| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
و اين بار زهرا کاظمی ،
شهرزاد قصهگوی ما بود!
عفت ماهباز شنبه ٢۸ تير ۱۳۸۲ زهرا کاظمی شهرزاد قصه گوی ما اين بار از غرب ، از شهر کبک کانادا ، به سرزمين هزار يکشب ، به زادگاه مادری اش ، آمد. تا هزاريک و قصه برای ديوان ، بازگويد و آنان را درخواب کند! تا شايد طلسم بسته بشکند ومردمان را از بند رها گرداند. شهرزاد اين بار ما ، در طی دو روز و دو شب در زير شکنجه هزار يک قصه پر غصه را باز گفت. او قصه قتل سعيد سيرجانی ، محمد مختاری ، پوينده و يروانه اسکندری (فروهر) را که وحشيانه سينه اش را دريدند. را گفت و گفت در آخر اين داستان ديو قصه ، ما يعنی "سعيد" امامی را با داروی نظافت (واجبی) وادار به خودکشی کردند. در شب دوم زهرا ، قصه قتل بيست ويک زن ، را گفت که در طی يکسال بطور زنجيره ايی و به يک شکل ، خفه شدند و "سعيد" حنايی را به عنوان قاتل سر بر دار کردند! سر انجام به قصه آخر که داستان خود شهرزاد بود رسيد. دادستان عمومی و انقلاب تهران "سعيد" مرتضوی ، ديگر تحمل شنيدن قصه مرگ خويش با واجبی را نداشت و زهرای زيبای ما را کشت وبدين سان بامرگ ترازيک شهرزاد ، ما هم ندانستيم کار "سعيد" سوم به کجا ميکشد ؟ آيا چون "سعيد" امامی و "سعيد" حنايی ، راهی ديار ديگری خواهد شد؟! يا همچنان به عنوان دادستان انقلاب تهران ، در پی قتل ديگری است؟! بعد از اولين روز مرگ زهرا مطلب کوتاهی نوشته ام. با احساسم همخوانی ندارد. به کنارش مینهم. اما عکس و نگاه پر مهر زهرا همه جا با من است و از من میپرسد چرا؟ دلم به مظلوميت او میسوزد. میگويم طفلک ، اينهمه کار کردولی..... پنجاه و چهار سال زندگی که حتما نه چندان راحت ، و چون بعضی از ما ، بيشتر رنج تا شاديرا پشت سر گذاشت. مطالب روز نامهها را در مورد او دنبال میکنم. زهرا خبرنگار عکاس آزاد يک مجله کانادايی است او برای تهيه گزارش از عراق به منطقه خاورميانه سفر کرد. قصد ديدار و تهيه گزارش از ترکمنستان را داشت که ماجری دانشجويان ايرانی را شنيد. با اجازه رسمی از ايران به عنوان خبرنگار وارد تهران شد. و هنگام عکس گرفتن از تحصن خانوادههای زندانيان در برابر زندان اوين تهران روز 23 يونی دستگير شد وروز 11 يولی مرگ او را اعلام نمودند. با او آشنا و صميمی شدم وخود را در او ديدم و همه زنان همراه ديگر را ، که شب و روز درتلاشند تا هويتی که از آنان سلب شده ، را به دست آرند. اينانی که اساس زيست را پاس میدارند. در همه جا حضور دارند. راستی ما زنان را چه ميشود که اينگونه از مکان آرام خود میکنيم ، خانه وفرزندی را که در سرزمينهای پر رنج و درد شير داده ايم را رها ميکنيم وبه سرزمين مادری که ما را در آن هيچ حقوقی نيست پا مینهيم!.های با تو هستم زيبا ، زهرا ، سارا ، لاله و نسرينم که در دور زمانی از سرزمين وحشت و مرگ گذشتيد و بيست و اندی سال با آن فاصله داشتيد. امروز شمارا چه میشود؟! که اينگونه سر از پا نشناخته ايد؟ شما که همه حقايق را هم میدانيد. سايه شوم ديوان هنوز بر خانه مان سايه گسترده. و شما بخوبی از آن با خبريد. وحتما هم خبر قتل اين زن و آن زن که شادمان به مام ميهن بازگشتهاند ، را در اين گوشه وآن گوشه شنيده ايد که حتی هيچکس پيگير قتل شان تا به امروز نشده !. میدانم که چون لاله و لادن آتش بر جان گرفته ايد. از برای رهايي!. وزهرای ما هم همه را میدانست. ولی آمده بود که اين بار شهرزاد قصه گوی ما باشد. عفت ماهباز کلن ، 19 يولی |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |