| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
متن سخنان غنى
بلوريان
در مراسم گراميداشت ياد
صفر قهرمانيان در برلين آلمان
سه شنبه ١٢ آذر
١٣٨١
با زبان الكن و با چند سطر
نمي شود صفر خان را بررسي كرد. صفر خان مرد تاريخ بود. يكي از قهرمانان نه
تنها ايران بلكه جهان بود. كيست كه به اندازه ي او رنج كشيده باشد. من شاهد همه ي
رنج هاي او بودم.
شاعر نامدار کرد "هي من" می گويد: آنگاه که زنده ام دوستم بدار، اگر مردم گريه مكن صفرخان مدت سی سال آزگار با
رنج و مرارت و تنگدستی در زندانها مقاوم و پايدار ماند و خم به ابرو نيآورد. فشار و
رنج و شکنجه ها و نداری ها را با بي خيالي به هيچ گرفت و تمام مصيبت هايش را باخنده
و مزاح بيان مي كرد و به ما و ديگران روحيه مي بخشيد. خاطرات صفرخان در يک جلد به
چاپ رسيده و شايد بسياری آن را خوانده باشند. من در اينجا تنها به کوتاهی چند سطری
به منظور ياد بود او می دارم
مدت سی سال آزگار هيچگاه، حتی يک نفر از هموطنانش در زندان را بر وی نگشود تا با لبخندی اين جان شيفته را شاد گرداند. من در سال 1326 به منظور ديدار يک شخصيت ملی به دهکده مرزي عراق - ايران بنام "زيوه" رفتم و در آنجا با صفرخان آشنا گرديدم. صفرخان در سال پاياني سلطنت رضا شاه در منطقه شوشه وان، زادگاهش همراه با روستائيان به نبرد نا برابر عليه خان ها و ژاندارم های حاميان آنها پرداخت ولی بعلت نبود حامی و پشتيبان نا موفق ماند. در سالهای بعد که فرقه دمکرات آذربايجان بااستفاده از شرايط مساعد حکومت ملي تشکيل داد صفرخان اين بار به صف فدائيان اين حکومت پيوست و به پيکار خود عليه ظلم و تبعيض ادامه داد. عمر اين حکومت کوتاه بود. اما صفرخان از مبارزه باز نايستاد و اين بار راهی کردستان شد و در صف جنگ آوران بارزانی به مبارزه ادامه داد و در آنجا عليه ارتش و ژاندارم های رژيم مردانه جنگيد. رشادت های او زبانزد بود. بارزانی ها او را صفر قهرمان می ناميدند. بارزانی ها تحت رهبري سردار نامدار کرد "مصطفي بارزاني" در سرمای سخت زمستان پر برف کردستان بدون يار و ياور، در حاليکه صدها خانوار بارزانی پيرمرد و زن و کودک در صفوفشان بود تصميم گرفتند پيرمردان و زن و بچه ها را به عراق باز گردانده و خود همراه تعدادی افراد جوان و زبده خويش و در حاليکه در محاصره ارتش عراق و ترکيه در مرزها و ارتش و ژاندارم ايران قرار داشتند با قهرمانی بي نظيری راهپيمائی افتخار آميزی را بسوی مرزهاي شوروی آغاز کنند. آنها با سرفرازی خود را به شوروي رساندند. صفرخان در آن دوران همراه خانواده های بارزانی به داخل عراق رفت. عراقی ها مردان پير و جوان بارزانی را از خانواده ها جدا کرده و به زندان ها انداختند و زن و بچه هايشان را در اردوگاه های زمستانی زير چادر اسکان دادند. صفرخان همراه مردان بارزانی به زندان افتاد. بيش از دو سال در زندان عرب ها باقي ماند و پس از آزادی با تعهد به اينکه به کشورش باز می گردد خود را به دهکده مرزی کردستان عراق که هم مرز ايران بود رساند و در پناه شيخ عبيدالله قرار گرفت. همراه او دو رفيق همرزمش "پولاد" و "بلوط" هم بودند. من در سال 1326 به آن دهکده رفتم و با صفرخان آشنا شدم و مدتي پيش او ماندم. دهکده نامبرده جائی بود که روستائيان مرزی کرد ايران براي خريد مال التجاره و ملزومات خود به آنجا هجوم می بردند.عوامل رژيم ايران جاسوسان خود را در ميان روستائيان جا می داد و به دهکده "زي نوه" مي فرستاد و آنان صفرخان را در آنجا شناسائی کردند. رژيم ايران دولت عراق را تحت فشار قرار مي دهد تا صفرخان و يارانش را به ايران تحويل دهد. رژيم عراق نيز شيخ عبيدالله را زير فشار قرار داد تا آنان را تحويل ژاندارم ها بدهد ولی شيخ وجود آنها را انکار کرد. پولاد و بلوط تصميم گرفتند مخفيانه به ايران باز گردند و با نام های مستعار بشکل مخفی زندگی کنند. آنها برمي گردند و سالها در حالت مخفي به زندگی ادامه مي دهند و مصون مي مانند. شيخ عبيدالله براي آنکه صفرخان را از ديد ماموران مخفی ايران و ژاندارمهاي عراقی پنهان کند او را به خانه شيخ ديگری بنام شيخ محی الدين مي فرستد. صفرخان مدتها در پنان شيخ محي الدين مي ماند تا به شيوه اي به او خبر می رسد که همسرش بشدت بيمار است. صفرخان بی قرار می شود و از شيخ می خواهد اجازه دهد به ايران باز گردد و خود را به همسرش برساند و اگر ممکن شود او را همراه خود بيآورد. صفرخان از مرزها می گذرد و وارد اروميه می شود. در يکی از خيابانها اروميه عده ای ژاندارم با او روبرو مي شوند و او را شناخته و دستگيرش می کنند. صفرخان به زندان مي افتد. و مورد آزار و شکنجه پي در پي قرار گرفت و در بيدادگاه هاي رژيم به اعدام محکوم ميشود. و مدت ها زير اعدام باقی مي ماند تا بعدها اين حکم شکسته شده و به حبس ابد محکوم ميشود. تنها دخترش تحت سرپرسی پدر بزرگش رشد مي يابد و بزرگ ميشود. در داخل زندان ها صفرخان مورد احترام فراوان زندانيان عادي بود و به خاطر مصالح زندانيان با زندانبانان درگير می شد تا بالاخره او را به دژ برازجان(منطقه ي بد آب و هوا) منتقل کردند و سالهای طولانی در اين منطقه ماند. من در سال 1341 همراه زنده ياد عزير يوسفی به زندان برازجان تبعيد شدم و در آنجا صفرخان را بازيافتم. او را در بند عادی نگاهداری کرده بودند و ما که عده ی معدودي زندانی سياسی بوديم رئيس زندان را فرا خوانديم كه صفرخان را به بند ما منتقل کند. اين كار صورت گرفت. وقتی چشمم به صفرخان افتاد بسيار ناراحت و متاسف شدم. زيرا او به علت مصيبت ها و رنج هاي فراوان و نداري بسيار تکيده و شکسته شده بود. اما به تدريج سلامتي خود را باز يافت. او روحيه اي قوي داشت و هرگز حتي يك بار از ناراحتي ها و رنج هايش نناليد و آن را بروز نداد . او مردانه ايستاده بود . من پنج سال در زندان برازجان در کنار او بودم. بعدها بعلت بيماری به زندان قصر بازگردانده شدم. ديری نگذشت که صفرخان هم به زندان قصر منتقل شد و ما بار ديگر همديگر را بازيافتيم. صفرخان اين بار در کنار مردان بزرگی چون عباس حجري، تقی کی منش، آقارضاشلتوکي، باقر باقر زاده، علی عموئی و اسماعيل خان ذوالقدر اين انسان والا که ما او را پدر زندان مي ناميديم قرار گرفت. هم صفرخان و هم من در کنار آنها ، اين راد مردان بزرگ آرامش يافتيم. صفرخان به تدريج حالش بهتر شد و هر روز به ورزش مي پرداخت. عوامل ساواک بارها با او تماس گرفتند تا بلکه با وعده و وعيد وجدان او را بخرند و مقاومت مردانه ي او را كه براي همه عبرت انگيز بود در هم شكنند اما هر بار با قهر و غضب به آنان پشت مي كرد و بي اعتنايي نشان مي داد. گفته شده برخي از روزنامه هاي وابسته به رژيم جمهوري اسلامي در رابطه با صفر خان نا جوانمردانه برخورد كرده اند. كه اگر پرونده ي مسئولان آنها را ورق بزني در روند رستاخيز ملت ايران هرگز در كنار مردم ، حتي در حاشيه هم نبوده اند و امروز لاف انقلابي گري مي زنند. و نسبت به صفر خان اين قهرمان دلاور و پايدار ، كه بيش از سي سال در برابر ارتجاع ستم شاهي با سرافرازي پايداري نمود و رژيم شاه را شرمنده و بر آن پيروز گرديد ؛ به بدي ياد مي كنند. مي توان گفت اينان فقط بد خواهانند نه چيز ديگر. مقاومت ها و پايداري مردانه صفر خان اين قهرمان ملي آذربايجان ؛ دشمنانش را شرمسار كرد. او در سخنانش هر دم تاكيد مي كرد: انسان هر کاري می کند بايد به آن پايبند باشد و نهراسد. اين سخن او را در اين بيت بازگو مي كنم كه او با همه ي رنج ها و مصايب و نداري ها سي سال زندان را با سرفرازي به پايان رساند. "من نمي گويم سمندر باش يا پروانه باش - گر به اميد سوختن افتاده اي مردانه باش" در روند رستاخير ملت ايران در سال 1357 رژيم شاه ستمگر ناگزير شد کليه زندانيان سياسي را آزاد کند و صفرخان نيز همراه عده بيشماری از زندان آزاد گرديد. او به هنگام آزادی، در کريدور زندان قصر تنها و سرگردان بود ، تهران را نمی شناخت، پول نداشت و تنها دخترش نيز از آزادی او بي خبر مانده بود و نمي توانست به او کمک کند. زنده ياد دکتر يدالله سحابي، آن مرد بزرگوار همراه پسر برومندش مهندس عزت الله سحابی که از آزادي صفرخان آگاهی يافته بودند و با وضع و آشنا بودند، خود را به زندان قصر مي رسانند و صفرخان را در کريدور زندان پيدامي کنند. و مي خواهند او را به خانه خويش ببرند اما اين روستائی بلند همت و گردنكش از پيشنهاد آنها تشکر ميکند و از ايشان مي خواهد تا او را به خانه دخترش برسانند. ديدار دختر و پدر ، خود بسيار غم انگيز است . و او آن را در خاطراتش شرح ميدهد. نامش زنده و يادش گرامی باد غني بلوريان برلن 30 نوامبر 2002 |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |