| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
ايران ديداری و شنيداری مهدی استعدادی شاد شنبه ٧ دي ١٣٨١ كانال تلويزيوني آرته (Arte) كه بر همكاري آلمانيها و فرانسويها استوار است، در ٩ دسامبر ٢٠٠٢ به ساعت پخش فيلمهاي مستند، برنامه اي درباره ي ايران داشت. گروهي بلژيكي براي تهيه ي فيلم به ايران سفر كرده بود تا با تركيبي از لحظه ها و فضاهاي مختلف زندگي در تهران، دريچه اي پيش روي مخاطبان اروپائي خود بگشايد. آنهم براي اروپائياني كه از ديرباز توجهي بدآن ديار كهن داشته اند. آنان ، از تاريخ نگاري در امپراتوري يونان كه از حمله ي اسكندر مقدوني گزارش كرده تا " اُويد" شاعر رومي كه در داستانسرايي "متاموفوزن" خود "پرسيا" را همچون حد و مرز جغرافيا دانسته ، ايران باستان را مدنظر داشته اند. اين توجه اروپائيان همينطور به سده هاي شانزده و هفده رسيده است. بطوري كه بتدريج سياحان و جهانگردان روايتهاي چندي پيرامون ايران را مكتوب كرده و گاه اثر خود را نگاهي به "سرزمين آفتاب " خوانده اند. منتها اين بار رسانه ي مكتوب جاي خود را به فيلم و دوربين سينما داده است تا مخاطب، از طريق ديداري-شنيداري و بازيرنويس گفته هاي ترجمه شده ، از ايران امروزي خبري گيرد. در آلمان ، كه فيلم بزبان ژرمني پخش مي شد، راوي فيلم صداي مطبوعي داشت. چنانكه براي آدم اهل زبان فارسي ، كه صداي اصلي حرفها را مي شنيد، دردسرساز نمي شد. فيلم با آن "كولاژ" لحظه ها و فضاهاي مختلف و با تلاشي كه در استناد به واقعيت جاري مي كرد، بيننده خود را بي تاثير نمي گذارد. روايت تصويري با دو صحنه ي چشمگير تلخ و شيرين شروع شد و پايان گرفت. فيلم مستند Christine Pireaux و Serge Lalou كه ٩٧ دقيقه دوام داشت ، با صحنه ي مراسم خاكسپاري "محمد مختاري " آغاز مي گردد: صف مشايعت كنندگان پيكر آن انديشگر خفه شده در راه بود تا تصوير به سخنراني همسرش برسد. مريم حسين زاده ، بانويي هنرمند، كه مرثيه ي خود را با اين جمله خاتمه داد كه طبق خواسته ي آن جان شيفته ، اندوه خود را به تفكر بدل خواهيم كرد. سپس فيلم با خطابه ي زنده ياد گلشيري تداوم يافت. خطابه اي برگور هموند كانوني. "هوشنگ گلشيري " مي گفت ، با جمله هائي رسا و صدائي كه در پژواك بلندگوها ارتعاش مي يافت ، براي آزادي بيان و جامعه ي مدني حاضر به قرباني دادن هستند. او اما پيش از آنكه از تصوير كنار رود، هم اين آرزو را بيان داشت كه "خدا انتقام ما را از شب زدگان بگيرد" و هم با صراحت گفت كه "شيطان ، دوستان ما را خفه كرده است." استفاده از تمثيل و زبان استعاره و كاربرد اسامي پُر از رمز و رازي چون خدا و شيطان ، فقط مختص آن ناثر پُر از شوكت نبود. زيرا فيلم و راويان مختلف زندگي در ايران پس از انقلاب اسلامي نيز به سهم خود از تمثيل و استعاره و اسامي چند معنايي بهره گرفته اند. اينجا اما تعهد و التزام به كلام رك و راست و زبان صريح و بي پيرايه ، خواسته اي ناسازگاري است كه از ميل خود حركت مي كند و نه از وجود واقعيت. پس بايد گوش به روايت سپرد و چشم بر تصاوير انداخت و همراه آنها به سفر بازبيني ايران رفت. خاكسپاري "مختاري "، شاعر و انديشگر پيگير آزادي بي حد و حصر انديشه و بيان ، شروع فيلم است كه پرده را كنار مي زند. اين خاكسپاري ، خودش يك تصوير تمثيلي است. بامقدار فراواني اشاره به حيات كانون نويسندگان و روشنفكري در جامعه ي ايران كه زير آوار خيمه ي ولايت فقيه در حال خفگي است. كشتار شاعر آزاديخواه ، نمونه ي مشخصي از رفتاري است كه اولياي امور براي مخالفان و هركسي كه غير از آنان باشد، در نظر گرفته اند. منتها جامعه ي انساني و بويژه جماعت شهرنشين اين كُنش ويرانگر حاكمان را بدون واكنش و پاسخ نخواهد گذاشت. حتا اگر قواعد بازي در هنجاره هاي رفتاري و معناي واژگان زباني را به گونه اي ديگر سازماندهي كند. بخشي از اين سازماندهي جديد را صحنه ي پاياني فيلم مستند آشكار مي سازد. وقتي گروهي زن براي پرواز به بلنديهاي اطراف تهران مي رود. زنان ، تك به تك با چترهاي پرنده بر آسمان آبي و خالي از ابر سير مي كنند. صداي نسيم مي آيد بر آن تابلوي لاجوردي. هيچ چيز، فضاي پرواز زنانه را مختل نمي كند. نه شرحيات راوي فيلم و نه حتا سرسامي كه در غول شهر تهران به راه است. تهران پُر از راه بندان و آلودگي هوا. همه انگاري ساكت شده اند و به تماشاي پرواز ايستاده اند. آنگاه زنان يك به يك فرود مي آيند و خوشحالند كه بلند و بالا پريده اند. سرآخر، خانم مربي پرواز با چتر نجات يك توضيح تكنيكي مي دهد. اينكه ، اينبار، تلاطماتي در حين پرواز بود. منتها در نگاه زنان به راحتي مي شود خواند كه انگار التهاب پرواز بدين لذت و سرخوشي مي ارزد. زنان ، سپس ، به صف مي ايستند تا عكسي به يادگار گيرند: حفظ خاطره ي اين روز آسماني-زميني. البته در آن تصوير پُر از آفتاب و روشني ، براي اهالي غربتي سرزمينهاي ابري و خاكستري كه شاهد پرواز زنان هستند، جاي كافي براي حسرت خوردن در نظر گرفته شده است: دشتهاي سرسبز، كوهپايه هاي خاكي رنگ و آفتاب خورده، و بيش از اينها آسماني آبي و تلالوٴ نور. بدين ترتيب با اين صحنه، فيلم مستند به پايان خود مي رسد. پاياني كه با شنيدن ترانه اي همراه است. ترانه اي از "شهريار قنبري " كه انگار خودش هم آنرا مي خواند. فيلم پايان خوشي به خود مي گيرد زيرا ترانه مي گويد:"براي عشق تازه ، اجازه بي اجازه ". منظورش البته (بي آنكه اشاره اي به روايت "داستايفسكي" داشته باشد) مُفتش بزرگ است! و خلاصه آن قوانين منع عبور و مرور عشق را به هنگامه ي حكومت نظامي فقها نفي مي كند كه حتا ميان ماهيان مي خواهد قضاوت كند. چون " در اين غربت خانگي ، آبي دريا قدغن ، شوق تماشا قدغن ، عطر خوش زن قدغن ، ... ، عشق دو ماهي قدغن ..." واقعا كه در اين دنياي وانفسا اين اولياي امور ما، دايناسورهاي ريش و پشمي ، انرژي اندك خود را صرف چه برنامه ريزيهاي بيخودي قضائي نكرده اند و براي به كرسي نشاندن حرف و نظر خويش چقدر زور كه نمي زنند. پس از اشاره به اين هنرنمائي فقاهتي ، كه مي خواهد قوانين اخلاقي خود را به دنياي جانورشناسي سرايت دهد و به موجودات آبزي نيز تحميل كند، سراغ روايت فيلم برگرديم. فيلمي كه بين اول و آخرش ، كُلي گفته و ناگفته در دل حادثه هاي روزمره اتفاق مي افتد. اولين حادثه ، بيان شناسنامه ي فيلم است. راوي فرنگي تصاوير و گفته هاي ايرانيان ، چنين آنرا شرح مي دهد:" به تهران آمده ام تا معناي انقلاب و آرمانش را بفهمم. آنهم انقلاب آخرين در هزاره ي دوم ميلاد مسيح ". اما با آن شروع فيلم كه گزارش خاكسپاري يكي از انديشگران فرهيخته ي آن ديار است ، اين شرح شناسنامه ي ايران به روايت تصوير همچون لُغُزخواني يك غربي براي شرقيها جلوه مي كند. يك نوع طنز سياهCynism . چون يك فرد غربي كه از جامعه ي رفاه اروپائي مي آيد، ناظر حذف پياپي دگرانديشان و اساتيد ايراني از صحنه ي روزگار مي شود كه به زعم او عناصري غربگرا هستند. نگاه مستشاريش زياد نيازي به شرح و تفصيل نداردكه آزاديخواهي جهانشمول و نياز بهبودي را مختص خويش مي پندارد. راوي در ادامه ي گفتن از انگيزه ي خود شرح مي دهد كه مي خواهد گزارشي از سرزميني بدست دهد. سرزميني كه در مغرب زمين به مثابه ي قلمرو شرّ و شيطان مطرح است. آنهم بدين خاطر كه رسانه هاي غربي اين سرزمين را مهد بنيادگرائي اسلامي قلمداد مي كنند. منتها راوي اين نكته مهم را نيز مي افزايد:" آنگونه كه گذشت تاريخ پس از انقلاب بيست و چند ساله نشان مي دهد، اين سرزمين مي خواهد دوباره به مجراي عمومي زندگي جهانيان بازگردد. به احتمال نزديك به يقيين طعنه ي راوي فيلم مستند شامل حال شعاري مي شود كه مردمان ما فرياد مي زدند " نه شرقي ، نه غربي ، جمهوري...". فيلم پس از كنايه هايش كه از آن بوي افراط و تفريط اروپاي مركز-مداري برمي خيزد، سراغ ظواهر زندگي شهري مي رود. نخست روي آسمانخراشهاي شهر لحظه اي تامل مي كند و سپس متوجه شالوده ي آمد و شد، خيابانها و اتوبان مي گردد كه سيلي از آهن قراضه هاي چرخدار و وسيله ي نقيله ي فكسني و آدمهاي رهگذر غمزده ، در آن سرگردان است. آنگاه دوربين چشم از شلوغي و رفت و آمدهاي پي در پي مي گيرد و روي ديوارهاي بلندي زوم مي كند كه چهره هاي نقاشي شده اي از خميني و خامنه اي به اندازه هاي غول آسا برآنها تابلو شده است. تعويض سكانسها و جابه جائي تصاوير در اين فيلم ، حركتي معنادار است كه به سهم خود باعث تفاسير متعددي مي شود. بخشي از تاثير مجذوب كننده ي اين اثر هنري ، در حركت فكر شده ي دوربين خوابيده است. چنين است كه پس از خيرگي بر تمثال رهبران كشور كه روي پشت بامها جاخوش كرده و به آسمان سرمي سايند، دوربين بيكباره نگاه بر كف خيابان مي اندازد كه با حضور آدم خاكي پُر و خالي مي شود. تضاد لاهوتي و ناسوتي معرف حضور اين چنين بلاواسطه تصوير مي شود. از يكسو، چشمان زل زده ي رهبريت مواظب رعايت نظم و ترتيب مريدان است و از سوي ديگر، مردم در پي امرار معاش ، بي اعتنا از كنار سركردگان مملكتي مي گذرند. البته از اين بازي پيچيده ميان حكومت كنندگان و حكومت شوندگان كه بگذريم ، پديده ي نقاشيهاي ديواري به گفته ي هنرشناس معروفي چون "آيدين آغداشلو" يكي از دستاوردهاي هنري بعد از انقلاب است. البته بي آنكه اين "دستاورد" ارزشي به توليدات هنري مملكت ما افزوده باشد كه كمتر تحولي در آن به چشم مي خورد. از ترانه خواني تا سينما، به نوعي با درجازدن و از توبره ي گذشته خوردن روبروئيم. اوج كار سينمائي ما كه دارد در فستيوالها به جوايزي مي رسد، استفاده از تكنيكها و نگرشهاي ويژه اي است كه در سنت "سينماي مستند" ما سابقه و جا داشته است. نمونه اش ، نگاه شاعرانه ي كارگرداني چون زنده ياد "سهراب شهيدثالث " است مثلا در"يك اتفاق ساده " كه ، خيلي پيش از ابتكارات هنرمندان در غرب ، به لزوم كشف آهستگي در هنرنمائي و هنرورزي رسيده بود. آنهم در زمانه اي كه سرعت و شتاب حرف آخر را در زندگي جوامع پيشرفته مي زند و انسان تنها مانده نمي داند با هاج و واجي خود چه كاري بكند. اگر كارگردانهاي ريز و درشت ما اين چنين اند كه به ارباب رجوعهاي پروپا قرص فستيوالهاي سينمائي بدل گشته اند، كساني كه مدام در شوق ربودن جايزه اي هستند و يادي از سنت و پيشكوتان خود نمي كنند تا بصورت مخترعان خودويژه و يگانه سينمايي قلمداد شوند، ولي وضع آوازخوانان فرق مي كند. چون اينان تمام هم و غم خود را به كار مي گيرند تا شبيه ترانه خواناني بخوانند كه با انقلاب و ممنوعيت موسيقي پاپ به اجبار ترك وطن داشته اند. بدترين نمونه ي اين تقليد را فيلم نشان داد. وقتي خواننده اي ، ترانه ي "ملاممدجان " را با دستكاري اندكي مدح علي ساخته بود و مي خواند. اين ركود تحولات ، كه پيامد سياست بومي گرايانه اي است كه در دو دهه خواسته ي انزوا و جدائي ايران از فرهنگ جهان را دنبال كرده ، بدين آسانيها قابل جبران نيست. بگذريم كه اجبار دوري از جهان ، اما، فقط در عرصه ي سياست رسمي و هواداران صادق و فرصت طلبان وابسته اش عملكرد و بازده داشته است. در حاليكه بيش از نيمي از جامعه ، از طريق رسانه ها و مجراهاي خود، تماس با جهان را تداوم بخشيده است. بدين ترتيب اين تمايل مسلط بر سياست رسمي ، افراد كشور را بصورت عميقي دوپاره كرده است. دسته اي قليل كه ارزشهاي رسمي را برمي تابد و آنرا با زور ارشاد و چماق امر به معروف به ديگران حُقنه مي كند. اينان در واقع خصم دسته اي ديگر مي شود كه پشيزي ارزش براي اخلاق و رهنمودهاي ترويجي روساي امور قائل نيست. منتها اين تقابل همواره به رو در روئي در جبهه ي مخالف منجر نمي شود. چه بسا بصورت نهفته و نامرئي در ديگري تاثير رنگ و بو و خاصيت خود را مي گذارد. براي نشان دادن اين بازي نفوذ پنهاني در دل دشمن ، يك تصوير خاص از آن فيلم مستند بسيار گويا بود. آنجائي كه تابلوئي از چهره ي خميني كنار تبليغ فروش كامپيوتر روي ديوار نقش بسته است. تابلوي يادشده با استفاده از تكنيكهاي محوسازي حاشيه و تبديلش به القاي تجلي و هاله اي مقدس كشيده شده كه سالهاي سال در نقاشي كليسائي و بازتاب چهره ي صميمي و رُمانتيكي از مسيح بكار رفته است. اين تابلو در كنار عكسهائي از صفحه پرداز، جعبه ي سخت افزار و صفحه ي كليد كامپيوتر آمده كه در حاشيه شان فن كتيبه نويسي بكار رفته است. اين دوپارگي در رفتار يا ائتلاف تضادها به خاطر نياز زنده ماندن ، خط نامريي است كه مسير زندگي لبريز از مشقت اكثر ايرانيان در وطن خويش را به هم وصل مي كند. فيلم مستند، نمونه هاي مختلفي از اين اتصال را آشكار مي سازد. اين نمونه ها، يكبار آنجائي است كه يك ملاي جوان كه در برابر دوربين به وجد آمده ، مي خواهد جلوي فرنگيها با بحث به ظاهر منطقي خود دو ناسازه ي حاكميت فقيه بر صغار و مردم سالاري را همطراز و همسنگ بگيرد. آنجا با وقاحتي كه مي تواند ناشي از عدم حضور ذهن تعليم يافته باشد، به توجيه وجود فاجعه بار فقاهت برمي آيد. جائي ديگر، آنجائي است كه نوه ي آيت الله بسيار مطرحي در انقلاب ظاهر مي شود. وي ، جوان پانزده ساله-شانزده ساله اي است با موهاي آراسته و نيز با پيراهن قرمز رنگي كه جلوي دوربين از پدر خود دفاع مي كند. پدر او، محمد بسته نگار است كه به جرم فعاليت عليه نظام در زندان بوده است. تغييرات رفتاري در اين چند ساله چنان بوده است كه خانواده هاي سنتي نيز قادر به تحميل ارزشهاي قديمي خود به فرزندان نيستند. يا اينكه خود والدين به ناحقي ستم بر نسل جوان پي برده اند. اين تغييرات ، كه البته برخي از آنها بصورت آگاهانه كسب نشده اند، حتا به هنگامه ي عزاداري و سينه زني نيز سرايت كرده است. سوگواري كه بصورت عمليات خودآزاري دستجمعي جلوه مي كند. انگار جمعيتي خواري طلب گردآمده كه جهان را سراي زجر مي خواهد. منتها اين وسط معلوم نيست كه كدام شير پاك خورده اي بصورت نادانسته تحت تاثير ژن اطلاعاتي تاريخ قرار گرفته و به جاي برسينه كوفتن ، كف زدن را ميان جوانان شيعه باب كرده است. انگار آن تحول مراسم عزاداري به كارناوال سرخوشي كه در ميان كاتوليكهاي قرون وسطائي حادث شده به شكل و شمايل ديگر در بين عزاداران حسيني رايج گشته است. البته برخي از حركات و تكانهائي كه اين جوانان شيفته ي نوحه و مراسم سوگواري به خود مي دهند، فقط با رقص نگاريهائي تشابه دارد كه در ويدئوكليپهاي كانالهاي موسيقي غرب ديده ايم. اين نكته آنجائي به روشني آشكار مي شود كه دوربين در تكاياي عزاداري روي برخي تامل و مكث مي كند. در اين هنگامه مي شود شباهتهاي يادشده را با "برك دانس " را بازيافت. بهرحال استفاده ي نيمه رسمي-نيمه علني از ماهواره ها و ديدن يواشكي برنامه هاي تلويزيوني غربي توسط اهالي كشور پيامدهاي جورواجوري داشته كه برخي از آنها تقليد نادانسته رفتار ديگران است. در فضائي فرهنگي كه در اساس با فضاهاي آداب و رسوم وطني ما در تضاد هستند. از همين رو مي شود رفتار و نرمشهاي بدني جواناني را به هنگامه ي از خود بيخود شدن ديد كه به جاي استاديومهاي برگزاري موسيقي "هارت راك "، در مساجد صورت مي گيرد. اما فقط تاثير از بيخود شدن جوانان غربي شيفته ي موسيقي نيست كه شايد به اذهان جوان ايراني سرايت كرده است. چه آنجا كه در عزاداري ، بازتابهاي هيستريك پيدا مي كند و چه اينجائي كه ، جاي شركت در نماز جمعه ، به كوهنوردي و رقص و عشوه هاي غليظي مي پردازد. نكاتي كه خبر از حرمان و سركوب اميال جوانان پُر از شور و شوق مي دهد. شايد تعجب آن فيلم برداري غربي است كه در مقابل اين رفتار افراط و تفريطي مردمان ، دنبال دليل و پاسخ مي گردد. در جائي از روايت تصويري خويش مي گويد كه براي فهميدن ايران امروز بايستي به آرشيوها رجوع كرد. البته او در ميل رجوع به آرشيو تنها نيست. روشنفكري ايراني سالهاست بدين خواسته گرايش يافته و سعي مي كند در جائي از آن تاريخ عريض و طويل ، قرارگاهي براي اثبات حق و درستي بيابد تا از آن ديدگاه براي بهبودي وضع اسف بار معاصر چاره اي بينديشد. اما فيلم بردار غربي ما كه تعداد قابل شمارشي دستيار ايراني را در شناسنامه ي روايت تصويري خود به نام خوانده است ، فرصت آنچناني براي غور و بررسي در آرشيوها نداشته تا به گذشته هاي دور رود و آئين مهرپرستي و رهنمودهاي زرتشتي پندار و گفتار و كردار نيك را پيش چشمان خود و مخاطبانش روشن سازد. او رجوع خود را به مراسم "شرفيابي در دربار و تاجگذاري شاه شاهان "، از يكسو و راه افتادن تظاهرات خياباني پرُ از توده ي جمعيتي كه "عكس امام را در ماه ديده "، از سوي ديگر خلاصه مي كند. تلخيصي كه بخاطر محدوديتهاي خود، ياد آن داستان عوام پسند دعواي ديو و فرشته را زنده مي كند. بي آنكه كسي بداند ديو و فرشته فقط فيگورهاي مصنوعي و ظاهري نيستند و مي توانند بصورت عناصر انساني با لباس مبدل هم به صحنه بيايند و نسبتهاي حقيقي را در هم بريزند و افكار و كردار واقعي خود را براي دوره اي از نظرها پنهان كنند. رجوع به آرشيو فيلم ، يادآور درگيريهاي خياباني به هنگامه ي حكومت نظامي پيش از انقلاب مي شود. از سيل انسانهايي خبر مي دهد كه مي روند تخت "محمدرضاپهلوي " را لرزان و تاجش را از آسمان جبروت فرواندازد. اينجا يكباره رشته تصويرها قطع مي شود. آنگاه فيلم مي رود تا ما را با تسلسل ترفندهاي قدرت و زمينه چينيهاي جديد ديپلُماسي در ايران امروز رو در رو سازد. نخست به سركشي در قبرستان اصلي تهران مي پردازد. فضائي كه بخاطر تبليغ شهيد پرستي ، محور و مركز توجه سياست مملكتي مي شود. بعد سراغ باشگاه ورزشهاي رزمي و ميدان مشق را مي گيرد. اماكني كه جانباز ستيزه جو توليد مي كند تا بصورت يگانهاي مفتون رهبري رژه برود. اين مردان و زنان بسيج شده ، كه فريفتاري ايدئولوژي رسمي را فريادمي زنند، در اعلام آمادگي خود براي سركوب ، مضطرب و هيجان زده باقي مي مانند. مديحه سيدعلي رهبر را سرمي دهند و مجيز قدرتمداران را با صدائي مصمم نعره مي كشند و مشق جنگ مي كنند. فيلم مستند انگار فقط نمي خواهد ايران امروز را براي بيننده ي اروپائي خود حلاجي كند. اين ميزان از اطلاعات دقيق از ساختار قدرت در ايران بدرد برنامه ريزان سياست و اقتصاد اتحاديه اروپا مي خورد. زيرا پس از اشاره به نوع رفتار اُرگانهاي اجرائي مملكتي ، كه در آنها ريئس جمهور بي اختيار و رهبر و پيشوا فرمانده است و به گذشته هاي رژيمهاي توتاليتاريستي محصول اروپا شباهت مي برند، در ضمن ناتواني قوه ي قانونگذار و عدم استقلال قوه قضائي را نيز گوشزد مي كند. با همان بُرشهائي كه از طريق تصويرسازي از نقاشيهاي ديواري بدست مي دهد، سراغ حال و روز كليت قواي سه گانه مي رود. قواي سه گانه اي كه امروز براي حفظ سلطه ي خود، جوانان را همچون گروه مخالف خوان در برابر دارد. اين مخالف خواني جوانان كه آنان را همچون ستون فقرات جمعيت ناراضي جامعه مي سازد، در تمام واكنشهاي دستگاههاي وابسته به قدرت مشهود است. چه آنجائي كه يك بسيجي كارگردان سينما شده مي خواهد براي نسل جوان فيلم بسازد و آرمانهاي جبهه ي جنگ خانمانسوز هشت ساله را براي آن بي تفاوت شدهها زنده كند و چه اينجائي كه يك مقام امنيتي در نمايش تلويزيوني اعترافگيري از فعال جنبش دانشجوئي ، تماميت ارضي را به عباي رهبري گره مي زند و دانشجو و جوانان متعرض را از اضمحلال كشور مي ترساند. منتها تمام اين تلاشهاي تبليغاتي ، كه توان فريب دهي خود را از دست داده اند، كارساز نمي افتد. ديگر اخلاق رسمي و موروثي جواب نمي دهد. چون جوانان دختر و پسر بطور دستجمعي ، در حال تفريح و گردش رفتن ، به كوه و دشت مي زنند. انگار آنان بخاطر درد بي آتيه بودن ، سيمرغي مي شوند كه به سلسله جبال كوهستاني پناه مي برد تا از بالاي ارتفاع مقرارت ناخوشايند حاكم بر شهر را بنگرد. بلنديهاي اطراف شهر فقط تفرج گاه جوان تهراني نيست ، كوه فضاي تامل ، چاره جويي و رهايي است. رهايي از دست آن ذلت و غمي كه بوق و كرناي بيت رهبري در گوش ملت اسير جار مي زند. جار زدني كه خود نشانه بي اعتنايي به ميزان تحمل مردم است. بخشي از اين خشكه مقدسي خشن و پُر از غيظ را كه خبر از تبختري بيمارگونه مي دهد، فيلم مستند افشا مي كند. زيرا نمونه هاي چندي از اين آشفته بازار غم و عزا فروشي روحانيت متكبر و قدرتمدار را بازتاب مي دهد. بويژه در آن صحنه ي مراسم تائيد انتخاب رياست جمهور بوسيله ي رهبر. زيرا با وارد شدن "خامنه اي " به سالن ، آهنگ ورود امپراتور در متن فيلم پخش مي شود. چندين مثال از اين برجسته سازي ضد و نقيضهاي ريز و دُرشت در فيلم مستند مطرح مي شود. مثالهايي كه بهترين عبارت توضيحي برايش ، درهم ريختن مرزهاي تمايز خدا و شيطان است. وقتي خدا و شيطان جاهايشان را با هم عوض مي كنند. در همزمان شدن خودنمائي فرمانروا (كه مي خواهد از جلال و جبروت "سزار" در فيلمهاي هاليودي سبقت گيرد) با آن موسيقي متن ، يك مثنوي ناگفته وجود دارد. چرا كه جهان از ياد نبرده كه با چه وعده ي خاكساري و خدمتگزاري به توده ي مردم و مستضفعان ، اين رهبريت نظام شروع به كار كرده بود. مثال تيزبيني ديگر كارگردان ، نمايش خطبه ي نماز جمعه ي "رفسنجاني " در اواخر فيلم است. وقتي كه او از خانمهاي ايراني قدرداني مي كند. زيرا خانمهاي ايراني را بهترين خانمهاي دنيا مي داند. چون به اصطلاح خوابهائي كه شياطين غربي براي زنان ايران ديده بودند، به زعم رئيس تشخيص مصلحت نظام ، تعبير نشده است. او از ياد مي برد كه خودش يكي از مسئولان اصلي كابوسي است كه بر سر زنان آن مرز و بوم آوار شده است. كابوس فقر و فحشا و فساد. رفسنجاني در حالي براي زنان موعظه مي كند و آنان را به رعايت اخلاق رسمي فرامي خواند، كه فيلم مستند از تحولات آگاهي و رفتار زنانه نكته هاي چندي را برشمرده است. بنظر مي رسد رفسنجاني هم صداي دگرگونيهاي آينده را شنيده كه براي آرام كردن فاعلان آتي تغييرات اساسي ، به موعظه كردن خود را ناچار ديده است. اين پيام اصلي فيلم ياد شده است كه زنان و جوانان در حال درانداختن طرحي نو به راه افتاده اند. منتها كارگردان بلژيكي نمي داند كه در اين شرايط ما معمولا آن بيت غزل حافظ را نقل قول مي كنيم كه " فلك را سخت بشكافيم و طرحي نو دراندازيم ". لزوم اين طرح نو در آن شكاف و تضاد فراگيري است كه فيلم ، هنگام صحبت دختر جواني پس از تمرين تاتر، بدان اشاره مي كند. اين دختر علاقمند تاتر، موقعيت جوانان كشور را بدين ترتيب تشريح مي كند كه از يكسو ما (جوانان) با اضمحلال ارزشها روبروئيم و از سوي ديگر با تعصب خشكه مقدسان؛ كه هرگونه ابتكار و آزادانديشي را تكفير مي كنند. انگاري كه مي خواهند آينده را از جوانان دريغ كنند. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |