[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
 
تئودور و. آدورنو:
هنر، آيا شوخ است؟ (١)
 
 
برگردان آزاد: مهدي استعدادي شاد
جمعه ٤ بهمن ١٣٨١

مقدمه مترجم:
همزمان با پايان يابي هر نوع خودكامگي كه البته مي تواند شامل حال خودكامگي فقاهتي در ايران نيز شود، يكي از سوالهاي مطرح همانا نقش هنر است. آنهم در جامعه اي كه مي خواهد چركابه ي بيداد را از تن خود بشويد. اين ترجمه ي آزاد مطلب آدورنو مي خواهد به بحثي دامن زند كه ما در مورد نقش هنر و چگونگي بازتابش در پايانه حيات جمهوري اسلامي مي بايستي بدان بپردازيم.

١
بامصرع "زندگي جدي و هنر شوخ است"، پسگفتار اثر "والنشتاين " شيلر(٢) پايان مي يابد. اين مصرع بازگوئي عبارتي در غمنامه هاي "اويد" است كه "زندگي دشوار و هنر شوخ است." بگذاريد تفاوتي ميان آن مصرع و اين سخن زيركانه ي شاعر روم باستان قائل شويم. شاعري كه زندگي سرخوشانه اي پيشه كرده بود. زندگي اي كه براي نظم موجود زمانه ي " آوگوستوس" غيرقابل تحمل مي نمود.(٣) او با اين مصرع ، چشمكي به هواداران خويش زده و سرخوشي خود را به شيوه ي ادبيات عاشقانه Ars amandi در مصرعي سروده و گله مند اين واقعه بوده كه بايستي زندگاني برخلاف طبع و ميل خويش اختيار مي كرده است. او در پي بخششي بوده است تا اوقات تبعيدش به دستور فرمانرواي روم پايان گيرد. اما شيلر، اين شاعر دربار ايده اليسم آلماني، كاري به زيركي و ترفند شاعر رومي نداشته است. مراد او از اين مصرع نه به كارگيري ترفند، كه رهنمود دادن با انگشت اشاره است. همين امر باعث ايدئولوژيك شدن اين عبارت مي شود و آنرا به گنجينه ي خانگي بورژوازي اعطا مي كند تا درموقع لزوم دوباره نقل قول شود. اما مگر نه اينكه اين عبارت ، تائيدگر شكاف پرنشدني و عميق بين كار و اوقات فراغت است. آنچه به رنج كار اجباري سراينده و به نفرت محق آدمي از اين گونه كارها برمي گردد، همچون حكم و قانوني ابدي وظيفه ي كنترل را بردوش دارد تا مبادا فاصله ميان كار و اوقات فراغت از بين رود. بنابراين قانون كنترل، كار و اوقات فراغت نبايستي به هيچ وجه در يكديگر ادغام شوند. هنر، اينجا بخاطر عدم پيوند سازنده با زندگي بورژوازي از يكسو مورد توجه قرار مي گيرد و از سوي ديگر همچون مكمل متضاد آن مورد سرزنش واقع مي شود. بنابراين با چنين درك و دريافتي، هنر فقط به درد سازمان دادن اوقات فراغت مي خورد. هنر، همچون باغ "الوزيا"(٤)مي شود. باغي كه در آن گلهاي سرخ آسماني مي رويد. گلهائي كه زنان با آنها تار و پود زندگي زميني را مي بافتند. زندگي اي كه در واقع فقط منزجركننده است زيرا براي انسان معتقد به ايده اليسم اين نكته روشن نبود كه واقعيت ، جز توليد انزجار، مي تواند به گونه ي ديگري نيز باشد. او فقط دنبال بازدهي هنر است. انسان ايده اليست ، با آن بزرگواري به خود تحميلْ كرده ، در درون خود آن موقعيتي را طالب است كه در آن هنر به وقت صنعت فرهنگ die Kulturindustrie همچون آمپول ويتامين براي كارفرمايان خسته تجويز شود.(٥) اين شخص هگل Hegel بود كه در آستانه ي گذار از ايده اليسم همچون نخستين فرد به تاثير ارتجاعي زيبائي شناسي اعتراض كرد. زيبائي شناسي كه در قرن هجدهم ، و حتا نزد كانت Kant چنين برداشتي از هنر داشت. هگل نسبت به اين برداشت از هنر معترض بود و اين اعتراض را برزبان آورد، كه هنر نه ابزار سودمندي است و نه به قول شاعر رومي هوراس Horaz تنها لذت بخش.

٢
به رغم اين اعتراض ، آن تلقي ساده انگارانه از هنر همچون ابزار سرخوشي تا اندازه اي حقيقت دارد. هنر اگر شوخ نمي بود، به هر طريقي كه ارائه شود، آن سرچشمه ي لذت انسان نمي شد. هنر در غير اين صورت در هستي صرف، كه گاهي آنرا نقد مي كند و گاه جلويش مي ايستد، دوام نمي توانست بياورد. اين امر البته فقط مربوط به جلوه ي ظاهري هنر نيست ، بلكه جزئي از گوهر تعيين يافته ي آنرا تشكيل مي دهد. آن فورمولبندي امانوئل كانتي از غايت بدون غايت مندي ، بي آنكه جامعه اش را ناميده باشد، به همين نكته اشاره دارد. اينكه هنر غايتي ندارد، به راهي براي گريزش از الزامات حفظ خويش بدل مي شود. هنر به حضوري شكل مي دهد كه در بطن ناآزاديها، آزاد باشد. اينكه هنر به خاطر حضور خود از همراهي با جريان حاكم بيرون مي زند، به اين دليل است كه حتا هنگام بيان نوميديهاي خود به گونه اي نويددهنده ي خوشبختي است. پرده در نمايش ساموئل بكت S.Beckett به همان شكلي بالا مي رود كه پرده در سالن تزئين شده ي جشن كريسمس. بنابراين هنر، بي هوده تلاش مي كند از ظواهر خويش چشم پوشد و از آن تتمه هاي تفريحي خود دست كشد. آن هم به اين خاطر كه نمي خواهد به تسليم طلبي موجود گردن نهد. برنهاده(تز) شوخ بودن هنر را همين جا مي توان تائيد كرد. اين برنهاده براي هنر در كليت اش معتبراست و نه براي اين و آن اثر هنري. البته اين سرخوشي حد و اندازه دار هنر، مي تواند كنار گذاشته شود. هر اندازه كه واقعيت هولناك تر گردد. شوخ بودن هنر، اما، در اين امر است كه ضد آن چيزي باشد كه آدمي بسادگي حدسش را مي زند. بنابراين اثر در بازتاب عملي خود و نه بخاطر محتوايش ، كه امري كاملا مجرد است ، قدرت هنر را بيان مي دارد. در چارچوب اين نگرش ْ، آن درك فريدريش شيلر، فيلسوف نيز تائيد مي شود كه شوخ بودن هنر را در گوهر بازيگوشانه ي آن باز مي شناخت و نه حتا در آن روح و جاني كه خود را فراتر از مرزهاي ايده اليسم بيان مي دارد. هنر، همانا پيش از شكل گيري آثارش ، نقد جديت حيواني بوده است. جديتي كه واقعيت را همچون آوار برسر انسانها مي ريزد. هنگامي كه هنر، طلسم و لعنت را به نامش مي خواند، اين گمان را دارد كه پايه و اساس آن را سست و لرزان مي كند. اين امر همان شوخ بودن هنر است. يعني دگرگوني آن آگاهي مسلطي كه در جديت خود را نمودار مي سازد.

٣ 
اما هنر كه همزمان شناخت و تمام مواد كار و نيز، در فرجام ،ْ فرمهاي خود را از واقعيت اجتماعي برمي گيرد تا آنها را دگرگون كند، با تضادي آشتي ناپذير درگير است. عمق هنر با اين معيار اندازه گيري مي شود كه آيا به آشتي با قانون شكل تضادها مي رسد و در ضمن واقعيت آشتي ناپذيري تضادها را برملا مي كند. زيرا هنر در دورترين ارتباطجوئي هاي خود به همان اندازه اي آرام مي لرزد كه لرزه ي آرام موسيقي در "پيانيسيمو"Pianissimo است. آنجائي كه باور فرهنگي جز آهنگ وزين و مغرور خود چيزي نمي شنود، مثل نمونه ي كار موتسارت Mozart، اين نكته را اعلان مي كند كه آهنگش با آن بي صدائي همصدا است كه از گوهرش مي خواند. عزاداري موتسارت جز اين كه گفته شد، نيست. فقط از طريق اين دگرگوني است كه هنر تضادها را به اوج مي رساند. تضادهائي كه معمولا وجودشان انكار مي شود. بويژه وقتي دامنه ي هستي شان را فراتر از وجودشان تعريف كنيم. آنهم هستي كه از شكل و همتاي متضاد خويش مستقل است. تمامي تلاشهاي براي تعريف مسخرگي و لوس بودن kitsch ناموفق هستند. حتا اگر بدترين تعريف شان به معياري براي ارزيابي ابتذال تبديل شود. مسئله بر سر اين است كه اثر هنري حتا به صورت تقليدي خلا واقعيت، آگاهي از تضاد را كنار مي زند يا خود را با آن فريب مي دهد. بنابراين از هر اثر هنري بايستي بخش جدي اش را طلب كرد. هنر بين جديت و شوخ بودن نوسان دارد. آنهم هنري كه از دست واقعيت گريخته و همزمان از آن تاثير گرفته است. همين چالش و تنش است كه هستي هنر را مي سازد.

٤
آنچه به رابطه ي پر از تنش ميان شوخ بودن و جديت در هنر و نيز به ديالكتيك دروني شان مربوط مي شود، از طريق دو سروده ي هولدرلي Hoelderlin به راحتي قابل توضيح است. دو سروده اي كه شاعرشان در پي وحدت و چيرگي بر تضادها بوده است. اولين سروده كه عنوانش "سوفوكل" است ، چنين مي گويد: " چه بسياراني كه بيهوده كوشيده اند شادمانگي را سرخوشانه بسرايند، اما شادمانگي سرانجام خودش به من گفت كه در غمناكي خود را مي سرايد." سرخوشي سراينده ي غمناك را نه در آن نمايشنامه هاي اساطيريش بايد جست و نه حتا در آن آشتي جوئي كه به اساطير نسبت مي دهند، بلكه در اين حرفي كه مي زند و مي گويد كه شادمانگي خودش به زبان مي آيد. هردوي اين بيانات در سروده هاي هولدرلين به شكل مجللي به كار رفته اند. خوشبختي را آن گفتاري بيان مي دارد كه فراي اشاره به موجودات واقعي مي رود. دومين سروده عنوانش "شوخ طبعان " است كه مي گويد: "چرا شما مدام بازي مي كنيد و مسخرگي، اي ياران! شما را كار ديگري بايد، كه اين چنين مرا آزرده خاطر نكند، شما را كار ديگري بايد كه اين كار مايوسان باشد فقط. " وقتي هنر قصد مي كند سرخوش باشد و براي اين منظور خود را عرضه مي دارد، كه از نگاه هولدرلين دوري از تقدس هنر مي شود، برسطح نيازهاي معمول انسانها مي افتد و به محتواي حقيقي خود خيانت مي كند. به اين ترتيب سرخوشي از پيش برنامه ريزي شده اش با خواسته هاي تجاري منطبق مي شود. اين نوع هنر، انسانها را وادار مي كند كه با آن تفنني برخورد كنند. اين امر در واقع شكل گيري ياس و بي اميدي است. اما اگر اين سروده ها را جدي بگيريم به گوهر خيالي هنر پي خواهيم برد. گوهري كه زير فشار صنعت فرهنگ در همه جا به جاي لطيفه ، پوزخند تا بناگوش باز تبليغات را تحويل ما مي دهد.
 
٥
رابطه ي جديت و شوخ بودن هنر زير تاثير ديناميسم تاريخي است. آنچه در هنر شوخ بودن خوانده شود، يك انشعاب از مسير معمول است كه در آثار باستاني يا فضاهاي خشك آئيني _ الاهياتي (تئولوژيك) ير قابل تصور بوده است. شوخ بودن در آثار هنري چيزي مثل آزادي شهروندانه را پيش فرض حضور خود دارد. اين حتا در آغاز برآمد بورژوازي و باوجود افرادي چون "بوكاچيو"،"چاوسر"، "رابله " و "دون كيشوت " اتفا نيفتاد، بلكه در دوره اي به بار نشست كه زمانه ي قبل را كلاسيك خواندند. كلاسيكي كه خودش از عهد ازل و باستان تمايز مي يافت. آنچه به خدمت هنر درمي آيد تا از ظلمت و بن بست اساطيري بگريزد، يك فرايند سازنده است و نه فقط انتخابي ميان جديت و شوخ بودن. در شوخ بودن هنر، ذهنيت به خود مي رسد و آگاه مي شود. هنر از طري شوخ بودن، خود را از درگيري با خويش رها مي كند. شوخ بودن ، رگه اي از دست و دلبازي بورژوازي با خود دارد و البته به خاطر همين رگه نيز مي تواند به دام مهلكه ي سرنوشت تاريخي طبقه ي بورژوا بيفتد. آنچه روزگاري كميك خوانده مي شد، با گذشت زمان رنگ و بوي خود را بصورت برگشت ناپذيري از كف داده است. آنچه بعدها بعنوان كميك عرضه شد، فاسد گشته و بصورت تهوع آميزي درآمده است. در فرجام كار است كه كميك غير قابل تحمل مي شود. پس از اين روند چه كسي مي تواند هنوز با قرائت "دون كيشوت" و آن تمسخر ساديستي او به خنده افتد؟ اين رفتار حتا با پرنسيپ هاي مرسوم بورژوازي نيز محكوم شناخته مي شود. آنچه امروزه و درست مثل گذشته در كمدي هاي فوق العاده "آريستوفان " بصورت كميك جلوه مي كند، بصورت معمائي درآمده است. چون يكسان گرفتن امر سپري شده لودگي با امر كميك فقط در مناط پرت و دورافتاده اتفاق مي افتد. هر جامعه اي كه بصورت اساسي امر آشتي (علم و هنر) را به فراموشي سپارد، همان آشتي كه روح و جان بورژوازي بصورت روشنگري اساطيري وعده اش را داد، به همان اندازه نيز امر كميك را در محاق دوزخ خواهد افكند. خنده كه روزگاري تصوير انسانيت بود، اينگونه به دام ناانساني ها فرو غلتيد.

٦
از وقتي هنر بوسيله ي صنعت فرهنگ به چنگك آويزان شد و بصورت كالاي مصرفي درآمد، خصلت شوخ بودن اش مصنوعي ، نادرست و مسحور شده است. در ضمن شوخ بودن را نمي شود با تردستي هاي خودسرانه ساخت. نسبت مطبوع شوخ بودن با طبيعت آنچنان است كه اجازه ي تحقيق و حسابگري را نمي دهد. تفاوتي كه در زبان گفتار بين لطيفه با مزه و شوخي لوس حس مي شود، خودش به خوبي فرق دوغ و دوشاب را تميز مي دهد. در جائيكه شوخ بودن امروزه خود را هويدا مي كند به شكل از ريخت افتاده و فرمايشي درمي آيد. اين امر تا حد تكرار به درك گفتن نزول مي كند و در ضمن با تراژدي خود را تسلا مي دهد و مي پذيرد كه بهرحال ارمغان زندگي چيزي جز اين نيست. هنر كه ديگر تنها بصورت امري تامل شده ممكن است، بايد خودش از شوخ بودن صرفنظر كند. والا ديگراني را به درد سرمي اندازد كه در اين روزگار اين چنين گرفتار هستند. عبارت مبني براينكه پس از آوشويتس Auschwitz ديگر امكان سرودن شعر وجود ندارد، چك سفيد نيست كه براي همه معتبر باشد. با اينحال مسلم است كه تا چشم اندازي دور، تصور پيدايش هنر سرخوش نمي رود. زيرا چنين بازتابي از هنر به واقع به كلبي مسلكي و لغز خواني صرف بدل مي شود؛ حتا اگر تمام نيكوكاريها انسان فهيم را در بر داشته باشد. از اينها گذشته عدم امكان هنر سرخوش در سرايش شاعراني چون بودلر Baudelaire يك قرن پيش از فاجعه ي اروپائي "اردوگاههاي مرگ" حس شده است. بعد از بودلر، نيچه Nietzsche و سپس مكتب اشتفان گئورگه George_Schule دست رد به سينه ي خوشمزگي كردن زدند. اين ديدگاه سپس در پارودي و هجوكردن جدلي با خوشمزگي خود را تداوم بخشيده است. اين ديدگاه تا زماني از آلودگي مبرا مي ماند كه برعقيده ي خويش تكيه اي استوار داشته باشد و ملاحظه ي آن مفهوم آشتي كنان را نكند كه در قديم خوشمزگي آن را به خود منتسب مي دانست. حتا اين محتوي مناقشه و جدل گراي خوشمزگي با يره نيز امروزه زير سوآل رفته است. خوشمزگي اجازه ندارد كه همدردي كساني را با خود به حساب آورد كه زماني حضورش را نمي فهميدند. اين امر براي كل اشكال هنري صدق مي كند اگر نمي خواهند اعتراضشان در خلا طنين يابد. چند سال پيش مبحثي به راه افتاد بود مبني براينكه آيا فاشيسم را بصورت هجو يا كميك بايد نمايش داد تا توهيني به قربانيانيش محسوب نگردد؟ نمايشي كه خصلت بي عرضگي و مسخرگيهاي چاپلوسانه و چاكرمنشانه ي دور و بري هاي هيتلر و قلم به مزدان و خبرچين هايش را برملا كند. در اين ارتباط، خنديدن به خود اجازه ي حضور نمي دهد. اين واقعيت خونبار حاصل ذهن و كند ذهني نيست كه شعور آدمي بدان بتواند بخندد. آنزماني كه هاژك ، اثر" شوايك " را مي نوشت هنوز زمانه ي خوبي بود. اينكه با گوشه گيري و با دست پاچلفتي بودن ، در نظامي سركوبگر، بشود جنب خورد.كمديهائي كه در باره ي فاشيسم نگاشته شوند به همدست آن و عادتهاي مبتذلش بدل خواهند شد و سرانجام ناموفق خواهند بود. چون نيروي بالنده ي تاريخ جهان را برابر خود خواهد داشت. البته در موقعيت پيروز قرار داشتن تمام مخالفان جدي فاشيسم را بدين اصل مستلزم مي كند كه مثل دشمن خود وارد ميدان نشوند. آن نيروهاي تاريخي كه باخود دهشتناكي همراه آوردند، از بطن ساختارهاي وحشت ساز جامعه بيرون آمده اند. از اينرو اينان ، پديده هاي سطحي و ناتواني نيستند كه بشود راحت با آنها كلنجار رفت. در اين كلنجار رفتن ، هيچكسي نمي تواند فكر كند كه تاريخ جهان را همچون تكيه گاهي پشت سردارد و گمان برد كه پيشوايان در واقع دلقكهائي هستند كه ادا و شكلكهايش بعدها با كشت و كشتارهايشان شبيه گشته است.

٧
اما از آنجا كه لحظه ي سرخوشي به جز هنگام رهائي هنر از دست هستي محض شكل نمي يابد، و اين در آثار هنري مايوسانه و به واقع درست در آنها وجود دارد و حفظ مي شود، لحظه ي سرخوشي و كميك به لحاظ تاريخي به راحتي از كف نمي رود. اين لحظه در آثار هنري بصورت انتقاد از خود و يا كميك در كميك پايدار مي ماند. جلوه هاي خوش پرداخت پوچي و بيمزگي و لوسي در آثار هنري راديكال معاصر كه باعث درد سر "پوزيتيويست"ها(تحصل گرايان)مي شود، كمتر در فكر بازسازي هنر به دوران كودكي خود است. بازسازي كه چيزي جز واكنش كميك به كميك نيست. نمايشنامه ي مهم فرانك ودكيند F.Wedekind كه عليه ناشر آثار مكتب سيمپل يتسيسيموس Simplizissmus است ، سرانجام به اين حكم منجر مي شود كه هزل هزل(٦). همانند اين حكم در قطعات نثري شوك برانگيز كافكا وجود دارد. امري كه به گفته ي مفسرانش ، و از جمله توماس مان ، همچون طنز تلقي شده و رابطه اش با هاژك و نويسندگان اسلواكي مورد پژوهش قرار گرفته است. نمايشنامه هاي بكت نيز كه پاسخي فراتر به مقوله ي تراژيك مي دهند، يكسره هرگونه درك و دريافت خوشمزگي و طنز از نمايشنامه ها را منع مي كنند. اين نمايشنامه ها آن ميزان از آگاهي را شاهد مي گيرند كه ديگر اجازه ي طرح سوآل جديت يا شوخ بودن را نمي دهد و حتا نمي گذارد صورتي از تركيب تراژدي و كمدي اعلام حضور كند. با افشاي پوچي مدعاي ذهنيت گرائي ، تراژدي از بين مي رود زيرا كه مي بايستي تراژيك مي بوده باشد. اينجا به جاي خنده ، گريه و زاري بدون اشك شكل مي گيرد و گلايه را بايد در چشمان كم سو و گود رفته اي جستجو كرد. طنز در نمايشنامه هاي "بكت" اينگونه نجات مي يابد كه به خنده در باره ي مسخرگي و ياس دامن مي زند. اين فرايند به آن تقليل دادن هنري متصل مي شود كه حداقل حيات را همچون تتمه اي از زندگي جلوه گر مي سازد. آن تتمه ي حيات مدام تخفي مي دهد تا شايد از مهلكه ي فاجعه ي تاريخي جان سالم بدر برد.

٨
هنر معاصر بنظر مي رسد كه با اضمحلال امكان انتخاب ميان شوخ بودن و جديت ، ميان تراژدي و كميك و حتا ميان مرگ و زندگي روبرو است. بدين ترتيب هنر، تمام گذشته ي خود را نفي مي كند. اين رويداد از اينرو صورت مي گيرد كه در آن انتخابهاي معمول همواره رو در روئي بين خوشبختي در زندگي جاودانه با بدبختي در موقعيتي پرتنش وجود داشته است. هنر در آنسوي سرخوشي و جديت كه به افسون زدائي از جهان برمي آيد، مي تواند در آن واحد، هم نشانه ي رازآميزي از آشتي تضادها باشد و هم انزجار از آنها. چنين حضوري از هنر مي تواند بيان انزجاري از تبليغات پنهان و آشكار و گسترده ي هستي باشد يا اينكه بصورت چوبدستي درآيد كه با آن بشود فشار كمرشكن ناشي از بهبود نيافتن اوضاع را تحمل كرد. با اينحال هر چقدر هنر كمتر سرخوش باشد، به همان اندازه نيز ويژگي خود را از كف مي دهد. با درنظر گرفتن وضعيت روزگار حاضر، البته ، هنر فقط بصورت جدي درمي آيد. ترديدهائي درحال سربلندكردن هستند كه تا كنون هرگز هنر اين چنين جدي نبوده است. تا وقتي كه ياد فرهنگ انسان قد مي دهد. هنر ديگر مجاز نيست ، همانظوري كه شعر لبريز از روح جهاني هولدرلين مي گويد، گفتار غم و عزا را با بيان شادمانه ترين ها يكسان گيرد. زيرا بنظر مي رسد امكان دسترسي به گوهر حقيقي شادماني ير قابل وصول باشد. وقتي حد و مرز انواع ادبي محو شود، گفتار تراژيك اداي كميك به خود مي گيرد و امر كميك به اندوهناكي بدل مي شود. اين اتفاقات به هم مربوط هستند. تراژدي ، فاسد مي شود. زيرا مدعاي برگرفتن معنائي مثبت از منفي يات را دارد. منفي ياتي كه فلسفه آنها را نفي اثباتي مي خواند. اين مسئله را نمي شود حل كرد. هنر امروزه كه مي خواهد به ناشناخته پاگذارد، فقط اين امكان را دارد كه نه بدنبال سرخوشي باشد و نه دنبال جديت. شايد ش سومي را بشود براي هنر در نظر گرفت كه انگار در حال غرق شدن در نيستي است و آثار هنري پيشرو عناصرش را توصيف مي كنند.
 
-----------------------
پانوشته‌ها:
١- اين مقاله ي "آدورنو"، فيلسو يهودي و آلماني تبار است با نام: ?Ist die Kunst heiter 
صفت heiter كه عنوان مطلب آنرا موضوع پرسش از ماهيت هنر مي سازد، در زبان آلماني ، به دو معنا به كار مي رود. نخست درباره ي توضيح هوا است و به آسمان بي ابر و صاف اتلاق مي شود. در معناي دوم خبر از روحيه آدمي مي دهد كه شوخ طبع و خوش است و اهل شاد زيستن. اين آدم ، اگر به نوشتن و به ادبيات بپردازد، متني برابر جديات همنوعان خشك و عنق مي نگاردكه نتيجه كارش مي تواند به سخن دل نشين ، لطيفه ، بذله گويي ، كنايه ، طعنه و ريشخند و استهزا منجرشود.
ترجمه ي آزاد حاضر به پيشواز رفتن است. آنهم بخاطر صدمين سالگرد تولد آدورنو. چون او به سال ١٩٠٣ در فرانكفورت بدنيا آمده است. مقاله ي يادشده ، يكي از آخرين جستارهاي اوست. زيرا براي نخستين بار به سال ١٩٦٧ در روزنامه ي "زود دويچه سايتونگ" به روزهاي ١٥ و ١٦ ماه جولاي منتشر و بعدها در مجموعه مطالبي آمد كه پس از مرگش در سال ١٩٦٩ با عنوان نت هائي در باره ي ادبيات Noten zur Literatur انتشار يافته است. از همين عنوان مي شود به يكي از علايق او پي برد. رابطه اي عميق با موسيقي. رابطه اي كه حاصل پرباري چون نگاشتن ٣٨ سمفوني و بنيانگذاري جامعه شناسي موسيقي داشته است. اين جستار همچنين در ارتباط مستقيم با آخرين كتاب آدورنو" نظريه زيبايي شناسي " است كه بابررسي وضعيت هنر زمانه شروع مي شود. كتابي كه نه تنها يكي از دو اثر كليدي ، در كنار كتاب ديالكتيك منفي ، اين فيلسو است بلكه در زمره نادرترين كوشش هايي است كه در فلسفه ي سده ي بيست براي طرح جديدي از تئوري زيبايي شناسي انجام گرفته است.

٢- "فريدريش شيلر" شاعر، نظريه پرداز و نمايشنامه نويش ، تولد ١٧٥٩ و مرگ ١٨٠٥. او به سال ١٨٠٠ تريولوژي والنشتاين را انتشار داده است.

٣- "پوبليوس اويديوس ناسو" متخلص به "اويد" هشت سال پس از ميلاد مسيج به فرمان قيصر رم تبعيد شده است. از او آثار چندي برجاي مانده كه مشهورترينش كتاب "متامورفوزن " (دگرديسيها) يكي از شاهكارهاي ادب جهان بشمار مي رود.

٤- اين باغ در اساطير يونان ، اقامتگاهي براي پهلوانان در سرزمين مردگان است.

٥_ كلمه ي مركب صنعت فرهنگ كه همان فرهنگ ساخته و پرداخته ي جامعه صنعتي است ، يكي از مفاهيم كليدي در فلسفه ي آدورنو است. آدورنو انديشگري است كه تا پيش از دوران واپسين خود كه مايوس مي گردد، وظيفه اصلي فلسفيدن را در بيدار نگه داشتن آگاهي آزادي مي داند. آنهم بدين خاطركه امكان عملكرد دگرگون ساز و نوآوري حفظ بماند. او از همين مجرا آن مفهوم "نااينهماني " خود ويژه را مي پردازد. مفهومي كه در آثار ارنست بلوخ پيرامون "آرمان هنوز نيامده " ريشه و تبار خود را دارد.

٦_فرانك ودكيند متولد ١٨٦٤ و مرگ ١٩١٨ نمايشنامه نويس و شاعرطنزپرداز، در سال ١٨٩٩ به اتهام توهين به سلطان به زندان مي افتد. نمايشنامه هاي او كه بخاطر نقد صريح مفاهيم مزورانه اخلاق حاكم با سانسور زمانه در گير بوده ، تاثير متداومي بر نمايشنامه نويسي آلمان داشته است.
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2003]         editor@iran-emrooz.de