[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





نسخه شفابخش آقای پرهام
*‌روشنفكر مستقل به هيچ منبع و مرجع مدعي تقدس و الوهيتي نظير آيت‌الله و اعليحضرت اعتقاد ندارد
 
 
علی‌اصغر حاج‌سيدجوادی
پنجشنبه ١٩ دی ١٣٨١
 
خطابه آقاي باقر پرهام را در بنياد اسماعيل خوئي (آتلانتا - آمريكا) زير عنوان "دشمني درباب رفراندوم و براي ثبت در تاريخ" بايد به عنوان اعلام حضور نوعي از جريان شبه روشنفكري مخالف رژيم خودكامه ولايت فقيه در كنار بازماندگان سلطنت پهلوي تلقي كرد.
اين خطابه در واقع از دو بخش تشكيل مي شود؛ به صورتي كه بخش اول با بيان توضيح واضحات مقدمه ورود به بخش دوم و حقانيت بخشيدن به آن را فراهم مي كند.

بخش اول را به اين صورت مي توان خلاصه كرد كه: قانون اساسي جمهوري اسلامي از اساس در ارتباط با حقوق اساسي مردم، چه حقوق اجتماعي و چه سياسي و چه اقتصادي و چه فرهنگي بي اساس است؛ آقاي پرهام به درستي بر ضدونقيض و ناسخ و منسوخ بودن اصولي كه در قانون اساسي جمهوري اسلامي به نفع يك كاسه كردن قدرت مطلقه در دست رهبر به هم بافته شده انگشت گذاشته و به اين نتيجه رسيده است كه با اين قانون و با نهادهائي كه درآن همه به صورتي در حوزه اقتدار مطلقه رهبر نهاده شده؛ اعم از مجلس و قوه قضائيه و قوه اجرائيه و شوراي نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت و مجلس خبرگان؛ هيچ جريان اصلاح طلبانه اي قادر به انجام اصلاحات نمي شود و در اين راه هرگامي و به هرصورتي برداشته شود اگر از منشاء فرصت طلبي و يا ناآگاهي و يا ترس از تحولات بنيادي نباشد، آب در هاون كوبيدن است؛ از آنجائي كه مخاطب آقاي پرهام در خطابه خود روشنفكران عموما و روشنفكران مستقل خصوصا هستند؛ ما اين بخش از خطابه ايشان را "توضيح واضحات" دانستيم زيرا براي روشنفكران عموما و روشنفكران مستقل خصوصا "اصلاحات" به دو صورت ميسر مي شود؛ صورت اول هنگامي است كه جامعه از قبل از انقلاب از حداقل يا حد مطلوبي از زيرساخت هاي اجتماعي- اقتصادي و فرهنگي و سياسي برخوردار باشد و در پرتو اين حداقل يا حد مطلوب از قبل با حد مطلوبي از مفهوم فرهنگي و مدني اصلاحات مانوس و آشنا شده باشد و ميدانيم كه اين حداقل يا حد مطلوب آگاهي و شعور سياسي جز از راه مبارزه و در نتيجه جز برخورداري از حداقلي از ساختارهاي قانوني سياسي – اجتماعي ناشي از اين مبارزه به دست نخواهد آمد. و اما در صورت دوم اصلاحات هنگامي قابل حصول است كه يك دستگاه رهبري مصمم و معتقد و سازمان يافته و متكي بر يك بسيج و تجهيز گسترده سياسي متكي بر توده ها وجود داشته باشد و آقاي پرهام هنگامي كه خدمات خانواده پهلوي را در اين خطابه بازگومي كنند (كه به آن خواهيم رسيد) متاسفانه از خاطرشان ميرود كه پس از كودتاي خائنانه و ويرانگر 28 مرداد 1332 محمدرضا شاه پهلوي با برقراري سلطنت مطلقه و خودكامه ملت ايران را از هر دو شرط مربوط به آمادگي براي حمايت از اصلاحات و بي نياز بودن از توسل به انقلاب محروم كرد؛ آقاي پرهام به عنوان جامعه شناس ميدانند كه انقلاب مفهومي جز تلاش براي رهائي از ناهنجاريهاي وضع موجود به اميد دستيابي به آرمانهاي موعود؛ ندارد؛ به عبارت ديگر شرايط ناهنجار موجود همانقدر كه واقعي و بالفعل و ملموس و آزاردهنده جسم و جان جامعه است؛ هنجارهاي موعود به همان اندازه ناملموس و غيرمحتمل و بالقوه هستند. اين كه ملت ايران از پس از انقلاب به هنجارهاي موعود خويش يعني آزادي سياسي و استقلال و عدالت اجتماعي دست نيافت؛ دليل بر اين نيست كه نمي بايست براي رهائي از وضع موجود يعني خودكامگي و فساد سلطنت پهلوي دست به انقلاب نزند؛ اما اين كه خيانت محمدرضا شاه در كودتاي 28 مرداد 1332 و سركوب جريان اصلاح طلبي و آزادي خواهي دولت قانوني دكتر مصدق راه رسيدن آخوندها را به مسند قدرت هموار كرد آيا دليل بر اين مي شود كه فساد و خشونت و بربريت رژيم ولايت مطلقه آخوندها كار طاقت و تحمل مردم ايران را به نقطه اي از نااميدي و استيصال برساند كه از بازگشت خانواده مخلوع پهلوي به سلطنت واژگون شده در انقلاب بهمن 1357 استقبال كنند؟

كوشش آقاي پرهام در بخش دوم يا بخش وضع خطابه بر اين اصل است كه با تكيه بر فرهنگ دموكراسي راه بازگشت خانواده پهلوي را به سلطنت به عنوان مسئله اي كه خودبه خود در طبيعت همكاري در پذيرش يك "اصل مشترك و برنامه معين" اصلي بديهي و غيرقابل انكار است هموار كند.

ترفندهاي بلاغي و شگردهاي ذهني اقاي پرهام در قبولاندن اين گونه قلب حقايق تاريخي شنيدني و خواندني است. آقاي پرهام در خطابه خود مي گويد به گذشته نمي توان برگشت اين سخن حق است؛ به گذشته نمي توان برگشت اما آنچه از رهگذر گذشته تاريخ ما از ظلم و ستم و خشونت و فساد بر مردم ما گذشته است نمي توان چشم پوشيد؛ ملت ايران قرنها سلطنت موروثي خودكامه را در انقلاب بهمن 1357 براي هميشه واژگون كرد زيرا خانواده پهلوي با خيانت خود در كودتاي 28 مرداد 1332 براي هميشه پيوند تاريخي سلطنت موروثي را با نظام سياسي ايران به نفع استبداد مطلقه و استعمار بيگانگان پاره كرد؛ آقاي پرهام چرا ملت ايران بايد بار ديگر هم سلطنت موروثي و هم خانواده پهلوي را به اسم دموكراسي و آزادي به عنوان يكي از راه حل هاي احتمالي و جانشين طبيعي ناشي ازراي مردم پذيرا باشد؛ اگر قبول كنيم كه يك ايراني حق دارد نظام سلطنت را به عنوان گرايش سياسي و اعتقادي به صلاح ايران بداند، اما آيا دموكراسي در ذهنيت فرهنگي ما به آن حدي از تعالي رسيده است كه مي توانيم و بايد كه بتوانيم بار ديگر خانواده پهلوي را به سلطنت برگزينيم؛ شما در خطابه خود حرف از پادشاهي مشروطه مي زنيد؛ آقاي پرهام مگر در قانون اساسي مشروطيت؛ سلطنت مشروطه نبود و مگر شاه مقام غيرمسئول نبود؛ مگر رضا شاه جد آقاي رضا پهلوي قيد مشروطه بودن اقتدار سلطنت را به نفع خودكامگي خود زيرپا نگذاشت؛ مگر محمد رضا شاه پدر آقاي رضا پهلوي در سالهاي 1330 دو مرتبه به قانون اساسي مشروطه در جهت حق انحلال مجلس و لغو استقلال قوه قضائيه براي خود در دو انتخابات فرمايشي مجلس موسسان تجاوز نكرد؟ مگر محمدرضا پهلوي با اين كه در ماههاي آخر سلطنت به شنيدن صداي انقلاب اعتراف كرده بود در نااميدي از ادامه حمايت آمريكا به اتفاق زن و فرزند از كشتي طوفان زده وطن خود به ساحل نجات آن سوي درياها فرار نكرد؟

آقاي پرهام در تاريخ معاصرما كدام يك از رژيم هاي سلطنتي پس از سقوط بار ديگر به مسند قدرت بازگشتند؟ از هنگام سقوط سلطنت پس از جنگ اول جهاني تا امروز در آلمان و تركيه و روسيه و اطريش و سپس در مجارستان و بلغارستان و يوگسلاوي و پس ازآن در آلباني و در مصر و در يونان و در ليبي و در عراق و افغانستان و تونس و ايتاليا. هيچكدام حتي خانواده سلطنتي يونان و افراد ذكور خانواده سلطنتي ايتاليا طبق قانون از حق ورود و اقامت در وطن خود و تصرف در اموال خود محروم شدند و شاه سابق ايتاليا پس از پنجاه سال ممنوعيت در ماه ماه گذشته پس از اجازه بازگشت، براي چند ساعت به عنوان ديدار از واتيكان و پاپ به رم رفت. آقاي پرهام كساني كه شما آنها را به عنوان يك نيروي شركت كننده در اتحاد؛ هوادار پادشاهي مشروطه مي ناميد؛ آيا آنها هوادار سلطنت رضا پهلوي هستند يا دلشان براي نظام پادشاهي مشروطه كه اصلا در تاريخ سياسي ايران وجود خارجي نداشته است و هيچگونه آثار مثبتي از اين نظام پادشاهي مشروطه در سراسر زندگي اجتماعي مردم ايران به چشم نمي خورد لك زده است؟!

آقاي پرهام در منطق نظم جامعه شناسي شما رضا پهلوي جز اين كه حق دارد به عنوان يك شهروند ايراني از كليه حقوقي كه به يك شهروند ايراني تعلق مي گيرد برخوردار باشد؛ حق ديگري هم در قبال آنچه كه از رهگذر سلطنت خانواده او بر ملت ايران و تاريخ وطن ما گذشته است دارد؟

اما متاسفانه آقاي پرهام خود عالما و عامدا مسئله طرفداري از پادشاهي مشروطه را با مسئله حق حضور رضا پهلوي در متن اين پادشاهي با مهارتي ناشيانه خلط مي كند و در اين زمينه خود را به مرتبه مبلغي جانبدار ميرساند و براي محكم كردن پايه هاي منطقي اين رسالت از حافظه تاريخي خود براي تبرئه پهلوي هاي اول و دوم نيزاز قلب حقيقت كمك مي گيرد. آقاي پرهام مبارزه كنوني را مبارزه اي ملي مي داند كه "براي رهائي از يك نظام فرمانروائي استبدادي ماقبل سرمايه داري و بنا كردن حاكميتي ملي متكي بر آراي مردم در معناي مدرن كلمه؛ اين مبارزه در شرايطي صورت مي گيرد كه مردم ما در طول هفتاد سال گذشته دو تجربه سنگين را پشت سر گذاشته اند؛ يكي تجربه اخذ "مدرنيته" بدون توجه به بنيادهاي فرهنگي- سياسي آن كه در دوران پهلوي انجام گرفت، اين تجربه با همه دستاوردهاي مثبت آن از آن رو به شكست انجاميد كه مي خواست مدرنيته را در قالب شاهنشاهي تحقق بخشد، اين تجربه ازآن رو شكست نخورد كه رضا شاه يا محمدرضاشاه مرداني خائن و وطن فروش بودند. برعكس هر دو ايران دوست بودند و به شدت مي خواستند كه كشورشان را آباد كنند اما راهي را كه برگزيدند راهي با مردم و در كنار مردم نبود، راهي بود از بالاي سر مردم و در غياب مردم كه دستاوردهاي سياسي مشروطيت را پايمال مي كرد. تجربه دوم تجربه حكومت ديني بود كه با شعار آزادي و عدالت آغاز گرديد اما در عمل به حاكميت استبداد فردي در قالب شريعت ختم شد......"

آقاي پرهام در اين تقسيم بندي يعني پديده دو تجربه سنگين در طول هفتاد سال گذشته؛ پاي انصاف و عدالت و مخصوصا پاي فرهنگ وسيع علمي و روشنفكريش در دو جا به نحوي بس اسفناك و آنهم به عمد لنگيده است.

جاي اول آنجاست كه آقاي پرهام به عمد مدرنيته را در تجربه پهلوي ها به جاي مدرنيزاسيون نشانده است و در اين جا به جائي در واقع او خود به صراحت به دانش جامعه شناسي خود به نفع تبرئه پهلوي ها و يا مخدوش كردن ذهن و حافظه شنوندگان خطابه خود خيانت كرده است. در واقع پهلوي ها آنچه انجام دادند؛ چيزي جز خفه كردن جريان مدرنيته ناشي از دستاوردهاي سياسي مشروطيت و در نتيجه تهي كردن از قبل قالب آن يعني مدرنيزاسيون از مضمون اصلي آن يعني مدرنيته نبود. به عنوان مثال اگر انتخابات آزاد عمومي و تشكيل مجلس شوراي مبعوث مردم و مسئوليت قانونگزاري نمايندگان     يك نمونه بارز از فكر مدرنيته است؛ پهلوي ها با سلب اختيار مردم از انتخاب آزاد نمايندگان خود و سلب اختيار از نمايندگان در استقلال راي و مصلحت انديشي اجتماعي و سياسي در امور مملكت؛ نهاد قوه مقننه را در طول متجاوز از پنجاه سال سلطنت خود از مضمون و محتوي واقعي خود به اقتضاي فلسفه مدرنيته تهي كردند وبه صورت آلتي بلااراده درآوردند و به همين ترتيب است سير انحرافي مدرنيته پهلوي ها در قوه اجرائيه و قضائيه و در ساير رشته هاي مربوط به اراده معطوف به حاكميت ملي در واقع در تجربه سنگين دوم يعني تجربه حكومت دين؛ خميني از اساس نه اين كه با مدرنيته و فكر ترقيخواهي مخالف بود؛ بلكه مظاهر مدرنيته را نيز تا حد اين كه "اقتصاد مال خر است" تخطئه مي كرد. الگوي سياسي جامعه او، جامعه قبيله اي و ابزار اداره آن ولايت مطلقه بود؛ اما پهلوي‎ها هم اگر نمي توانستند و يا نمي خواستند جامعه را به عقب برگردانند؛ اما با تعطيل اساس فكر مدرنيته در جامعه راه پيشرفت به جلو و استقبال از آينده را نيز به روي مردم بسته بودند.

اما در ميان دو تجربه سنگيني كه آقاي پرهام مطرح مي كند و براي جا انداختن به قول خود "دستاوردهاي مثبت" پهلوي ها؛ دست آوردهاي به قول خود مثبت ديني را هم كه در جمع به بيداري مردم و ضرورت جدائي دين از دولت منتهي مي شود از قلم نينداخته است؛ متاسفانه تجربه سنگين و بسيار سنگين و گرانبهاي ديگري كه مي توانست به راي ملت ايران از ولايت مطلقه سلطنت از سوئي و ولايت مطلقه آخوند از سوي ديگر و رهائي از نفوذ استعمار بيگانه برسد به عمد از زبان و قلم خود به نفع پهلوي ها انداخته است؛ آن تجربه اي كه آقاي پرهام مصلحت طرح و تشريح "دستاوردهاي مثبت" آنرا نديده است؛ تجربه جنبش آزادي خواهي مردم ايران براي ملي كردن صنعت نفت و اصلاح قانون انتخابات به رهبري دكتر مصدق و تلاش دولت قانوني او بود كه در توطئه كودتاي 28 مرداد 1332 به دستياري آمريكا و انگليس و شركت محمدرضا شاه و اطرافيان او به خاك و خون كشيده شد.اگر ثمره رسيدن آن جنبش و دستاوردهاي مثبت آن را در زمينه اجتماعي و سياسي و اقتصادي در نظر آوريم. نتايج هولناك و دردناك اجتماعي و اقتصادي و سياسي ناشي از آن ضربه خائنانه را از فرداي كودتا تا امروز يعني در مدت چهل ونه سال گذشته به پيش چشم بگذاريم؛ انگاه جا دارد آقاي پرهام را به قبول اين واقعيت دعوت كنيم كه اگر آن تجربه سنگين اول در سلطنت محمدرضا شاه مدرنيزاسيون را وسيله نابودي مدرنيته يا دستاوردهاي سياسي مشروطيت قرار نمي داد و در سلطنت محمدرضا شاه فضاي باز زايش و بالش مدرنيته در تجربه جنبش ملي شدن صنعت نفت و اصلاح قانون انتخابات با ضربه كودتاي سه جانبه شاه – آمريكا و انگليس بسته نمي شد؛ ملت ايران هرگز به گرداب توحش و بربريت تجربه سنگين حكومت ديني يا ولايت مطلقه آخوند درنمي غلتيد. آقاي پرهام در حمله به رفراندوم قلابي به درستي مي گويد: ".......يك چنين رفراندوم ناقص و مصلحتي باعث خواهد شد كه استخوان لاي زخم ملت ايران بماند. غده چركيني كه در جان اين ملت لانه كرده و نزديك به يكصد سال است كوشش هاي آزادي خواهانه ملت ما براي درمان آن به جائي نرسيده است......" آقاي پرهام به درستي از تلاش يك صدساله مردم ما در راه استقرار حاكميت مردمي و حكومت قانون و عدالت اجتماعي و از ناكامي و شكست در اين تلاش حرف ميزند اما از خود نمي پرسد و براي شنوندگان خطابه خود توضيح نمي دهد كه از اين يكصد سال؛ چند سال آن به سلطنت مطلقه و خودكامه پهلوي ها مربوط مي شود؟ آيا در پنجاه وسه سال (از 1304 تا 1357) از اين يك صد سال مردم ايران در اسارت رژيم پليسي و اختناق و سركوب پهلوي ها بسر نبردند و پنجاه و سه سال از عمر تاريخ اين كشور با بهترين و مساعدترين شرايط مادي و معنوي و فرصت هاي گرانبهاي دلبستگي و همبستگي عمومي و با ميلياردها دلار درآمد نفتي به باد هوا نرفت و نتيجه اي جز مسلط شدن يكي از عقب مانده ترين و خشونت بار ترين رژيم هاي قرون وسطائي تاريخ بر جان و مال آنها از اين پنجاه و سه سال سلطنت خود كامه نصيب آنها نشد؟

وقتي از تضاد و تباين بين دانش وسيع اجتماعي و سياسي آقاي پرها م با دلايل او در زمينه "دستاوردهاي مثبت" دوران سلطنت پهلوي ها به حيرت مي‎افتيم و از ميزان گذشت آقاي پرهام در زمينه دانش جامعه شناسي و فلسفي خود به نفع توجيه حضور و شركت رضا پهلوي به عنوان مظهر پادشاهي نابود و ناديده مشروطه به بهت و حسرت دچار مي شويم كه همچنان پاسخ اين پرسش را از ايشان طلب كنيم كه : خوب؛ با اين همه دستاوردهاي مثبت چگونه مردم ايران به سوي انقلاب رانده شدند؟ آقاي پرهام در خطابه غراي خود كه براي "ثبت در تاريخ" ايراد كرده است نه به عنوان يك ايراني روشنفكر و نه به عنوان يك جامعه شناس با تجربه سخني جز اين نمي گويد كه "تجربه پهلوي ها از آن رو به شكست انجاميد كه مي‎خواست مدرنيته را در قالب شاهنشاهي تحقق بخشد"، اصطلاح آقاي پرهام يعني "قالب شاهنشاهي" در حقيقت همان رژيم اختناق پليسي است؛ به زبان جامعه شناسي در رژيم اختناق پليسي يا قالب شاهنشاهي به اصطلاح آقاي پرهام نه اينكه مدرنتيه ئي وجود ندارد؛ بلكه همان ظواهر مدرنيتي آن نيز چيزي جز بزك كردن و رنگ و روغن ماليدن بر چهره كريه استبداد و خودكامگي سياسي و فساد اقتصادي و انحطاط اجتماعي نيست.

به فهرستي كه آقاي پرهام در شمارش "دستاوردهاي مثبت" دوران پهلوي ها توجه كنيم. با مقدمه اي كه خود عاري از حقيقت جامعه شناسانه است: "تجربه پهلوي ها اگر چه آزادي سياسي براي ايرانيان به ارمغان نياورد و نهادهاي جامعه مدني را در جهت پيشبرد آرمانهاي مشروطيت گسترش نداد و تقويت نكرد، اما پايه هاي ورود به مدرنيته را به حد نسبتا گسترده اي در كشور ايجاد كرد. ايجاد ارتش و نيروهاي انتظامي پاسدار و امنيت و تامين مركزيت سياسي و امنيت داخلي كشور؛ ايجاد راهها و جاده ها و بنادر و توسعه حمل ونقل و كشتيراني و راههاي هوائي، ايجاد مدارس و دانشگاهها و پژوهش گاههاي علمي و توسعه نظام آموزشي و پژوهشي نوين كشور ايجاد و توسعه صنايع و كوشش براي گسترش صنايع مادر؛ همچون نفت گاز و پتروشيمي و بهره برداري مدرن از معادن كشور و توسعه ذوب آهن و فولاد و بسياري ديگر از اقداماتي كه فهرست آنها را بازهم مي توان طولاني تر كرد همه از دست آوردهاي مثبت اين دوران بودند كه تاثيرهايشان بر جامعه ما وضعي برگشت ناپذير درايران به وجود آورده است كه در صورت تامين مباني دموكراسي و توسعه آزادي ها به سرعت به خروج كشور از مدار عقب ماندگي و ورود به قافله تمدن جديد كمك خواهد كرد.".

آقاي پرهام در خطابه خود از عاقبت اين "پايه هاي ورود به مدرنيته" در فرداي انقلاب صحبت نمي كند كه چگونه بي پايه از آب درآمد زيرا در نظام مدرن برعكس نظام سلطنت خودكامه، پاسدار امنيت و تامين مركزيت سياسي به اصطلاح آقاي پرهام هرگز به سازمان امنيت و اطلاعات يا ساواك كه وظيفه اي جز سركوب فكرو آزادي و شكنجه و اعدام و زندان آزادي خواهان ندارد، و تبديل نمي شود و ارتش يعني پاسداري تماميت ارضي مملكت به ابزاري چشم و گوش بسته براي حفظ پايه هاي سلطنت استبدادي يك خانواده تغيير شكل نمي دهد و يا گسترش صنايع و بنادروجاده ها و بهره برداري معادن و توسعه ذوب آهن و راههاي كشور به وسيله اي براي ثروتمند شدن هرچه بيشتر اقليت حاكم و ابزاري براي تسهيل سلطه اقتصاد دلالي به جاي اقتصاد سازنده درنمي آيد؛ اما اين همه كوشش براي پرهيز در پوشاندن حقايق تاريخي و مخدوش كردن سلسله منطقي علت و معلول حوادثي كه از گسيختن پيوند چندين صدساله دين ارتجاعي و سلطنت استبدادي؛ تاسيس رژيم ولايت مطلقه "ملا-شاهي" منتهي شد؛ خود مقدمه اي است؛ براي اعلام رسالت از پيش ساخته شده آقاي پرهام در ضرورت دموكراتيك حضور طرفداران پادشاهي مشروطه كه در شخص رضا پهلوي تبلور مي يابد. به اين ترتيب آقاي پرهام نيز در چشم انداز تحولات آينده نظام سياسي ايران نظير هواداران پادشاهي مشروطه، نامزدي رضا پهلوي را براي اشتغال مقام سلطنت امري طبيعي ميداند و اين مسئله را به صورتي كه در زير مي خوانيم توجيه مي كند: ".....اكنون مردم مبارزه مي كنند تا دوباره فرصتي براي تعيين سرنوشت خود پيدا كنند، نه نيروهاي اصلاح طلب ديني را كه جزوي از نيروهاي انقلاب اسلامي بودند مي توان ناديده گرفت؛ نه نيروي هوادار پادشاهي مشروطه را كه بخشي از حاكميت سلطنتي گذشته را تداعي مي كنند. اصلاح طلبان واقعي ميراثدار انقلاب مذهبي اند ولي پس از گذشت بيست و سه سال دريافته اند كه نا كجاي دين در تاريخ تحقق نمي يابد و بايد به جاي قانون شريعت به اراده ملت و حاكميت ملي بازگشت؛ هواداران پادشاهي مشروطه نيز كه ميراثداران نظام گذشته اند به خوبي پي برده اند كه اشكال آن نظام چه بود و چرا بايد به اراده ملت در يك حاكميت ملي تن داد.مبارزه اي كه رضا پهلوي نزديك به بيست سال است در پيش گرفته است بيانگرچنين دريافتي است. اين مرد هنگامي اين مبارزه را آغاز كرد كه نوجواني بيش نبود و در اشتباهات و خطاهاي گذشتگان خويش سهمي نداشت....."آقاي پرهام در خطابه خود به درستي از ناكجا آباد حكومت آرماني ديني و حكومت آرماني سوسياليستي حرف ميزند كه در عمل توهمي بيش نبود؛ اما وقتي به دريافت رضا پهلوي به اراده ملت در يك حاكميت ملي ميرسد فراموش مي كند كه محمدرضا شاه پهلوي پس از سقوط سلطنت استبدادي خودكامه پدرش در مجلس شوراي ملي سوگند وفاداري به قانون اساسي مشروطيت ياد كرد كه از حقوق ملت دفاع كند و اصول قانون اساسي را محترم شمارد؛ اما ديري نگذشت كه به سوگند خود پشت پا زد و نه فقط حقوق ملت را با تغيير اصول قانون اساسي به نفع قدرت استبدادي خود زير پا گذاشت؛ بلكه امتيازات لغو شده استعمار انگليس را نيز با همدستي در كودتا برضد دولت قانوني مملكت به انگليس و آمريكا بازگرداند؛ آقاي پرهام بر اثرآواري كه از كودتاي 28 مرداد 1332 بر سرملت ايران فرود آمد نه تنها به قانوني بودن سلطنت محمد رضا شاه مهر باطله زدند. بلكه به اساس موجوديت سنتي سلطنت موروثي در نظام سياسي ايران پشت پا زدند؛ زيرا تنها در حمايت از جنبش آزاديخواهي ملت ايران در مبارزه با استعمار انگليس و گسترش حقوق قانوني ملت در چارچوب قانون اساسي بود كه محمدرضا شاه مي توانست تداوم سلطنت را در نظام سياسي ايران تضمين كند. او اين فرصت تاريخي را از دست داد؛ همانگونه كه رژيم ولايت مطلقه فقيه با پشت پا زدن به راي مردم ايران در انتخابات خرداد 1376، فقدان مشروعيت خود را در نظام سياسي ايران از آغاز تاسيس خود به اثبات رساند.

آقاي پرهام براي اثبات ضمني حق رضا پهلوي به عنوان هوادار پادشاهي مشروطه در تعيين سرنوشت آينده نظام سياسي ايران به نوشته گنجي در مانيفست جمهوريخواهي متوسل مي شود آنجائي كه مي گويد: "شايد مردم در رفراندوم به جمهوري تمام عيار راي ندهند و به جاي آن جمهوري اسلامي يا نوع ديگري از نظام حكومت را انتخاب كنند در آن صورت راي اكثريت ضمن رعايت حقوق اقليت براي نسل حاضر معتبر خواهد بود.".

براي آقاي پرهام اين نكته معما نيست كه گنجي حرف ا زجمهوري تمام عيار ميزند، يعني بديل او جمهوري بدون ولايت مطلقه رهبر است؛ اما او در جزء همان كساني است كه روزگاري در فضاي شوق و ذوق انقلابي، بديلي جز جمهوري اسلامي نمي شناخت؛ او اين مايه از شعور و ادراك اجتماعي و سياسي را از گذار از مراحل آزمون و خطاي درون رژيم ولايت مطلقه فقيه بدست آورده است؛ اما رضا پهلوي نه در فضاي ساواكي سلطنت پدر مزه زندان و شكنجه و خفقان را چشيده بود و نه در فضاي ساوامائي آخوند در برابر بازجويان زندان اوين نشسته است.

آقاي پرهام رضا شاه جد رضا پهلوي با اتكا به وجود خويش بنيانگزار سلطنت خود بود؛ محمد رضا شاه پدر او به سنت مالوف كه پسر بعد از پدر به تخت مي نشيند؛ بدون هيچگونه ابتكار و از سر لطف دو كشور اشغال كننده ايران در جنگ دوم جهاني يعني انگليس و روس به سلطنت رسيد؛ اين هر دو پدر و پسر هريك به صورتي از سلطنت رانده شدند اكنون چرا بايد مردم ايران به جاي قيام براي حذف هميشگي پسوند اسلامي از نظام جمهوري بار ديگر به سلطنت برگردند كه در تاريخ ايران و در حافظه تاريخي مردم چيزي جز نظام خودكامه و استبداد مطلقه نبوده است؟ مي گويند هفتاد درصد از مردم ايران زير سن سي سال هستند؛ يعني جواناني كه يا قبل از انقلاب متولد نشده بودند و يا در هنگام انقلاب در خردسالي بودند و هيچگونه آشنائي و شناختي نسبت به سلطنت و نظام پادشاهي ندارند. در تاريخ معاصر جهان و حتي در گذشته هاي دور كدام سلطنت واژگون شده اي است؛ كه بار ديگر به قدرت بازگشته باشد؟ آيا دايره انتخاب براي مردم ايران و نيروهاي ترقيخواه آن در داخل و خارج كشور اين اندازه تنگ شده است؟ آقاي پرهام در خطابه خود مي گويد: " چرا بايد اصلاح طلبان كه از درون رژيم ولايت مطلقه چشمشان به واقعيت ها گشوده شده است بيايند به عنوان "طيف دگرانديشان ديني" دست دردست "طيف چپ" به سرپرستي و ابتكار آقاي كشتگر بگذارند و از ايشان بخواهند كه مبارزه آزاديخواهانه را از پاريس رهبري كنند و براي آن استراتژي و تاكتيك بنويسند؟" اما حيرت انگيز اين است كه آقاي پرهام اين سئوال را از خود نمي كند كه چرا بايد به توجيه و ابتكار آقاي پرهام همين نيروهاي اصلاح طلب ديني كه در گذار از مبارزه تن به تن فكري و جسمي و عبور از زندانها و شكنجه گاهها رژيم ولايت مطلقه چشمشان به واقعيت پوچ و توخالي حكومت ديني باز شده است؛ دست دردست نيروهاي هوادار پادشاهي مشروطه (بخوانيد هواداران سلطنت پهلوي) بگذارند و از رضا پهلوي بخواهند كه مبارزه آزاديخواهانه را از مقر سلطنت خود در نيويورك رهبري كنند؟! مضحك ترين و درعين حال فلاكت بار ترين بخش اين خطابه آنجائي است كه سرانجام آقاي پرهام با كمك از ماركس و تكيه بر سه تحليل يادماندني او درسه كتاب هيجدهم برومر لوئي بناپارت و نبردهاي طبقاتي در فرانسه و جنگ داخلي در فرانسه؛ آسمان و ريسمان را چنان مي بافد كه آقاي رضا پهلوي را در كنار ژنرال دوگل يعني قهرمان جنبش مقاومت فرانسه در برابر آلمان نازي قرار دهد؛ به اين صورت كه اول مبارزه بيست ساله او را به ميدان مي كشد كه گوئي اين مبارزه از نظر درگيري با مشكلات و خطرات چيزي شبيه به مبارزه ژنرال دوگل"يا چرا نه كه احمد شاه مسعود شير دره پنجشير" است و پس ا زآن با توسل به فن "تقليل گرائي" يعني محدود كردن خيانت خانواده پهلوي به "اشتباهات و خطاهاي گذشتگان" مي گويد كه "اين مرد هنگامي اين مبارزه را آغاز كرد كه نوجواني بيش نبود و در اشتباهات و خطاهاي گذشتگان خود سهمي نداشت". با اين گونه مقدمه چيني و به ميان كشيدن پاي ژنرال دوگل و نقش او در ايجاد همكاري براي مبارزه با دشمن بين همه نيروهاي چپ و راست و ميانه در فرانسه، و ذكر بيگناهي رضا پهلوي و شفاعت از او به پشتيباني بيست سال مبارزه بساط معركه گيري خود را با توصيه در تبديل مبارزات پراكنده كنوني به پيكار سراسري در حول يك "رهبري واحد ملي" برمي چيند. و اين بر شنونده خطابه آقاي پرهام است كه با توجه به دلايل  ايشان در وجود "نيروهاي ملي" و "مبارزه ملي" به ضرورت وجود "رهبري واحد ملي" برسد و از اين نقطه با اشارات و كنايات ابلغ من التصريح، آقاي پرهام از "رهبري واحد ملي" به "رهبري واقعي ملي" يعني آقاي رضا پهلوي برسد كه از آغاز نوجواني بدون اين كه سهمي در اشتباهات و خطاهاي گذشتگان خود داشته باشد از هزاران كيلومتر دورتر از زندان اوين و شكنجه گاههاي آن درپناه و مامن ذخاير سرشار ارث و ميراث گذشتگان خطاكار خود پاي در ركاب پراز ايثار و از خودگذشتگي مبارزه گذاشته است!

ملت ايران از اين نظر نيز قبل از جلوس به سرير سلطنت مديون فداكاريهاي ايشان شده است، اما آنچه در اين ميان از طرف آقاي پرهام ناگفته مي ماند اين است كه هيچكس حق آقاي رضا پهلوي را به عنوان يك شهروند ايراني نظير ميليونها شهروند ايراني در شركت براي مبارزه سراسري براي واژگون كردن رژيم ولايت مطلقه يا جمهوري اسلامي انكار نمي كند؛ اما انكار حق آقاي رضا پهلوي بر چيزي بنام سلطنت كه ملت ايران بساط آنرا پس از قرنها تجاوز و خشونت و بربريت از صحنه تاريخ دردناك خود براي هميشه برچيده است؛ حق ملت ايران است؛ زيرا چنين حقي اساسا در هيچ قانون و ياسايي كه به عقل و شعور و ادراك آدمي متكي باشد وجود ندارد. سلطنت ملك خصوصي كسي نيست كه از پدر به فرزند منتقل شود. قدرت درفرهنگ مدرن و در فلسفه سياسي و انديشه اجتماعي روشنفكران چيزي نيست كه به صورت حق ذاتي از پدر به فرزند منتقل شود، قدرت حقي است كه انسان به ميل و اراده خود و براي مدت محدود براي امور معين به ديگري واگذار مي كند. آقاي پرهام نقش "روشنفكران مستقل را در يك چنين مبارزه اي بسيار تعيين كننده و تاريخ ساز ميداند". شگفتا آقاي پرهام در مقام يك جامعه شناس باتجربه و علم آموخته چگونه از روشنفكر توقع دارد كه با زيرپا گذاشتن همه معيارهاي تفكر و انديشه اجتماعي و سياسي مدرن، سلطنت را (آنهم با آن همه سابقه سياه تاريخي) نظير ملك و اموال خصوصي حقي بداند كه خود به خود بعد از پدر به پسر منتقل مي شود؟! قدرت و حاكميت ملك عام و مشاع فرد فرد افراد يك ملت است نه ملك مفروض و خصوصي و ارثي يك فرد يا يك خانواده، تملك حاكميت و سلطنت در تمامي تاريخ بشري پايه اش، بر زور و مشروعيت آن برپايه زور بوده است؛ آقاي پرهام با قدري انصاف و خالي بودن از غرض و مرض مطالعه همين خاطرات اسدالله علم وزير دربار پهلوي ثابت مي كند كه در دهه هاي پاياني قرن بيستم؛ محمد رضا شاه چگونه ايران و سرنوشت ملت ايران و نظام سياسي ايران را به عنوان ملك مطلق خود با اختيار در هرنوع تصرف و تملك در قبضه قدرت متكي به زور و خشونت خود درآورده بود تا جائي كه وزير دربار او به كرات و مرات در اين خاطرات از اعمال اين گونه قدرت خودسرانه و بريدن همه جانبه پيوند سلطنت با مردم ابراز نگراني مي كند.

اما آقاي رضا پهلوي هرگز از آنچه از رهگذر دوران سياه سلطنت پدرش برملت ايران گذشت نه اظهار تاسفي كرد و نه به پوزش و معذرتي نشست. و اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه آقاي رضا پهلوي حق كدام سلطنت را طلب مي كند و يا خود را وارث كدام پادشاهي ميداند؟ پادشاهي سراپا آميخته با استبداد و خودكامگي و خشونت و فساد دوران قاجار و پهلوي يا پادشاهي مشروطه اي كه چشم بازنكرده طومارش به دست جد و پدر اوپيچيده شد؟ آقاي پرهام اين نيروهاي هوادار پادشاهي مشروطه اي كه شما در خطابه خود به عنوان "يك جناح مهم سياسي كشور" به رسميت مي شناسيد؛ در دوران پادشاهي استبدادي پهلوي كجا بودند و يا پايگاه مشروطيت آنها در ساختار نظام پادشاهي استبدادي گذشته در كجا بود كه امروز به صورت "يك جناح مهم سياسي" پاي به ميدان مبارزه گذاشته اند؟

آقاي پرهام؛ من نه به عنوان يك روشنفكر مستقل؛ بلكه به عنوان يك شهروند ساده ايراني و آواره از وطن با مختصر اطلاعي از تاريخ وطن خود به اين نتيجه رسيده ام كه در اين تاريخ سراسر خون و خشونت؛ دين ودولت يا آخوند و شاه قرين و همراه يكديگر بودند؛ دين ارتجاعي آخوند و سلطنت استبدادي شاه هر دو دشمن انديشه نقاد و حق تفكر و آزادي زبان و قلم مردم و در نتيجه دشمن ارتباط عقلاني انسان با مسائل انسان و طبيعت بودند؛ ملت ايران اين پيوند شوم و خانه برانداز را در انقلاب بهمن 1357 از هم گسيخت و سلطنت موروثي يك پايه از دو پايه بهم پيوسته ضد آزادي و ضد ارتقاي معنوي و فرهنگي جامعه را واژگون كرد.

در اين گسيختگي پرچم فرو افتاده قدرت استبدادي از دست شاه مستبد؛ به طور طبيعي به دست شيخ مرتجع افتاد؛ زيرا شاه مستبد همه نهادهاي قانوني و ضروري جامعه مدني را به دست قدرت قهار خشونت خود نابود كرده بود. به عبارت ديگر با نابودي دولت خودكامه مسئوليت اداره مملكت به گردن دين ارتجاعي افتاد: در حقيقت كساني كه حمل پرچم رحمت و بركت الهي و دين ناب محمدي را ادعا مي كردند با خروج برادر همزاد مستبد خود از دايره قدرت وظايف اعمال داغ و درفش و زندان و شكنجه و اعدام و اختناق پليسي او را به گردن گرفتند تا از رهگذر اعمال سراسر ظالمانه و فاسد آنها مردم با گوشت و خون خود بفهمند كه همانگونه كه سلطنت سراسر فساد و ظلم و استبداد شاهي؛ هرگز موهبتي الهي نبوده است؛ ولايت مطلقه فقيه نيز هيچ پيوندي با عوالم باطني و احساسي آنها با خدا ندارد. به عبارت ديگر در تقدير پيوند تاريخي، دين ارتجاعي و سلطنت استبدادي دوام يكي به استبداد ديگري بسته شده بود؛ با زوال دولت استبدادي؛ دين ارتجاعي نيز سرنوشتي جز نابودي ندارد.

در ذهنيت مردم ايران پيوند آخوند از دين گسسته شده همانگونه كه رابطه آنها با سلطنت يا قدرت موروثي بريده شده است؛ با سقوط دولت ديني ديگر نمي توان بار ديگر اعاده حكومت ديني را خواستارشد، چرا با سقوط پادشاهي موروثي بايد بار ديگر به اعاده سلطنت موروثي بازگشت؟ مگر مردم ايران با شركت در چندين انتخابات پياپي؛ مخصوصا درزمينه انتخابات رياست جمهوري از اصل جمهوريت در نظام سياسي و تناوب قواي عاليه مملكت استقبال نكردند؟

آقاي باقر پرهام نسخه شما براي اين كه ايران بيش از اين در ورطه هولناك درنغلتد؛ حاوي داروئي شفابخش نيست؛ زيرا شما هم با اين نسخه اي كه در خطابه خود عرضه كرديد به نوعي ديگر دست به انحراف واقعيت در رفراندوم مورد خواست خود زده ايد زيرا در انقلاب بهمن 1357 و حوادث و آثار پس از آن مشت همه باز شد و ديري بهم برنيامد كه از پس فروپاشي ديوار سلطنت خودكامه در ايران ديوار برلن هم فرو ريخت؛ ديوار برلن هم خود به نوعي مظهر قدرت موروثي خودكامه از نوع حاكميت تك حزبي بود. به عبارت ديگر در جهاني كه امروز با قرن بيست و يكم تعرفه مي شود ديگر جائي براي تاسيس قدرت موروثي؛ يعني قدرتي دور از راي و خارج از حق انتخاب مردم وجود ندارد. آقاي پرهام ما و شما هر دو خواهان جدائي دين از دولت هستيم؛ اما وقتي آقاي اكبر گنجي از كنج زندان ولايت مطلقه فقيه جمهوري تمام عيار طلب مي كند و همان را مي گويد كه ما سالها چه در داخل و چه در خارج از وطن خود مي گفتيم چرا شما مي خواهيد پاي سلطنت واژگون شده را به ميان بكشيد. اين گونه معركه گيري در واقع نوعي سوء استفاده از وضع پريشان خاطري و نااميدي مردمي است كه در ورطه مشكلات فقر و بيكاري و گراني و تورم و تجاوزات روزانه رژيم و مزدوران گوناگون آن قرار گرفته اند، اگر بخشي از بازماندگان دوران گذشته؛ وضع كنوني را با آن دوران مقايسه مي كنند؛ در واقع دست به مقايسه بين بد گذشته و بدتر كنوني ميزنند در حالي كه هفتاد درصد از مردم ساكن ايران امروز در دوران گذشته زندگي نمي كردند و چيزي از گذشته به خاطر ندارند. اما اين مقايسه را دستاويزحقانيت و نظام سلطنت قرار دادن و از آن به مشروعيت حق رضا پهلوي براي بازگشت به سلطنت رسيدن در شان همان هواداران سلطنت پهلوي است نه درشان كسي كه روشنفكران داخل و خارج را به خاطر سكوتشان سرزنش مي كند و از روشنفكران مستقل مي خواهد نقش تاريخ ساز و بسيار تعيين كننده خود را ايفا كنند. روشنفكران مستقل، آقاي پرهام با قدرت موروثي وغيرانتخابي چه مشروطه و چه استبدادي مخالفند؛ روشنفكران مستقل با حكومت ديني و هر حكومت ايدئولوژيك تك حزبي براساس فرمان از بالا و اطاعت از پائين مخالفند. روشنفكران مستقل با چپاول و غارت اقليت و فقرو محروميت اكثريت چه در لباس زور و چه در لباس قانون مخالفند؛ روشنفكران مستقل با هرگونه قيد و محدوديتي چه شرعي و چه عرفي در جهت حقوق انساني بين زن و مرد؛ مخالفند. روشنفكران مستقل با هرگونه مرز جدائي و تبعيض نژادي و مذهبي و جنسي و قومي در كسب مقامات و در شركت در نهادهاي مملكتي تا بالاترين مقام سياسي آن مخالفند. روشنفكران مستقل با هرگونه خشونت و تجاوز بر اساس زوريا در قالب قانون مخالفند.

آقاي پرهام؛
روشنفكر مستقل به هيچ منبع و مرجع مدعي تقدس و الوهيتي نظير آيه الله و اعليحضرت اعتقاد ندارد. به قول ريگتازيوسيلونه: روشنفكر مستقل مسيحي بي كليسا و سوسياليست بدون حزب است. كسي است كه تجربه همگان را به شعور همگان تبديل مي كند.
آري نسخه شما شفابخش نيست زيرا هنگامي كه ديوارها همگي فروريخته است به قول حافظ:
عالمي از نو ببايد ساخت و زنو آدمي.
اگر قدمي بايد برداشت چرا در راه ايجاد بنائي تازه به جاي ديوار فروريخته شده نباشد؟

آقاي پرهام:
ملت ايران يكي از دو پايه ضد آزادي و ضد انساني بازمانده از تاريخ قرون وسطي را در انقلاب بهمن 1357 واژگون كرد و ديري بهم برنخواهد آمد كه دومين پايه ضد حقوق بشري ريشه دوانده در تاروپود عقلانيت خود را نيز بدون وجود "رهبري واحد ملي!" شما از نيويورك بدست خود به بايگاني تاريخ مي سپاريد و با در دست گرفتن سرنوشت خود از قلب مبارزه در داخل براي هميشه از فرهنگ منجي پرستي و كيش شخصيت و مذهب انتظار و مبلغان و رسولاني بي رسالت آنها رها خواهد شد.




[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de