثال ديگري به ذهنم نميرسد. حكايت شاهان پهلوي و معضلات جامعه ايران را ميشود شبيه معضلات اجتماعي دانست كه مثلا براي جلوگيري از انحرافات اجتماعي تصميم بگيريم كه نتها مجرمين را به مجازات برسانيم كه "درس عبرت " شود و انتظار داشته باشيم كه مشكل هم حل شود و ديگر نظيرش تكرار نگردد. اگر بخواهيم جامعه شناسانه برخورد كنيم بايد مسئله را ريشه يابي كنيم ;( قابل توجه دانشجوي جامعه شناس مان ). خودمداري ، خوي فرهنگي جامعه پدر سالار ما بود و تفاوتي نميكرد كه آرمانهاي گروههاي سياسي و انديشه وران مان تا چه حد انساني ميبودند، بهرحال تحت تاثير فرهنگ به مقدار زيادي تغيير ماهيت ميدادند و هنوز هم ميدهند و خواهند داد. در دستگاه دولتي و رژيم اختيار به دست هركس و در هر مقامي كه مي افتاد از پادشاه و نخست وزير گرفته تا وزرا ، روساي ادارات سران احزاب ، كارمندان جزء ، ميخواست همه كارها به او ختم شود. روابط درون سازماني سازمانهاي چپ و ملي ، چشم و هم چشمي هاشان براي هم " زدن" هاشان بي آبرو كردن يكديگر ، گروهبندي ، كشتن و سوزاندن هم مرام بدليل اختلاف ايدژولوژيك و يا به رگبار بستن يكديگر بخاطر صاحب شدن ايستگاه راديويي فزرتي كه كسي از وجودش هم باخبر نبود لو دادن گروه مبارز ديگر به رژيم نه از راه اعتقاد به رژيم اسلامي كه از راه فرصت طلبي… ليست بسيار طولانيست. اينها همه دهه ها پس از رضاشاه و در شرايط پيشرفت انسانيت و فرهنگ در ميان گروههاي سياسي رخ داد كه مدعي نجات بشريت بودند ! اگر در نبود قدرت به اين اعمال دست زدند در قدرت چه ها كه نميكردند!؟ معضل تنها در قشر سياسي و فرهنگي نبود ، در بطن جامعه و به تبع آن در دستگاه اداري دولت حضور داشت. رضاخان كه از مريخ نيامده بود. نه از اشراف بود نه از فئودال و صاحبان سرمايه. اتفاقا يكي از ميان توده بود ، ميشود گفت از توده پرولتر برخاسته بود و فرهنگ همان جامعه را داشت. از كوزه همان برون طراود كه در اوست. از وزير و وكيل و رئيس اداره و كارمند بگيريد تا سركارگر و كار گر و بنا و شاگرد بنا و كفاش و … ناسلامتي سروران در آن جامعه زندگي كرده اند ! آقاي صفورا كه مينويسيد دانشجوي جامعه شناسي هستيد اين حرفها براي شما نبايد تازگي داشته باشد، در هر كتاب جامعه شناسي و تحقيق كه در باره ايران و روحيه مردمان اين ديار به چاپ رسيده غيرممكن است كه بخشهايي نه چندان كوچك به هژموني فرهنگ استبدادي و خود مدار در حال و گذشته برامده از عوامل مختلف فرهنگي به ارث رسيده از فرهنگ هاي آريايي و عرب و مغول اشاره نشده باشد. آخرين اين كتابها " ما چگونه ما شديم " از صادق زيبا كلام كه به تاريخ فرهنگ ما پرداخته و نيز " توسعه و تضاد " ، از فرامرز رفيع پور مشحون از توضيح چرايي اين خود مداري است كه بيشتر به بررسي فرهنگ آخوندي پرداخته است كه در تاروپود جامعه ما حضور دارد و نيز از ارزشمند ترين ها تحقيقات آقاي علي ميرفطروس. نمونه ميخواهيد ، بفرماييد ; همين " دانشجوي جامعه شناسي " ما چگونه در سربرگ مطلب " جامعه شناسانه " شان يك تنه مردم ايران را نمايندگي ميكند و حكم ميدهد كه مردم ديگر فلان نميخواهند و بهمان ميخواهند. و يا سرور " ملي گراي ما ن " كه با مشروطه خواهان مشكل دارند ، وخشم و نفرت از كلمه به كلمه مطلبشان ميباريد نيز همين روش را پي ميگيرند. غير ممكن است كه يك روشنفكر اروپايي بخود اجازه بدهد كه از جانب مردم با چنين درصد بالايي از اطمينان نظر بدهد بلكه در ناچار ترين شرايط تنها ممكن است كه بگويد به نظر من احتمالا…فلان ! چرا چنين تفاوتي بين انديشمند اروپايي و ايراني وجود دارد؟ فرهنگ؟ انديشه؟ پاسخش را به دانشجوي جامعه شناس مان واگذاريم. اين نوع تفكر در منطقه مختص جامعه ما نيست بلكه كل منطقه و همسايگان كشور ما را نيز دربر ميگيرد. در نزديكي ما هند حقيقتا يك استثنا است كه آنهم وضعيتي بسيار شكننده دارد و اگر خويشتنداري و موقع شناسي حاصل از چند قرن هژموني فرهنگ اروپايي و آنگلوساكسن بر سياست و فرهنگ اليت سياسي هند نبود كارشان به مصيبتي چند برابر از آنچه كه در جامعه چند فرهنگي وعقب مانده امروز هند با آن دست به گريبانند بر سر شان مي آمد. در مورد ما هم نبايد فرهنگ و تاريخ يك ملت و برايند آن را در عملكرد شاهان پهلوي خلاصه كرد يا ناشي از آنها دانست بلكه بايد سهم هر كدام را به اندازه خود در نظر گرفت. حال با چنين زمينه تاريخي و فرهنگي جاي تعجب دارد كه سروران با چه جرات و درجه ي اطمينان بالا از نظام جمهوري " مردمي " و دمكرات دم ميزنند ! آخر چه تضميني براي اين مردمي بودن و انتخابي بودن است ؟ همين كه مقامي انتخابي شد كافيست و الزاما بدون اشكالات تاريخي و فرهنگي و ايدئولوژيك همه چيز به خير و سلامتي پيش خواهد رفت ؟ هيچكس جرزني نخواهد كرد، تقلب نخواهد كرد ، حق ديگري را پايمال نخواهد كرد، از راههاي غير دمكراتيك آرا به نفع خود مصادره نخواهد كرد؟ به تجربه پس از سقوط پادشاهي نگاه كنيم. فرض بگيريم كه آخوندها يك گروه تماميت خواه و انبار جميع خصلت هاي بد. بقيه چه ؟ عملكرد بقيه گروهها در همان يكي دوساله كه امكان فعاليت داشتند ؟ آيا نشاني از احترام به آراي مردم ، دمكراسي و ساير ارزشهاي " بورژوازي متعفن " در آنها به چشم ميخورد؟ اگر اين حرفها را مطرح ميكرديد با نگاه تمسخر آميز يا با تهمت جيره خوار امپرياليزم بودن روبرو نميشديد؟ كافيست به ادبيات آنها از آن دوران بنگريد. آيا اينها حقيقتا جانشينان شايسته اي بجاي رژيم پهلوي ميبودند؟ چپ ايران شانس آورد كه قدرت را بدست نياورد كه نشان بدهد كه _ بدليل همان عوامل فرهنگي _ در عدم رعايت حقوق بشر و زير پا نهادن دمكراسي و به هيچ گرفتن آراي مردم چند مرده حلاج است. آن كردار ها كه جلوتر شمرده شد كه قطره اي از دريا بود در شرايطي انجام شد كه اينها در اپوزيسيون بودند و قدرتي بدست نداشتند. تصورش را بكنيد كه آنها كه اختيار آن فرستنده راديويي كذايي را بدست داشتند در ايران در قدرت بودند و فرماندهاي نيروي انتظامي و ارتش ميبودند و بر سر راديو و تلويزيون ملي با هم تا دم مرگ اختلاف شان ميشد. چه جنگ داخلي اي براه مي انداختند بماند ! نيازي نيست كه اين عمل حتما رخ بدهد كه مدرك بشود. اين نگارنده آنقدر قدرت پيشبيني را در خود دارد كه براحتي بتواند تا آخرش را بخواند. سروران نيز اگر ما از اين كارها ميكرديم مثل ما استعداد پيشگويي شان گل ميكرد! با اين اوصاف آيا جناب دكتر مهر آسا با درصد بالايي از اطمينان از اتوپياي جمهوري دمكراتيك شان با همان درصد اطمينان صحبت خواهند كرد؟ كه در جمهوري مورد نظر ايشان از صدام حسين ها و پرويز مشرف ها خبري نخواهد بود ؟ نه عزيز ، آنچه شما آرزو داريد با آنچه در بطن جامعه ما ميگذرد كاملا نميخواند. پرويز مشرف ها و صدام ها ي " بالقوه " در صندلي هاي كنار دست تان در جلسات سياسي سخراني فراوانند ، فقط يك چشم بصيرت حقيقت بين بدون عينك ايدئولوژيك و رفقيق بازي ميخواهد كه آنها را يكي يكي ببيند. كمي آنطرف تر در عراق رئيس جمهور "مهر تابان" در آب نمك خوابانده شده است. و يا آن ديگري كه هوادارانش نام ايران را ديگر بدون نام او ذكر نميكنند. حال جناب مهر آسا در تشريح معناي "جمهور" براي حقير شاگرد كلاس اول قلم فرسايي كنند. در مورد رابطه مذهب و رژيم پيشين كه ايشان با بي انصافي و كينه مشهود نوشته اند در فرصتي ديگر خواهم نوشت. فقط همين را بگويم كه بانوان ايراني همه آنچه كه در زمينه اجتماع و حيات فرهنگي و سياسي خود دارند را مديون (دقيقا مديون) رضاشاه و محمدرضاشاه فقيد هستند كه با نمايندگان مذهب مصاف هايي بس گران داشتند و گاه براي به مدرسه فرستادن دختران ، پدراني را به دادگاه ميكشيد كه فكر ميكردند سواد دخترشان را فاسد ميكند و راه شان به جهنم ختم ميشود! جمعبندي : باز هم نگارنده "قدرت" پيشگويي خود را كه توضيح واضحات است بكار مياندازد: آخر كار دوستان ناچارند به واقعيت مقابل چشم شان تن در دهند. افكار عمومي جهان قصه عدم رعايت حقوق بشر دوران پهلوي ها را ممكن است درك كند اما مطابق قوانين بين المللي و نرم هاي آن دليلي براي كنار گذاشتن شكل نظام پادشاهي نميبيند. همه به چشم ديديم كه نفوذ همان آمريكايي كه به زعم سروران قاعدتا بايد ظاهرشاه افغانستان را زير بال ميگرفت و بر تخت مينشاند چگونه پيرمرد را براي مطرح نكردن ايده آل هايش زير فشار قرار داد. سروران اينجا از نفوذ آمريكا ياد نكردند بلكه گفتند زمانش گذشته. (ديگري نوشت آمريكا نتوانست او را تحميل كند!). بهرحال جهانيان ما را زير نظر داردند و ميخواهند ببينندكه به دمكراسي تا چه حد در عمل معتقد هستيم. در مورد دمكراسي و تبعات آن برخي دوستان هنوز با "بحران هويتي" اي روبرو هستند كه با فروپاشي شوروي آغاز شده و هنوز به انجام خود نرسيده است. سروران بايد تصميم شان را بگيرند و موضع شان را مشخص كنند. اگر به ديدگاه سوسياليستي و راه كار انقلابي و اقتصاد و فرهنگ و سياسي وابسته به آن اعتقاد دارند كه لزومي ندارد به مطالب ما حتا پاسخ بدهند و تكليف مشخص است. اما اگر به دمكراسي و سيستم اقتصاد غربي چه در جامه ليبرال دمكراسي يا سوسيال دمكراسي اعتقاد دارند يا تصميم گرفته اند كه از سر ناچاري تن در دهند ، اين سيستم قوانين و كاركردهاي خودش را دارد. نميشود به اين سيستم گردن نهاد و به شيوه شترمرغ آنجا كه مابين "خودي ها" است و بصرف است قوانين بازي ليبرال غربي را برسميت شناخت و واله و شيداي دمكراسي اش شد آنچنانكه هركه نداند فكر كند سروران سالها براي اين "دمكراسي متعفن بورژوا كمپرادوري" يقه درانده و زندان و شكنجه ديده اند و آنجا كه ما نمايندگان ليبراليزم غرب حضور داريم دوستان تبديل ميشوند به كمونيستهاي انقلابي دو آتشه و سازش نا پذير با امپرياليزم غرب و "دست نشاندگانش". در سيستم دمكراسي ليبرال غربي شما چاره اي بجز همزيستي در كنار نمايندگان اين سيستم نداريد. نا سلامتي عرفا شما بطور معمول منتقد اين سيستم و بايد در اپوزيسيون آن باشيد نه اينكه حتا جايي براي ما در نظر نگيريد! بهرحال اختيار با شما نيست و نميتوانيد و نمايندگي نداريد كه از جانب مردم ايران راي بدهيد كه مردم ايران پادشاهي مشروطه نميخواهند. ضمنا با هويت جديد و ادعاي اعتقاد دمكراسي سروران ، ديگر نميتوانند از آنها كه به روش مسلحانه با رژيم پيشين مبارزه ميكردند _ با تمام حسن نيتي كه داشتند _ با دادن صفت مثبت "انقلابيون تحول طلب" ياد كنند از و از نظرات ما در باره آنها برآشوبند و فرياد "واحيرتا، وا اسفا، وا عجبا" سربدهند. اينها دم خروس و نشان رسوبات ذهني است! اين نقض غرض و مخدوش كردن هويت معتقد به "دمكراسي" جديد دوستان است. ما مثل دو فاميل هستيم كه از قديم نديم ها با هم پدر كشتگي داشتيم اما حالا ناچاريم بدليل بالا آمدن شكم دختر يكي از طرفين توسط پسر آن خانواده ديگر ، _ الزامات دوران _ بدون اينكه رغبتي هم در ميان باشد تن به اين "وصلت فرخنده" بدهيم. حال انتخاب با سروران است كه اين "عروسي" با فحش و فضاحت و گله گزاري گذشته همراه باشد يا با نقل و نبات و يار مباركباد! (براي اينكه سر شاه داماد هم دعوا نشود عرض ميكنم كه عروس خانم چپ و راست ايران هردو را شامل ميشود و شاه دامادش هم نظم نوين جهاني است). 2 تذكر: 1- جناب دكتر مهر آسا ، برخلاف نظر شما در كشورهاي پادشاهي اي كه ياد كرديد ، بحث تغيير رژيم هر چندگاه يكبار مطرح ميشود. حتا در سوئد كه چپ و سوسيال دمكرات بطور معمول قدرت را بدست دارند هرگاه صحبت از سيستم جمهوري شد مردم مخالفت كرده اند. در چند دهه اخير حتا در زمان حيات بلوك شرق كه سوئد از آن هم تاثير پذير بود طرح تغيير رژيم توسط نخست وزير اولاف پالمه كه به پارلمان ارائه شد با مخالفت مردم و پارلمان روبرو شد. در كشورهايي كه ياد كرديد دمكراسي به معناي واقعي برقرار است و اگر آنچنان بود كه شما ميفرماييد هفتاد درصد مردم مخالف "پادشاهان تن لش" شان بودند ، مطمئن باشيد كه دولت بساط آنان را جمع ميكرد. لطفا قبل از اظهار نظر تحقيق بفرماييد ! 2- جناب صفورا ، لطفا جايي كه كم مي آوريد نقل قول مخدوش نفرماييد. من ننوشتم كه مردم آلمان به هيتلر و روس ها به استالين افتخار ميكنند ، چرا حرف تو دهن ما ميگذاريد؟ اتفاقا من كورش را با استالين و هيتلر مقايسه كردم و گفتم در شرايطي كه در قرن بيستم اروپا تحفه هايي اينچنين عرضه ميكند كار كورش و منشور حقوق بشرش قابل افتخار است. اگر ميخواهيد بحث سالم پيش برود لطفا خارج از محدوده نرانيد كه بيجهت ناچار به پاسخگويي و گرفتن اوقات گرانبهاي خوانندگان نشويم. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |