| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
مشروطه خواهان با چپ مشكلی ندارند مُحسن
كُردی
Mohsenkordi@hotmail.com يكشنبه
٢٤ آذر ١٣٨١
هدف از نگارش اين مطلب باز
كردن مبحثي بدور از غرض ورزي و كينه هاي شخصي پيرامون شكل نظام حكومتي پادشاهي يا
جمهوري است كه با راديكال شدن حركات آزاديخواهانه در ايران هر روز بيشتر موضوع بحث
در داخل و خارج ميشود. اگر اين گفته نغز و واقع بينانه دونگ شيائوپينگ » را كه
ميگويد : " مهم اين است كه گربه موش بگيرد ، سياه و سفيدش مهم نيست "
را معيارى براى سنجش كارآيى يك سيستم حكومتى يا شكل خارجى آن در نظر بگيريم ، شايد
بتوانيم بدون تعصب و دخالت دادن كينه هاى شخصى و تابوها در اين بحث ها به نتيجه و
برداشت معينى برسيم.
متأسفانه مشاهده ميگردد كه تقريباْ تمامى صاححبنظران طيف جمهوريخواه بهنگام اشاره به هواداران پادشاهى همواره بعمد اشخاص و محفل هاى افراطى سلطنت طلب در رسانه هاى صوتى تصويرى كه هيچ نيروى معين سياسى و يا شاهزاده رضا پهلوى را نمايندگى نميكنند و نتيجه كارشان بجز ضد تبليغات براى مشروطه خواهان نيست را بعنوان مدعى ميدان مشروطه خواهى در مقابل جمهوريخواهان معرفى كرده و سپس به رد نظريات آنان و تبليغات شان ميپردازند و تصور ميكنند كه كل بحث پاسخ خود را گرفته است. تماس هاى خيل عظيم هواداران پادشاهى با همان افراطيان در رسانه هاي ماهواره اي نشانگر آن است كه اينگونه برخورد هاى جمهوريخواهان كمتر مخاطبى يافته است. بنظر ميرسد كه اينگونه جمهوريخواهان با نشر مطلب شان در اينترنت قصد مطرح كردن گلايه و شكايت و درد دل و عقده گشايي دارندارند تا طرح يك بحث همه جانبه و كامل. از جمله متأسفانه برخى سروران طيف جمهوريخواه مخالف نظام پادشاهى بهنگام بررسى كارنامه رژيم پيشين تنها به قسمت خالى ليوان نظر دارند و همين نظريات آنان را از بيطرفى تهى ميكند. در يك بررسى سكولار و بيغرض بايد حداقلى از نكات مثبت در يك پديده را نيز بتوان مشاهده كرد تا بتوان به آن بررسى اعتماد كرد. سرورانى كه حتا يك نكته مثبت در كارنامه پادشاهان ايران و بخصوص پادشاهان پهلوى مشاهده نميكنند مشخص است كه تنها به قصد مخدوش كردن حقايق و واقعيتها دست به قلم ميبرند. در واقع كسى كه مشاهده ميكند كه نظام پادشاهى داراى عناصر و مشخصاتى است كه ميتواند بنفع جامعه تمام شود اما بدليل كينه شخصى آن را انكار ميكند مشكلي را حل نميكند. زيرا امكان انتخاب با چشم باز را از جامعه ميگيرد. يكى از بزرگترين اشكالاتى كه كار اين دوستان دارد طرح سطحى بحث و نرفتن به عمق است. ازجمله هموطنانى كه بحث را سطحى مطرح كرده اند يكى هم آقاى م _ صفورا هستند كه مطلب شان بتاريخ 16 آذر در ايران امروز بدين ترتيب شروع ميشود ؛ « مردم ما كه در طول تاريخ سرافكنده اعمال شاهان و حاكمان خود هستند ، اينك با تجارب هزاران ساله ميتوانند جمهورى آزاد و دولت رفاه ملى خود را بنيان نهند و هرگاه كه بخواهند آن را تعويض كنند». ايشان آنگاه به شرح «شقاوتهايى» پرداخته اند كه پادشاهان ايرانى از كورش و كمبوجيه گرفته تا پهلوى ها مرتكب شده اند. مطلب ايشان مفصل تر است كه علاقمندان را به مطالعه آن رجوع ميدهم و در ادامه به آن خواهم پرداخت. اينگونه پرداختن به تاريخ كه آقاي صفورا پيش گرفته اند بدون درنظر گرفتن شرايطى كه منجر به بوجود آمدن حكومتها در طول تاريخ شده است ، قياسى از سر بينظرى نيست. مشخص است كه تاريخ را غرض ورزانه تفسير ميكنند كه نتيجه بگيرند كه در ايران فردا نطام پادشاهي جايي ندارد! كه هيچ ربطي به اصل قضيه ندارد. حقيقتا نياز به غور بسيار نيست كه دريافت كه نميتوان كورش و كمبوجيه و نادرشاه را با ارزشهاى جمهوريخواهانه و جقوق بشرى امروز ارزيابى كرد. ارزشهاى حقوق بشرى ارزشهايى نوين هستند. در شرايطى كه فرمانراوايان بسيارى در كشورهاى جهان در قرن 21 مرتكب جنايات بشرى ميشوند، و در قرن پيشين مدعيان برابرى انسانها ميليون ميليون انسان را به كام مرگ فرستادند نميتوان انتظار داشت كه كورش كبير همان كند كه منتسكيو و ااأع\اأنيزنأ جان لاك در نظر داشتند. اگر پادشاه بر سر كار بوده بدين جهت بوده كه كسى شناختى از جمهورى و تعيين رياست 4 ساله أن نداشته است. برفرض شناخت هم باز بافت جوامع و روابط سياسى و اقتصادى حاكم بر ان اجازه برقراى جمهورى را نميداده. كشورگشايى پادشاهان اگرچه جنبه حرص و آز داشته است اما فراموش نبايد كه رسم زمانه چنين بوده است و اگر در تندباد حوادث نسل ما توانست پايدار بماند و ايرانى بماند بدليل همين كشورگشايي ها يا دفاع از آب و خاك بوده است. پادشاهان ما البته آنگونه كه آقاى صفورا نوشته اند كشور گشايى كرده اند اما ديگر پادشاهان نيز به كشور ما حمله آوده اند. بهر حال چه بپسنديم و چه نپسنديم ما بازمانده ى نسل پدرانى هستيم كه چه به اجبار و چه غالبا داوطلبانه در ركاب اين پادشاهان شمشير زده اند و حاصلش جامعه امروز ايران است. در لعنت فرستادن و خرده گيري بايد منصف بود ، اگر ميخواهيم به پادشاهان لعنت بفرستيم يكي هم نثار اجداد مان كنيم كه يا در ركاب شاهان شمشير زدند يا اگر فرصتي بچنگ مي آوردند خود كورش و نادر ميشدند. پس ميبينيم كه آنكه به گذشتگان لعنت ميفرستد آب دهاني به سربالا مي افكند. من هيچ دليلى نميبينم كه آنگونه كه آقاى صفورا نوشته اند مردم ايران «سرافكنده» پادشاهان خود باشند! مگر مردم روسيه سرافكنده تزارند يا مردم مغولستان سرافكنده چنگيز وتيمور؟ يونانيان به اسكندر فاتح كبيرشان افتخار ميكنند و تاريخ نوسان مدحش را ميگويند. آيا شده است كه شما بعنوان يك ايرانى در قرن بيستم چشم تان به يك مغول بيافتد و به او سركوفت بزنيد كه چرا چنگيز هلاكو و تيمور پدران و مادران ما را از دم تيغ بيدريغ گذراندند؟ در مورد ما ايرانيان كار غالبا برعكس است و افتخار هم دارد كه در مقابل اروپايى كه در قرن بيستم تحفه هايى چون هيتلر و استالين را عرضه ميكند ، 2500 سال پيش كورش كبير اولين منشور حقوق بشر را به زبانهاي مختلف بر لوح مينگارد. لوحى كه بيگانگانش از زير خاك بيرون كشيدند و بعنوان ميراث بشريت به آن افتخار ميكنند و پاسش ميدارند . جاي آن دارد كه بيانديشيم كه چرا بخشي از نيروهاي سياسي ما حد اقل به اندازه آن اجنبي با تاريخ ايران بدون كينه ورزي برخورد نميكنند. آيا اين از خود بيگانگي حاصل رسوبات فكري نويسندگان به اصطلاح خاكي مانند جلال آل احمد و افتخار به بي افتخاري و حسرت به بي تاريخ بودن را خوردن و بي اعتنايي به اين قبيل « چيز » هاي بورژوايي نيست ؟ من هرگز از زبان و نوشتار اين بيگانگان گلايه هايى كه جناب صفورا از شاهان هخامنشى كرده اند نديده و نشنيده ام. أنها حد اقل آن خاري كه آقاي صفورا به حق يا ناحق از آن ياد كردند را به گل روى كورش و منشور حقوق بشرى اش _ كه اروپا بايد تا انقلاب فرانسه صبر ميكرد كه نظيرش را تدوين كند _ بخشيده اند اما رفيق ما تلاش دارند كه بيدليل وسيله اى براي شرمندگي مردم ما فراهم آورند! و اين نيست مگر آنكه ايشان تاريخ را از پشت عينك ايدئولوژي مينگرند. جاي تعجب ديگر اين است كه "ماشالله" اينهمه نويسندگان با علم و كمالات در اين تارنما قلم ميزنند و مسلما اين حقايق را ميدانند و خاموش مينشينند. براى مخالفت با شكل حكومت پادشاهى نيازي به بستن مقوله استبداد به شكل نظام پادشاهي نيست. چرا كه ميتوان از حضور استبداد در جمهوري هاي بسيار ياد كرد. اما ميتوان از ديد يك جمهوريخواه مطرح كرد كه نظر به اينكه نهاد پادشاهي غير انتخابي و موروثي است حتا اگر دمكراسي هم باشد باز جمهوري انتخابي ارجحيت دارد. اين تنها وجه منطقي رد كردن نظام پادشاهي است ، نه توسل به گذشته هاي دور ايدئولوژيك كردن تاريخ. هرچند دوران پهلويها با توجه به اينكه دوران معاصرند قابل طرح ميباشد كه آقاي صفورا نيز به آن اشاره داشتند و اين قابل بحث است. اينكه نوشته اند كه پهلويها راه مدرنيته ايران را با خون و غارت و … هموار كرده اند نيز باز ناشي از بي انصافي است. در تمام دوران پهلويها كمتر از 400 نفر در دادگاهها محكوم به اعدام شدند كه قاتلان و بزهكاران را نيز شامل ميشود. تعداد آنان كه در درگيريهاى سياسى نظامي و يا تظاهرات كشته شدند با كشورهاي جمهورى همجوار مانند تركيه و عراق قابل مقايسه نيست و به همان اندازه است كه در فاصله تاريخي نه چندان طولاني مردم در تظاهرات مثلا در فرانسه يا اسپانيا كشته ميشدند. البته كارنامه قابل افتخاري نيست اما اگر در ايران جمهوري هم برپا ميشد كسي نميتواند تضمين بدهد كه راه نوسازي و مدرنيته ايران بقول آقاي صفورا از ميان ديكتاتوري و سركوب و خون و غارت نميگذشت. برعكس شواهد بسيارى در دست است كه ديكتاتورى و سركوب در ايران جمهورى ابعادى بمراتب وسيع تر از دوران پهلويها ميتوانست بيابد. رفتار درون سازمانى و نيز نمونه عملكرد گروههاى سياسى آلترناتيو احتمالى رژيم پهلوى در همان اندك بهار آزادى پس از انقلاب اسلامى و نيز قبل از انقلاب ميتواند نوع حكومت ديكتاتورى محتوم اين آلترناتيو ها را مجسم كند. و اين در شرايطى كه بقول علي ميرفطروس رضاشاه قبل از آنكه توسط سرنيزه سربازانش بقدرت برسد با حمايتهاي ملي و مردمي و خصوصا روشنفكران ترقيخواه آن عصر مانند سيد احمد كسروي، سعيد نفيسي،اقبال آشتياني، محمدعلي فروغي ، علي اكبر سياسي، ايرج ميرزا، عارف قزويني، محمود افشار، علي دشتي، محمدتقي بهار، كاظم زاده ايرانشهر، ابراهيم پورداووذ، علي اكبر داور، سيدحسن تقي زاده ، و سليمان ميرزا اسكندري ( رهبر حزب سوسياليست و پدر معنوي حزب توده ايران ) و تا مدتي هم با حمايت دكتر محمد مصدق بقدرت رسيد و خميني با حمايت "روشنفكراني" در طيف چپ و راستي كه چون كودكان سياسي بيش نبودند. نوع انتخاب روشنفكران عصر مشروطيت _ رضاشاه _ و انتخاب روشنفكران انقلاب اسلامى _ خمينى_ تفاوت انديشه را و ميزان شناخت و استقلال راي روشنفكران دو دوره را مشخص ميكند. بخصوص بر هر فرضيه « شاه صداى انقلاب را دير شنيد» خط بطلان ميكشد. در مقام مقايسه امروز مسلم شده است كه اگر على خامنه اى صداى انقلاب را بشنود ، يك بعد از ظهر هم براى انتخاب مردم كفايت ميكند چه كه آن چند ماه كه شاه صداى انقلاب را بسيار جلوتر شنيده بود. برآمدن رضاشاه حاصل اوضاع و شرايط روز ايران و سرنوشت ناگزير و نه منتخب ما بود. اگر رضاخانى هم نبود رضاخانى ديگر توسط روشنفكران علم ميشد. چاره اى نبود. پدران مشروطه كه از آبشخور دستاوردهاي رنسانس در غرب نوشيده بودند ، تنها سيرى نشئه آورش را در اروپا ديده بودند و دوران انكيزيسيون و انقلابات و هزينه اي كه بصورت سده ها مبارزه و طرح مباحث براي آموزش «مشروطه اروپايى » هزينه شده بود را درك نميكردند. ما گاليله و تلسكوپ اش را نداشتيم كه براي " عبرت " جامعه گردي زمين را انكار كند. ماركس و انگلس نداشتيم روسو و منتسكيو نداشتيم. پدران مشروطه بدون داشتن اين متفكرين و پرداخت اين هزينه ها و تجربه هايي كه بايد با توحش انكيزيسيون به روح شان رسوخ ميكرد بر اين بودند كه كپيه بردارى از قانون اساسى مشروطه بلژيك مانند نرم افزارى بر "كامپيوتر" ايران ميتواند جامعه و روابط حاكم بر آن را چون ساعت تنظيم كند و گذار از جامعه فئودالى به بورژوايى و سرمايه دارى را آسان كند …كه "اوفتاد مشكل ها". در 14 ساله پس از جنبش مشروطيت، عمر متوسط دولتهايى كه برسركار ميآمدند تا موتور "نرم افزار و كامپيوتر" باشند از دو ماه و بيست و سه روز تجاوز نكرد. بعبارت ديگر نخست وزير و دولت او دوماه و بيست و سه روز فرصت داشتند كه بجز عنصر آزادى ، كه بدست آمده بود، سايراهداف پدران مشروطه از قبيل عدالت اجتماعى، ناسيوناليزم دفاعى _ كه كشور دچار تركمانچاى وگلستان ديگرى نشود_ ترقيخواهى و مدرنيته ، آوردن صنايع جديد، و بيرون كشيدن سيستم آموزشى و قضا از دست روحانيون و… را بثمر برسانند. نياز به قدرت تخيل بالا نيست كه متوجه شويم با شرايط موجود ان روزگاران اين اهداف والا دستيافتنى نميبودند. وقتى پدران مشروطه به بررسى چرايى عدم موفقيت شان نشستند تازه به اين نكته پي بردند كه براي اجراي " نرم افزار" _ برنامه سازندگي و مدرنيته _ اول بايد " كامپيوتر" ى بوجود آيد. بعبارت ديگر تا درصدي از آموزش و سواد عمومي ، درصدي از پيشرفتهاي صنعتي و اقتصادي و اجتماعي و نيز تشكيل قشر تكنوكرات سياسي اقتصادي و اجتماعي و غيره در جامعه و توده مردم بوجود نيايد نميتوان قانون اساسي همانند بلژيك را براي اجراي برنامه نوسازي مشروطه خواهان بكار گرفت. تازه اين هم باز تضمين برا اين نيست كه كشورهايي كه از اين امكانات برخوردارند بتوانند در تمام زمينه ها بخصوص تامين آزاديهاي سياسي موفق شوند. قانون اساسي بلژيك حاصل سده ها انديشه و عمل و جدل پس از رنسانس و گذراندن دهه ها رشد و تكامل اجتماعي و اقتصادي براي جامعه صنعتي بلژيك و تنظيم روابط بورژوايي در آن تنظيم شده بود. ايراني كه هنوز حتا روابط فئودالي بمعناي اروپايي آن را تجربه نكرده بود با توده عقب مانده اش مسلما آمادگي استفاده از موقعيت بدست آمده را نداشت. پدران مشروطه در كمال ناباوري مشاهده كردند كه تنها مانع رسيدن به مدرنيته در آن شرايط همان وجود عنصر آزاديخواهانه در مشروطيت بود كه اجازه نميداد كه ساير عناصر مشروطه خواهي جامه عمل بپوشد. آزادي مفهوم جديدي براي مردم ايران بود و به هرج و مرج و بينظمي هم در سطح دولت و حكومت هم در سطوح پايين تر دامن ميزد. ( هنگامي كه بحث را به اينجا ميرسد معمولا برخي « رفقا » ديگ غيرت شان بجوش مي آيد كه ؛ ميخواهي بگويي مردم ايران همانند بلژيكي ها شايستگي آزاد بودن را نداشتند؟ ) درحالي كه بحث شايستگي درميان نيست بحث امكانات است. براي گذار از همان شرايط عقب مانده فئودالي و رسيدن به دوران سرمايه داري قبل از آزادي و دمكراسي نياز به پيش زمينه هاي لازم است كه با برقراري يك جامعه دمكراتيك و ليبرال ارتباط حياتي دارد. نياز به برقراري روابط وقوانين سرمايه داري و تجارت و صنعت نوين و توليد كالا و كار است. و اولين نياز سرمايه هم امنيت است كه در آن 14 ساله پس از جنبش مشروطيت حكم كيميا را پيدا كرده بود. مثلا براي صدور كالاي توليد شده از تهران به خراسان راه امني بجز عبور از خاك روسيه نبود و اين خود هزينه هاي نامربوطي را به توليد كالا تحميل ميكرد كه توان رقابت و سود آوري را كه موتور سرمايه داري بود از سرمايه ميگرفت. مجلس نيز بظاهر مستقل بود اما در باطن اختيارش از طريق نمايندگان وابسته به مراكز قدرت در دست قدرتمداراني با و يا بي حسن نيت بود كه غالبا از عهده كاري بر نمي آمد. بهمين دليل بود كه پدران مشروطه با آگاهي كامل و بعمد با بازوي نظامي رضاخان عنصر آزادي و دمكراسي را مسكوت گذاشتند و به آينده اي نامعلوم سپردند و امنيت را براي حضور سرمايه و برقراي ساير نهادهاي مدرن اجتماعي برقرار كردند. رضاخان و سپس ضاشاه بجز عنصر دمكراسي ساير اهداف پدران مشروطه را در زمينه هاي گوناگون اقتصادي اجتماعي و فرهنگي و بطور كلي مدرنيته در مدتي اندك به جايي رساند كه پدران مشروطه در شيرين ترين روياهاي شان نيز امكان جامه عمل پوشيده شدنش را نميديدند. اما انتقاد اصولي كه ميتوان به رژيم گذشته داشت ميتواند بخشي از دوران محمد رضاشاه را در بر بگيرد. اگر بپذيريم كه در انقلاب مشروطه شرايط لازم و قشر تكنوكرات كافي براي واگذاري مديريت جامعه به خودش _ به اليت _ آن و برقراري شرايط شركت مردم در سرنوشت خودشان نبود نبود در دهه چهل چنين بهانه اي وجود نداشت و جامعه به حدود لازم براي قبول مسئوليت رسيده بود كه متاسفانه محمد راضاشاه نتوانست خدمتگذار و مدير ديگري بجز خود را تحمل كند. نتيجه اينكه پادشاه تبديل به برقگير انتقادات شد و هرگونه كم و كسري و قصوري از چشم پادشاه ديده ميشد و اين تصور ساده لوحانه بوجود آمد كه ؛ « بگذاريد اين برود ، هركه به جايش بيايد خوب است ». هرچند ديدگان چپ از محمدرضاشاه بجز شمر و يزيد نديد و از دوران او بجز كربلايي براي " شهيدانش " نساخت اما از ديد تاريخ نگاران بيغرض و كساني كه او را از نزديك ميشناختند او يك وطن پرست بود و آنچه را كه صحيح ميدانست و مفيد براي ايران انجام داد. ميدانم كه كه بلافاصله رفقا شكنجه و اعدام را نيز ميخواهند ياد آوري كنند. اما اين ارتباطي به وطنپرستي فرد ندارد. عدم رعايت حقوق بشر در دوران او قبل از آنكه تمايل او به ديكتاتوري باشد ، حاصل خودمداري حاكم بر فرهنگ ايران بود. وقتي شاه جوان به پادشاهي رسيد بهيچ روي رسيدن به جلال و جبروت دوران پايان كارش را تصور نميكرد. كشمكش قدرت قبل و بعد از شروع پادشاهي او در سياست ايران جاي بايسته اي داشت كه خود بخود شاه را نيز به درون كشيد. اما دوران شاه حتا اگر به دمكراسي واقعي هم ميرسيد از ديدگاه چپ بجز "تعفن دمكراسي بورژوا كمپرادور" نميبود و باز هم هر وسيله اي هدف سرنگوني سرمايه و دادن اختيار كار به دست پرولتاريا را توجيه ميكرد. اينچنين بود كه شاهي كه بدون محافظ نيز بارها به ميان مردم مي آمد به جايي رسيد كه همه ميدانيم. از مخالفين مسلح او بسياري دادگاهي شدند. بسياري كه جنگ مسلحانه كردند بخشوده يا تقاضاي بخشش كردند و بخشوده شدند. اعدام برخي از آنان اگرچه بهر روي محكوم و باعث تاسف است اما از ياد نبريم كه حتا شارل دوگل نيز در كشور مهد دموكراسي از گناه تروريستي كه به جان او سو قصد كرده بود نگذشت و او اعدام شد. (لابد خوش بحال او كه نه در دادگاه فرمايشي كه در دادگاهي در مهد دمكراسي اعدام شد!) با ديدگاه هاي ارزشي امروزين حتا از ديدگاه راست بهر روي هرچقدر هم توجيهاتي بياوريم ،شكنجه و اعدام و عدم رعايت حقوق بشر توسط هركس كه ميخواهد باشد ، در هر زماني پهلوي ها يا جمهوري اسلامي يا هر دوره ديگري محكوم است و غير قابل دفاع. همچنين ترور و آدم ربايي _ گلسرخي ، دانشيان _ و رسوخ در ارتش بقصد كودتا _ حزب توده _ و بكار گيري ساير ابزار غير دمكراتيك و بكار گيري خشونت و بمب گذاري حتا در مقابل رژيمهاي ديكتاتوري نيز محكوم است. «رفقا» بايد بدانند كه تروريزم استثنا بر نميدارد. نميشود عمل گلسرخي و دانشيان را عمل انقلابي و عملكرد مجاهد و مامور ترور فروهر ها را تروريزم ناميد. اين هردو مورد تروريزم است. با ديدگاه امروز ، چپ و راست ايران ميتوانند روي اين مفهوم توافق كنند كه چه رژيم پيشين كه در قدرت بود و چه مخالفان آن عليرغم كاستي هاي شان و انتقاداتي كه به آنها وارد است اما در حسن نيت شان شكي نبايد كرد. بخصوص چپ بايد از اين تعريف نوكر صفتي و درنده خويي اي كه به كليت رژيم پيشين نسبت ميدهد دست بردارد و به خصلت ديكتاتوري سياسي و نه استبداد بسنده كند. هيچ ايراني با عقل سليمي نميتواند بر تخت پادشاهي ايران تكيه بزند و منافع كشورش را بخاطر قدرت دو روز عمر به بيگانگان بفروشد. نه رضاشاه و نه محمدرضاشاه هيچكدام انسانهاي نامتعادلي نبودند. بايد جمهوري اسلامي اي را تجربه ميكرديم كه معني حفظ قدرت به هر قيمت را درك كنيم. محمد رضاشاهي كه با وجود ارتش قوي و گوش بفرمان كشورش را كه به آن عشق ميورزيد را با چشماني اشكبار ترك كرد را نميتوان ديوانه قدرت و ضد مردمي دانست. سروراني كه اشك شاه را ناشي از حسرت از دست دادن جاه و مقام و قدرتش ميدانند وطن پرستي و مردم دوستي را هم ايدئولوژيك و مخصوص ديدگاه خود كرده اند. براي وطن دوستي هم بايد عينك "رفقا" را به چشم داشت! اگر مشروطه خواهان و مخالفانشان بر سر پاره اي برداشت ها از تاريخ همزبان باشند يا لااقل همه چيز را سياه و سفيد نبينند مشكلات بسياري از سر راه كار سياسي سالم برداشته خواهد شد. از سروراني كه باز هم ميخواهند براي اين نگارنده از برخي كاستي ها و خشونت ها كه در دوران پهلويها شده است نمونه بياورند ميخواهم كه زحمت نكشند. از همين حالا ميگوييم كه محكوم است و قابل دفاع نيست. اما اينكه با توسل به آن كاستي ها بگوييم رژيم پادشاهي امتحانش را پس داده حرف قابل پذيرشي نيست و پاسخ اين است كه ارتباطي حقيقي نه به پهلوي ها دارد و نه به نوع رژيم. بعبارت ديگر رد كردن آلترناتيو پادشاهي و محتوا و ماهيت ليبراليزم نهفته در ايدئولوژي آن ، خلاف قوانين حقوق بشر است. مانند آن است كه احزاب سوسياليست را بعلت عملكرد استالين غيرقانوني تلقي كنيم. افراد اگر خطايي كرده اند دولت پيشين ، شاه ، وزرا ، ميشود آنها را در دادگاه ( يا دادگاه تاريخ ) به محاكمه كشيد. اما انديشه و ايدئولوژي اي كه درون مايه آزاديخواهانه و ليبرال دارد را نميتوان به محاكمه كشيد يا حق حيات سياسي را از آن سلب كرد. يعني نازيسم و فاشيسم و يا اسلاميسم نوع طالباني و جمهوري اسلامي نيست كه بگوييم انديشه و ايدئولوژي اشت مردود است. شكل نظام پادشاهي در جهان موجود است و كارنامه حقوق بشري شان از جمهوري هاي همسايه شان قابل قبول تر است. با هيچ سريشمي نميتوان به كشورهاي جهان قبولاند كه آلترناتيو پادشاهي در يك رفراندوم يا انتخابات جاي ندارد. سعدم رعايت حقوق بشر و شكنجه و غيره در يك نظام جمهوري نيز ميتوانست ابعاد وحشتناكي بخود بگيرد و حاصل شرايط برزخي اي است كه به نسل معاصر ما رسيده است. شرح مفصلش را علاقمندان ميتوانند از آرشيو هفته نامه نيمروز چاپ لندن، مقالات نگارنده كه بصورت مشاجره قلمي با آقاي كاظم نيكخواه از حزب كمونيست كارگري كه از دوماه پيش ادامه دارد را در آدرس www. nimrooz. com مطالعه فرمايند. نسل "فرهيخته و انقلابي" سال 57 با دست گلي كه به آب داد و جمهوري اسلامي را روي كار آورد هنوز به مسئوليت خود نمي انديشد. هنوز بدنبال مقصر ميگردد. اگر در "بهار آزادي " به او ميگفتي كه آقاي صفورا نوشته اند كه تو اين انقلاب را مديون محمدرضاشاه هستي كه با ميدان دادن به مذهب و ندانم كاري باعث روي كار آمدن خميني شد از اينهمه " بي انصافي " دندانهايش را از خشم بهم ميفشرد و رگ هاي گردنش بهنگام شرح حماسه مبارزاتش كه به سقوط رژيم انجاميد متورم ميشد. اما حالا كه كار را خراب كرده دنبال مقصر ميگردد و آنتن برقگير شاه هنوز وسيله مناسبي است كه كوچكترين مسئوليتي را بگردن نگيرد. در همه دوران همه اش تقصير ديگران بوده است و او كاره اي نبوده است. اگر بپذيريم كه شكل نظام پادشاهي يا جمهوري تفاوت چنداني ندارد و يك نظام پادشاهي دمكراتيك به جمهوري ديكتاتوري ارجحيت دارد يا بالعكس ، به تفاهم خوبي رسيده ايم. در مورد ديكتاتوري ها اين بيشتر خود جامعه و تفكر حاكم بر آن است كه تعيين كننده است. ما مردم ايران اگر در صحنه باشيم و از حقوق خود دفاع كنيم، هيچ پادشاه يا رئيس جمهوري نميتواند ديكتاتور شود و اگر نباشيم و از حقوق مان دفاع نكنيم حتا دكتر مصدق مان نيز اختيارات فوق العاده طلب ميكند. با اين اوصاف و با درنظر گرفتن اينكه شكل نظام چندان تعيين كننده نيست چرا اينهمه تاكيد بر شكل نظام؟ اگر بتوانيم با حربه رضا پهلوي و استفاده از خيل هوادارانش در داخل رسيدن به دمكراسي را تسريع ببخشيم چرا از آن استفاده نكنيم؟ شايد عده اي بگويند كه با خميني هم همين اشتباه را مرتكب شديم. بايد گفت كه اشتباه نه در نفس اتحاد كه در چگونگي اتحاد بود: اتحاد بدون گرفتن تضمين هاي لازم. اما نه رضا پهلوي خميني است و نه جمهوريخواهان امروزين افراد بي تجربه ديروز هستند كه بدون گرفتن ضمانت كافي زير بار ما همه سرباز تو ايم خميني كه جاي خود دارد حتا زير بار همكاري بروند. تصور ميرود كه رفقا قبل از اينكه با رضا پهلوي يا رژيم پيشين يا مشروطه خواهان مشكل داشته باشند با رسوبات ذهني خود مشكل دارند. اما ما مشروطه خواهان با اين سروران مشكلي نداريم. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |