| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
بررسی مفهوم
ارتداد در چارچوب پارادايمهای دورانی
رضا عليجانی يكشنبه ٨ دی
١٣٨١
امروزه وقتي واژههاي مرتد
و ارتداد را ميشنويم همراه با آن مسائلي همچون نفرت و مرگ و اعدام نيز به
ذهن متبادر ميشود. گويا بين ارتداد و مجازات، آن هم مجازاتي سريع و شديد،
ارتباطي ذاتي وجود دارد. و مرتد مجرمي خبيث و ارتداد جرمي خطرناك و
نابخشودني است. اما ارتداد چيست و چه بوده است كه بايد همواره با عقوبت و
سركوبي فراموش ناشدني همراه باشد؟
ارتداد به لحاظ لغوي به معناي واگشت و بازگشت است. اما از نظر اصطلاحي و معناي خاصِ رايج بين مردمان به مفهوم ترك و انكار دين (و مشخصاً "اسلام" در بين مردمان مسلمان) است. اما آيا ترك يا تغيير دين و رفتن از سوي دين به بيديني و يا يك دين ديگر "جرم" است. چرا؟ و اگر مسئله معمولي و منطقي "تناسب بين جرم و مجازات" را در نظر بگيريم، آيا اين "جرم"، آنچنان شديد و عظيم است كه بايد با مجازاتي همچون "مرگ" (يعني قطع زندگي معمولي يك موجود زنده) همراه باشد؟ در اينجاست كه ذهن انسان عصر جديد مسئلهدار ميشود و براي او "جرم" بودن اين امر از يكسو و شدت بيش از حد "مجازات" آن از سوي ديگر غيرقابل فهم ميگردد. اما آيا "ارتداد" واژه و مفهومي متعلق به دنياي گذشته است؟ و آيا انسان گذشته غيرمنطقي، غيرمعقول و سنگدل بوده است؟ اهل ديانت در مجموع چه توضيحي براي جرم تلقي كردن ارتداد و نيز چه تبييني از شدت مجازات آن، كه بيتناسب با جرمِ مفروض تلقي ميشود، دارند؟ در تبيين مقوله ارتداد و مجازات آن در بين دينداران، پژوهشگران و صاحبنظران مذهبي و فكري گرايشات مختلفي وجود دارد كه در زير به اجمال به توضيح هر يك ميپردازيم. 1 ـ سنتگرايان كلاسيك معتقدند از آنجا كه در متون و منابع ديني كه بيانگر مستقيم وغيرمستقيم قول خداوند است، ارتداد جرم تلقي شده و مجازاتش هم تعيين شده است، بنابراين ما آدميان وقتي به دين (يعني اين متون و منابع و بزرگان و مفسرانش) اعتقاد داريم بايد به تبعاتش (كه بخشي از آن "احكام" ميباشد) نيز پايبند باشيم. اين نحله منبعشناسي و روششناسي خاص خود را دارد. در اين نحله قرآن، سنت رفتاري و گفتاري (احاديث) پيامبر و امامان شيعه منابع اصلي دين و مرجع هرگونه استناد و استنتاج ديني است. و احاديث ميتوانند مسائل و مفاهيم كلي قرآن را شرح و بسط داده و تكميل نمايند. اين نحله در مورد ارتداد عمدتاً ميپذيرند كه ارتداد در قرآن دقيقاً به مفهوم مشخصي كه امروزه آنان از ارتداد مراد ميكنند نيامده است و مهمتر آنكه مجازات خاصي هم براي آن معين نشده است. اما بر اساس متدلوژي و روششناسي اين نحله، احاديث در كنار و هم عرض قرآن مطرح هستند و ميتوانند مفاهيم و مسائل آن را روشنتر و تكميل نمايند. و همانگونه كه در همه عرصههاي احكامي و فقهي چنين است، در مورد ارتداد نيز احاديثي (عمدتاً از ائمه پنجم و ششم به بعد شيعه) وجود دارد كه مفهوم ارتداد و مجازات آن را به روشني مشخص كرده است. اما در چارچوب و ذيل همين منبعشناسي و روششناسي سنتي كلاسيك، طيفها و رويكردهاي مختلفي وجود دارد. اين تفاوتها عمدتاً در شيوه اثبات ارتداد و به عبارتي حوزهها و موضوعاتي است كه نفي و انكار آنها علامت نفي دين (=اسلام) تلقي گرديده است. برخي معتقدند انكار توحيد و نبوت و يا هر آنچه نفي آن موجب نفي نبوت گردد (كه خود امري كشدار و قابل تفسير است)، علامت ارتداد است. بعضي معتقدند نفي هر امر ضروري دين (كه ميتواند دايره محدود يا وسيعي از نظر قائلين آن داشته باشد) موجب اثبات ارتداد است و... برخي از افرادي كه در اين نحله ميگنجند درباره برخورد قرآن با مسئله ارتداد به مسائلي كه برخي نحلههاي ديگر اظهار داشتهاند، اذعان دارند. مثلاً برخي معتقدند در قرآن ارتداد جنبه فكري ندارد. و يا عمدتاً پذيرفتهاند كه در قرآن مجازات دنيوي براي ارتداد (با هر مفهومي كه فرض شود) مطرح نگرديده است و... اما چون در متدلوژي اين نحله احاديث ميتوانند ابعاد و اضلاعي مستقل و فراتر از قرآن نيز مطرح سازند و اين مسائل جديد نيز خود فراتاريخي هستند و شأن زماني ـ مكاني خاصي ندارند، بنابراين آنها معتقدند كه در تعيين مفهوم ارتداد، حوزه دربرگيرندگي و نيز نوع مجازات آن، اين احاديث مبناي تبيين و تفسير آراء در مورد ارتداد ميباشند. معتقدان به اين نحله، به برخي نكات اجرايي و عملي درباره ارتداد نيز پرداختهاند مانند تفكيك مرتد ملي و فطري (مرتدي كه والدينش مسلمان نيستند و مرتدي كه والدينش مسلمان هستند)، تفكيك مجازات مرتد مرد و زن و... برخي افراد متأخر نيز به نكاتي سياسيتر و امروزيتر (و شايد معطوف به شرايط ساليان اخير در ايران) اشاره داشتهاند مانند اينكه نبايد حكم قتل مرتد را نهاني و پنهاني صادر كرد و او را ناگهاني (به شكل ترور) كشت، بلكه بايد او را محاكمه كرد، دفاعياتش را شنيد و آنگاه حكم صادر نمود. يا اين نكته كه فرد مرتد بايد خود امري را كه انكار ميكند جزءِ ضروريِ دين بداند، نه اينكه او خود امري را ضروري دين نداند و آن را انكار كند، در اين صورت او مرتد نيست و... ضمناً برخي افراد مستقل و منفردي هم وجود دارند كه از نظر منبعشناسي و روششناسي، به طريق سنتي كلاسيك ميانديشند اما از تفكرات مألوف حوزوي فاصله گرفتهاند و در بحث ارتداد با ضعيف دانستن راويان احاديث ارتداد و مجعول دانستن اين نوع روايات به نفي حكم قتل مرتد نظر دادهاند. اما در مجموع از سوي قائلين اين نحله، كمتر كار توضيحي در جهت تبيين منطقي و عقلاني درباره علت مذموم بودن ارتداد و شدت مجازات آن ارائه گرديدهاست. و هرگاه كه برخي مفسران اين ديدگاه خواستهاند به بحث توضيحي و غيرسنتي (يعني نه صرفاً با اتكاء به متون و مرجعيتهاي كلاسيك ديني) در اين باره دست زنند عمدتاً به اين مسئله پرداختهاند كه ارتدادي كه مجازات شديدي به دنبال دارد، امري فكري و ذهني و اعتقادي نيست بلكه جنبههاي عملي و احياناً سياسي دارد. برخي نيز برخوردهاي استهزاءآميز و تبليغ عليه دين را نوعي خصومتورزي با دين (=اسلام) دانسته و آنگاه برايش مجازات مرگ در نظر گرفته و توهين به اعتقادات جامعه را باعث صدور اين حكم دانستهاند (هرچند برخي منتقدان غيرسنتي معتقدند كه در همين باره نيز تناسبي بين جرم و مجازات وجود ندارد. ضمن آنكه آنان نيز برخورد توهينآميز با اعتقادات عمومي را "جرم" ميدانند، اما به مجازات مرگ براي آن معتقد نيستند). در همين رابطه برخي نيز به اعمال سياسي و براندازانه عليه دولت مركزي (ديني) اشاره كرده و آن امر را باعث صدور حكم مجازات سنگين براي مرتدان (عملي، نه نظري) دانستهاند. در اين رابطه به جنگ با "اهل رده" (مرتدان) در زمان ابوبكر اشاره كردهاند كه زكات نميپرداخته و به زبان امروزي ماليات نميدادهاند و نيز در مقابل حكومت به شورش و گردنكشي دست ميزدهاند. قائلين به اين نظر، توضيحي نسبتاً منطقي از ديدگاهشان ارائه دادهاند اما همچنان بايد به تعيين تكليف با برخي رواياتي كه ارتداد را صرفاً فكري و نظري معرفي كردهاند، بپردازند. 2 ـ در بين نوانديشان و نوگرايان مذهبي نيز نظرگاههاي مختلفي در مورد مقوله ارتداد وجود دارد. وجه مشترك نوگرايان در اين است كه منبعشناسي و روششناسي كلاسيك سنتي و به اصطلاح حوزوي را نپذيرفته و هر يك رويكرد خاص ديگري را جايگزين دانستهاند. برخي از اين نوگرايان كه تكيه انحصاري و ويژهاي بر قرآن در حد "تك منبعِ" دينشناسي دارند، معتقدند در قرآن مجازاتي دنيوي براي ارتداد تعيين نشده است. و در حالي كه در قرآن درباره برخي افراد به چندين بار رفت و برگشت بين دين (=اسلام) و شرك اشاره شده، اما با اين وجود باز تنها به مجازاتي اخروي براي اين افراد اكتفا گرديده است. برخي از كساني كه در اين چارچوب ميانديشند همچنين اشاره كردهاند كه ارتداد عمدتاً جنبه عملي داشته است و حتي در مورد همان آيه فوِالذكر نيز اشاره ميكنند رفت و برگشت بين اسلام و شرك از سوي آن افراد جهت تمسخر مسلمانان و سست كردن پايه ايمان آنها بوده است. اما در همين رابطه نيز مجازاتي دنيوي مطرح نگرديده است. اين رويكرد به تبيين ويژهاي نسبت به احاديث و رواياتي كه در اين مورد وجود دارد، نميپردازد و فقط به طور كلي مطرح ميسازد احاديث نبايد خلاف قرآن باشند. اما چه در اين مورد و چه بسياري از ديگر موارد احكامي، سنتها و روايتهاي گوناگون به شرح و بسط و تكميل و... مواضع كلي و معدودِ احكامي قرآن پرداختهاند. بنابراين بايد تبيين دقيقتر و كاملتري در اين باره صورت گيرد و صرفاً با يك اتكاء نقلي مبني بر اينكه حديث نبايد خلاف قرآن باشد و يا با يك استدلال ساده و محدود نميتوان همه اين مجموعه احاديث را كنار گذاشت. ضمن آنكه بسياري از اين رويهها و روايتها در جهت جزييتر و مشخصتر كردن احكام قرآن و تعيين تكليف پيروان بوده است. اما برخي ديگر از نوگرايان هم وجود دارند كه برخورد مشخصتر و تبيين دقيقتري نسبت به احكام (كه ميتوان مسئله ارتداد را نيز در شمار آنها دانست) صورت دادهاند. آنها ضمن جاودانه دانستن مفاهيم، ارزشها و جهتگيريهاي ديني، صورتها و قالبهاي احكام (مثلاً در حوزههاي اقتصادي، حقوقي و...) را مرحلهاي ـ منطقهاي دانستهاند (مانند دهلوي ـ اقبال لاهوري) و يا به طور مشخصتر عنوان ساختهاند آن بخش از احكام كه در ارتباط انسان با هستي و خداوند است، ثابت است و آنبخش كه در رابطه با جامعه و ديگر انسانهاست؛ از آنجاكه اين امور ذاتاً متغير و متحولاند، فرم و قالب اين احكام نيز متغير است. هر چند اين فرمها و قالبهاي متغير بايد از درونمايه، محتوا و جهتگيري ارزشيِ ثابتي كه در مضمون و فحواي منابع ديني نيز آمده است، برخوردار باشند (مانند شريعتي). اين رويكرد معتقد است درحوزه احكام اجتماعي تمام احكام نخستين ديني (=اسلام) كه در منابع مستند و مستدل وجود دارند، داراي مضموني رشددهنده، مترقي و رهاييبخش براي انسانها بودهاند. اما فرم و قالب اين احكام، براي حفظ همان محتوا و جهتگيري اوليه، بايد متناسب با تغيير موضوع و تحول شرايط زمانه، تغيير يابد. بنابراين فرمها و قالبها داراي شأني تاريخي هستند. از صاحبان اين رويكرد برخورد خاصي با مسئله ارتداد مشاهده نشده است، اما طبيعي است كه در چارچوب روششناسي آنها، فرمها و قالبهاي احكام ارتداد نيز همانند ديگر فرمهاي احكام تغيير و تحول ميپذيرد. اما قائلان به اين رويكرد نيز بايد بتوانند از مجازاتهايي كه در همان زمان نخستين براي ارتداد مطرح شده توجيه عقلاني و انسانياي در شأن مذهب عقلباور، انسانگرا و رهاييبخشي كه آنها خود معرفي ميكنند، ارائه دهند. پيروان اين رويكرد از مجازاتهاي مقرر شده براي ارتداد، تفسيري سياسي و حكومتي ارائه ميدهند و معتقدند تغيير نظر و فكر از نظر قرآن هيچ مجازاتي ندارد. چرا كه قرآن هيچگونه زور و اكراهي را براي تحميل دين نميپذيرد (لااكراه فيالدين) پس چگونه ميتواند براي تحميل دين به كسي كه ميخواهد تغيير نظر دهد او را به مجازات، آن هم مرگ، محكوم نمايد. قائلان اين رويكرد همچنين توضيح ميدهند كه در قرآن به صراحت و نه از يكبار، بلكه از چندين بار مسلمان و مشرك شدن و رفت و برگشت بين اسلام و شرك برخي افراد ياد شده، اما هيچ مجازات دنيوي براي آن مقرر نگرديده است. ضمن آنكه شأن نزول اين آيه نشانگر آن است كه در وراي اين رفت و برگشتها انگيزههاي صريح غيرفكري هم وجود داشته است. آنان همچنين توضيح ميدهند ديگر مجازاتهاي سنگيني كه براي مرتدين مطرح شده نه براي كساني است كه به طور نظري از اسلام برگشتهاند بلكه متوجه كساني است كه به اصطلاح امروزي به عمل براندازي نظامي و سياسي و اقتصادي در مقابل دولت و قدرتِ رسمي مسلمانان دست زدهاند. آنها به جنگهاي دوران خلفاي اوليه مسلمان شورشهاي سياسي و خودداري از پرداخت ماليات، به خاطر به رسميت نشناختن و سركشي در مقابل حكومت اشاره ميكنند. آنها اين نوع مجازاتها را امري متداول و عرفي در زمانهاي كه مطرح شدهاند، ميدانند. و ميافزايند در آن دوران هيچكس به اين نوع مجازاتها و يا غيرمعمول و غيرمعقول بودن و يا شدت و بيرحمانه بودنشان اعتراضي نداشته است و همين بيانگر آن است كه توسط روح زمان و عرف دوران امري منطقي و معمول بوده است. اما قائلان اين رويكرد براي احكام اجتماعي شأن تاريخي قائلند و به تغيير آنها به خاطر متغيربودن ذاتي اين نوع احكام معتقدند. بنابراين در اين رابطه نيز به قانونگذاري عرفي مبتني بر خرد عصر و عرف زمانه، با الهام از جهتگيريهاي ديني اعتقاد دارند. اما در مجموع قائلان به اين رويكرد به هيچوجه به مجازات افراد به خاطر پذيرفتن يا ترك انديشهاي، از جمله انديشه ديني، معتقد نيستند و آن را برخلاف درونمايه و جهتگيريهاي صريح قرآن و حركت انبياء در تاريخ ميدانند. برخي از نوانديشان نيز تفسيري توصيفي (هستي واره) از ارتداد ارائه داده و آن را در مقابل مقوله قرآني "رشد" قرار دادهاند. بنابراين همانگونه كه رشد پيامدهاي عيني و عملي دارد، انحطاط و عقبگرد (ارتداد) نيز پيامدهاي جبري و طبيعي خود را خواهد داشت. و اگر عقوبت و مجازاتي هم براي اين "رخداد" و "اتفاِ" كلي و همهجانبه و هستيواره، نه نظري و ذهني، وجود دارد؛ آن عقوبت نيز رخدادهايي عيني و طبيعي و هستيواره است كه خود به خود در فرد مرتد متبلور و متعين خواهد شد. اين تفسير رويكردي تأويلي و هرمنوتيكي از امر ارتداد و پيامد آن، به عنوان يك امر واقع به دست ميدهد. اين رويكرد اساساً برخوردي متفاوت و غيراحكامي، و به تعبيري برخوردي هستيشناختي (هستيواره)، با دين و امور ديني و مقولات مرتبط با آن از جمله با مسئله ارتداد، دارد. 3 ـ اما در رابطه با مسئله ارتداد و مجازات آن و به ويژه مطرود و ملعون بودن مرتد در بستر گذشته تاريخي، در راستاي نوانديشي مذهبي، تبيين و توضيح ديگري نيز قابل طرح و توجه است. براي انسان امروز جرم بودن ارتداد و شدت مجازات آن قابل فهم نيست و شايد به نظر او انسانهاي گذشته سنگ دل و بيرحم و يا داراي ذهني ساده و كودكانه و بالطبع غيرمعقول و حتي خرافي بودهاند. اما آيا انسانهاي گذشته واقعاً سنگدل بودهاند و يا افكار و اعمالشان غيرمنطقي و غيرمفهوم (غيرمعقول) بوده است؟ مرور تاريخ به اين پرسشها پاسخ مثبتي نميدهد و به نظر ميرسد اساساً وقتي اين مقولات در دو دستگاه و سامانه (پارادايم) فكري و در دو بستر و فضاي متفاوت فكري ـ ساختاري (ذهني ـ عيني)، در نظر گرفته ميشوند؛ براي يكديگر غيرقابل ادراك به نظر ميرسند. اما اگر اين سامانهها و پارادايمهاي مختلف[1] بتوانند به گفتگو و ديالوگ بپردازند و به منطق و سنجههاي مشتركي برسند و يا حداقل بتوانند به طور تطبيقي و مقايسهاي به تحليل مقولات مختلف (از جمله ارتداد) بپردازند، آنگاه فهم و ادراك مسائل گوناگون آسانتر خواهد شد و هالههاي ابهام از پيرامون آنها فروخواهد ريخت و در نتيجه استنتاج و الهامگيري از درونمايههاي ميراث گذشتة فرهنگ سرشارِ بشري و استمرار وجوه و ابعاد مثبت و رهاييبخش آنها براي و به سوي آينده ميسرتر خواهد گرديد. در سير تاريخ و فرهنگ بشري، آدمي از دوران اسطوره و جادو به دوران اديان گام فراپيش نهاد. و از آن پس نيز مسيرهاي گوناگوني را در پيش گرفته است. ضمن آنكه لايههاي مختلف و متفاوت "انديشهها"، "احساسها" و "منافع"[2] كه منابع و عوامل سازنده رفتار و اعمال آدميان بوده، همواره وجوه مشتركي را در طول اين تاريخ طولاني براي بشر تشكيل ميداده است. آدمي نه هيچگاه صرفاً عاطفي و احساسي عمل كرده و نه هيچگاه تماماً عقلاني، و نه هيچ موقع مصالح و منافع او در شكل دادن به عواطف و انديشههايش بيتأثير بوده است. البته سهم و نقش هر يك از اين لايهها در طول تاريخ و در مناطق و مقاطع گوناگون ثابت و يكسان نبوده است. در هر حال بشر با حفظ برخي ويژگيها و درونمايهها و خصايص مشترك، "دورانهاي سپري شده"اي را هم پشتسر گذاشته است. در اين چارچوب، اين ديدگاه نيز قابل طرح و تأمل و بررسي است كه مقوله ارتداد (با درونمايه احساسيِ مملو از طعن و نفرت كه بدنبالش عقوبتي سخت را ميطلبد) رگهاي است كه از دوران اساطيري بشري به دورههاي بعدي پاگسترده است و با از دست دادن برخي اضلاع خود، بعضي اضلاع ديگرش (بويژه ضلع احساسي و عاطفياش) را با خود حمل نموده است. در دوران اسطورهاي ـ قبايلي بشر، پيوندي ديرين و اسطورهاي كه از گذشتههاي دور سرچشمه ميگيرد، بين نياي قبيله، سرزمين آن و توتم و اعتقادات ديني قبيله وجود دارد. و عبور از هر يك و ترك آن، در محتوا و عمل به معناي زيرپاگذاشتن اضلاع و ابعاد ديگر هم بوده است. كسي كه سرزمين مادري قبيله را ترك ميكرده است، از نياكان و توتم و دين قبيله نيز بريده و مطرود و ملعون كل قبيله تلقي ميشده است. در سير فرهنگ اسطورهاي ـ قبيلهاي به فرهنگهاي بعدي است كه به تعبير شريعتي، "مكانيسم تبديل پدربزرگ به خداي بزرگ" و تبديل "توتمها به خدايان آسماني" اتفاِ ميافتد و بشر در مسير عادي خود، به تعبيري از "نيا ـ سرزمين ـ توتم"پرستي به خداپرستي رسيده و پيوندهاي خوني ـ نژادي ـ سرزميني جاي خود را به پيوندهاي فرهنگي ـ ديني ـ سرزميني ميدهد. اما در هر يك از اين تغيير و تحولات عناصري نيز از زبان و مفاهيم دوران پيش را با خود حمل ميكند. در دوران اساطيري "ارتداد" نوعي خيانت به نيا و سرزمين و توتم، با هم، بوده است. بنابراين مرتد، مطرود و ملعون و مورد نفرت همگاني قرار ميگرفته است. مرتد كسي نبوده است كه تنها "يكي از" معتقدات جمع را قبول نداشته است. در آن فرهنگ اساساً يك "روح جمعي" و يك "ماي جمعي" غلبه داشته و فرد تنها در چارچوب و مستحيل در جمع وجود دارد. بنابراين نميتوان آن ماي جمعي و كلي را از هم تفكيك نمود و تنها به بخشي از آن بياعتقاد بود، آن گونه كه انسان امروز انجام ميدهد و وضعيتي غير از وضعيت خود نيز برايش قابل فهم و حتي قابل تصور نيست. اما در وضعيت ضعيف بودن تشخص فردي و كمرنگ بودن "من"، "ما"ي جمعي (بدون هيچ تقسيم و تفكيكي)، حضور، منطقيت و مقبوليت و پذيرش همگاني داشته و حالت و وضعيتي غير از آن نيز متصور نبوده است. و هر كس نيز كه ماي جمعي را زير پا ميگذاشته، خود نيز عبور از همه مرزهاي متصل به هم را فهم ميكرده است. در دورهاي از تاريخ اين مرزها بر اساس پيوندهاي خوني ـ نژادي و در چارچوب نيا ـ توتم ـ سرزمين قبيله تعيين ميشده است، در دورهاي ديگر بر اساس پيوندهاي فرهنگي ـ ديني ـ سرزميني معين ميگرديده است و شايد در اين دوران "دين" هم نوعي هستينگري به آدميان ارزاني ميداشته و هم عامل پيوندهاي اجتماعي بوده است. اما در دوران جديد "مليت" جايگزين "ديانت" در امر پيونددهي اجتماعي و مقولات مشابه آن، گرديده است. ولي مليت نيز خود سامانه مصنوعي ديگري است كه توسط آدميان نهاده و پذيرفته شود و ممكن است در دوره و دوراني ديگر جاي به عامل و عنصر ديگري بدهد. بنديكت اندرسن (BenedictAnderson) قوميتگرايي و مليتگرايي را سامانههايي مصنوعي ميداند. از نظر او جماعات دلانگيزي كه در پندار وجود دارد از درون رسانههايي موج ميزند كه با نوسازي اقتصادي گسترش يافته است. اندرسن تغيير رويكرد و ديدگاه مردم نسبت به كائنات را مهمترين عامل در ايجاد مليتخواهي ميداند. از نظر او با غروب جهانبيني مذهبي ] سنتي [ و جهانشناسي وابسته به آن و بيمعنا شدن مفاهيمي كه جهان و ارتباط انسانها در آن را توضيح ميداد، نياز به نوع ديگري از نگرش به جهان كه بتواند به زندگي روزمره معنا بخشد و باعث ايجاد ارتباطي سيستماتيك بين مردم گردد، از هر زماني لازمتر به نظر ميرسد. در اين جا مليتخواهي به بهترين وجهي توانست جوابگوي نياز به ايجاد تقديرگرايي جديد براي مردمي باشد كه به دنبال معنايي دنيوي براي نظم هستي و زندگي اجتماعي و سياسي خود بودهاند. عقيده به ملت و مليت نه تنها بار ديگر به تاريخ و زندگي روزمره مردم معنا ميبخشد بلكه ميل بشر به ابديت و تداوم نيز احياء ميشود. حال در چارچوب پارادايم جديد فكري حاكم بر انسانها (يا بخش مهمي از انسانهاي جهان) كه مفاهيم و مرزهاي ملي و عرفي را جايگزين مفاهيم و مرزهاي ديني سابق و اسطورهاي اسبق كرده است، و در ارتباط و گفتگوي بين اين پارادايمها و برخورد تطبيقي با آنهاست كه برخي مفاهيم و مقولات (از جمله ارتداد) بيشتر قابل فهم و ادراك ميگردد. تصادف شگرف آنكه واژه "ملت" در تعابير قديم به معني عقيده و در تعابير جديد به معني مردم ساكن در يك سرزمين و تحت حاكميت يك دولت اطلاِ شده است![3] در دنياي جديدِ مبتني بر مرزها و مفاهيمي چون "دولت ـ ملت"، تعابير جاسوس، خائن به ملت و منافع ملي و... كلماتي هستند كه علاوه بر بار معنايي، بار احساسي و عاطفي خاصي را با خود حمل ميكنند. مطرود و ملعون بودنِ امر جاسوسي، خيانت به ملت و منافع ملي و... براي انسان جديد همان وضعيت "وجودي" (انديشگي ـ احساسي ـ عملي و كاركردي) را تجسم ميكند كه ارتداد براي انسان قديم مجسم ميساخت. [4] بر همين منوال اگر در سالها و قرنهاي آينده مقوله ديگري جايگزين ملت و "دولت ـ ملت" گردد، آن مقوله نيز در پيامد خويش واژهها و مفاهيمي را براي افرادي كه عليه آن مقوله برشورند و از آن عبور كنند، به وجود خواهد آورد كه براي انسان امروز غيرقابل تصور است. شايد براي آن انسانها نيز مطرود و ملعون بودن بيش از حدِ درنورديدن (و به تعبيري "خيانت" به) مرزهاي ملي و مليت، همانقدر غيرقابل فهم باشد، كه براي انسان امروز مقوله ارتداد در پارادايمِ فكري ـ عمليِ انسانهاي قديم غيرقابل ادراك است. (هر چند امروزه نيز به تدريج با مسائلي چون چند مليتيها، چند تابعيتيها و جماعتهاي مختلف بدون مرز، همچون پزشكان و خبرنگاران بدون مرز، مواجه شدهايم). در چارچوب اين نظريه (كه نيازمند تأمل و نقد و بررسي جدي از سوي پژوهشگران و صاحب نظران است) درونمايه ارتداد (و بهويژه وجه احساسي و عاطفي آن) بازمانده دوران اساطيري ـ قبايلي بشر است كه هر چند در دوران اديان (و مشخصاً در اسلام و متن اصلياش يعني قرآن) با آن برخوردي انساني و عقلاني شده است، اما در بستر واقعي آدميان، توانسته است به حيات خويش ادامه دهد و در شكلي جديد بازتوليد گردد. و در حالي كه قرآن، جنس ايمان و انديشه ديني و ايماني، را از اساس و بنياد اجبارناپذير دانسته است ولي در يك بستر تاريخي براي تحميل ايمان و دين به افرادي كه به هر دليل (درست يا نادرست) قلباً مايل به پذيرفتن آن نيستند، پاي زور و اجبار و عقوبت به ميان آمده است. تا آنجا كه در زبان عاميانه از ضرب و شتم و تنبيه شديد با ضرب المثل و تكيه كلامِ "كافر مسلمان كردن" ياد گرديده است! ***
در مجموع تاكنون با دو
نگاه متفاوت به مقوله ارتداد توجه شده است. برخي كاملاً با ديد ديني ـ
فرهنگي به مسئله نگاه كرده و عمدتاً درونديني بحث كردهاند. اين مباحث از
يك ضعف اساسي برخوردار بوده و آن عدم طرح پيشبحثهاي روششناختي است. به
نظر ميرسد تا مباحث منبعشناسي و روششناس ديني مطرح نگردد و از آنجا به
مقولاتي مانند ارتداد پرداخته نشود، مباحثي از اين دست ناقص و ناتمام خواهد
ماند.
زاويه دومي كه از آن منظر به مقوله ارتداد نگاه شده زاويه تاريخي است. اين يك واقعيت تاريخي است كه عده زيادي از متفكران و حتي عالمان ديني و بسياري از مردم عادي طعمه آتش اتهامات بدديني و بيديني و ارتداد شدهاند. بسياري از مردم در جنگهاي مذهبياي كشته شدهاند كه طرفين جنگ همديگر را مشرك و كافر ميدانستهاند و يا در هر سوي جنگ فرقهاي از يك دين واحد حضور داشته است كه طرف مقابل را بددين و مرتد ميدانسته است. البته اين مقوله صرفاً متعلق به دنياي قديم نيست. در دوران جديد نيز بسياري از متفكران متعلق به مكتبهاي گوناگون فكري و سياسي به رويزيونيسم (تجديدنظرطلبي) متهم شدهاند و اين تعابير معنايي مترادف مرتد داشته است. (و حتي در برخي متون فارسي از همين واژه ـ مرتد ـ به عنوان مترادف آن تعبير لاتين بهرهگيري شده است!). و عنصر "رويزيونيست" داراي همان بار عاطفي منفيِ حاوي لعن و نفرتي بوده است كه عنصر "مرتد" در دوران قديم داشته است (هر چند عقوبت و مجازات عناصر جديد كمتر از عناصر قديم بوده است). برخي ماركسيستها يكديگر را به ارتداد متهم كرده و برخي ليبرالها نيز قرائت ديگري از ليبراليسم را "روايت فاسد از ليبراليسم" لقب دادهاند. توجه تاريخي و تبارشناسانه به اين مقوله استمرار درونمايههاي مشتركي را نشان ميدهد كه علامت "پيوست" برخي مفاهيم دنياي جديد با دنياي قديم است كه در كنار ديگر مفاهيمي كه "گسست" اين دو دنيا را نشان ميدهند، ميتواند تصوير واقعيتري از سير تاريخ و گسستها و پيوستهاي آن ارائه دهد كه خود حكايت مستقل ديگري است. اما در هر حال در طول تاريخِ بشر انسانهاي مختلفي به محاكمه اعتقادي كشانده شدهاند (مانند ژوردانو برونو، گاليله، حلاج، عينالقضات و...)، برخي از اين افراد در آتش خشم و تعصب متوليان دين (كه خود دين اصيل را به انحراف برده بودند) سوختهاند و برخي نيز به بهانه و در پوشش دين، تنبيه سياسي گرديدهاند. آنها افراد پرضرر و خطري براي صاحبان قدرت و ثروت بودهاند كه در پوشش تزوير به جرم آزاديخواهي وعدالتطلبي به مجازات رسيدهاند. اما هرگاه متعصبان خشك مغز از قدرت چنداني برخوردار نبودهاند و يا حاكمان زرمند و زورمند نيازي به بهرهگيري از پوشش تزوير براي مجازات مخالفان نميديدهاند و يا آن سلاح را كارآمد نميدانستهاند، شعلههاي تكفير و ارتداد فرو مينشسته است. اما اين همه شهرآشوبي با انگيزه و يا در پوششي ديني صورت ميگرفته است، ديني كه پيامبرانش خود سخن نو ميآوردهاند و از سوي متوليان رسميِ دين زمانشان به بيديني و بدديني متهم ميشدهاند. اما باز در ادامه تاريخ همان دين نو باز متولياني مييافت و عده جديدي را به بيديني و بدديني متهم ميساخت. نظريه مذهب عليه مذهب و نيز نظريه همداستاني زر و زور و تزوير در تاريخ كه شريعتي بيانگر آن بود حكايت از همين داستان تكراري تاريخ دارد. اما امروزه بايد تلاش كرد "انسان" منهاي عقيده، مليت، جنس، زبان و... خود ارزش و كرامت يابد و در هر حال و با قدرتگيري هر پارادايم فكري و فلسفي و ديني و... اين ارزش مخدوش نگردد. هر آنچه كه روي به اين سمت دارد رشددهنده و ماندگار خواهد بود و هر آنچه در مقابل آن باشد ميرا و مضمحل خواهد گرديد. انديشهها، عقايد، پارادايمها، حساسيتها و مرزها و مرزبنديها، همه تغيير خواهند كرد، اما "انسان" ماندگار و جاويد خواهد بود. و بايد حق تنوع و تفاوت انسانها براي تجربهكردن انواع انديشهها و مدلهاي زيست همواره محفوظ باشد. تنها كساني كه حق انسان (و مردم) را پايمال ميكنند، مستحق عقوبتاند. آن هم مجازاتي متناسب با جرم، و مبتني بر قانونِ نسبي و مرحلهاي كه به صورت منطقي، عقلاني و دموكراتيك بين انسانها مقرر و قرارداد شده است. مذهب پيامبران توحيدي هم آنگونه كه پيامآوران اصلياش نويد و بشارت دادهاند به دنبال فتح دلها بوده است، كه ماندگار است، و نه تسليم جسمها كه نفاِ ميپرورد و تخم خشونت ميزايد. تخمي كه آنگاه كه فرزند به بار آرد جز كين و نفرت نسبت به زورگويان به انديشه و آزادي محصولي نخواهد داشت. و اين خود بزرگترين ظلم و اجحاف در حق مذهب اوليه و رهاييبخش پيامبران ميباشد. دين پيامبران دين دعوت است و بشارت، نه دين فشار و عقوبت. [5] -------------------- [1] ـ براي توضيح بيشتر پيرامون مفهوم "پارادايم" به كتاب انقلاب در ساختارهاي علمي (توماس كوهن / احمد آرام / انتشارات سروش) و نيز به جزوه شماره 8 شريعتيشناسي (از جزوات دفتر پژوهشهاي فرهنگي دكتر علي شريعتي) مراجعه نماييد. [2] ـ براي توضيح بيشتر به م.آ.11 ص 11 و درسگفتارهاي اسطوره آفرينش (از آقاي علي طهماسبي) از سري جزوات منتشره دفتر پژوهشهاي فرهنگي دكتر علي شريعتي (درسگفتار 4) مراجعه نماييد. [3] Benedict Anderson, Imagined Comminities. Verso, London, 1991. (5 - 7). [4] ـ هر دو رويكرد ميتواند شامل برخوردهاي معتدل يا افراطي مشابه يكديگر باشد. مثلاً در جمله "همه ما بايد فداي اسلام شويم" و در شعر "چو ايران نباشد تن من مباد"، هر دو عنصري مثل دين يا مليت را مهمتر از خود "انسان" قرار دادهاند. با "اصل دانستن" انسان (نه الزاماً "اصالت دادن" فلسفي به انسان) ميتوان نگاه ديگري به ارتداد داشت. در اينجا انسان منهاي عقيده و قبل از عقيده و همچنين منهاي مليت و قبل از آن و منها و قبل از هر عنصر ديگري ميتواند مورد توجه و ارزشگذاري قرار گيرد. در اين صورت اتهام ارتداد درنورديدن مرزهاي كرامت انسان است. اين امر خود جرمي است مهم و بزرگ كه البته مجازاتي متناسب با ميزان و اندازه و رتبه جرم ميطلبد. [5] ـ در رابطه با تفكيك اين دو نوع دين، از منظر برگسون، به كتاب فلسفه و فرهنگ ـ ارنست كاسيرر ـ ترجمه بزرگ نادرزاده ـ مؤسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي ـ ص 128 رجوع نماييد. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |