[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
آن جا کجاست که ...
 
 
مسعود بهنود
يكشنبه ٣ آذر ١٣٨١

نمی نويسم تا راز پنهانی را  آشکار کرده باشم و قصدم دشمنی با کسی و گروهی نيست. انتقام هم واژه ای است که به ساليان از آن بيزاری جسته ام و هنوز هم از تصور آن بر خود می لرزم. پس چيست که وادارم می کند به ثبت اين روايت درد که از يادآوری آن نيز جز درد نمی زايد. روايتی که تاکنون نه نوشته ام و نه حتی بازش گفته ام به کسی. فقط به اين اميد می نويسم که شايد کمکی کرده باشم به توقف اين قطار که به درازای تاريخ در حرکت است و چه بسيار جوامعی که از کارش انداخته اند و ما هنوز بر آن سواريم چرا. می نويسم تا قدرت را به ياد آورده باشم و دعوتی کرده باشم به برائت از آن. و به نسل ها و آدم هائی که خيال سياست ورزی در سر دارند.
 
می نويسم چون  روز بيستم نوامبر را انجمن جهانی قلم به عنوان روز جهانی نويسندگان دربند اعلام داشته است. می نويسم چون خواندم که  عباس عبدی، بهروز گرانپايه و محمد قاضيان ـ همه اهل قلم و اهل تحقيق و جامعه شناسی که  مدتی است در  کشمکش بازی های سياسی به بهانه ای به حبس افتاده اند ـ  سرانجام در انفرادی زندان اوين پيدا شدند و معلوم شد که در سلول های امنيتی سپاه به سر می برند.
 
می نويسم چون آلان تجسمشان می کنم نشسته در آن سلول های تنگ و تکيه داده به آن ديوار  سرد و باورشان هست که در دنيا کسی به فکرشان نيست. که هست. می نويسم تا  خود را به گونه ای در تنهائی آزار شريکشان کرده باشم به خيال خود. کار ديگر نمی توانم. می نويسم تا گفته باشم که بر هيچ انسان متفکری نپسنديد اين رنج را که در لحظاتی از مرگ دشوارتر است.
 
اين جا جائی است آشنا برای بيش از بيست نويسنده ای که در پنج سال گذشته در همين سلول ها بوده اند و يکی از آن ها من که دو سال پيش در همين روزها در همان جا بودم به جرم نوشتن چند مقاله. بی باورم که همه آن ها که به حبس انفرادی کسی فرمان می دهند از عمق ظلمی که می کنند بی خبرند. شايد تلنگری زده باشم به چينی نازکی که هر انسانی را در دل است.
 
وقتی ما را از جا های مختلف اوين به زير زمين همين بخش بردند تا مدتی نمی دانستيم که شش نفريم پراکنده در دو سوی يک راهرو: اکبر گنجی، عماد الدين باقی، ماشاالله شمس الواعظين، احمد زيدآبادی، ابراهيم نبوی و من. که اگر می دانستم شايد درد و رنج و وهمم کمتر بود.
 
تنهائی آيا در اين گور. از خود می پرسی وقتی که در آهنی سلول پشت سرت بسته می شود. پس اين صداها از کجاست، صداهای درهم و برهمی که برايت آشنا نيست و کشفش هم آسان نيست چرا که هندسه اين مکان را نمی شناسی. وقت آوردن چشمانت بسته بود آخر. اين قدر می دانی که از دری به درون آمده ای و بعد از پائين آمدن از دو سه پله رانده شده ای  به سلولی يک در سه متر که تا در آهنی پشت سرت بسته نشد ندانستی کجاست، تا صدائی گفت چشم بند را بردار. سلول کوچکتر از آن است که به باور بگنجد. هيچ چيزی در آن نيست  که چشم را به خود بخواند  و همين  دل را از وحشتی لبريز می کند. ديوارها نزديک تر از آنند  که در همه عمر ديده ای. به قبر می مانند و لابد به همين محاسبه ساخته شده اند که آدمی را با زنده به گوری آموخته کنند.
 
کف سلول از گچ و خاک است و يک پتوی سربازی کثيف در گوشه آن مچاله شده و در سمت ديگرش يک دستشوئی و توالتی فرنگی از فلز زنگ زده. زنگارهای فلز نشان از آن دارد که هرگز کسی به شستن آن رغبت نکرده است. ديوار يک سمت را لوله کلفتی مانند U ولی خوابيده در بر گرفته برای گرم کردن زمستان ها، ديوار سمت ديگر صاف و بلند و خالی.  سقف بالاتر از سقف های  آشناست، شايد چهار متر، و در وسط آن در همان بالا يک لامپ شصت يا چهل آويزان، و در تمام مدت شب و روز روشن، که نخستين شب ها خواب را دشوار می کند. بر بالای ديوار روبرو، در زير سقف پنجره ای دور از دسترس که شيشه آن از بدو خلقت شسته نشده. چنان مکدر است که به زحمتی نور را از خود عبور می دهد، فقط  آن قدر هست که می توان روشنائی روز و تاريکی شب را دريافت. ديوارها همگی سفيد با رنگ روغنی و اگر هم اثری از زندانيان پيشين در آن باشد به چشم در آن کورسوی نور برق ديدنی و خواندنی نيست، مگر بعد چند ساعتی که چشم به آن کم نوری خو کند. ديوار پر از  خراشيدگی است از اثر قاشق که تنها وسيله زندانی است و هر خط و خراش نشانه روزی از عمر.  همه نشانه ها در اول کار مرتب است تا به مرور ايام کج و درهم. بيشترشان در خط سی و سی پنج  رها شده، انگار بعد از آن ديگر برای زندانی زمان متوقف می شود و محاسبه آن کاری غير ضرور.
 
سه طرف سلول ديوار است ـ به راستی ديو وار ـ و طرف چهارم در آهنی، همان دری که از آن به اندرون اين قلعه آمده ای و وقتی بسته می شود به صدای خشگ  درهمه زندان ها، انگاری در درون يک قوطی جا گرفته ای و ديگر کو دربازکنی که آن را بگشايد، با دريچه ای به اندازه دو چشم در بالا و دريچه ای باريک تر در پائين که از اولی زندانبان گاه گاه مطمئن می شود که هستی و زنده ای و از دومی روزی سه بار غذا و آب به داخل سر می خورد. پس از فريادی که خبر از رسيدن ناهار يا شام می دهد.
 
اولين کشف هر زندانی اندازه آن قوطی است که سه قدم نيست و دو قدم در قطر آن می توان برداشت و در قدم سوم بايد چرخيد. بايد راه رفت ولی با چشم بسته که سر آدمی از اين گردش دورانی به گيج نيفتد.
 
بی کاغذ و بی قلم، برای کسی که کارش نوشتن است، سلول بعد چند دقيقه جهنمی می شود و اولين تمنای نويسنده در بند از زندانبان که يا حاج علی است و يا مجد آبادی قلم و کاغذی است. پاسخ حاجی علی که زندانبانی قديمی است که از بيست و هشت سال پيش در اين کار است و در آرزوی بازنشستگی می سوزد کمی مهربان است. می گويد بايد قاضی اجازه بدهد و بعد توصيه می کند به خواندن قرآن و يا مفاتيح الجنان. خوب فکری است ولی نور کم است و بدتر از آن برای کسی که عينکی است، عينک نيست که آن هم بی اذن قاضی نمی دهند. اما اگر مخاطب درخواست نخستين آن جوانک مجد آبادی باشد پاسخش خنده ای به تمسخر آلوده است که رديف دندان های نشسته اش را از همان لای دريچه نشان می دهد: ديگه چی... و به دنبال آن صدای کشيده شدن دمپائی روی موزائيک راهرو. دريچه بسته.
 
تن پوشت در اين زمان لباس ويژه زندان است به نازکی لباس خواب، به رنگ خاکستری با ترازوهائی چاپ شده بر آن که برای نويسنده ای که به زندان افتاده و خوب می داند که ترازوئی و  قسط و عدالتی او را به اين مغاک در نينداخته خود آزاری مضاعف است. يک دمپائی پلاستيکی که شب هنگام بالشت می شود خود به خودی.
 
در داخل سلول جز آن پتو، تکه ای نايلون هست، نمی دانی اول برای چيست اما به زودی در می يابی که سفره ات خواهد بود. قاشقی حلبی، بشقابی و ليوانی فلزی، و يک ليوان يک بار مصرف که در آن پودر رخت شوئی هست که در اولين روز ندانسته به شستن دستشوئی و بشقابش هدر می دهی بی خبر از آن که تا دو هفته ديگر خبری از آن نيست. روز دوم در می يابی به فراست که  کاغذ کره را می توان و بايد نگاه داشت تا وسيله ای شود برای سرگرمی و گذران وقت های بی انتها. سرگرمی ديگر، تنها تجمل آن سلول، نوشيدن گهگاه آب از شير دستشوئی است بی خبر از آن که آب چاه اوين است و نه لوله کشی شهری، و چنان آهکی و سنگين است که جهاز سنگ ساز که هيچ، کليه های سالم  را هم بعد چند روزی به درد می آورد و تنها وقتی که درد شديد شد و کار به بهداری کشيد اگر بکشد زندانی در می يابد که از آن آب نبايد آشاميد. در بندهای عمومی اوين يک شير آب شهر هست برای آشاميدن و چون زندانيان به آب چاه تن می شويند انواع کرم پر مصرف است چرا که بعد  هر شستشو اگر به آن متوسل نشوند پوستشان از خشكی می ترکد. به قول نيما  چون دل ياران که در هجران ياران. 
  
اول که رها شدی در آن سلول، که در جائی نوشته ام فقط به اندازه تنهائی آدمی است، ساعتی را ايستاده و تنها با کمک گوش زنده ای، می سپاريش به صداهای محو بيرون و می کوشی هندسه محيط را و اطراف را  از طريق صداها کشف کنی. تا کم کمک پاهايت به درد می افتد و نشستن ناگزير می شود روی همان پتو که قرار است ساعتی بعد زير انداز و هم رواندازت شود، مهربانترين موجود آن فضای تلخ با همه کثافت و بدبوئی. اما صدا می آيد. صداهای اطراف. از دور زنگ مدرسه ای... سرود سر صف... هياهوی زنگ تفريح. صدای بوق و آژير اتومبيلی گاه. صدای بلندگوی وانتی که اگر دقت کنی از رسيدن سبزی و بادمجان و خيار خبر می دهد. و صدای مدام لخ لخ دمپائی در راهرو. و صدای زنگی گوش خراش که هر ساعتی چند بار در فضا می پيچد و تا تو را به بازجوئی نبرده اند نمی دانی که آن صدای زنگ، خبر از  آمدن  يک زندانی دارد. پس از چند زنگ صدای زنی به گوش می رسد: بع ع ع له ... کمی معترض. و چون به بازجوئی برده شدی می فهمی که به صدای آن زنگ که در حياط  انفرادی هاست در را هميشه مامور سلول های انفرادی زنان باز می کند. پس آن که هر بار با بلند شدن صدای زنگ چادرش را می خواهد و بعد از مدتی جواب می دهد نگهبان  انفرادی های زنانه  است.
 
در اولی که شمس و زيد و من را  به انفرادی بردند پانزده روزی کسی در آهنی را نگشود و نه کسی پاسخی به در کوفتن هايمان  داد. غذا از زير در آمد در ظرف های يک بار مصرف و هميشه بيشتر از آن بود که زندانی بی اشتها تمامش کند. پس از پانزده روز همه مان حدود پانزده کيلوئی وزن کم کرده بوديم به جز شمس که هم لاغر است و هم با زندان و تمام گوشه های اوين  چنان آشناست  که با چشم بسته هم هندسه آن جا را می شناخت و هم به آداب آن جا آشنا بود و در تمام مدت انفرادی هم به صدای خوش قرآن می خواند. از سلول زيد آبادی هم جز اين صدائی به گوش نمی رسيد. در روز شانزدهم که  به ملاقات ماذون شده بودم چون لباسم را آوردند ای عجب اين همه گشاد شده بود. حمام نکرده با موهای پريشان و ريش در آمده و رنگ زرد از اثر نديدن نور. در آينه ای خود را نمی بينی ورنه وحشتت بيشتر می شود از خودت و هم چندشت.
 
و هوا، هوا کم است در سلول، تابستان ها سخت‌تر و هوا کم‌تر. ناگزير بايد دراز کش سر را کنار در آهنی گذاشت در چند سانتی متری توالت که از باريکه زير در هوای خنک راهرو که در آن کولر نگهبانان با صدا روشن است به داخل سر بکشد و کمی اکسيژن.
 
نبوی در دومين شب آن جا هوا کم آورد و احساس خفگی کرد و نيمه های شب  راهرو به هم ريخت. بعدها دانستيم که آن هياهو از چه بود. چون حالش بدتر از آن شد  لابد،  لحظاتی در سلولش باز گذاشته شد آن هم به مسووليت حاجی علی و گرنه کسی نبود در آن نيمه شب که از او کسب تکليف شود، من در شب سی ام کارم به آمبولانس و بهداری و سرم کشيد.
 
می توانم تجسم کنم عبدی و گرانپايه و قاضيان را که نشسته اند در گوشه شرقی سلول های انفرادی و بی خبر از هم، تکيه داده اند به ديوار و ديوار روبرو مانند هيولائی نزديک نفس به نفس و چهره در چهره شان و خيره شده اند به جای مشت های بر ديوار.
 
عباس عبدی هفت سال پيش يازده ماهی را در سلول انفرادی جائی ديگر گذرانده است و به هر حال آشنای آن فضاست ولی بهروز گرانپايه که چندان از نظر جسمی هم قوی نيست می توانم تجسم کنم که سخت گذرانده است و می گذراند در آن سکوت بی انتها و بازجوئی و تکرار و تلقين مدام اين احساس که کسی در بيرون به فکر تو نيست.
 
و صدا، صدا، در آن سلول ها تنها صداست که می آيد در جائی که از پس مدتی زبان و چشم اعضای بی مصرفی می نمايند. و نمی دانستم در اول که همين توسل تو به صدا چه وسيله ای در اختيار آن ها می نهد. شب دوم که هنوز گوش آشنای صداها نبود و همه صدا ها نشناخته می آمد دو ساعتی دوستان يک نمايش راديوئی اجرا کردند. صدای تاپ و تاپ قدم ها و دويدن ها، افتادن و برخاستن ها و نفس نفس زدن ها. هنوز هم نمی دانم که تفريح و ابتکار آن مسئول حراست اوين بود که گنجی رسوايش کرد که شب ها می آمد در دفتر آن جا به تفرج و بعد به خانه می رفت يا دستوری و قراری. گاه چيزی می افتاد انگار کشمکشی بود و گاه در آن وسط کسی فرياد می زد آقای باقی ... اقای باقی... يعنی عماد را می بردند. آيا کسی ما را می ديد که با هر صدا مانند  جانوری بوديم در قفسی سرگردان.
 
تخيلی که صدا ها تنها مايه پرواز آنند در شب های اول بی لگام است. صدای زن ها می آيد که به اخطار و خطاب و عتاب نگهبانی که به تندی و بددهانی از آن ها می خواهد خفه شوند وقعی نمی نهند و می خوانند. از مغرب سلول ها می آيد. صدای غم آواز زنانی که ترانه هائی می خوانند گويا قديمی، دو سه تائی بيشتر نيست و مضمون همه گلايه از بخت و آرزوی ديداری محال. با شعرهای کوچه بازاری. دلم می خواد دو باره با هم بريم به دريا ... به اين جا به اون جا دست منو بگيری ... وای اگر دوباره دستای من وابشه ... وای اگر بيايی دوباره غوغائی بر پا بشه... و از بالا صدای فرياد مردها، فريادهای شب، صدای استغاثه. کيست که هر شب خدا را می خواند و تمام جان خود را در فريادی می نهد از ته دل که به باورم پرندگان را می پراند از شاخ درختان اوين.  يا کريمی، کوکوئی، يا ديگر پرنده ای هم هر شب می آيد و حق حق می زند. مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت\ شب چرائی گفت و خواب از سر گرفت. مرغ وائی کرد پر بگشود و بست \ راه شب نشناخت در ظلمت نشست.
 
وهم آورست صداها. و سخت تر آن  که کسی نيست تا به او بگوئی، کسی نيست تا از او بشنوی و در پس هفته ای به آرزو می افتی که به بازجوئيت  ببرند،  بهتر از آن سکوت است. دست کم انسانی هست که می گويد و می شنود، از اين ديوار نزديک که بهتر است، از اين سکوت سنگين و وهم آلوده، از اين سياهی تلخ. دندان ها به هم سائيده می گوئی به کدامين گناه نا کرده ... اما اين خيالی بيش نيست. بعد هفته ای و ماهی که در آهنی بر پاشنه می چرخد و صدائی می گويد چشم بند را ببند. و راه می افتی و از دخمه به در می شوی با همان دمپائی لخ لخ کنان. راهرو. پله ها سه تاست. در. در ديگر. بازهم در. و باز هم در ديگر. کليد. زنگ و سرانجام هوا هوا هوا... چه موهبتی است آسمان حتی وقتی آن را نمی بينی و فقط حسش می کنی. از حياط که گذشتی چشم بند را بگشا.
 
 کاش می توانستم به وسيله ای به آنان که در همين لحظه در آن جايند بگويم وقتی به بازجوئی می روی. وقتی پا را از حياط انفرادی زنان بيرون گذاشتی، پيش از آن که سوار پيکان کهنه و در هم کوفته فرهنگی شوی که ممکن است شانس بياوری و در راه از کار بيفتد و مجالت دهد تا دمی به درختان، به پائيز، به آسمان نگاه کنی جلوی در که رسيدی ـ من کشف کرده ام ـ که اگر نظر به شمال کنی، به البرز که بالای سر اوين است،  در همان کنار در آهنی بزرگ زاويه ای هست که پشت خميده کوهی را نشانت می دهد و بر نوک آن تک درختی. کاش می توانستم به بچه ها برسانم. با خود عهد کرده بودم که اگر جان به در بردم اولين روز به تماشای آن درخت بروم و از زاويه ديگر هم ببينمش به سپاس از لحظه های نادری که با نگاه به آن تک افتاده، تک افتاده ای ديگر از خيالم دور ماند که خودم باشم. در سه فصلی که از همان زاويه تماشايش کردم هميشه به يک حال نبود و با خيالم رنگ به رنگ شد.
 
راستی پائيز است و حالا از هر زمان ديگر بيشتر آن درخت  درخت است. والائی ای درخت و تماشائی ای درخت. روزی در همان حال زار و از همان دور در گوشش خواندم شعر سياوش را. ای درخت... و هيچ گاه به وعده ای که به خود داده بودم وفا نکردم اما روزی سرازير شده بودم از درکه و بی حواس می گذشتم از کوچه باغی که به سعادت آباد می آيد که نگاهم به برجک آشنای کنار سلول های انفرادی افتاد و دانستم که در آن نزديکی هستم و تپش ضربان هايم شدت گرفت از تصور آدم هائی که در همان لحظه به ديوار تکيه داده اند. هم الان نيز به همان حالم.
 
در انفرادی مهمتر کاری که با تو دارند اين است که به تو، هر گونه که بفهمی، بفهمانند که هيچ پناهی برايت متصور نيست، هيچ قانونی و قاعده ای در کار نيست و چون به اين مغاک در افتاده ای همه راه ها بسته است جز يکی و آن را هم به سادگی نشانت نمی دهند. بيهوده در پی يافتن منطق نباش، منطقی نيست و نه گوشی برای شنيدن صدايت. فضا چنان سنگين است و وهمناک که گاه به انسانی خود شک می کنی و زمان می برد تا به خود بگوئی که انسانی و انسان شايسته اين وهن نيست. و چون از تبار قدرت و سياست نباشی اين درد غير انسانی تر و سخت تر است.
 
بيش از اينش شرح نمی توانم که  ياد آوردن از آن لحظه ها نيز دلازار است و چندان که کار اين ملک به سامان رسد به باورم اول عهد بايد اين باشد که عهد و رسم دچار کردن انسان به اين سرنوشت را بايد برانداخت. در يک کلام بگويم که آن جا چنان  است که وقتی يادی عزيز و نازنين در سينه آدمی جا می گيرد که ناگزيرست و راهی نيست برای راه بستن به خيال،  آن عزيز را به تلخی و تندی می راني که اين جا جای تو نيست. حيف از تو خفته باشی در کنج اين خرابات.
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de