| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
تقابل و تعامل در شكل و محتوی
* طرفداران به اصطلاح پادشاهي
مشروطه، طرفدار يك نظريه ارزشي سياسي نيستند، بلكه طرفدار بازگشت خانواده پهلوي به
سلطنت هستند. اتحاد با آنان مفهومي جز زيرپا گذاشتن اصول ندارد
علیاصغر حاج
سيدجوادی
سهشنبه ۲۲ بهمن
۱۳۸۱
اين روزها مسئله اتحاد و همبستگي
براي برخي از مخالفان نظام جمهوري اسلامي (بخوانيد ولايت مطلقه فقيه) به حدي از
ضرورت و فوريت رسيده است كه مي گويند و تاكيد مي كنند كه در وضع حساس كنوني بدون
بحث درباره شكل نظام سياسي آينده همه به سوي اتحاد گام برداريم و تصميم در زمينه
تعيين شكل نظام را پس از سرنگوني استبداد خودكامه آخوند به راي مردم واگذاريم. به
عبارت ديگر به عقيده آنها در وضع حساس كنوني مصلحت ايجاب مي كند كه پيوند تاريخي
بين محتوي و شكل نظام سياسي مملكت در اين جا را ناديده بگيريم و در نتيجه هم به نام
نامي دموكراسي و احترام به عقايد، و هم به خاطر فشرده تر كردن هرچه بيشتر و افزونتر
صف تشكل و اتحاد مخالفان نظام جبار و خونخوار جمهوري اسلامي؛ اختيار شكل نظام آينده
بين جمهوري و سلطنت را در يك همه پرسي احتمالي برعهده مردم
بگذاريم.
در ارائه دليل و منطق اين قشر از مخالفان در چشم پوشي از بحث درباره شكل نظام آينده نقطه تامل در اين نكته است كه بحث از طرفداران سلطنت است نه صحبت از داوطلب اشغال مقام سلطنت. اين گونه فراموشي و يا اين گونه تجاهل نسبت به سوابق تاريخي سلطنت و اتفاقا در متن همين وضع حساس كنوني به نظر من جز طفره رفتن از اختيار راه و شيوه مبارزه با خودكامگي با تكيه بر تجربه هاي دردناك گذشته دليل ديگري ندارد؛ ساده ترين نتيجه اين فراموشي و تجاهل در آن جاست كه شناختن حق طرفداران سلطنت به معناي يك گرايش عام سياسي براي شركت در جبهه همبستگي و اتحاد معنائي جز شناختن حق طرفداران بازگشت خانواده پهلوي به سلطنت براي شركت در جبهه همبستگي و اتحاد ندارد. به عبارت ديگر كساني كه مدعي طرفداري از پادشاهي مشروطه هستند در حقيقت سلطنت طلب "آنهم از نوع مشروطه آن" نيستند بلكه پهلوي طلب اند. زيرا در ايران سلطنت هرگز مشروطه نبوده است و عنصر مشروطيت در سلطنت هرگز به علت خودكامگي مطلق رضا شاه و پسر او محمد رضا شاه به تجربه نرسيده و در فرهنگ سياسي جامعه ايراني و در حكومت و حاكميت آن هرگز بارور نگرديده است. قصد و نيت پدران ما يا پيشگامان جنبش تجددخواهي و قانونمندي نظام سياسي ايران در مشروط كردن اقتدار مطلق العناني سلطنت ايجاد همين توازن و تعادل منطقي و عقلاني بود بين شكل و محتوي يا قالب و مضمون حكومت و حاكميت در نظام سياسي ايران. اگر نظام سلطنت در كشورهائي نظير انگليس يا سوئد و يا دانمارك و نروژ در مسير تحولات و انقلابات سياسي به جمهوري تبديل نشد علتي جزاين نداشت كه با تعديل قدرت و اقتدار پادشاه درجهت تحكيم و تثبيت حقوق سياسي و اجتماعي مردم؛ قالب و شكل نظام در هماهنگي با خواست هاي مردم تغيير نكرد؛ و همانگونه كه وقايع تاريخي گواهي ميدهد در همه كشورهائي كه نظامهاي سلطنتي از تعديل اختيارات مطلقه خود به نفع شناسايي و تثبيت حقوق مردم خودداري كردند به صور مختلف منقرض شدند، در گذشته ها چون جابه جا شدن سلطنت ها براساس برهم خوردن رابطه قدرت و غلبه زور بود، در نتيجه شكل نظام و محتوي آن براساس راي و انتخاب مردم نبود بلكه بر پايه اصلي غلبه قوي بر ضعيف بود. اما در دوران جديد با تحولات اجتماعي و پديدارشدن تشكل هاي جامعه مدني و گسترش روابط و ضوابط اصول شهروندي و مبادلات اقتصادي؛ مطلق العناني سلطنت اگر از عهده تعديل خود به نفع حقوق اجتماعي مردم برنمي آمد و خواه ناخواه حق حاكميت را به مردم وانمي گذاشت؛ مردم با شكل ديگري حاكميت خود را سامان ميدادند كه در واقع همان جمهوري است كه ريشه فلسفه تاريخي انديشه آن به دوران يونان و رم مي رسيد. يكي از همين مخالفان زير عنوان "آيا تكيه بر اصل جمهوري در مرحله فعلي مبارزه ضروري است" مي نويسد: "........تعيين كننده نهائي بحث سلطنت يا جمهوري مردم ايرانند و اگر روزي آنان در يك ايران آزاد به بازگشت نظام سلطنتي راي دادند بايد آن را محترم شمرد و پذيرفت......" اگر قبول كنيم كه نويسنده اين جملات؛ رفراندوم پس از انقلاب را مثل بسياري ديگر، همه پرسي براساس معيارهاي دموكراتيك نمي داند؛ اما آيا ايشان اصل انقلاب را هم كه سلطنت خودكامه محمدرضا شاه واژگون كرد قبول ندارد؛ يعني به مصداق "شاه مي بخشد شيخ عليخان نمي بخشد". مگر اين همان انقلابي نبود كه شاه به شنيدن صداي آن اعتراف كرد؟ مردم ايران از ميان دو شكل موجود رايج نظام سياسي در جهان؛ سلطنت موروثي و جمهوري شكل كهنه تر و حتي كهنه تر از اشكال موجود آنرا كه به تعداد اندك در جهان (آنهم در هيئت دموكراتيك آن) موجود است واژگون كرد و در نتيجه تنها شكل نوتر و يا تنها شكل موجود ديگر آنرا كه در فكر خود حامل آزادي و پيشرفت و در عين حال شامل بيشترين نمونه موجود درجهان است پذيرفت. در نتيجه آيا امروز عقل و منطق حكم مي كند كه همه تلاش مخالفان و آزادي خواهان و ترقيخواهان به پالودن جمهوري از لايه پوسيده و گنديده ولايت مطلقه اش تجهيز شود يا اين كه ميدان مبارزه كنوني را با دست خود به صحنه مبارزه و رقابت بين جمهوري خواهان و به معناي دقيق كلمه پهلوي طلبان تعديل كنند؟ غم انگيزتر از اين صحنه آرائي آن جاست كه در حالي كه پهلوي طلب ها زير عنوان ظاهرفريب پادشاهي مشروطه پيرامون تنها نامزد ديكتاتور آينده خود حلقه ميزنند؛ جمهوريخواهان پراكنده در هزار و يك گروه و گروهك و سازمان چپ و معتدل و دموكرات و ملي – مذهبي بايد بر سر انتخاب نامزدهاي خود تيغ در ميان نهند و با قلم و قدم به جان يكديگر بتازند. در اين جا به نظر مي رسد كه برخي از مخالفان نظام خودكامه ولايت فقيه اين حقيقت را از ياد برده اند كه تاريخ صرفا امر گذشته نيست، ما نمي توانيم تاريخ را منحصرا به مثابه سلسله وقايعي كه در گذشته سپري شده است در نظر بگيريم. تاريخ امتداد و ادامه گذشته در زمان حال و آينده است، براي دگرگون كردن حال و آينده بايد گذشته را بشناسيم؛ كساني كه مي گويند و مي نويسند كه "...... بحث اساسي نه برسر شكل دولت، بلكه برسر محتوي دولت است كه ائتلاف بايستي شكل بگيرد......" فراموش مي كنند كه پدران ما در انقلاب مشروطه هدفي جز ايجاد تعادل و توازن بين قالب سلطنتي موروثي نظام سياسي با محتوي حقوق ملت در قانون اساسي نداشتند؛ يعني قالب سلطنتي نظام را حفظ كردند و محتوي خودكامگي اقتدار آن را به نفع استقرار حقوق مردم تغيير دادند. به اين ترتيب با حفظ اين توازن بين قالب و محتوي سلطنت از آن شاه بود و حكومت ازآن مردم؛ اما در اين معامله كدام يك از طرفين معامله را برهم زد و حقوق ديگري را به نفع افزودن هرچه بيشتر برسهم خود پايمال كرد. ملت يا شاه . به عبارت ديگر شاه قالب اصلي را با زور و خدعه و فريب از محتوي خود كه حقوق ملت بود تهي گرداند. وقتي در مقام توصيه و مصلحت گرايي مي نويسند: ".......براي شمول هرچه بيشتر گرايش هاي مختلف سياسي بهتر است بر اصول تكيه كرد و از شكل و فرم (مورد اختلاف نيروهاي سياسي) تا آن جا كه امكان دارد دوري ورزيد....." اين واقعيت تاريخي جامعه خود را فراموش مي كنند كه آنها كه اصول مربوط به حقوق مردم را زيرپا گذاشتند و با دست خود راه رسيدن آخوند ها را به قدرت خودكامه هموار كردند چگونه امروز طرفدار اصول شده اند و با چه تضميني فردا بر اين اصول وفادار خواهند ماند؟ اگر اين خيرانديشان و مصلحت گرايان به حافظه تاريخي خود رجوع كنند مي بينند كه قالب نظام سياسي ايران در شكل سلطنت موروثي در دو مرتبه مقبوليت يا مشروعيت سنتي خود را درزمينه وفاداري به حقوق ملت از دست داد. مرتبه اول در كودتاي 1299و سلطنت خودكامه رضا شاه پهلوي بود كه طومار مشروطيت و دستاوردهاي گرانقدر آنرا درزير چكمه استبداد مطلقه خود درهم پيچيد و مرتبه دوم دركودتاي 28 مرداد 1332 به دست محمدرضا شاه پهلوي بود كه همه دستاوردهاي جنبش آزادي خواهي مردم ايران را در جريان ملي شدن صنعت نفت به نفع تحكيم استبداد مطلقه خود و سلطه استعماري انگليس و آمريكا نابود كرد؛ آيا اين واقعيت شگفت انگيز را بايد حمل برتصادف و اتفاق كرد كه در باراول اين دكتر محمد مصدق بود كه در جلسه انقراض قاجار و تعويض سلطنت به سردار سپه درمجلس شوراي ملي به مخالفت برخاست و نمايندگان را نسبت به ارتكاب اين خطاي فاحش تاريخي هشدار داد كه سپردن زمام سلطنت به كسي كه هم شاه باشد و هم رئيس الوزرا و هم فرمانده كل قشون نتيجه اي جز پايمال كردن مشروطه و خون شهداي آن به نفع استبداد ندارد. و اما در دفعه دوم به فاصله 25 سال بازهم اين دكتر مصدق بود كه در مقام نخست وزيري استيفاي حقوق ملت ايران را از غارتگري انگليس در منابع نفت كشور و گسترش حقوق مردم در مشاركت بيشتر در حيات سياسي كشور وجهه همت والاي خود قرار داده بود اما با توطئه مشترك دربار پهلوي و انگليس و آمريكا هم خانه و كاشانه اش به غارت رفت و هم خودش به زندان و محاكمه و سپس تبعيد در ملكش گرفتار شد. آيا قبول اين واقعيت كار دشواري است كه رژيم ولاي مطلقه فقيه محصول طبيعي و فرزند حلال زاده ولايت مطلقه سلطنت پهلوي است؟ آيا قبول اين واقعيت كار دشواري است كه در رژيم هاي خودكامه مطلقه وقتي از شدت ظلم و ستم و خشونت و تجاوز و فقر و بيكاري؛ كارد به استخوان مردم ميرسد مردم جز نجات خود از وضع موجود به بهر وسيله حتي به وسيله امريكا چشم انداز ديگري ندارند، و در اين لحظه هاي طاقت فرساي تاريخي است كه به قول آنتونيو گرامشي وقتي گذشته مرده است آينده توان ظهور ندارد.اين همان زماني است كه جانوران درنده سربلند مي كنند. "... كساني كه تكيه بر اصول را توصيه مي كنند بهتر آن است كه بر سرهمان اصول باقي بمانند و زيرپا گذاردن حرفه اي اين اصول را به آنهايي واگذارند كه به آزمودن بخت خود در راه راست و ريس كردن قدرت ادامه ميدهند. زيرا هرگز نبايد فراموش كنند كه طرفداران باصطلاح پادشاهي مشروطه؛ طرفدار گرايش به يك نظريه ارزشي سياسي نيستند؛ بلكه به طور خالص و مخلص طرفدار بازگشت خانواده پهلوي به سلطنتي هستند كه وقتي در انقلاب به دست مردم ايران واژگون شد؛ از اصل و اساس چيزي جز يك نظام خودكامه و فاسد و ضدآزادي و ضد مشروطيت و ضد دموكراسي و ضد استقلال ملي و ضد عدالت اجتماعي و ضد اصول و مباني حقوق بشر و ضد بنيادهاي قانوني حفظ و حراست از آن نبود. به اين جهت مشغله مركزي مدعيان كنوني طرفداري از پادشاهي مشروطه بريدن رابطه تاريخي بين گذشته و حال است؛ اين كه مي گويند حرف از گذشته به جريان شكل دهي اتحاد لطمه مي زند به همين خاطر است كه گذشته و آنچه كه در گذشته از گذر سلطنت خودكامه پهلوي بر ملت ايران رفته است مطرح نشود. كسي كه گذشته خود را نشناسد چگونه مي تواند با وضع حال آينده خود را بسازد؟ كسي كه از حافظه تاريخي خود محروم شود چه فرقي با حيوان دارد؟ اولين گام هر ديكتاتور بريدن پيوند جامعه با گذشته خويش است اين همان بلائي است كه رضا شاه و محمدرضا شاه و پس از انقلاب خميني و جانشينان او بر سر مردم ايران و مخصوصا نسل هاي جوان آن آوردند. در زمان پهلوي ها دروديوارمدرسه ها و خيابانها و ميدان ها اختصاص به پهلوي داشت و بعد از انقلاب پلاك ها از اسم پهلوي به خميني تبديل شد. تاريخ وقايع را در كتاب هاي درسي تحريف كردند و در روزنامه ها در راديو و تلويزيون و سخنراني ها و مصاحبه ها؛ همه چيز با نام ديكتاتور و مدح ديكتاتور شروع و با نام و مدح او ختم ميشد؛ اگر مدعيان طرفداراي از پادشاهي مشروطه سنگ رضا پهلوي را به سينه نمي زنند چرا از طرح جريان واقعيت سلطنت در گذشته خودداري مي كنند و چرا نامزد پادشاهي مشروطه آنها از آنچه كه پدربزرگ و پدر او بر سر ملت ايران آورده اند از پيشگاه ملت ايران پوزش نمي طلبد؟ مسئله اين است كه اين ها اصولا انقلاب را قبول ندارند؛ با اين كه محمد رضا شاه با گوش خودش صداي انقلاب را شنيد و با زبان خودش آن را اعتراف كرد؛ و با پاي خودش از مملكت رانده شد ديگر چه حقي براي پسرش باقي مي ماند كه از اصل و اساس پايه اش بر اعمال زور و اختناق پليسي بود؛ آن چگونه حقي است كه به نام موهبت الهي همه حقوق ذاتي و قانوني مردم ايران را زيرپا گذاشت؟ دنباله همان موهبت الهي بود كه به ولايت مطلقه فقيه تبديل شد. مدعيان طرفداري از پادشاهي مشروطه انقلاب را محصول توطئه بيگانگان مي دانند و مثلا كنفرانس گوادولوپ و اجتماع سران آمريكا و انگليس و فرانسه را سرمنشاء سقوط محمدرضا شاه وانمود مي كنند. اين چه سقوطي بود كه در جريان اجراي آن پاي يك سرباز بيگانه در خاك ايران داخل نشد؛ اين چه سقوطي بود كه با وجود هزاران افسر و مستشار نظامي آمريكائي در ايران، ارتش براي بركناري شاه دست به كودتا نزد؟ اين چه سقوطي بود كه بين مردمي كه در برابر ساواك و ارتش و پليس و ژاندارمري داراي هيچگونه وسيله تهاجمي و دفاعي نبودند و شاهي كه بر تمام اين نيروهاي سركوب فرماندهي مطلق داشت؛ نابرابري قدرت به صورتي زيرورو و دگرگون شد كه براي شاه چاره اي جز عدول از سلطنت باقي نماند؟ اگر مردم فقط طالب بركناري محمدرضا شاه بودند و با ادامه نظام سلطنت مخالفتي نداشتند؛ چرا محمدرضا شاه با خروج خود از كشور وليعهد خود را براي احراز مقام سلطنت در تهران باقي نگذاشت؟ مگر احمد شاه قاجار پس از خلع محمدعلي شاه و خروج او از كشور زير حمايت روسيه تزاري در تهران جانشين پدر نشد و مگر همين محمدرضا شاه پس از اخراج پدرش از كشور به دستور انگليس؛ با رضايت و حمايت همين انگليس و قشون اشغالي آن به جاي پدر ننشست؟ آخر كدام پادشاهي مشروطه است كه با انقلاب منحل شد و كدام سلطنت خودكامه است كه پس از انحلال به سلطنت بازگشت. آن كدام ملتي است كه با دست خود سلطنت خودكامه پدر را واژگون مي كند و با دست خود همان سلطنت خودكامه منقرض شده را به وعده سلطنت مشروطه به پسر بازمي گرداند؟! و آن كدام قانوني است كه حاكميت ملي را نظير ملك خصوصي حقي ميداند كه بعد از پدر به پسر منتقل مي شود؟! |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |