| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
نجات ما در انتخاب
ماست!
حسن بهگر
چهارشنبه ٤ دي ١٣٨١
نوشته حاضر پاسخي است به نوشته «چه بايد كرد؟ نجات ما
در اتحاد ماست» كه گويا نوشته آقاي كيانوش توكلي است. اين را از آن جهت مي گويم كه
ايشان در پايان نوشتار بسيار مفصل خود وعده ي انتشار منشور اتحاد نيروهاي سكولار ـ
دمكرات را داده اند كه انتشار منشور اتحاد نيروها قاعدتاً بايستي توسط يك يا چند
گروه عرضه شود كه بيانگر جدي بودن آن باشد نه توسط يك فرد. به هرحال من وعده ي
ايشان را جدي گرفتهام و از آنجا كه آقاي توكلي در نوشتار مفصل خود به مقولههاي
گوناگون و مفصلي پرداخته اند و نتايج دلخواه خود را نيز بدون درنگ گرفته اند كه
البته پاسخگويي به همه ي اين مقوله ها نه تنها از توان من بلكه از حوصله يك مقاله
خارج است بنابراين من فقط به فرازهايي از نوشتار ايشان مي پردازم.
ايشان برآنند كه «ازدو دهه پيش «گلوباليزاسيون» (جهاني شدن) آغاز شده ... و منافع ملي كشورهاي درحال توسعه نه درجهت مقابله و خلع يد از شركت هاي چند مليتي بلكه در اشتراك منافع آنان است كه مي توانيم به سرعت به عقب ماندگي تاريخي اين كشورها خاتمه داد» ايشان ادامه داده اند كه «ما با دنيايي مواجه هستيم كه درآن نقش سنتي دولت ـ ملت هر روز كمرنگ تر مي شود و شركت هاي چند مليتي كه پايه ي اصلي اقتصاد جهاني را بنا نهاده اند، دنيا را يك پارچه مي بينند و نوع جديدي از سياست را ارائه كرده اند. بنابراين معني و مفهوم استقلال دگرگون شده است و درك امروزين از استقلال كشورها چندان سنخيتي با درك «مصدقي» از مقوله استقلال ندارد.» ظاهراً دنيا بايد بهشت برين شده و گرگ و ميش از يك چشمه آب بخورند و ما بي خبريم. البته منظور ايشان از استقلال مصدقي اشاره به ملي كردن نفت است و در نتيجه ما امروز مي توانيم كليه منابع زيرزميني را به شركت هاي چندمليتي واگذار كنيم چون آقاي توكلي در كشورهاي جهان سوم اشتراك منافعي با شركت هاي چند مليتي مي بينند كه ديگران از ديدن آن عاجزند. سپس نويسنده با اشاره به اينكه پايگاه رژيم اسلامي به حداقل كاهش يافته خواننده را در برابر اين پرسش مي گذارد كه آيا بدون كمك جامعه جهاني نجات ملت ايران از ستم حكومت اسلامي امكان پذير است؟ نخست منظور نويسنده از كمك جامعه ي جهاني زياد مشخص نيست ضمن شكسته نفسي اينكه «من البته ادعا ندارم كه پاسخ همه ي سوالات را درجيب دارم» اما كمي بعد صريح تر اشاره مي نمايد: «عامل بين المللي به ويژه وسايل ارتباط جمعي غربي نقش مهمي در انقلاب هاي مخملي اروپاي شرقي به عهده داشتند. به گونه اي كه كساني آن را با طنز انقلاب هاي تلويزيوني ناميدند... بطورمثال دستگيري آقاجري و تظاهرات دانشجويان و حمايت قاطع وزارت خارجه آمريكا از مبارزات ملت ايران!» و نتيجه برق آسا اينكه «واقعيت اين است كه اين امكان عظيم سياسي _ رسانه اي كه اكنون مورد استفاده طرفداران نظام پادشاهي قرار دارد مي تواند درخدمت همه ي نيروهاي سكولار ـ دمكرات ايران قرار گيرد. به علت تعصب انقلابي گري دوران انقلاب و روحيه ي ضد آمريكايي به راحتي از آن صرفنظر مي شود» نويسنده اين عدم همكاري را به علت تعصب انقلابي گري دوران انقلاب و روحيه ي ضدآمريكايي مي داند و اصلاح طلبان فعلي به علت روحيه انقلابي دچار اين ترس از آمريكا هستند و نمي توانند با نيروهاي نظام پادشاهي همكاري كنند. سپس نويسنده صفحاتي را در تشريح وضعيت نيروهاي سلطنت طلبان قلمي كرده است همچنين توصيه نموده اند كه تئوريسين دموكراتماب آنها آقاي داريوش همايون از «وقايع ٢٨ مرداد» «برخورد صريح و روشني نموده است بايد حمايت علني نمود اين به سود دموكراتيزه كردن جامعه سياسي ايران است و چه خوب است اين كار به ابتكار چپ دموكرات ايران صورت گيرد.» ملاحظه مي فرماييد كار آقاي كيانوش واقعاً به شعبده بازي مي ماند فقط با اين تفاوت كه پس از نام بردن از گلوباليزاسيون ، بورژوازي كمپرادورو، آسمان و ريسمان ، از داخل كلاه سيلندر عموسام به جاي خرگوش ، رضاپهلوي را در مي آورند، ايشان هم درد را مي شناسند و هم درمان را و برخلاف شكسته نفسي نخستين با يك نسخه و يك نيش قلم و گردش آن احكام بسياري صادر مي كنند. برخورد «صريح و روشن» با كودتاي ٢٨ مرداد! اما در مورد مواضع روشن و صريح آقاي داريوش همايون در مورد كودتاي ٢٨ مرداد (به زعم ايشان وقايع) فكر مي كنم كمتر كسي است كه از مواضع سياسي داريوش همايون آگاه نباشد، براي رفع هرگونه ابهام اينجانب در پاييز ١٣٧٥ با آقاي داريوش همايون گفتگويي راديويي داشتم كه درگاهنامه ي پيام ايران شماره يك نيز به چاپ رسيده است را نقل مي كنم. در آنجا از ايشان پرسيده شد كه آيا حاضرند كه به نقد گذشته خود بنشينند پاسخ ايشان مثبت بود آن وقت از ايشان پرسيده مي شود «خوب به هرحال اين تجربياتي كه نسل هاي ما كسب كردند مغتنم است منجمله كودتاي ٢٨ مرداد. نظر شما نسبت به اين كودتا چيست؟» قابل توجه آقاي توكلي كه چگونه ايشان از كلمه كودتا برآشفتند و به تعريض گفتند: «داريوش همايون: شما تا ابد
راجع به اين كودتا مي توانيد بحث كنيد.
بهگر: ابد يك مساله ديگري
است.
همايون: ولي هيچ اثري روي وضع كنوني ايران نخواهد داشت .... بهگر: معذرت مي خواهم. فردا روزي آمد و حكومت پادشاهي مشروطه شما برقرار شد. شما در موقع اضطرار موافقت مي كنيد با يك كودتايي مانند ٢٨ مرداد؟ ـ بهيچوجه ، نه من
موافقت مي كنم و نه آن كودتا امكان پذير است ديگر و نه آن كودتا بود.»
ملاحظه فرماييد كودتايي كه
سيا و انتليجنت سرويس عليه حكومت ملي كرده و اسنادش را نيز منتشر كرده اند گماشتگان
و فرمانبردارانش قبول ندارند و تعصب آنها از اربابانشان هم بيشتر است. به آقاي
توكلي توصيه مي شود كه اين موضع «روشن و آگاهانه» را براي بيل كلينتون و
مادلين البرايت بفرستند تا آنها متنبه شده و بي جهت به خاطر كودتاي ٢٨ مرداد
دولتمداران آمريكا را ملامت نكنند. اما به جايش آقاي توكلي حق دارد، مليون را به
سبب اين «مواضع روشن و صريح» در مورد «وقايع ٢٨ مرداد» ملامت كند و واقعاً پس از ٥٠
سال مردم بايد مديون اين مواضع روشن و صريح آقاي داريوش همايون باشند. از همه جالب
تر توصيه بعدي آقاي كيانوش به اپوزيسيون كه بشتابيد اين آقايان را كه موجب بدبختي و
نكبت ملت ما شده اند و ملت را با يك كودتايي درجهت حفظ منافع بيگانگان از روند
طبيعي حركت به سوي به دموكراسي بازداشته اند حلوا حلوا كنيد كه غفلت موجب پشيماني
است!! آقاي توكلي چشم بر اين حقيقت مي بندد كه ريشه هاي اين حكومت مطلقه ولايت فقيه
اسلامي در سلطنت مطلقه محمد رضاشاهي است. درحكومتي كه ساواكش امكان هر گونه تبادل
اطلاعات و انديشه كردن را از مردم سلب كرده بود و زندان هايش همواره انباشته از
روشنفكران بود و مسجد ها و منبرهايش آزاد و ملايان از اعانه سالانه ي ٦ ميليون
دلاري برخوردار. (نقل از عباس ميلاني دركتاب معماي هويدا ـ خوشبختانه سند از
منبعي است كه آقاي كيانوش قبول دارند و حق الزحمه حل اين معما هم به اعتراف نويسنده
از قبل پرداخت شده است.)
نويسنده بر اين باور است «علت العلل انقلاب را بايستي در جنبه هاي ذهني انقلاب ، بطور مشخص نقش اليت جامعه ، روشنفكران و سياسيون چپ، ملي ، مذهبي دانست كه خلايق را گمراه ساخته و انان را به دنبال انقلابي كه رهبرش يك ملاي بنيادگراي اسلامي بود كشاندند» و «انقلاب اسلامي» از آنجا نطفه بست كه رژيم شاه در مسير مدرن كردن ايران به سركوب نهادهاي سنتي روحانيت پرداخت و...» بر اين صغرا و كبراي آقاي توكلي اين ايراد وارد است كه نخست انقلاب صفت اسلامي نداشت و توسط خميني اين صفت بدان داده شد و به بيراهه كشيده شد. دوم اينكه نطفه انقلاب ٥٧ در كودتاي ٢٨ مرداد بسته شد نه به تعبير ايشان «در مسير مدرن كردن ايران»؛ اين كه همه احزاب و سازمان ها ممنوع بودند و فقط دستجات مذهبي و مساجد ايمن بودند چيزي است كه نويسنده محترم چشم برآن پوشيده است مي خواهد تاريخ را به سبك و سياق خود بنويسد نه مبتني بر حقايق. ازهمه اينها گذشته چرا بايد روشنفكران و اليت جامعه كه بيشترين آزار وصدمه را در دو رژيم پهلوي و اسلامي كشيدند بايد ملامت شوند؟ و در ادامه بحث بر سر اينكه چگونه نطفه انقلاب بسته شد يك خط نيز اختصاص به سلطنت دارد كه «استبداد سياسي نظام سلطنتي كه در واقع هيچ مخالفتي را حتا از درون هم تحمل نمي كرد.» همين و بس. اما چندخطي هم به حزب توده پرداخته كه «ازسوي ديگر كودتاي ٢٨ مرداد كه با حمايت آمريكا صورت گرفت موجب بهره برداري كمونيست هاي طرفدار شوروي شد. نظريه پردازان حزب توده نقش بنيادي در زمينه انقلاب و خشونت را در فرهنگ سياسي چند نسل سياسي ايران ايفا نمودند. آنان فرمول هايي درباره ي دوره بندي يك خطي تاريخي، رابطه يك جانبه ميان زيربنا و روبنا، ماترياليسم در برابر ايده آليسم ، ماركسيسم در برابر ليبراليسم تاثيرمخربي بر سه نسل سياسيون ايران برجا گذاشته اند.» راجع به حزب توده ي مادرمرده هرچه بگويند و بگويي حق داري اما صادقانه اعتراف مي كنم اين يكي را من هيچ نفهميدم و سر درنياوردم شما با قطار كردن چند ايسم بار يك انقلاب را بردوش يك حزب خارجه نشين گذاشتي و شاه را با يك تب كرد و مُرد راحت كردي؟ تا يادمان نرفته علت هاي ديگر را هم ذكر كنيم: «عدم وجود روشنفكران سكولار _ دمكرات و درك ايدئولوژي از دمكراسي در ...» اين عدم وجود را من نفهميدم اميدوارم اين ناداني مرا آقاي توكلي ببخشند اگر ممكن است براي مخلص شرح دهند كه چگونه اين روشنفكران سكولار _ دمكرات در جامعه وجود نداشتند؟ آيا روشنفكر سكولار دموكرات را مانند درخت بايد از آمريكا مي خريديم و در ايران غرس مي كرديم؟ يا اينكه روشنفكر سكولار دمكرات نيازمند يك جامعه اي است كه درآن حداقل تبادل نظر موجود باشد و شاهي كه به جز يك حزب خودساخته هيچ گروه ديگري را برنمي تابيد مجال تنفس براي روشنفكر نگذاشته بود؟ در جامعه فعلي با وجود پايمال شدن بسياري از آزادي هاي اجتماعي و شخصي و جنايات بي شمار حكومت اسلامي به سبب متعدد بودن مراكز قدرت مختصر آزادي و برخورد عقايد موجود است كه همين هم در زمان حكومت به زعم شما «سكولار» شاه نبود. نويسنده براي فرار از حقيقت به نادرستي حتا مبارزه مسلحانه را نيز به حزب توده نسبت داده تا نتيجه گيري دلخواه را بگيرد كه «چنين بود كه براي اولين بار درتاريخ جهان روشنفكران چپ و لائيك در مبارزه با رژيم مستبد اما سكولار شاه ، دست اتحاد به ارتجاع سياه مذهبي داد.» نقش رسانههاي همگاني سلطنت طلبان! نويسنده در ادامه تحليلي بر اصلاحات و انقلاب مي افزايد «امروز خوشبختانه عامل خارجي به ويژه نقش حركت سياسي _ رسانه اي دولت بوش كه درانطباق با مبارزه دموكراتيك مردم ايران است كه عمداً ناديده گرفته مي شود و يا ترس دارد حتا به آن فكر كند. بطور مثال دستگيري آقاجري و تظاهرات دانشجويان و حمايت قاطع وزارت خارجه آمريكا از مبارزات مردم ايران! واقعيت اين است كه اين امكان عظيم سياسي _رسانه اي كه اكنون مورد استفاده طرفداران نظام پادشاهي قرار دارد مي تواند در خدمت همه نيروهاي سكولار _ دمكرات ايران قرار گيرد. به علت تعصب انقلابي گري دوران انقلاب روحيه ضد آمريكايي به راحتي از آن صرفنظر مي شود.» آقاي توكلي اگر خبرهاي ايران را دنبال مي كنند كه حتماً مي كنند چطور چشم بر اين واقعيت مي بندند كه رسانه هاي معروف به راديوهاي ٢٤ ساعته در اين مدت نقش تخريبي و بازدارنده در جنبش دانشجويي و تظاهرات فوتبال و... داشتهاند. رسانه هاي پشتيباني كننده سلطنت موجب خشونت بيشتر شده و دست و پاي هر گونه تحرك و جنبشي را بستهاند. براي نمونه نظر ايشان را به گفتگوهاي گوناگون رهبران دانشجويي در اين مدت به ويژه در سالگرد ١٨ تير و درهفته هاي اخير گفتگوي تقي رحماني با راديو آزادي و محمدحسين سازگارا با راديو فرانسه جلب مي كنم ، (من براي اين كه اين پاسخ بيش از اين به درازا نكشد از نقل آن خودداري مي كنم) اميدوارم اين گفتگوها نظر آقاي توكلي را دگرگون كرده باشد. اين اظهارنظرها همه قضايا نيست بلكه نويسنده در زير «برخي ملاحظات در باره انقلاب و اصلاحات» به پند و اندرز گروه ها مي پردازد كه «پيچيدگي مسايل ايران به گونه اي است كه هر گروه ، دسته ، حزب و سازماني فقط خودش و حداكثر رفيق سمت چپي خود را به رسميت مي شناسد». چه خطايي از آنها سرزده است؟ «هنوز بعد از ٢٣ سال در مسايل كلي جامعه معلق مي زنند. از كمونيست و سوسياليستم به سوسيال دمكراسي رسيده و جا بي جا از دمكراسي آنهم از شكل نابش حرف مي زنند» نمي دانم نويسنده اين ايست و ايسم ها عمداً و يا سهواً به غلط آورده است اما جان كلام اينست كه اين گروه ها فكر دموكراسي آنهم از نوع نابش را فراموش كنند و فقط به حكومتي «سكولار» كه با ياري ايالات متحده قرار است بر سر كارآيد رضا دهند. استقلال از ديدگاه دكتر محمد مصدق دكتر مصدق طرفدار استقلال و
خودكفايي اقتصادي ايران بود، خواستار اين نبود كه بيگانگان در كشور ما دخالت كنند.
او از ديدگاه اينكه شاه نماينده بورژوازي كمپرادور است كه با او مخالف نبود. مصدق
مي گفت نفت مال ماست و ما حق فروش آن را داريم گذشته از آن دولت انگليس توسط كمپاني
خود در امور سياسي ايران دخالت مي كرد، اما پادشاهي كه به حكومت مشروطه تمكين نمي
كرد نوكري بيگانگان را ترجيح داد و عجز و لابه او در «پاسخ به تاريخ» كه من به
هرچه غرب گفت گوش فرادادم و پس چرا اينطور شد، را آقاي توكلي يك بار ديگر بخوانند و
بياموزند.. اما شك نيست اوضاع اقتصادي دنيا دگرگون شده است و مانند پنجاه سال پيش
نيست. دردوره ي كنوني كه فراصنعتي ناميده مي شود نمونه رشد و توسعه برخي از كشورها
مانند مالزي و سنگاپور را داريم كه بدون آنكه دوران صنعتي را بگذرانند. اما كماكان
تامين كننده منابع اوليه به ويژه منبع سوخت و انرژي ارزان مانند نفت و همچنين كار
ارزان ، بازار، صدور آلودگي از محورهاي اصلي اقتصاد شمرده مي شوند. (درجهاني شدن
مساله اصلي آنست كه همه جهان در مقابل نگهداري و حفظ محيط زيست مسئوليت يكساني
دارند با انفجار نيروگاه اتمي چرنوبيل ، بشر به اين حقيقت دست يافت كه حفظ محيط
زيست وظيفه كل بشريت است) ولي آيا كشورهاي معروف به شمال ، اين قانون را رعايت مي
كنند؟
حق حاكميت ملي همان چيزي است كه سبب مي شود امروز دولت آقاي شرويدر صدر اعظم سوسيال دموكرات آلمان تسليم نظريه هاي جنگ طلبانه ي بوش نشود و او را هيتلر دوم لقب دهد. شايد آقاي توكلي مي توانند با نصايح مشفقانه خود آلماني ها را ارشاد فرمايندكه در اين عصر جهاني شدن بهتر است آلمان تسليم نظريه بوش شود يا اينكه اين لالايي ويژه ي كشورهاي جهان سوم ساخته شده است؟ نويسنده در جايي كه به دلايل بروز «انقلاب اسلامي» مي پردازد اشاره اي به «سياست حقوق بشر كارتر» دارد يعني اينكه يكي از علل سقوط «حكومت سكولار شاه» سياست آمريكا بوده است . و اين اشاره با پيشنهاد نويسنده در تناقض آشكاراست . بسيار بجاست اين پاسخ را از دكتر محمد مصدق بشنويم كه ايشان در آغاز مقاله نظريه استقلال ايشان را رد كرده است. «در عصر سلاطين قاجار چنانچه يكي از دول بيگانه مي خواست از دولت ايران استفاده كند و قراردادي منعقد نمايد مي بايست با گروه بسياري از وزرا و عملا و متنفذين تماس بگيرد تا بتواند مقصود خود را انجام دهد كه اين طرز كار بسيار خسته كننده و مستلزم خرج زياد بود وچه بسيار هم اتفاق مي افتاد كه نتيجه ي مطلوبه حاصل نشود. انقلاب روسيه و گرفتاري دولت شوروي درامور داخلي سبب شد كه دولت انگليس از موقع و به نفع سياست خود استفاده كند و قرارداد تحت الحمايه موسوم به قرارداد وثوق الدوله را با دولت ايران منعقد نمايد كه چون قابل هضم نبود ومورد اعتراض ملت قرار گرفت به خودي خود ازبين رفت ونقشه تغيير نمود ومتوسل به كودتا گرديد ونتيجه اين شد دولتي كه روي كاربيايد كه مسلط بر تمام شئوون مملكت باشد. وكلاي مجلس با نظر او انتخاب شوند وهرچه دولت ازمجلس خواست تصويب كنند وروي اين اصل مقرر شده بود وكلا روزهاي دوشنبه حضور شاه بروند تا به هر موضوع كه اشاره كنند آن را در مجلس نمايند و الغاي امتياز نفت و تمديد آن درمجلس به شرحي كه گذشت بهترين گواه براي صدق اين مقال است.( اشاره به تمديد قرارداد دارسي توسط رضاشاه كه رو به اتمام بود) ... از اعليحضرت شاه فقيد كسي
غير از اين انتظار نداشت. چون كه آن پادشاه مخلوق سياست خارجي بود و قادر نبود از
آنچه مي شد تخلف كند ولي از اعليحضرت محمدرضاشاه كه از هيچ به مقام سلطنت نرسيده
اند و مقتضيات روز هم با آن زمان فرق كرده بود چون كه درآن وقت دولت اتحاد جماهير
شوروي غرق در امور داخلي بود ولي بعد ازجنگ دوم جهاني در صحنه سياسي بين المللي
وارد شده بود بنابراين هيچكس انتظار نداشت همان رويه ي سابق را تعقيب كنند و يك
سياست مستقلي كه مورد توجه عموم نباشد براي خود انتخاب نفرمايند. و باز انتظار نبود
رفراندوم ملت راجع به ابقاي دولت را ناديده بگيرند و به آن احترام نگذراند كه از
قديم گفته اند حرمت امامزاده به متولي است.
اگر پادشاهي راي ملت خود را به هيچ شمرد چگونه مي توان انتظار داشت كه دول بيگانه آن رابه هيچ نشمرند و به مملكت تجاوز نكنند و همين عدم توجه به افكارعمومي بود كه ايدن وزير خارجه انگليس دريكي از خاطرات خود مي نويسد ناسيوناليسم ايران يك ناسيوناليسم نارس است.(دكترمحمد مصدق ــ خاطرات و تالمات ــ رويه ٢٠١ــ٢٠٢) اگر شاه به پند نخست وزير خود گوش كرده بود و عليه او با دستياري جاسوسان آمريكا و انگليس كودتا نكرده بود و پشتيباني مردم خود را داشت و به آنان متكي بود از سياست حقوق بشركارتر چه باكي داشت؟ در مورد مفهوم استقلال مصدقي كه با اصول جهانشمول دموكراسي و جزء جداناپذيري دولت و ملت يعني ناسيوناليسم و استقلال تعريف مي شود و جز آن مفهوم مدرن دولت معنا ندارد. اما تعبير شما از جهاني شدن نوعي مستعمره شدن است. هرچيزي در جا و مكان خودقابل تعريف است. ما يك كشور جهان سومي هستيم با منابع غني زيرزميني كه سال ها نفوذ بيگانه ما را از راه طبيعي رسيدن به دموكراسي و آزادي بازداشته است و حالا با جهاني شدن و اينكه ديگر تعريفي كه چپ از بورژوازي كمپرادور داشت، نادرست بوده دليل بر اين نمي شود كه خام شويم و كشور را به بيگانگان بدهيم چرا كه تعريف بورژوازي و استقلال فرق كرده است؟ اين تعريف به سود چه كسي فرق كرده است و تفاوت هاي آن چيست؟ آقاي توكلي هيچ دليل و برهاني ارائه نمي دهد. شك نيست كه راه ايران به دموكراسي به مثابه يك كشور جهان سومي راه ويژه اي را مي پيمايد آن چيزي كه به انقلاب ٥٧ و به تعبير آقاي توكلي انقلاب اسلامي انجاميد گرفتن معيارهاي غربي بدون توجه به معيارهاي سنتي و ملي بود. امروز بر خلاف تصور همفكران آقاي توكلي ، دموكراسي مترادف استقلال شده است و بدين سبب است كه مصدق كماكان در داخل كشور سمبل آن شمرده مي شود و نام و تصويرش زنده نگاهداشته مي شود. اندر گْم شدن مقوله دموكراسي! در بحث آقاي توكلي آيا اين تصادفي است كه مقوله دموكراسي گم شده است و درجايي هم كه از اساسي ترين خواست هاي مردم نام برده اند فقط يك دولت عرفي و سكولار عمده شده است همراه با «قدري دموكراسي!» آري ما همه مي دانيم كه عرصه بر مردم ما تنگ شده است و مردم ايران در شرايطي زندگي مي كنند كه خواستار آن هستند در درجه اول امنيتشان تامين شده و دولت خودكامه بالاسرشان نباشد و بتوانند به عنوان يك شهروند ايراني آزادي هاي شخصي و اجتماعي خودرا داشته باشند با اين حال بر اين باورم كه هيچ چيزي ملت ايران را از تكاپوي آزادي كه در انقلاب ٥٧ خواستار آن بوده بازنداشته است و اين بكاربردن «قدري دموكراسي» بسيار بامعناست. نويسنده با بكاربردن اصطلاحات جهاني شدن و اينكه استقلال مصدقي معنايي ندارد و تعريف بورژوازي كمپرادور چنان است و چنين است درحقيقت همه ارزش ها را به خاك مي سپارد و زماني كه به دموكراسي مي رسد با بكاربردن «قدري دموكراسي» (حتماً اندازه آن را هم بايد آمريكا و شاهزاده رضا تعيين كنند) سروته قضايا را بهم مي آورد. اين «قدري دموكراسي» يعني درحقيقت انكار دموكراسي است. اگر خواست ما جامعهاي كثرت گرا و با احترام به حقوق شهروندي برابر براي همه شهروندان كشور است بكاربردن قدري دموكراسي و از سر تصدق ديگر معنا ندارد. چنان كه آقاي توكلي كه به جهاني شدن علاقمند هستند چرا از بينش دموكراسي كه امروز بيش از هر روز در جهان رو به اشاعه است سخن نمي گويد؟ ملت ايران در تمرين دموكراسي خود از مشروطيت به اين سو به اين حقيقت بزرگ دست يازيده است كه قدرت فساد انگيز است چه از آن پادشاه باشد و چه مرجع ديني و اين تجربه عيني را به هيچ وجه نبايد دست كم گرفت و ملت ايران پس ازسد سال مبارزه قصد آن ندارد كه كه قدرت را به هيچ پدرسالاري هديه كند و سپس دموكراسي را به گدايي بنشيند كه خواجه كي به درآيد. اراده ي ملت ايران اساس و منشاء حكومت آينده خواهد بود و هيچ قدرتي بالاتر از خودرا برنمي تابد. ملت ايران چرا به پادشاهي كسي تن دهد كه آينده او را به مخاطره خواهد انداخت و حقانيت او را به زير سوال خواهد برد. چرا با تن دادن به حكومت پادشاهي ارزش انتخاب كردن خود را تنزل دهد و اهداف انقلاب را براي پهلوي ها قرباني مي كند؟ قدرت ملت اساس حكومت ملي است و بر شالوده اين قدرت است كه انتخاب مي كند. وظيفه آقاي توكلي و مقاله هاي مشابه دستكاري در افكار عمومي مردم و مخدوش كردن حافظه تاريخي است و با اينكار استقلال ايران را هدف گرفته است. بدين سبب اتحاد چاره گر ما نيست. ملت يك بار زيان همه باهم را چشيده است و حاضر به تكرار آن نيست. آنان كه به خود و نيروي ملت ايمان دارند به راه دموكراسي و آزادي مي روند و آن را توسعه و اشاعه مي دهند خودباختگان به دريوزگي بيگانگان مي روند تا چرخه استبداد را دوباره در كشور ما برقرار كنند كه از دامن ديكتاتوري محمدرضاشاهي به استبداد ديني و از استبداد ديني به ديكتاتوري پادشاهي برگردند. هنوز مركب بسياري از خاطرات دردناكي كه بسياري از راه صداقت و خيرخواهي جواني ونيرويشان را صرف خدمت به ابرقدرت شوروي كردند خشك نشده است و اين زخم ها التيام نيافته كه امروز نغمه خدمت به يك ابرقدرت ديگر ساز شده است. پس كي از تاريخ بايد پند بگيريم؟ متحدان دموكرات و سكولار!؟ نويسنده فرصت را غنيمت شمرده و در تشريح اوضاع و احوال شوراي ملي مقاومت و حزب كمونيست كارگري همت ورزيده است. تعجب نكنيد ايشان هنرمندانه و حساب شده اين كار را انجام داده اند تا مقايسه روشني بين بدتر و بدترينها ارائه دهند. البته در مورد مجاهدين اين هشدار را داده است: «شايان ذكر است كه نبايستي زدوبندهاي پشت پرده رژيم با آمريكا را ناديده گرفت.» سپس اين سناريو را محتمل مي داند كه «اين احتمال است كه آمريكا بخواهد مجاهدين را بدست رژيم اسلامي نابوده كرده و سپس درجهت براندازي و يا تغيير حكومت اسلامي اقدام نمايد. چرا كه از منظر دولت آمريكا ، سازمان مجاهدين يك سازمان اسلامي تروريستي است كه در راه استقرار يك دولت سكولار _ دموكرات مانع جدي به حساب مي آيد.» نمي دانم آقاي توكلي از كجا به آمريكا اينقدر اطمينان دارد و فكر مي كند كه ابر و مه و خورشيد دركارند كه حتماً رضا را برتخت برسانند. مگر نمي دانند كه حتا صدام حسين و نوريه گا و محمدرضاشاه و... همه زماني دوستان سيا و ايالات متحده بوده اند و زماني كه نيازي بدان ها نبوده قرباني شده و خواهند شد. نويسنده بقدري به آلترناتيو نيروي پادشاهي اميدوار است كه حتا رفتار متضاد آمريكا را كه فقط براي حفظ منافع خود انجام مي دهد به نفع خواست هاي خود تعبير و تفسير مي نمايد و فراموش مي كند كه آمريكا هزاران بار وعده هاي آشكار و قراردادهاي خود را به خاطر منافع خود قرباني كرده است. يكي از آخرين دستاوردهاي نظم نوين جهاني را بياد آقاي توكلي مي آوريم. حافظه تاريخي مردم نمي تواند حوادث ١٢ سال پيش را از ياد برده باشد. نقش آمريكا در تشويق عراق مبني بر حمله به كويت و پس از برگشتن ورق ، خواستار مبارزه مردم عليه صدام شد و حاصل كار هزاران كشته و ميليون ها آواره كرد بود و باوجود آنكه آمريكا وعده كرده بود كه صدام را برخواهد انداخت در پايان «مشت آهنين» صدام مورد ستايش قرارگرفت. هر دو طرف قضايا به آمريكا اعتماد كرده بودند هم صدام هم رهبران كُرد!. كويت كه متحد آمريكا بود هم مورد تهاجم قرار گرفت و همراه با ديگر كشورهاي منطقه چون عربستان سعودي ناچار به تامين مخارج جنگ خليج فارس شد، درحاليكه آمريكا مسبب همه اين فجايع و جنگ بود. حمله به عراق تراژدي بزرگي است كه همه چيز از جمله بدبختي مردم و فقر و گرسنگي بي دارويي و ... تحت الشعاع ديكتاتوري و خونخواري صدام قرار گرفته است درحالي كه مسئوليت اخلاقي آمريكا كمتر از صدام نبوده است. درك من از استقلال لزوماً مواضع ضد امپرياليستي يا ضد آمريكايي كه در گذشته چپ مروج آن بوده است نيست و من براين باورم كه اگر دولتي ملي در ايران سركار بود فرصت هاي بي شماري براي بهره برداري از مواضع بوش و آمريكا در منطقه داشت. (اين نكته را در مقاله «آيا پيام جرج بوش به نفع اصلاح طلبان است آورده ام» كه به ياد بياوريم كه دكتر محمد مصدق اگر نظر موافق آمريكا را داشت ايران امروز فرسنگ ها از حكومت مذهبي دور بود. در آن دوره نه شرايط جهاني موافق ايران بود و نه مردم چنين مصمم و يك پارچه. خاتمي با داشتن همه امكانات موافق داخلي و حمايت بي دريغ مردمي و حمايت بي سابقه خارجي، (اروپاي متحد، روسيه ، امريكاي موافق)، قدمي در راه رهايي مردم از زير ستم و يا حفظ منافع ملي برنداشته است. ــ ٢٢جولاي ٢٠٠٢ ــ نشريه شهروند) اما به هيچ وجه استقلال و حاكميت ملي را نفي نمي كنم. مساله اقتصادي هيچيك از قواعد از جمله قواعد
بازار ، غيرقابل تفسير نيست و صددرصد نيز قابل قبول نيست ولي دادن حكم قطعي نيازمند
دانش كافي و دليل و برهان است ولي آقاي توكلي بيشتر مسايل را با قاطعيت كم نظيري
مهر تاييد كوبيده اند.
ايران بهاي گزافي تاكنون براي اقتصاد دولتي پرداخته است. فكر مي كنم دفاع از اقتصاد بازار دفاعي است كه حقانيت دارد و خواست جامعه ماست. و بديهي است كه اصل عدالت اجتماعي براي بعد است و تا زماني كه جامعه اي قادر به توليد و انباشت ثروت نباشد چيزي جز فقر براي تقسيم نخواهد داشت. ميان دموكراسي و سرمايه داري نيز از لحاظ طبقاتي نسبتي اساسي وجود دارد، زيرا در هر دو مورد، بورژوازي به عنوان عامل انباشت سرمايه و مدافع آزادي نقش و حضور اساسي دارد. دست كم دموكراسي بورژوايي بدون نظام سرمايه داري آزاد ممكن نيست. هرچند طبقه بورژوا از مشاركت همگاني در سياست حمايت نمي كرد، ليكن سرانجام نفس حمايت از انديشه آزادي ، زمينه را براي مشاركت سياسي همه طبقات ، فراهم آورد. طبقه متوسط ما از انقلاب مشروطيت در صحنه حضور داشته است و امروز با وسعت كمي و كيفي بسيار بيشتري بار به ميدان آمده و هم اكنون نمايندگان اين طبقه است كه در دانشگاه ها و روزنامه ها مشاركت دارد. گذشته از آن دموكراسي ميوه اي فرهنگي است كه طي سدسال و بيشتر در اروپا به ثمر رسيده است و ايران ناگزير پس از انقلاب ٥٧ در تمرين اين مرحله است. زيرا ايران از تمرين دموكراسي پس از انقلاب مشروطيت (اين انقلاب در نوع خود يگانه است و در حقيقت بايد رنسانس ايران ناميددريغا كه با دو كودتا: كودتاي ١٢٩٩ رضاخان قزاق با ياري انگليس و كودتاي ٢٨ مرداد ٣٢ با ياري انگليس وآمريكا) از روند طبيعي خود بازماند. جدايي دين از دولت ما نمي توانيم يك شبه به سكولاريسم ، پديده اي كه فرآيند آن در اروپا پنج قرن طول كشيد، دست بيابيم. با وجود اينكه دين ناتواني خود را در حل مشكلات و توضيح امور جاري و جهانداري در ٢٤ سال گذشته نشان داده است، اين را تئوريسن هاي اسلامي مانند عبدالكريم سروش متذكر شده اند اما براي راندن آن به حوزه خصوصي نيازمند بينش تازه اي هستيم كه در مانيفست اكبر گنجي اولين جوانه آن زده است. شما فقط با جدا كردن شريعت از سياست به عرفي كردن دست پيدا نخواهيد كرد. عرفي كردن مفهومي فرهنگي است كه بيشترين بار آن به دوش همين ملي مذهبي هاست و شايد همان رسالتي را بر عهده دارند كه دموكرات هاي مسيحي در مسيحيت به عهده داشته اند. امروز اين تفاوت محسوس است كه ديگر روشنفكران موسوم به ملي مذهبي ديگر درپي اين نباشند كه مفاهيم حقوق بشر و سوسياليسم را به اسلام بچسبانند يا مفاهيم عجيب و غريبي را از دل آن بيرون بكشند، كاري كه دكتر شريعتي و ديگران كردند. گنجي بدين سبب حتا يك قدم پيش تر از ديگر روشنفكران مانند بني صدر ايستاده است. بياد داريم كه پيش از انقلاب گروه هاي اپوزيسيون شاه هركدام به نوعي طرفدار سوسياليسم بودند و اين فقط شامل چپ ها نبود گروه هاي مذهبي را هم شامل مي شد و حتا مجاهدين و گروه امت در مبارزه با ليبراليسم گوي سبقت را از همگنان ربوده بودند. بديهي بود در اين مسابقه ، اليگارشي ملايان برنده شد كه با دولتي كردن و مصادره كردن اموال، هم از مواهب مادي آن برخوردار گرديد و هم اينكه دهان مخالفان را بست. اينكه اكبرگنجي به ليبراليسم رسيده است شگفت انگيز نيست بلكه شجاعت اخلاقي او را مي رساند. بسياري از دستاوردهاي غرب در سايه ليبراليسم بوده است نه جنبش چپ. عناصر اصلي ليبراليسم را: تفكيك قوا ــ جامعه مدني ــ نظارت مردم ــ اولويت آزادي فردي بر عدالت اجتماعي ــ تمايز حوزه هاي عمومي و خصوصي ــ تساهل نسبت به عقيده و انديشه ديگران ــ مقاومت در مقابل قدرت ــ حق مالكيت خصوصي تشكيل مي دهد و بر اساس ليبراليسم است كه مي توان به دموكراسي رسيد. اما عرفي شدن بايد از داخل شكوفا شود و با فشار بيروني و با ياري ايالات متحده آمريكا يا عامل خارجي ديگري نمي توان اسلام ايران را عرفي كرد ولي اكنون كه آمريكا ديگر از بنيادگرايان اسلامي حمايت نمي كند وكشتيبان را سياستي دگر آمده است فرصت خوبي است تا به منزوي كردن هرچه بيشتر اين دايناسورها پرداخت ، اين مستلزم انتخاب حكومتي ملي است كه برمبناي استقلال ايران و دموكراسي با ياري فرهيختگان ايراني اين مهم را به تدريج پيش برد. مبارزه امروز ما تدام مبارزه ٥٧ است زيرا گرچه ملت ايران با اين انقلاب به يك استقلال نسبي دست يافت به خواست هاي ديگر خود دراين انقلاب كه آزادي و عدالت اجتماعي بود نرسيد نه اينكه دستاورد استقلال را نيز براي مبارزه با ملايان قرباني كنيم. استفاده از تضادهاي جهاني چيز ديگري است و اينكه ما مفاهيم را قلب كنيم تا درخدمت يك ابرقدرت جهانخوار و بي رحم قرار بگيريم چيز ديگري است. اكنون كه عصر انقلاب هايي كه با فتح زندان باستيل آغاز شد و با سقوط ديوار برلين به پايان رسيده فرايند توسعه فرهنگي واجتماعي ما هم نيازمند زمان نيز هست ما نمي توانيم اين فرايند را سزارين كنيم و يا با فوريت از طريق يك انقلاب فرهنگي بدان دست يابيم. رشد شخصيت فردي و احترام به حقوق فردي چيزي نيست كه يك شبه عملي شود. بايد مردم بتوانند آزادانه انتخاب كنند و بدانند كه انتخاب شوندگان به درخواست هاي سياسي و اجتماعي آنها توجه دارند و بدين ترتيب به يك وحدت ملي و يك حكومت مبتني بر منافع اكثريت دست يافت درغير اين صورت راه حل آسان و كاذب و توهم به اينكه آمريكا و ديگر كشورها بدون هيچ چشمداشتي به يك دگرگوني به نفع دموكراسي و مردمسالاري ايران ياري خواهند داد بي راهه است و راه نيست .. مردم طي سد سال مبارزه هم حقانيت وراثت حكومت شاهي را نفي كرده اند و مي روند تا تومار حكومت قانون الهي را در نوردند. اما جاي شگفتي است كه نويسنده به جاي همصدايي در اين گيرودار حكومت شاهي را به نحوي مي خواهند قالب كنند. بايد ديد رضاخان و محمدرضا كجا از عرفي كردن حركت كرده اند. به من بگوييدشاهي كه بهبودي خوددر كودكي از بيماري حصبه را نتيجه يك معجزه مي دانست و يا اينكه معتقد بود كه هنگام پرت شدن به دره امامزاده داود توسط امدادهاي غيبي نجات يافته در قرن بيستم چه تفاوتي با شاه سلطان حسين داشت كه منتظر معجزه هاي غيبي بود تا شر فتنه افغان را از سر كم كند؟ آيا محمدرضا شاه را از بابت اين كه ميلياردها دلار جنگ افزار مدرن خريداري كرده بايد پادشاهي مدرن به حساب آورد؟ به زور حجاب از سر زنان كشيدن هم عرفي كردن نيست. نتايج زيان بار اين كار را پس از جنگ دوم جهاني ديديم و تجربه هفتادساله نظام هاي كمونيستي را نيز مي دانيم پس آزموده را آزمودن خطاست. مقاله ي آقاي توكلي با طرح سدها مساله گوناگون آشكارا مقاله اي است در دفاع از سلطنت و در نهايت يك مقاله ي انفعالي است كه از سرخوردگي و ياسي تغذيه مي كند كه جنايت ها و ستمكاري ملايان پس از انقلاب سبب ساز آن بوده اند. اين مقاله ارزش هايي مانند آزادي و استقلال را كه ملت ايران براي آن مبارزه كرد پوچ و خيالي وانمود ساخته و چرخ زمان را مي خواهد به پس ازكودتاي ٢٨ مرداد ٣٢ و بازگشت سلطنت برگرداند. درحالي كه ارزش هاي والاي آزادي و استقلال كه ملت براي آن برپاخاست حقانيت و عينيت دارد و براي استقرار آن لحظه اي از پاننشسته است. مانيفست اكبر گنجي كه بنابه اعتراف نويسنده «خط مساوي بين دستگاه ولايت فقيه و نظام مشروطه پادشاهي مي گذارد وسلطنت را اصولاً به حساب نمي آورد... و اين نيرو را به حساب نياورده است...» بيانگر شيوه ي تفكر مبارزان داخل كشور است. جنبش دانشجويي نشاني از اعتلا و سرفرازي اين جنبش دارد كه ياس و دلمردگي را برنمي تابد چنانكه ضمن ستيز با حكومت اسلامي با بزرگداشت روز ١٦ اذر ياد جنايت ها و ديكتاتوري شاه را نيز زنده نگاه مي دارد. استكهلم ــ سهشنبه سوم دي ماه ١٣٨١ (٢٣ دسامبر ٢٠٠٢) |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |