‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





زنان و مجازات به خاطر عقيده در ايران
* زنان ايراني از چه زماني اولين بار بخاطر عقيده در بند شدند؟ چه محكوميت‌هايي داشتند و شيوه‌هاي زندانبانان با زنان در دوران معاصر چگونه بوده است؟


عفت ماهباز
شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۱
 
رفتار با زندانيان زن در دوران معاصر و شكل مقاومت
تا به امروز تاريخ را مردان به تحرير در آورده اند. از اين رو تاريخ مذكر است و در اين تاريخ نامه ها عملكرد زنان را به سختي از لابلاي سطور مي توان بيرون كشيد. اما در ميان اندك نوشته هاي بر جاي مانده مي توان دريافت كه زنان ايراني بسيار تلاش نمودند و آنجا كه با تبلور انديشه همراه گرديد توانستند براي خود نيز بيانديشند و چاره سازي نمايند. اما خط پررنگ اين مبارزات همواره تابعي از هويت موجوديت مردان به ويژه مردان و بستگان خودشان بوده است. از جنبش بابيه ١٢١٩ تا جنبش مشروطيت و تا چند سال پيش كه آخرين سري زندانيان زن از زندان هاي ايران آزاد گشتند زنان كمتر به موضوع حقوق و رهايي خويش انديشيدند. آخرين دفاع گروه مشخصي از زندانيان زن (اوين سال ١٣٦٨-١٣٦٧) دركشان از مبارزه چنين بود. ما بخاطر آزادي عقيده و عدالت اجتماعي مبارزه مي كنيم ، و حرفي از حقوق نداشته زنان در اين دوران زده نمي شود.
اما امروز زنان به گونه ديگري مي انديشند و بسياري به اين اعتقاد رسيده اند كه بخاطر حقوق برابر و آزادي خود كه آزادي انديشه و دمكراسي را بدنبال دارد مبارزه كنند. امروز براي ما هويت زنانه ما نيز مطرح شده است.

قرةالعين
در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ايران همانند بسياري از نقاط آسيا و از جمله خاورميانه حضور زنان ، حضوري ملي گرايانه بوده است. سال ١٢١٩ شمسي است. جنبش بابيه مبلغ عدالت اجتماعي ، آزادي تجارت و حق داشتن مالكيت شخصي ، تخفيف ماليات عادلانه ، افزايش دارايي زنان ، محدوديت چند همسري و منع خشونت عليه زنان و حق آموزش براي زنان است و اين موجب آن گرديد زنان گرد آن جمع شوند و شاخص ترين زن در اين جنبش ، زرين تاج ملقب به قرةالعين و يا طاهره است. (١٢٣٠ـ١١٩٤ ش.) (١٨١٧-١١٩٦ م.).
قرةالعين در يك خانواده روحاني در قزوين بزرگ شده بود. به تشويق پدر به تحصيل پرداخت ، و به جنبش بابيه پيوست.
آنچه كه در آن دوره تاريخ نويسان از او ياد مي كنند مي توان گفت طاهره انقلابي در جنبش زنان در آن دوران ، حتي بيرون از مرزهاي ايران زمين بود. قرةالعين در مسئله زنان بخصوص حجاب نظراتي داشت كه دقيقا با تمامي باورهاي گذشته در تعارض كامل بود.
از جمله از او نقل مي كنند كه ، طاهره در حضور جمعي از مردان متعصب روحاني حجاب از سر بر مي دارد و در آن جمع به سخنراني مي پردازد.

«قرةالعين از بچگي در ميان عموها و عموزادگان درس خوانده بود. آوازه دانش و اطلاعات گسترده قرةالعين و احاطه ي وي بر علوم كه تا آن زمان خاص مردان بود، او را زبانزد خاص و عام نمود.»(١)
«عاقبت نيز با شكوائيه اي كه علماي كربلا عليه قرةالعين و تبليغات وي معروض حاكم داشتند، حاكم كربلا راه را بر تبليغات وي بسته او را به خروج از شهر تكليف نمود.»(٢)
«طاهره با تني چند از زنان و همراهان خود به بغداد مي رود و بر مفتي شهر وارد مي شود، و با وي به مجادله مي پرداخت. در هنگام بازگشت از كربلا به ايران سي تن از شاگردان و همفكرانش همراه وي بودند.»(٣)
دستگيري قرةالعين: قرةالعين كه رهبري بخشي از جريانات بابي را به عهده داشته پس از درگيري هاي قلعه طبرسي در حوالي بابل دستگير مي گردد و (سال ١٢٦٤ هـ.ق) به تهران فرستاده مي شود.
«وي را در تهران به منزل ميرزا محمود خان نوري كلانتر شهر برده ، و تا زمان شهادت يعني حدود چهار سال در خانه وي زنداني مي سازند. مكان بازداشت وي بالاخانه اي بود كه جز نردبان وسيله ي ديگري جهت آمد و شد نداشت...»
«در ايامي كه قرةالعين در خانه ميرزا محمود خان كلانتر محبوس بود وقايعي در بيرون در جريان بود. از جمله اعدام باب ، قيام بابيان تبريز و بالاخره ترور ناصرالدين شاه بود، كه با جان به سلامت بردن ناصرالدين شاه قتل عام وسيعي از بابيان شكل گرفت از جمله قتل قرةالعين بود.»

قتل قرةالعين: او را از منزل نوری كلانتر به باغ ايلخاني (محل بانك ملي تهران كنوني) برده و در همانجا دستمالي را به گردن وي بستند (همان روشي كه در قتل هاي زنجيره اي ٢١ زن ايراني در سال ١٣٨٠-١٣٧٩ رخ داد، كه ظاهراً سعيد حنايي را محاكمه كردند.) و آنقدر مي كشند تا به خفگي دچار شود و پس از اين واقعه جسدش را به چاهي مي افكنند و بر سر چاه خاك و سنگ فرو مي ريزند. نقل قول ديگري نيز مي گويد كه وي را كشته ، جسدش را آتش زدند.
«قيام و عصيان زني چون قرةالعين با ويژگي هاي علمي و ادبي ، همگان را به اعجاب و شگفت آورده بود.»(٤)

جنبش مشروطيت
در جستجوي ردپاي تاريخي از زنان به سال هاي ١٢٩٠-١٢٨٤ مي رسيم. در اين دوره نيز مبارزات زنان بيشتر حمايت گونه از مردانشان است.
از جمله در جنبش تنباكو، زنان در آن مقطع تاريخي حركتي ضداستعماري داشتند و همراه با تلاش آنها و شعارهاي آزاديخواهانه زنان اين حركت به ثمر نشست.
همينطور تظاهرات زنان عليه اولتيماتوم دولت تزار روسيه را در سال ١٢٩٤ مي توان نام برد. مي توان گفت حضور زنان در طول جنبش مشروطيت ١٢٩٠- ١٢٨٤ حضوري فعال و چشمگير است. اما با اين حال زماني كه قانون اساسي به تصويب رسيد، از زنان و حق آنها نامي برده نشد. زنان در اين دوران از حق راي دادن محروم بودند و در واقع به عنوان انسان محسوب نمي گشتند. اما زنان در اين دوران با تشكل هايي كه زنانه بود به ميدان آمدند. از جمله انجمن مخدرات وطن ، رهبري تظاهرات زنان تهراني را براي تحريم ((مصرف كالاهاي روسي و انگليسي)) را به عهده داشتند. در اين تظاهرات هزاران زن كفن پوش شركت كردند.

از زنان نامدار اين دوره مي توان از افراد زير نام برد:
بانو آغا بيگم (رياست انجمن مخدرات وطن را به عهده داشت).
صديقه دولت آبادي
درةالمعالي
ماهرخ گوهرشناس
آغا شاهزاده امين

صديقه دولت آبادي ، يكي از مدافعان حق تحصيل براي زنان و لغو حجاب از شهرت ويژه اي برخوردار بود.
قبل از به قدرت رسيدن رضا شاه ، زناني چون صديقه دولت آبادي ، محترم اسكندري ، نورالهدي بيگم (دبير جمعيت نسوان وطن خواه) بخاطر فعاليت خود بارها و بارها مورد هجوم و بازداشت ماموران دولت قرار گرفتند، اما از اين بازداشت ها و مدت آن اطلاعي در دست نيست.

تبعيد آفاق پارسا (١٢٩٩)، خانم آفاق پارسا مدير موسسه نشريه مجله ((جهان زنان))، اين مجله در سال ١٢٩٩ در مشهد و سپس در تهران منتشر مي شد. به دستور قوام السلطنه به دليل مقاله اي باعنوان ((از حالا)) كه به لزوم برابري زن و مرد و لغو حجاب ، ايجاد مدارس براي زنان اشاره داشت ، از شماره ٥ مجله توقيف و خانم آفاق پارسا به شهر قم تبعيد گرديد.

جميله صديقي و شوكت روستا، انزلي ، سال ١٣٠٠ در شهر رشت جمعيتي به نام پيك سعادت نسوان براي بدست آوردن حقوق سياسي و اجتماعي زنان تشكيل شد كه مرام كمونيستي داشتند.
موسسين اين جمعيت عبارت بودند از:
روشنك نوعدوست ، جميله صديقي ، سكينه شيريك ، اورانوس پاياب ، و عده زيادي از زنان و دوشيزگان گيلان به دور اين جمعيت حلقه زدند و با تاسيس كلاس هاي اكابر، دبستان ، كتابخانه ، قرائت خانه ، سخنراني و دادن نمايش به فعاليت پرداختند.
سال ١٣١٥ حزب كمونيست غيرقانوني اعلام شد و زنان بسياري را همراه افسران به زندان انداختند.(٥)
جميله صديقي و شوكت روستا كه در سال ١٣١٠ در اين فعاليت ها شركت داشتند، در حكومت رضا شاه به چهار سال حبس در زندان زنان تهران محكوم شدند.(٦)
جميله صديقي سال ١٣٥١ از زندان آزاد گرديد و به شوروي مهاجرت نمود.(٧)
از زندان و چگونگي گذران اين دو زن در زندان رضا شاه تا به امروز هيچگونه اطلاعي در دست نيست كه به آن استناد شود.

اولين تجربيات فمينيستي زنان
اولين تجربه فمينيستي زنان كه در واقع آگاهانه به دفاع از حقوق خود، يعني برابري حقوق زن و مرد پرداختند به قبل از ١٢٩٩ برمي گردد. اين دوره بسيار كوتاه بود. زنان در آن دوره در تشكل هاي مستقل زنانه شروع به فعاليت نمودند.
تشكل هاي مهم آن دوره:
مجمع انقلاب زنان ، انجمن نسوان ، جمعيت بيداري زنان ، جمعيت نسوان وطن خواه

محكوميت زندان در دوره رضا پهلوي
از وضعيت طاهره قرةالعين در دوره ناصرالدين شاه در بند بالاخانه نوری كلانتر در تهران كه ورود و خروج آن تنها با نردباني بود كسي آگاه نيست. آيا او را شكنجه جسمي نمودند يا تجاوز... كسي از آن آگاه نيست.
مي دانيم كه لقب زناني چون صديقه دولت آبادي و ديگراني كه بخاطر لغو حجاب اجباري تلاش نمودند القابي بود كه امروز همچنان به زناني كه در راه آزادي شان مبارزه مي كنند داده مي شود (خودفروشان ، فاحشه گان...).
از رفتار با آنان از جمله رفتار با جميله صديقي و شوكت روستا در زندان رضا شاه اطلاعي در دست نيست.
خوشبختانه از دوران محمدرضا پهلوي دوره اول يعني تا سال ١٣٣٢ و دوره دوم از ١٣٥٧-١٣٥٠ اطلاعاتي در دست است كه مي توان به آن استناد نمود.

راضيه شعباني
بنابه گواه ، راضيه شعباني تنها زنداني زن سياسي از سال ١٣٢٥ تا ١٣٣١ در زندان زنان عادي تهران است. اما در همان زمان چند زن زنداني سياسي هم در تبريز زنداني وجود داشت.
راضيه شعباني متولد ١٣٠٤ است. در ٢١ سالگي در تاكستان قزوين دستگير مي شود. حدود يك ماه در زندان قزوين زنداني مي گردد. او مي گويد: يازده روز اعتصاب غذا نمودم و ٤٨ ساعت بعد از اعتصاب غذاي دوم آزاد شدم.
او در بهمن ماه ١٣٢٥ در تهران بار ديگر بازداشت مي گردد و تا اسفندماه ١٣٣١ در زندان هاي تهران و تبريز بسر مي برد. اتهام او همكاري با فرقه دمكرات آذربايجان بود.
او در دادگاه تبريز ابتدا به دو سال و دوباره در دادگاه تهران ابتدا به چهار سال و سپس به ٥ سال محكوم مي گردد.
راضيه هنگام دستگيري دو ماهه باردار بود.

زندان زنان
زندان زنان عادي خانه اي در خيابان حقوقي واقع در خيابان بهار (دروازه شميران امروز) بود. ١٥٠زنداني زن عادي از جمله حاجي ربابه معروف به شر خر در آن زندان زنداني بودند. زندانيان هفته اي يك روز ملاقات داشتند.
از ميان خاطرات راضيه نكاتي را كه وضعيت و موقعيت زندان و زنداني را مشخص مي كند بيرون مي كشيم:
كسان ديگري مي توانستند به ملاقات زنداني بروند!
((پيغامي به يكي از ٣٦ برادران فرستادم. او به ديدنم آمد. علت تماس را جويا شدم. او گفت گويا گزارش رسيده كه تو اعتراف كرده اي و دستور داده اند كه هيچكس به ملاقاتت نيايد)).(٨)

زندان تبريز: فضاي زندان ، نگهبان و ارتباط با او
سال ١٣٢٥ در مجموع ٢٧ زنداني زن به جرائم سياسي و عادي ، دزدي ، قتل و فحشا و غيره در اين اتاق مثل كرم مي لوليدند. ما در اتاق ١٦-١٥ متري كه همه مساحت اتاق متعلق به زندانيان نبود، بلكه جلوي در ورودي تختخوابي گذاشته بودند كه مخصوص زن مامور زندان بود(ص ١٨٥). سلول زنان فاقد پنجره بود. فقط روزنه ايي در ٢٥-٢٠ سانتي متري پائين تر از سقف سلول آن را با بيرون مرتبط مي ساخت كه آن هم با وصله هاي آهنين و سيم هاي خاردار پوشيده شده بود. روزانه نيم ساعت هواخوري مي دادند. زنان تيره بخت بايد در كنار درب سلول نشسته و سر را به پائين مي انداختند. نگاه به اطراف و حرف زدن با سايرين قدغن بود و اگر كسي خلاف رفتار مي كرد مامور زندان نه با چوب و شلاق بلكه با هيزم بر سرشان مي كوفت و فحش و ناسزا مي گفت. در داخل سلول نيز حق نداشتيم صدايي از خود در آوريم چه رسد به خواندن سرود و ترانه. در اين بيغوله وحشت آور شش نفر زن سياسي در كنار زنان فاحشه ، معتاد و مبتلا به سفليس و سوزاك بسر مي بردند.(ص ١٨٦)

زنان سياسي در زندان تبريز
١- قيصر خاكي
: اولين سرباز داوطلب ارتش ملي آذربايجان بود. او زني غيور، فداكار و باشهامت و متنفر از دشمن بود. چون از ملاحت خاصي برخوردار بود دايم مورد تطميع و تهديد سرگرد ديدبان ، دادستان ارتش و خشم و غضب ميرغضبان را برمي افروخت. محاكمه او در دادگاه نظامي بود و به دو سال زندان محكوم گرديد.
٢- زهرا تيكمه داشلي: از پشت بام پريده و پايش در رفته بود و پس از مدتي دستگير شد. شوهرش متواري گرديد. كودك سه ساله اش نزد مادرش مانده بود.
٣- شاما خاله: چهل ساله و مسئول تشكيلات زنان مرند و صاحب شش فرزند از ٤ تا ١٦ ساله بود. شوهرش در زندان بود.
٤- سونا: ١٨ ساله
٥- خاور: ٤٥ ساله. او را مامور بازرسي و جاسوسي كرده بودند به اصطلاح اخبار را جمع آوري مي كرد.
٦- كبري آستي: دكتر زنان ، جرمش تحصيلاتش در اتحاد شوروي بود. زني ٣٠-٢٥ ساله و بسيار زيبا بود كه هميشه خود را از جريانات سياسي دور نگه مي داشت.
زندانيان سياسي همراه ساير زنان بر سر يك سفره مي نشستند.
در يكي از روزهاي سرد پائيزي ١٥-١٠ نفر پاسبان ، درجه دار و افسر به داخل زندان هجوم آوردند و همه زندانيان را در اتاق بزرگ ديگري جمع نموده و با راهنمايي خاور (يكي از زندانيان سياسي) مشغول بازرسي داخل زندان و به هم ريختن وسايل و كندن بعضي از نقاط كف زندان شدند.
پس از بازرسي اتاق و وسايل نوبت بازرسي بدني شده بود. اين بازرسي از زندانيان سياسي آغاز شد.
بالاخره بازرسي به پايان رسيد. وقتي كه مامورين با دست خالي از سلول خارج مي شوند و هوهو زندانيان بدرقه راهشان شد ... پس از بسته شدن درب بيرون زندان ، ما همگي به خاور هجوم آورديم.
بقدري كتك خورد كه اين ضربه ها درسي شد كه ديگر دست از پا خطا نكند.

شكنجه در زندان
هشت ماهه حامله بودم ، هنگام بازجويي ها اغلب مشت و لگد خورده و اكثراً به زمينم مي انداختند... سرتيپ باتمانقليچ كه در آن زمان سرهنگ بود در بازجويي حضور داشت او وقتي جواب هاي منفي و بي سر و ته مرا شنيد ديوانه وار با چوب تعلمش بر سر و رويم مي كوفت و به زيرزمينم انداختند.
درب زيرزمين مانند آب انبار از سطح زمين باز مي شد. از پله ها پائين رفتم ١٤ پله داشت. زيرزمين پر از گند و كثافت بود هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه حشرات ريز و درشت هجوم آوردند چندشم شد.
چند روز در اين سياهچال مرطوب و تاريك زندان بودم. كارم وقت و بي وقت خواندن سرود و ترانه بود و شب و روز برايم يكسان بود... هر از گاهي يك چهارم نان سنگك مي دادند. براي دادن نان لاي در را باز مي كردند و نان را به درون زيرزمين پايين مي انداختند مجبور بودم كه كورمال كورمال از بين گند و كثافت زيرزمين تكه نان را پيدا كرده ببلعم. هنوز نمي دانم كه چند روز هست كه در اين بيغوله بسر برده ام...
بعد از ورود به زندان تازه فهميدم كه پنج روز در آن زيرزمين كذايي نگهم داشته اند.(ص ١٩٩) جيره روزانه ما يك عدد و نيم نان سنگك و يك انگشتانه شكر و با دو حبه قند بود و روزي يك عدد سيگار...
در زندان زنان به جز من و قيصر خاكي زنداني سياسي ديگري نبود. سايرين را روانه تبعيدگاه ها نموده بودند، اكنون براي نجات كودك بايد فكري مي كرديم. مجبور بوديم كه تمام جيره نانمان را بفروشيم و در ازاي آن يك روز نفت و روز ديگر قند و هر از گاهي سيگار برايمان مي آوردند. ما از پريموس ماموران استفاده كرده آب را جوشانده و قنداب درست مي كرديم و بچه را با آن تغذيه مي نموديم.(ص ٢٢٦)
هر روز به نوعي درگيري آغاز مي شود و به بهانه اي سلول زندانيان سياسي بازرسي مي شود، و جالب اينكه قبل از بازرسي ، زندانيان عادي مطلع مي شوند و كتاب هاي به اصطلاح ممنوعه را براي ما پنهان مي ساختند. كتابخانه اي روبراه است.
خانواده ها ميوه براي فرزندانشان مي آورند.
سه ماه بدين ترتيب مي گذرد.
تعدادي از زندانيان سياسي آزاد مي گردند.
يك سال از محكوميتم باقي مانده است ولي با ياري و ابتكار، دوستان موفق شدند قرار آزادي قلابي را برايم جور كنند... طولي نمي كشد كه از زندان به سوي مخفي گاه ها روان مي شوم.(ص ٢٧٤)

شكست جنبش ملي
در فاصله سال هاي ١٣٢٩ تا ١٣٢٠ زنان بطور گسترده در جنبش دانشجويي ، در اعتصاب ها و تظاهرات شركت نمودند. فعال ترين اين گروه از زنان ، در سازمان دموكراتيك زنان عضويت داشتند.
با كودتاي ٢٨ مرداد، همراه با سركوبي جنبش ملي ، عده اي از زنان فعال مجبور به زندگي مخفي شدند و يا به خارج از كشور گريختند. عده اي نيز دستگير و راهي زندان ها شدند. از جمله آنچه ثبت در تاريخ معاصر است ، دستگيري ١٦ زن در تاريخ ٤ آبان ١٣٣١ است كه آنها را در زندان زنان در تهران زنداني مي كنند و آنجا اتاقي به آنها اختصاص داده مي شود.
بعد از كودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢ تا سال ١٣٥٠ مسائل فراواني جامعه را تحت تاثير خود قرار مي دهد.
از جمله انقلاب سفيد محمدرضا شاه پهلوي ، كه بدنبال آن حق راي براي زنان و قانون حمايت از خانواده وضعيت ويژه اي براي زنان بوجود مي آورد. كه در زمان خود حركتي بسيار به جلو بود. اما فضاي استبداد آنچنان بر جو جامعه حاكم است كه اين مسائل كمتر به چشم مي آيد. سركوب نيروهاي مترقي و آزاديخواه به آنجا منجر مي گردد كه مبارزه از حالت صلح آميز خارج مي شود و به قهر مي گرايد و جنبش چريكي در ايران نيز پا مي گيرد.

جنبش چريكي و زنان ايران
شرايط استبداد عدم آگاهي مردم از جمله زنان را بدنبال دارد. زنان روشنفكر بجاي سازماندهي خود، درگير مبارزات چريكي مي گردند و مجبور به فعاليت زيرزميني و مخفي مي شوند، و مبارزات زنان كه اساساً جنبشي صلح طلبانه و آزاديخواهانه است شكل قهرآميز و خونين بخود مي گيرد.
هر زن چريك مي كوشيد همچون مردان قهرمانانه شكست ناپذير جلوه كند و هماورد و همتاي آنان باشد. بكار بردن كلماتي چون او تنها يك زن نيست ، شيرمردي است ، يا همچون مردان است بهترين تحسين محسوب مي شد.
زنان روشنفكر چريك در واقع با فداكردن جان خود خواستار رهايي مردم ايران از يوغ استبداد حاكم بودند.

زنان چريك و زندان
طبيعتاً شرايط و تحليل اين دوره و انتقادي كه مي توان به جنبش چريكي از جمله زنان ايران وارد دانست در مقوله ي مطلب من نمي گنجد.
اما جدا از انتقاد به عملكرد زنان چريك ، مي توان گفت زناني كه در اين عرصه به مبارزه برخاستند در اين كار موفق بودند. در واقع آنان از سال ١٣٥٠ تا ١٣٥٧ چهره اي از خود به جامعه نماياندند كه زنان چريك كمتر از مردان نيستند. زنان در اين عرصه كوشيدند به نوعي برابري خود را با مردان در عمل به نمايش گذارند. حضور زنان در اين دوره در زندان هاي سياسي باعث تغيير ذهنيت مردم نسبت به توان زنان گرديد و امكان حضور وسيع تر آنان را در جامعه فراهم گرداند. مقاومت و مبارزه زنان الگويي براي دختران دانشجويي گرديد كه خواستار آزادي و برابري كامل در جامعه بودند.
«ابعاد ورود زنان به صحنه مبارزات آنچنان وسيع گرديد كه به ناچار زندان زنان سياسي شكل گرفت.
در آغاز در سال ١٣٥٠ بطور مشخص در زندان قصر يك اتاق در طبقه همكف از زندان عادي زنان ، به بند زنان سياسي اختصاص داده شد.»(٩)
قابل ذكر است كه قبل از اين تاريخ ، يعني در سال ١٣٣١ در تهران در بند عادي زندان زنان ، يك اتاق به ١٨ زن زنداني سياسي تعلق گرفت. در واقع مي توان گفت اولين بند زندان سياسي زنان در اين دوره است كه با آزادي اين زنان و بازگشت آنان به جامعه و سكون و سكوت مبارزه تا سال ١٣٥٠ بند زنان زنداني سياسي وجود نداشت.
«از سال ١٣٥١ تا ١٣٥٧، ٣٢ زن عضو و هوادار فدايي خلق و مجاهدين در ملاعام در زدوخوردهاي خياباني جان باختند.»(١٠)

زهره تنكابني در مورد ميانگين سن آنان مي گويد:
«بعضي از اين زنان در سنين بسيار پائين در واقع در اوج جواني بوده اند از جمله:
صديقه رضايي ٢٠ ساله مجاهد ١٣٥٤
ميترا بلبل صفت ١٩ ساله چريك فدايي ١٣٥٤
اعظم روحي آهنگران ٢٤ ساله چريك فدايي
زهره آقا بني قلهكي ٢٤ ساله چريك فدايي
در زندان ها، رژيم محمدرضا پهلوي با زنان همانند مردان رفتار كرد و شكنجه و اعدام را براي آنان كه تا آن موقع ممنوع بود برقرار نمود.»
«تا سال ١٣٥٣ محكوميت ابد و از سال ١٣٥٤ حكم اعدام براي زنان سياسي رايج گرديد.
اولين زن اعدامي: منيژه اشرف زاده كرماني (مجاهد) در بهمن ١٣٥٤ بود. اعظم روحي آهنگران (مسئول شاخه چريك فدايي ٢٤ ساله) در شهريور ١٣٥٥-١٣٥٤ و زهره آقا بني قلهكي (مسئول دسته) آبان ١٣٥٢، ٢٤ ساله.
ويدا حاجبي مي گويد: تا سال ١٣٥٧ سالي كه انقلاب ايران رخ داد، ٣٢٣ زنداني زن در زندان حضور داشتند كه محكوميت آنها از يك هفته تا حكم ابد بود.
سه گروه در ميان زندانيان قابل تمايز بودند. اكثريت زندانيان به سازمان چريك هاي فدايي تمايل داشتند. عده اي به سازمان مجاهدين خلق و گروهي پروچيني (پيرو چين كه مخالف مشي مسلحانه بودند و به آنها سياسي كار مي گفتند.). ٨-٧ نفر از زندانيان زن به گرايش هاي مذهبي-سنتي تعلق داشتند.
زندانيان بيشتر دانشجو با ميانگين سني ٢٧-١٩ ساله بودند و برخاسته از اقشار مياني. ١٧ نفر بالاتر از ٣٠ سال و چند تايي بالاتر از ٤٥ سال داشتند. ٢٤ نفر دانش آموز بودند بين ١٨-١٥ ساله كه ٩ نفر آنها در زندان ديپلم گرفتند.»(١١)

شكنجه در زندان‌هاي محمدرضا شاه پهلوي (١٣٥٧-١٣٥٠)
انواع شكنجه هاي مختلف براي زنان زنداني سياسي رايج بود. آويزان كردن (قپاني) به شديدترين شكل آن ، زدن به كف پا امري بسيار عادي محسوب مي گشت. مواردي از تجاوز وجود داشت ، اما در مورد تجاوز هميشه همچون تابويي سخن به ميان مي آمد.(١٢)
با اتكا به گفته هاي شهود زنده ، دستگيري ها به نظر مي رسيد براي ساواك سازمان اطلاعات كشور نابه هنگام و غيرمنتظره بود.
اتاق شكنجه يك اتاق معمولي بود كه در آن وسايل شكنجه گذاشته بودند. وسيله اصلي شكنجه شلاق (كابل) و شوك الكتريكي (باتوم برقي) بود. سوزندان نقاط مختلف بدن از جمله كف پا از موارد شكنجه بود.
شلاق را آنقدر مي زدند كه كف پا آش و لاش ورم كرده و سپس تركيده شود.
باتوم برقي را روي نقاط حساس بدن مثل سينه ها، كف دست ، روي زانوها، روي ران ها، روي گردن مي زدند.
زنداني را لخت مادرزاد مي كردند و تهديد به تجاوز مي نمودند. بطور عملي (تقريباً نيمه اجرا) سعي مي نمودند با نشان دادن آلت تناسلي بگويند كه اين كار حتمي است. البته در مواردي هم تجاوز صورت گرفته يا با وسايل ديگر از جمله بطري به زنداني زن تجاوز شده بود.
سيلي و كتك زدن امري عادي محسوب مي شد. ٢٤ ساعت اول در واقع براي زندانبانان مهم و زنداني را تا حد مرگ شكنجه مي كردند.
يكي از زنان زنداني آن دوره مي گويد: او دوبار بيهوش شد و خودش چند بار خود را به بيهوشي زد.
وى را بعد از شكنجه طاقت فرسا به سلول كوچكي كه در زيرزمين كميته مشترك قرار داشت بردند. وي مي گويد ٣ ماه با دستبند به تخت بسته بودم بعد از ٣ ماه يك دستم را آزاد كردند.
براي بردن توالت بسيار اذيت مي كردند گاه براي آزار مي شد كه فقط يك بار در روز او را به دستشويي ببرند. و يك ماه پس از دستگيري وي را به حمام بردند.
زنداني مذكور مي گويد مار انداختن به تن لخت زنداني هم يك واقعيت بود.
دستگاه آپولو براي شكنجه حوالي سال ٥٤ به بعد باب شد.
در زندان ، زنداني مرتب مورد تهديد و اهانت واقع مي شد. كتك زدن بعناوين مختلف و شكنجه روحي و رواني ادامه داشت.
خانم شادماني يا خانم كبيري ٤٥-٤٠ ساله مجاهد سال ٥٤-٥٣، را آنقدر شكنجه كرده بودند كه پاهايش از شكل عادي خارج شده بود. بطوري كه وقتي صليب سرخ براي بازديد از زندان ها پاي او را بعنوان يك سند ديد بسيار متعجب شد و چنين گفت: «ابعاد فاجعه در زندان بسيار وسيع است».
يكي از جرم هاي خانم شادماني كمك به فرار اشرف دهقاني در سال ٥٣-٥٢ بود. (خانم شادماني را در اوايل حکومت جمهوري اسلام اعدام كردند.)
مردها نگهبان زندان بودند و دو زن امور مربوط به زنان را انجام مي دادند.

اولين بند عمومي در اوين: زندانی سياسی ياد شده همراه با چند نفر ديگر يك اتاق در اوين داشتند. بعد از ٣ ماه آنها را به زندان قصر بردند و يك اتاق در كنار بهداري به اتاق زندانيان سياسي اختصاص داده شد.

زندان قصر: در زندان قصر ٦ زنداني زن در كنار هم بودند كه همگي آنها به جريان چريك هاي فدايي خلق تعلق فكري داشتند. از جمله عاطفه جعفري و شارون لابرگينك (شيرين) كه امريكايي بود و شوهر ايراني داشت. او چند بار براي آزادي خود دست به اعتصاب غذا زد. آخرين بار اعتصاب غذاي خشك كرد كه نزديك به مرگ بود. او را به سفارت امريكا تحويل دادند.
ناهيد جلال زاده زن مجاهدي بود كه بعدها به جمع اين زندانيان افزوده گشت.
در زندان قصر زندان جديدي براي زنان ساخته شد كه ٥ اتاق به آنها اختصاص داده شد. بزرگترين اتاق ٥ تخت دو طبقه داشت. تعداد زندانيان در زندان قصر بين ١٠٠-٨٠ نفر بودند. در زندان جديد (قصر) در تابستان زندانيان در حياط مي خوابيدند. تعداد زندانيان ١٠٠-٨٠ زنداني با سطح سواد نسبتا بالا، افراد تحصيل كرده ، روشنفكران دانشجو بودند.

مقاومت
مقاومت به عالي ترين شكل در ميان زنان وجود داشت و اگر بررسي گردد، كمترين حد بريدن و تسليم شدن را در ميان زنان مي توان سراغ گرفت.
مقاومت بعد از بازجويي به نحو ديگري در داخل بندها ادامه داشت. براي گرفتن امكانات و مسائل صنفي و براي تثبيت حقوق خود بعنوان زنداني سياسي تلاش بسيار نمودند. از جمله اينها ارتقا وضع مطالعه در زندان زنان بود.(١٣)
مقاومت در بين زنان بسيار بالا بود. يكي از آنها مي گويد از شكنجه تصوري نداشتم ، اما زندگي نامه زناني چون جميله بوپاشا را خوانده بودم. فكر مي كردم به هر صورت بايد مقاومت كنم. او مي گويد زماني كه مرا لخت كردند و شروع به شكنجه كردند فكر مي كردم اينهم نوعي از شكنجه است و در ذهنم مي گفتم «مسئوليت هر كاري با خودت است و روي حرف ها و عقايدم ايستادم».
بريدن بسيار كم بود. مي توان گفت تعداد انگشت شماري بودند. حكم ها بين ٣ سال تا ابد بود.
بيشترين تعداد زندانيان در اين سال ها از هواداران و اعضاي چريك هاي فدايي خلق و سپس مجاهدين بودند، و در دوراني تعدادشان برابر بود. چند توده اي و نيروهاي پروچيني هم بودند.
 
رفتار با زندانيان: نسبت به مقاومتي كه زندانيان در بازجويي از خود نشان مي دادند رفتار با آنها تعيين مي شد كه با او خوب يا بد رفتار كنند.
ملاقات: هفته اي دو روز و گاه كه تنبيه مي كردند يك روز بود.
هواخوري: در زندان قصر دايمي بود. حياط به خود زندانيان تعلق داشت اما در دوره اي كه با زنان عادي بوديم روزي ٢٠ دقيقه هواخوري صبح و ٣٠ دقيقه عصر بود.
ورزش: زنان دسته جمعي با هم صبح خيلي زود حدود يك ساعت و نيم ورزش مي كردند. عصر واليبال و ورزش هاي رزمي مي كردند. كونگ فو و...

سر سفره همه با هم مي نشستند و همه چيز زندانيان با هم يكي بود. در سال ٥٦ كمي اين برنامه بهم خورد به دليل حضور افراد مذهبي سنتي ، كه آنها همه چيز خود را جدا كردند. (در اين اواخر ٨-٧ زن مذهبي سنتي حضور داشتند.)

دادگاه: دادگاه ها نظامي بود. زنداني وكيل تسخيري داشت. يكي از زندانيان سابق مي گويد، دادگاه من مجموعاً از صبح تا بعد از ظهر طول كشيد. زنداني دفاعيه خود را مي خواند. ((دفاعيه من بسيار شديد و انقلابي بود.)) همراه من دو مرد ديگر نيز محاكمه مي شدند. من بعد از ٨ ماه به دادگاه رفتم. حكم من كه ده سال بود در همانجا به من گفته شد.
قابل ذكر است كه در آن دوره حكم اعدام و ابد هنوز براي زنان در قانون تصويب نشده بود. بيشترين حكم در آن سال ، ده سال بود. جرم زنداني با اين عنوان گفته مي شد: ((اقدام عليه امنيت كشور)).
خودكشي: در زير بازجويي فكر كردن به خودكشي امري بود كه بسيار وجود داشت اما امكانات در دسترس زنداني نبود كه بتواند خودكشي كند.
ديوانگي: يك مورد وجود داشت. اين زن در زير بازجويي از حالت عادي خارج شده بود. سال ١٣٥٤، او ٢٤ ساله بود و به دليل وضعيت خاص رواني ، دوره اي كوتاه در زندان بود و سپس آزاد شد.
زنداني در ورود به زندان دوره شاه ، اگر با كمي ناآگاهي و يا ظاهراً غيرسياسي وارد زندان مي شد به دليل مجموعه افراد و شرايط آنجا (مطالعه و كارهاي مختلف) سياسي از آنجا باز مي گشتند.
چشم بند در زندان زمان شاه وجود نداشت.

زندان جمهوري اسلامي
زنداني كه زندانبانان نام دانشگاه بر آن نهادند! البته دانشگاهي كه مسخ انسان ها را مي آموختند. دانشگاهي كه تلاش مي نمود انسان را به سگ دست آموزي براي شكنجه گران و بازجويان تبديل نمايد. روح را كشته و از جسم فرمانبري مي خواستند.
اگر در دوره محمدرضا پهلوي ، زندانيان سياسي از اقشار روشنفكر كشور بودند و سال ١٣٥٧ تنها ٣٢٣ زنداني سياسي زن وجود داشت ، در زندان جمهوري اسلامي اين مرزها شكسته شد و زندان ، زنداني توده اي شد و دقيق تر شايد بتوان گفت زنداني سياسي ، زندانيان دانش آموز شده بودند، و تعداد زندانيان زن از مرز هزارها گذشت! در دوره گذشته ٢٤ دانش آموز ١٨-١٥ ساله بودند در اين دوره ٨٠% زندانيان را دانش آموزان تشكيل مي دادند و ميانگين سن كلي زنان نوزده سال و شش ماه بود(سال ١٣٦٠). سال ٦١ ميانگين سني بيست سال و ٦ ماه و جوان ترين ها ١٤ ساله بودند.

«طيف زندانيان زن در مقطع سال ٦٠ بين ٢٦-١٤ سال بود. متولدين ١٣٤٢-١٣٤٠ را در اوج خود داشت. ١٠ تا ١٥% دانشجو و بقيه معلم ، پرستار، خانه دار و كارمند بودند.»(١٤)
به قول شهرنوش پارسي پور، «آيا نمي توان پرسيد كه ما با يك شورش دانش آموزي روبرو بوده ايم؟»
«البته وقتي ميانگين سني جمعيت ايران بين ١٧-١٦ سال باشد، شايد پاسخ مسئله را بتوان داد. اكثريت زندانيان را مجاهدين تشكيل مي دادند كه بيشتر وابسته به طيف مختلف روستائيان مهاجر بودند. در واقع مجاهدين خويشاوندان حزب الله بودند.»
«جمعيت اتاق ها بسيار زياد بود و شب ها در اتاق ها نمي شد حركت كرد همه به هم چسبيده بودند»
«در سال هاي بين ٦٤-٦٠ بيشترين اعدام ها صورت گرفت. دختران جوان ١٧-١٦ ساله تا ٢٤-٢٣ ساله دسته دسته به اعدام سپرده مي شدند.»(١٥)

شكنجه در جمهوري اسلامي
«انواع شكنجه ها از جمله شلاق با كابل به كف پا يا تمام بدن ، آويزان كردن براي زنان و دختران مرسوم بود. شلاق كف پاها گاه تا حد مرگ زده مي شد، بطوري كه كليه ها به دياليز كشيده مي شد.»(١٦)
«در اتاق هاي موقت كه در واقع ايستگاه بين راه بود همه زندانيان با چشم بند در تمام مدت در آنجا حضور داشتند و زندانيان را مي توانستي ببيني كه پاهايشان تا زانو باندپيچي شده و خون دلمه بسته از لابلاي باندها بيرون زده است. آنها به تنهايي و به سختي مي توانستند راه بروند. حتما بايد كسي زيربغلشان را مي گرفت. اين در ايستگاه بين راه امري عادي تلقي مي شد.»
«در واقع زنداني را آنقدر شكنجه مي كردند تا بقولي تواب گوش به فرمان خبرده و خبرساز بندها گردند. در ازاي اين زندگي سخت ، لقمه اي نان به دندان گيرند. زندانبانان آنها را تهي از انسانيت و شرمنده از انسان بودن در بندها رها مي ساختند.»(١٧)
هيچگاه صحنه اي را كه از پشت پنجره سلولم در طبقه اول زندان موسوم به آموزشگاه ديدم فراموش نمي كنم. يكي از سرگرمي هاي من اين بود كه هميشه صبح زود يعني هنگامي كه زنداني ها را براي بازجويي مي برند و شب ها هنگامي كه باز مي گردانند به بالاي شوفاژ لوله اي زندان رفته و از وراي كركره ي آهني ، زنداني ها را مي شمردم و شب هنگام دوباره مي شمردمشان كه آيا همگي دوباره بازگردانده شده اند؟
در صبحي زن جواني با كودك دو ساله اي را ديدم كودك لبخندزنان مشغول بازي در آغوش مادرش بود كه چشم بسته و چادر بسر راه مي رفت. شب هنگام زن اندكي نامطمئن قدم برمي داشت اما كودك را همچنان در آغوش داشت.
فردا صبح صحنه تكرار و شب هنگام كودك در كنار مادر راه مي رفت و فرياد مي كشيد. مادر مي لنگيد.
روز بعد مادر با پاهاي باندپيچي و كودك شيهه كشان در كنارش ، مادر روي زانو و يا دو دست راه مي سپرد كودك در كنارش و بي قراري دل من و اشك جاري چشمانم.
هيچگاه ندانستم اين زن به كدام جريان سياسي تعلق دارد و چه سرنوشتي پيدا كرد. اما هميشه نگران آن كودكم. كودكي كه امروز ديگر كودك نيست و شايد همان موقع كودكيش به پايان رسيده بود. حتما او به جامعه بازگشت ، اما چگونه؟ چند كودك چنين صحنه هايي را ديدند؟
شكنجه ديگري كه در زندان جمهوري اسلامي باب بود، شكنجه زنداني در حضور بقيه زندانيان بود. اين كار براي عبرت گرفتن و ترساندن بقيه زندانيان صورت مي گرفت. بارها زنداني يا زندانيان را كه ظاهراً بخاطر سرپيچي از دستور زندانبان به شلاق محكوم كرده بودند (مثلا مي توانست ٧٠ ضربه شلاق كابل باشد). كل زندانيان را در حياط جمع مي كردند و زنداني را به شلاق مي بستند و چنانچه زندانيان از ديدن امتناع مي نمودند شلاق بر فرق سر و شانه و... آنها فرود مي آمد و احياناً عده ايي از آن جمع را دوباره به شلاق محكوم و عده ايي ديگر را به انفرادي مي فرستادند.
شكنجه ديگر بردن دختران يا زنان براي ديدن صحنه هاي اعدام همرزمانشان و دادن تفنگ به دست زنان و دختران مجاهد كه در قلب دوستانشان شليك كنند و آنها به ناچار چنين كردند!
صحنه هاي ساختگي اعدام و يا اعدام مصنوعي براي زنان هم وجود داشت. در سال ١٣٦٧ سال اعدام هاي دسته جمعي زندانيان ايجاد صحنه هاي ساختگي اعدام جمعي يعني همانگونه كه با مردان عمل كرده بودند و جمعي براي اعدام برده بودند، در مورد ٨٠ زن باقي مانده در زندان اوين كه از آنها توبه نامه مي خواستند دسته جمعي همان شيوه اي را كه با مردان در گوهردشت اعدام نمودند براي زنان نيز چنين نماياندند.
بازجويان در آن صحنه نمايشي از زنان مي خواستند كساني كه حاضر به انزجار هستند طرف راست و اين بدان معني بود آنهايي كه انزجار نمي دهند سرنوشت ديگري در انتظارشان است.
حد نماز: شكنجه قرون وسطايي كه در تابستان سال ١٣٦٧ به اجرا گذاشتند، شكنجه براي نماز خواندن بود. ابتدا عده ايي از زنان زنداني را به دادگاه بردند. دادگاه ٥ دقيقه اي (نيري- اشراقي- حلوايي- سرلك) كساني كه در دادگاه حضور داشتند پس از بالازدن چشم بند نام ، نام خانوادگي ، مسلمان هستي (پدر و مادر مسلمان هستند)، جرم (فدائيان خلق اكثريت و يا...)، آيا سازمانت را قبول داري (بله ، انزجار نمي دهد)، نماز مي خواني (نه).
٥ ضربه شلاق كابل در هر وعده نماز - قابل ذكر است اين بار شيوه سني را براي نمازشان برگزيده بودند. شيعه ها ٥ وعده نماز در روز ١٧ ركعت را در ٣ وعده مي خوانند «صبح ، ظهر و شب» اما آنها زنان زنداني را در ٥ وعده نماز سني ها «صبح ، ظهر، مغرب ، عشا و شب» و بدين گونه مي نواختند و مسلماني مي آموختند.
قطع ملاقات: ملاقات ها در مدتي كه زنداني زير بازجويي قرار داشت (اين مدت مي توانست نزديك به ٣ سال هم باشد) ملاقات نداشت و شايد يك يا دوبار در اين مدت بود.
وقتي زندان نظم خاص خود را مي گرفت ابتدا ماهي يك بار سپس هر ١٥ روز يكبار بستگان درجه يك (پدر و مادر، خواهران و برادران بالاي ٣٠ سال) مي توانستند به ملاقات بيايند.
قطع ملاقات از تنبيهات بسيار پيش پا افتاده اي بود كه هرچند مدت يكبار اتفاق مي افتاد.
گرفتن ساعت از زنداني در سلول: مدت طولاني زنداني را در زندان انفرادي نگه داشتن ١٢-٨ ماه يا بيشتر در انفرادي امر عجيبي نبود. اكثريت كساني كه ٦-٥ سال حداقل در زندان بودند
بي اغراق مجموعا ٣-٢ سال را در انفرادي گذراندند. نداشتن روزنامه در زندان انفرادي امري عادي محسوب مي شد.
در سلول انفرادي ساعت را از زنداني مي گرفتند، و تنها مي توانست دو دست لباس با خود داشته باشد. كمبود پتو، و وسايل گرم جزو تنبيهات محسوب مي شد. قطع ملاقات با خانواده ، قطع نامه نوشتن ماهي يكبار براي خانواده.
قطع ملاقات داخلي با همسر (آنهايي كه همسرانشان در زندان بودند) قطع داشتن نامه از همسر و برعكس.
اتاق هاي معمولي زندان معمولا مملو از جمعيت بود. حداقل ٢٠ تا ٤٠ نفر هم مي رسيد.
در اتاق هاي دربسته اين جمعيت بطور معمول روزي ٤ بار براي دستشويي و شستن ظرف غذا مي رفتند، و روزي يك ساعت و يا ٤٠ دقيقه هواخوري داشتند.
در بندهاي عمومي ٢٥٠-٢٠٠ نفر حضور داشتند، و روزي بين يك تا سه ساعت هواخوري داشتند.
بين ٤٥-٤٠ زنداني به يك اتاق در زيرزمين ٢٠٩ انتقال مي دادند كه تمام روزنه هاي آن را مي بستند طوري كه در زمستان اوين ، با كمترين لباس هم طاقت فرسا و گرم بود، و ما بشوخي اتاق هاي زيرزمين ٢٠٩ را اتاق تبعيد يا بندرعباس مي گفتيم.
جابجايي: زندانبانان براي اين كه وضعيت نظم زنداني را بهم بريزند هر ماه يا هر چند ماه يكبار به ناگهان مي گفتند وسايلتان را جمع كنيد كه معمولا پرسيده مي شد دسته جمعي يا جداجدا كه جواب معمولا جداجدا بود. هر زنداني عزا مي گرفت ، سوال و نگراني اين بود به كجا مي رود؟ چه سرنوشتي در انتظار اوست ؟ انفرادي؟ دادگاه؟ بازجويي؟ ملاقات؟ اعدام؟ يا حتي آزادي كه البته كمتر كسي چنين مي انديشيد.

خودكشي: در ان سال ها تعداد افرادی که روانشان آسيب ديد کم نبودند. بطور نمونه در سال ٦٧ در بند ١٥٠ نفره زنان ٤ نفر بطور مشخص بيمار روانی محسوب می شدند.
چشم بند: از سال ١٣٦٠ تا ١٣٦٩ و قبل از آن استفاده از چشم بند براي زنداني الزامي بود. در تمام مدتي كه زنداني در بيرون از سلول بسر مي برد، براي ملاقات ، بازجويي ، يا بهداري و يا... موظف بود چشم بند به چشم داشته باشد. در آغاز زنداني اگر چشم بند را به خانواده اش نشان مي داد بخاطر اين موضوع مجازات مي شد. اما بعدها اين امر بقدري عادي بود كه پدر خود من در سال ٦٥ زماني كه او را به زندان خواستند تا مرا نصيحت كند ساعت ها او را با چشم بند در زندان اوين نگه داشتند. (از خانواده ها براي تحت فشار قرار دادن زنداني استفاده مي شد.)
در سال هاي ٦٣-٦٠ يكي از تنبيهات اين بود كه زنداني را در راهرو زندان مي نشاندند و او مي بايست در تمام مدت شبانه روز چشم بند به چشم داشته باشد. بسياري از زندانيان در آن زمان بر اثر استفاده طولاني از چشم بند از يك طرف و از طرف ديگر چشم بندهاي آلوده دچار بيماري چشمي شده بودند.

دادگاه‌ها(١٨)
آنچه از اسناد بر مي آيد در دوره حكومت پهلوي زندانيان سياسي را رسما زنداني سياسي نمي ناميدند بلكه زندانيان «عليه امنيت ملي‌» خوانده مي شدند و در دوره هايي ١٣٣١-١٣٢٥ زندانيان زن مجبور بودند در زندان عادي بسر برند.
محاكمه آنها در دادگاه هاي نظامي بود. ابتدا در سال ١٣٢٥ وكيل معمولي داشتند اما سپس اين شكل تغيير مي كند و زنداني تنها مي توانست وكيل تسخيري داشته باشد.
در زندان جمهوري اسلامي هيچگاه قبول نكردند كه ما زنداني سياسي هستيم. در فرم ها و اينكه به چه جريان سياسي تعلق داريم مي پرسيدند: «جرم!» كه معمولا زندانيان زن «جرم» را خط مي زدند و مي نوشتند به چه گروه سياسي تعلق دارند. اين همان مشكلي است كه امروز هنوز زندانيان سياسي در ايران با آن روبرو هستند. ظاهراً مسئولين امر مي گويند هنوز بعد از ٢٣ سال تعريف روشني از جرم سياسي وجود ندارد و معلوم نيست اصولا زنداني سياسي چه كسي است!
دادگاه ها دربسته بدون وكيل و حتي وكيل تسخيري صورت مي گرفت و حداكثر بين ٧-٤ و حداكثر ١٠ دقيقه طول مي كشيد. معمولا قاضي كه آخوند بود، اتهامات زنداني را برايش مي خواند و اين كه زنداني چه مي گفت تاثيري در سرنوشت او نداشت در واقع سرنوشت زنداني از قبل بوسيله بازجو مشخص شده بود. بعد از چند ماه يا حتي چندين ماه حكم زنداني را به او ابلاغ مي كردند.
زندانيان اعتراض خود را تنها پاي ورقه هاي حكم ابلاغي شان مي نوشتند. بدين گونه به حكم داده شده اعتراض مي نمودند اما اين هيچ تاثيري در سرنوشت آنها نداشت.
از گروه هايي كه در زندان جمهوري اسلامي بودند:
مجاهدين خلق بيشترين تعداد بودند.
سازمان چريك هاي فدايي خلق (اشرف)
سازمان چريك هاي فدايي خلق (اقليت)
سازمان فدائيان خلق (اكثريت)
حزب توده ايران
گروه ١٦ شانزده آذر (كشتگر)
گروه هاي مائوئيست ، رزمندگان ، پيكار، كومله ، رنجبران
راه كارگر

در سال ٦٧ مقارن اعدام دسته جمعي زندانيان مرد، در سه بند اوين دو بند عمومي و يك بند در بسته اتاق آزادي ها (اتاقي كه زندانيان منتظر آزادي بودند ولي چند سالي بود كه آزاد نشده بودند) زنان بسر مي بردند.
مجموعاً بين ٥٠٠-٤٠٠ زنداني زن وجود داشت. بين ١٩ تا ٨٠ سال ، (اكثريت زندانيان بين سنين ٣٠-٢٨ ساله بودند) حكم ها از دو سال تا ابد بود و آزادي ها كه چند سالي بود ملي كشي مي كردند.
از سال ٦٤ به بعد حكم اعدام براي زنان با تلاش آيت الله منتظري لغو شد، و تا سال ٦٧ در زندان هاي سياسي تهران اعدامي صورت نگرفت.
اما سال ٦٧ با حكم ويژه آيت الله خميني دوباره زنان جوان را براي اعدام فرستادند و دختران مجاهدي را كه حكم داشتند و مدت محكوميت شان را مي گذراندند و يا آزادي بودند را هم به اعدام محكوم نمودند. بيشترين اعدامي ها در اين سال ٣٠-٢٦ ساله بودند.
از چپها تنها زني را كه در آغاز سال ٦٨ يعني بعد از فاجعه قتل عام زندانيان اعدام كردند فاطمه مدرسي تهراني (فردين) از حزب توده ايران بود. بازجويان از او مي خواستند انزجارنامه يا توبه نامه بدهد كه فاطمه نپذيرفت و او را در ٦ فروردين ١٣٦٨ اعدام كردند.
تجاوز: تجاوز بعنوان شكنجه سيستماتيك وجود نداشت. اما بنابه رسم اسلام دختران جوان مجاهد را قبل از اعدام ، پاسداران به اصطلاح صيغه مي كردند و سپس به آنها تجاوز مي كردند و بعد از آن آنها را اعدام مي كردند. من شخصاً فردي را كه به او تجاوز شده باشد نديده بودم. و شايد همانگونه در همه دوره ها سخن از تجاوز تابويي است اين دوره نيز چنين بوده است.
راضيه شعباني در اين مورد مي گويد: ((مسئله زنان عادي با زنان زنداني سياسي فرق مي كرد. اگر در ميان زنان زنداني عادي افرادي جوان و يا نسبتاً زيبا بودند مورد تجاوز قرار مي گرفتند بخصوص از طرف روساي زندان. اما زنان زنداني سياسي مورد احترام مسئولان بودند و اكثراً هم البته از روي ترس)).
اين بررسي نشان مي دهد كه هرچه جلوتر آمديم مجازات بخاطر عقيده در ايران اشكال خشن تري به خود گرفته است. از مشروطيت به اين طرف ، تعداد اعدام ها، اشكال مختلف شكنجه افزايش يافته و اوج آن به سال هاي ٦١-٦٠ و ٦٧-٦٦ بر مي گردد. تنها در اين ٦-٥ سال اخير است كه جامعه قدرت اين را پيدا كرده كه در هر مورد، دستگيري و شكنجه و اعدام بخاطر عقيده را به كارزار اجتماعي بدل كند ولي در دوران ما شكنجه و اعدام زير خروارها خاك پنهان بود.

زندانيان در زندان جمهوري اسلامي چگونه از آزادي عقيده دفاع كردند؟

خروج از زندان: آزادي زنان از زندان در سال ١٣٦٩ (١٩٩١) چگونه صورت گرفت؟ قبل از آن لازم است توضيح دهم كه امروز نه به قهرماني اعتقاد دارم نه قصدم قهرمان پروري است. از نظر من هر انساني كه به شرافت و آزادي اعتقاد داشت ، حداكثر تلاش مي نمود تا در آن بيغوله انسان باقي بماند، و اين نه قهرماني ، كه انساني است. انسان بودن و ماندن بسيار مهم بود. من و همه كساني كه به زندان افكنده شديم ، به اختيار زنداني نشده بوديم ، در واقع نرفته بوديم كه قهرمان گرديم و از ما سخن بگويند و الگو شويم. همانطور كه آن ديگري هم به قصد تواب و توابيت و توبه گري به مبارزه سياسي نپرداخته بود كه امروز همه او را خائن خطاب كنند و از او بگريزند. و او جنايتكار و بدهكار جمعي نابخرد شود. ما را به زندان افكندند، شكنجه مان كردند، و توهين و آزار نمودند. خواستند توبه كنيم ، خواستند بشكنيم ، و مهمتر از آن خواستند ناانسان به خانه بازگرديم. اما در آن برهوت هر كس به فراخور توان خويش سعي نمود كه بماند، حداقل انسان بماند. سربلند و يا با سري خميده از شرافت ، آزادي و انسانيت دفاع كند.

ما هشتاد زن بوديم: در سال هاي ١٣٦٧ تا ١٣٦٩ از مجموعه زندانيان زني كه در زندان اوين بودند، بيشماري كشته شدند و عده اي به جامعه بازگشتند. بعد از قتل عام دهشتبار سراسري سال ١٣٦٧، هشتاد تن باقي ماندند. در واقع غربال شدگاني كه بخت بلندي داشتند كه همچنان زنده بمانند و منتظر نوبت خويش باشند كه كي ديگر نباشند. اينها هر كدام براي وداع با خانواده هايشان ساكي را آماده كرده بودند كه در لاي درز و لابلاي لباس ، خط و خطوطي و يادگاري براي خانواده باقي گذاشته بودند كه بعد از مرگ آنها به خانواده هايشان داده شود.
محاسبه زندانبانان اين بود كه اين زنان بعد از اين همه مصائبي كه بر آنها گذشت (اكثر آنها همسر، برادر و يا برادراني را از دست داده بودند و خود شكنجه شده و ناظر شكنجه ديگران نيز بوده اند) حتما انزجارنامه را براي خروج از زندان خواهند نوشت.
در سراسر سال ٦٦ تا ٦٧ فشار بر روي زندانيان به حداكثر رسيده بود. در حدي كه در آن سال در يك بند ١٥٠ نفره ، سه نفر خودكشي كردند، و با اين گمان بود كه زندانبانان مي انديشيدند اين زنان (ناچيز) ديگر توان بيشتري براي ماندن ندارند. آنها گمان مي كردند بعد از عفو اهدايي آيت الله خميني در سال ١٣٦٧ همگي ما انزجارنامه بنويسيم و يا به قولي ندامت نامه را امضا كنيم.
اما زنان اين گونه برخورد ننمودند. هنوز به خود باور داشتند و خوشبختانه شرايط ايران و جهان و حمايت گروه هاي فعال آزادي زندانيان سياسي به گونه اي بود كه به آنها كمك نمود كه بتوانند به مقاومت خود براي آزادي عقيده و بيان ادامه دهند. زندانبانان تصميم گرفتند برنامه هايي را كه براي زندانيان مرد گوهردشت و اوين در سال ٦٧ پياده كرده بودند براي ما نيز تكرار كنند. از جمله يكي از روزها همگي مان را دسته جمعي از اتاق ها و بندها خارج نمودند و با حالتي رعب انگيز خواستند تا كساني كه انزجار مي دهند بيايند بيرون. تمامي زندانيان زن از فاجعه اعدام هاي دسته جمعي در بند مردان بااطلاع بودند و بدين دليل هدف مسئولين زندان در اجراي اين نمايش ها براي آنها روشن بود. آنها مي بايستي بين مرگ و يا نوشتن انزجار به انتخاب ناگزير دست مي زدند.
از آن جمع هشتادنفره تنها چند نفري از صف خارج شدند. پس از آن ، اين نمايش مرگ چند بار ديگر تكرار شد. ولي جز دو يا سه نفر به جمع قبلي اضافه نگرديد. بار ديگر تعدادي از زنان را با ميني بوس به زندان گوهردشت انتقال دادند. هدف اين بار آنها نيز اين بود كه حوادث سال ٦٧ و كشتارهاي دسته جمعي را در ذهن زندانيان تداعي كنند. بار ديگر فشارهاي روزمره از طريق محبوس نمودن در انفرادي و سلول هاي دربسته جمعي و قطع هواخوري اعمال گرديد.
زناني كه همسران آنها در زير فشار مجبور به نوشتن انزجارنامه شده بودند از امكان ملاقاتهاي روزانه برخوردار مي شدند. هدف مسئولين زندان از اين اقدام تحت تاثير قرار دادن زنان از طريق همسرانشان جهت نوشتن انزجارنامه بود. خانواده هاي زندانيان نيز از گزند اين گونه فشارها در امان نماندند. آنها را به زندان مي خواندند تا با فرزندانشان به گفتگو و نصيحت بنشينند. مسئولين زندان به خانواده ها گفته بودند كه ما تنها از فرزندان شما يك امضاي ساده مي خواهيم و خانواده ها هم به فرزندانشان توضيح مي دادند كه اين شرط را بپذيرند زيرا يك امضاي ساده معناي تواب شدن را در بر ندارد، ولي خوب ، زندانياني كه تا آن روز زنده مانده بودند، به بهايي كه مي پرداختند انديشيده بودند و اين بهاي مبارزه آنها براي آزادي بود. بي هيچ قصد قهرمان شدن و يا به قولي حتي فكر كنند كه شايد روزي كساني در دنياي متمدن پيدا شوند و به تو جايزه صلح دهند. آن موقع در پل صراط اوين در بين مرگ و زندگي به اين داستان ها و قهرمان شدن ها نمي توانستي فكر كني. چشم انداز، سياهي و مرگ و نيستي را وعده مي داد. در نتيجه ، بدون چشم داشت به جايزه هاي حقوق بشري ريز و درشت ، قهرمان شدن ، و سخنرانيها و كتاب خواني ها بايد انتخاب مي كردي و عده اي چنين انتخاب كردند.
آن روزها كه در بند بودم و امروز كه اين مطلب را مي نويسم ، هيچگاه ارزش انسان هايي كه انزجار دادند، آنهايي كه در تمام دوران سخت زندان بهترين بودند و ارزش والاي انساني شان جلودار و راهنمايشان بود و ديگراني هم كه ديرتر آمده بودند، هيچگاه كم نشد و امروز بيشتر از اين گذشته بر اين باورم. اما به دلايل مختلف حقيقت ساده ديگري هم وجود داشت و عده اي از آن هشتاد زن انزجار ندادند.
شايد يكي از دلايل آن باشد كه در سال هاي ١٣٦٨ تا ١٣٦٩ (٨٩ ـ ١٩٨٨) سازمان هاي جهاني حقوق بشر و ايرانيان خارج از كشور براي نجات اين هشتاد زن به تلاش همه جانبه دست زدند و تلاش آنها كمك نمود تا اين زندانيان بتوانند بدون دادن انزجار و يا به قولي ندامت نامه اي بيرون بيايند و آزاد شوند.

گاليندوپل و رهايي ما: در سال ١٩٩١ آقاي گاليندوپل ، مسئول ويژه حقوق بشر ايران در سازمان ملل ، براي دومين بار به ايران مي آمد. يكي از خواسته هاي اصلي او آزادي و ديدار با هشتاد زني بود كه رژيم ادعا مي كرد در زندان نيستند. پس به ناچار رژيم مي بايست چاره جويي مي كرد. آنها در يكي از بازجويي ها به بعضي از زندانيان گفتند چنانچه شما تقاضاي مرخصي كنيد به شما اجازه مي دهند كه به ديدار خانواده هايتان برويد.

مرخصي! ديدار خانواده! باورنكردني بود. ديدار دوباره خانه و خيابان و كوچه و كودك و پرنده و آسمان بدون سقف و توچال ، بدون قيد ديوار، از فاصله نزديك. نه ، اين براي ما باوركردني نبود كه حتي براي لحظاتي هواي بيرون را استنشاق كنيم. امروز مي توانيم به خانه برويم و كاشانه هاي ويران شده ي خود را ببينيم. تا سال ٦٧ مرخصي براي زندانيان تنها شامل گروه هاي مجاهدي مي شد كه ظاهرا يا باطنا تواب بودند مي شد و اين موهبت حداقل شامل ما زندانيان به اصطلاح آنها "عتيقه " و "سر موضع " نمي شد. بنابراين خوشحالي ما توصيف ناشدني بود. باور نمي كرديم دوباره هواي تازه زندگي بر ما خواهد وزيد. مايي كه ساك هاي وداع خود را هر جا با خود حمل مي كشيديم.
اين مرخصي ده روزه ، اگرچه كوتاه به نظر مي رسيد، اما براي ما كه به اجبار چيزي جز مرگ جلوي رو نداشتيم ، دنيايي شور و زندگي و اميد به همراه داشت. البته اين گفته به آساني به اجرا درنيامد. چرا كه يك دليل آن سو استفاده زندانبانان براي آوردن فشار بيشتر بر خانواده ها براي نوشتن انزجارنامه توسط زندانيان بود. چند نفري كه زودتر براي مرخصي رفتند، خانواده هايشان با گريه و زاري آنها را وادار به نوشتن آنچه كه نمي خواستند كردند، زيرا كه دل نرم زندانيان ديگر طاقت ديدن شكنجه و آزار بيشتر پدر و مادر پير و ناتوان را نداشت. اگرچه امروز همه اينها مسخره به نظر مي آيد، ولي در آن روزها نوشتن انزجار مايه درد و رنج آنهايي شد كه نوشتند و براي بعضي ها هنوز اين رنج و درد ادامه دارد. تعداد زيادي از زندانيان كه شرط نوشتن ندامت نامه و يا انزجار را نپذيرفتند بعد از مرارت هاي چندي مانند تهديدهاي دوباره و انفرادي و بازجويي ، سرانجام با ضمانت هاي گزاف خانواده از جمله ضمانت دو نفر كارمند (به قولي گروگان) و سند مسكن و مغازه و... به آغوش مشتاق و داغدار خانواده هايشان بازگشتند.
از جمله اين زندانيان كه به خانه بازگشتند مهتاب و نادين بودند. دو توده اي مقاومي كه بعد از ٢٣ روز اعتصاب غذاي خشك ، به همراه روزانه پنج بار جيره شلاق ، جسد بيجانشان به بهداري زندان رسيده بود.

تقاضاي تمديد مرخصي از جانب خانواده ها: بعد از ده روز خانواده ها با گردني كج و غصه دار و گريان به زندان مراجعه مي كردند و خواهان تمديد مرخصي فرزندانشان مي شدند. اما گاه موفق نمي شدند و بعضي از آنها مجبور بودند با دستان خويش دوباره فرزندشان را به قتلگاه بسپارند. اين شكنجه براي خانواده ها هر ده روز يك بار تكرار مي شد. اما چند نفر از زندانيان حتي نوشتن اين پاراگراف را هم قبول نداشتند و اين شرط را براي مرخصي نپذيرفتند. برخي هم پذيرفتند و دو نفر هم تا دو سال بعد از ما در زندان ماندند.

اما ما چه كرديم؟ ما تا چند بار مرخصي را تمديد كرديم و اين تمديد مرخصي تبديل به تمديد عذاب ما و خانواده هايمان شد. هر بار دلهره و اضطراب و هر بار خداحافظي كه اين بار ديگر باز نخواهي گشت.
به هر حال ، گاليندوپل كه به ايران آمد، ما بيرون از زندان بوديم و دانستيم كه اين بازي به اجبار فشار جهاني انجام گرفته و زندانبانان مي خواستند با زبان بي زباني از شر ما خلاص شوند و جبر زمانه و شرايط آن سالها اجازه نمي داد تا آنها به قول خودشان حساب مشتي زن را برسند. پس بدين گونه ما توانستيم بيشتر در بيرون بمانيم.
زمزمه در ميان ما در گرفت. چرا ديگر براي تمديد مرخصي مي رويم و اين همه فشار را به خانواده تحميل مي كنيم ؟ ما مي مانيم تا آنها خودشان بيايند و ما را ببرند. آنها كه همه نشاني ها و تلفن ها را داشتند. ما از چنگ آنان به كجا مي توانستيم بگريزيم ؟ زندانبانان در هر خانه و كوچه جاسوس و جاسوسكي را جاسازي كرده بودند (تو كه گفتار، كردار و مسير زندگيت رديابي شده بود). با اين تفاصيل ما مانديم بدون اينكه آزاد شويم ، بدون اينكه تمديد مرخصي بكنيم و بدون اينكه انزجارنامه و توبه نامه و ندامت نامه بنويسيم. بعدها عده اي تعهد به عدم فعاليت سياسي بدون ذكر واژه گروهك نوشتند، چرا كه زندانيان اعتقاد داشتند خود اين كلمه هم نوعي ندامت نامه است.

ما بازگشتيم بي هيچ گل نسترني در دست: و اين گونه بود كه ما آنچه را كه مي خواستند، ننوشتيم و نشكستيم و بازگشتيم بي هيچ گل نسترني در دست. به سوي كاشانه اي ويران ، نابسامان ، دربدر اين خانه و آن خانه را در نورديديم ، اشك بر چشم از كوچه هاي خاطره گذر كرديم و به خانه خالي بي بارمان نظر انداختيم و نظاره گر ويرانه هاي انديشه شديم.
و امروز چه خوشحاليم كه زنده ايم تا شاهد شكستن بت ها و فروريختن ديوارها و افسانه سازان بي افسانه شويم: اگرچه هنوز از زندان ، دگم ها و برچسب زدن ها رهايي نيافته ايم. روز و شب بايد سخره هاي اين و آن را بشنويم كه: رفرميستي ، ليبرالي ، فمينيستي... اما خوشحاليم كه نه قهرمايم ، چرا كه براي قهرماني نرفته بوديم. اما سربلنديم ، چرا كه اين حداقل حق همه ماست كه براي دفاع از انديشه ، كه دفاع از آزادي و شرف و انسانيت است ، به ناحق در زندان ها زيستيم و شكنجه را تحمل كرديم. چه آنهايي كه به قولي ندامت نامه نوشتند و چه آنهايي كه بي هيچ توبه نامه اي به آغوش جامعه بازگشتند و به زندگي ادامه مي دهند، همگي سربلندند. سرافكندگي از آن كساني است كه جامعه ما را به زنداني بدل نمودند، انفرادي ساختند و شكنجه كردند. صداي زاري خشونت طلبان و مرگ خواهان را نيز خواهيم شنيد كه خواهند گفت: نمي دانستند، نمي خواستند كه چنين كنند و امروز صداي ما را شنيده اند، آنها سرافكندگان تاريخ اند.
 
زندان به خاطر عقيده: زنان ايراني همواره در ساختار تاريخي كشور نقش فعال داشته اند، و بي شك در ارتقا و پيشرفت و  رشد دستاوردهاي فرهنگي و اجتماعي كوشيده اند. چهره مبارزه و مقاوم زنان در دوره هاي مختلف بي شك اثرات خاص خود را بر فرهنگ جامعه ما كه فرهنگي مردسالارانه است گذاشته و مي توان گفت  حضور فعال زنان در جنبش چريكي منهاي انتقادهايي كه به آن مي توان وارد دانست ، بسياري از باورها و ذهنيت هاي مردم را نسبت به زنان تغيير داد. حداقل بسياري از خانواده ها ديگر از اينكه دخترشان بعنوان زنداني سياسي در زندان باشد بر خود ننگ نمي دانستند با صداي رسا مي گفتند دخترشان زنداني است. همانگونه كه در مورد پسرشان مي توانستند بگويند.
رژيم پهلوي و جمهوري اسلامي دو رژيمي كه زنان از حقوق كاملا متفاوت برخوردار بودند يك رژيم ظاهراً برابري زنان را در قوانين پذيرفت اما فرهنگ جامعه دست نخورده باقي ماند و در جمهوري اسلامي تا به امروز هنوز در قوانين زنان از هيچ حقوقي برخوردار نيستند. زنان در اين دو دوره كوشيدند برابري خويش را در عمل به اثبات برسانند.
زنان بسياري هستند در رديف آنهايي كه در دوره شاه و يا در دست جمهوري اسلامي با سربلندي زندانشان را گذراندند كه بايد از آنها نام برد و قدرداني كرد. اما به دلايل مختلف از جمله شرايطي كه در آن بسر مي برند از ذكر نام آنها خودداري مي كنم ، و امروز به چند مورد بسنده مي كنم:

طولاني ترين زندان بخاطر عقيده
فاطمه صديق تنكابني (زهره):
زهره تنكابني يكي از زناني است كه طولاني ترين زندان را بخاطر عقيده گذرانده است.
سال ٥٧ است. روزهاي پرشوري همه مردم با شور يكپارچه در خيابان ها حضور دارند. شعار ((زنداني سياسي آزاد بايد گردد)) يكي از شعارهاي اصلي مردم است. هنوز عده ايي از زندانيان زن و مرد در زندان هاي رژيم پهلوي بسر مي برند. تقريباً آخرين سري ها زنان زنداني هم از زندان آزاد مي شوند. مردم با روي گشاده به استقبال شان مي شتابند. آغوش ها همراه با لبخند و گل به سويشان گشوده است.
يكي از زناني كه بر شانه هاي مردم از زندان رها گشت فاطمه صديق تنكابني است. كه عكس او در روزنامه كيهان به چاپ رسيد كه با مشتي گره كرده بر شانه اي راه مي سپارد و به احساسات مردم پاسخ مي دهد و اشك در چشم دارد و هنوز ناباور است كه زندان ابدش را تنها ٣ ساله طي كرده است در كنارش همسرش عليرضا كيايي كه او نيز تازه آزاد گشته حضور دارد. آنها را مردم به خانه شان مي رسانند. اما اين آزادي چندي نمي پاييد.
در اسفند ماه ١٣٦٠ به خانه زهره تنكابني هجوم مي برند. او كه به گروه فدائيان خلق اكثريت تعلق دارد به جرم دگرانديشي دستگير مي كنند و اين بار نيز همسرش را بخاطر او بار ديگر به اوين باز مي گرداند. آزادي زهره اين بار ٩ سال طول مي كشد.
زهره در يك خانواده مذهبي بزرگ شد. پدرش روحاني سرشناسي بود. خانواده او به حزب توده گرايش داشتند. (سال ١٣٣٢-١٣٢٥) پدر اجازه داده بود كه دخترش تا چهارم ابتدايي درس بخواند. اما براي ادامه تحصيل دخترش ، پدر شروع به مخالفت كرد. اما زهره تنها فكر و ذكرش ادامه تحصيل بود. در خانه درس خواند و سرانجام توانست وارد دبيرستان و دانشگاه شود. در ١٥ سالگي عاشق همسرش عليرضا كيايي كه پسر خاله اش بود شد.
در دانشگاه تهران به تحصيل در رشته شيمي پرداخت و با محافل دانشجويي آشنا شد. در اعتصاب ١٦ آذر دانشگاه ها و اعتصاب غذا بخاطر بالا رفتن شهريه اعتصاب اتوبوس ، راهپيمايي هفتم و چهلم تختي ، زهره حضوري فعال داشت. در سال ٤٩ با محفل پروچيني آشنا شد و سپس به گروه آزاديبخش پيوست كه دستگيري آنها پيش آمد.
زهره بعد از جريان سياهكل در صدد ارتباط با چريك هاي فدايي خلق برآمد. با چند دوستش صحبت مي كند و قرار مي شود كه او به انگليس برود و با دفتر نمايندگي فلسطين در لندن تماس بگيرد و از طريق رفتن به انگليس در واقع با سازمان چريك ها ارتباط پيدا كند و سپس ارتباط دوستانش را برقرار كند.
زهره در انگليس با پسرخاله اش ازدواج مي كند و درسش را نيز ادامه مي دهد، و فوق ليسانس شيمي از انگليس را مي گيرد.
بعد از بازگشت او در تيرماه ١٣٥٤ بهمن روحي آهنگران با او تماس مي گيرد. بهمن خيلي سريع دستگير مي شود و پس از آن زهره دستگير مي شود و به زندان ابد محكوم مي گردد. دي ماه سال ٥٧ از زندان آزاد مي گردد. (پس از ٣ سال در زندان ماندن) در سال ١٣٦٠ زهره دوباره دستگير مي شود و آزادي او اين بار پس از ٩ سال صورت مي گيرد. سال ١٣٦٠ در زندان ٣٠٠٠ او را شديداً شكنجه مي كنند. سپس او را تحويل زندان اوين مي دهند. تا سال ١٣٦٢ زهره زيربازجويي و از سال ١٣٦٢ بعد از دستگيري افراد حزب توده ايران - در ارديبهشت ١٣٦٢- ٦-٥ ماه زهره دوباره زيربازجويي رفته و دوباره شكنجه او اين بار در اوين آغاز مي گردد. سال ٦٣ بعد از ٣ سال زندان در دادگاه به ١٢ سال زندان محكوم مي گردد. فاطمه صديق تنكابني (زهره) در مرداد سال ١٣٦٩ (١٩٩٠) بعنوان مرخصي از زندان بيرون مي آيد (٣ سال باضافه ٥/٨ سال زندان).
همسرش عليرضا ابتدا در سال ٦١ آزاد مي گردد و دوباره سال ٦٤ دستگير مي گردد و به ٣ سال زندان محكوم مي شود. و در حالي كه ٦ ماه آخر محكوميت را مي گذراند در سال ٦٧ در كشتار دسته جمعي زندانيان اعدام مي گردد.
چهره مقاوم و مبارز زهره در دوره هاي مختلف براي همه كساني كه او را از نزديك مي شناختند چهره اي فراموش نشدني و همواره مورد احترام فراوان بود. سيماي زهره ، سيماي زني است كه مقاومت را در كنار درك مسايل سياسي همراه كرده بود.
زهره تنكابني يكي از زناني است كه طولاني ترين زندان را بخاطر عقيده داشته است ، شايد يك يا دو نفر ديگر نيز چنين باشند. او از سرشناس ترين و مورد اعتمادترين چهره ها در ميان زندانيانی است كه دو دوره در زندان بوده اند.
از ويژگي هاي زهره اينست كه او با هر فكر و هر گرايشی بخوبي ارتباط بر قرار می کرد و بيشترين ارتباط را با طيف هاي مختلف فكري داشت و اعتماد متقابل ايجاد مي كرد.
انديشه و آزادي انديشه مفهوم اصلي زندگي فاطمه صديق تنكابني (زهره) است.

سه ويژگي ، سه زنداني

١- شهرنوش پارسي پور:
از جمله كساني است كه به خود اجازه مي دهم از او با افتخار بعنوان كسي كه از حقوق زنداني سياسي زن دفاع ويژه كرد نام ببرم.
او به هيچ گروهي وابستگي نداشت و هيچكس او را موظف نمي دانست. ويژگي دفاع او در آن دوره در جمهوري اسلامي در فاصله سال هاي ٦٥-١٣٦٠ دفاعي آگاهانه و زنانه و در راستاي جنبش صلح طلبانه و آزاديخواهانه زنان ايراني مي گنجد. دفاع آگاهانه از حقوق زنان زنداني سياسي زن آن هم در سال هايي كه مرگ حرف اول و آخر را مي زد. شهرنوش پارسي پور ٥ سال شكنجه ، زندان را تنها بخاطر دفاع از عقيده گذراند. او بي شك افتخاري براي زنان ايران است.

٢- عاليه شهرستاني:
زن ديگري كه ٩ سال زندان را در جمهوري اسلامي (١٣٦٩-١٣٦٠) تنها بخاطر دفاع از عقيده گذراند.
او دختر ٢٣ ساله يكي از شهرستان هاي كوچك كشور بود. او تنها هوادار فكري جرياني بود كه ظاهرا قانوني محسوب مي شد. بازجو زماني كه به او گفت چارت بكش (منظور شكل تشكيلاتي كه او در آن حضور داشت) او سر در دفتر پيشگام دانشگاه را كشيد. بازجوها گمان كردند او آنها را به مسخره گرفته است و او را به باد كتك گرفتند. اما او نقش بازي نمي كرد، او از چارت ، چارت كشي هيچ اطلاعي نداشت. عاليه نه سال فقط بخاطر اينكه حاضر نشد انزجارنامه بنويسد سخت ترين شرايط سال هاي زندان و بهترين سال هاي زندگيش را در زندان گذراند. او مي گفت اين توبه نامه سلب آزادي من است.

٣- مريم فرمانفرمائيان فيروز:(١٩)
مريم دختر عبدالحسين فيروز و نوه عباس ميرزا وليعهد، عضو كميته مركزي حزب توده ايران و مسئول تشكيلات زنان ، همسر نورالدين كيانوري دبير اول حزب توده متولد كرمانشاهان در سال ١٢٩٣ مي باشد.
شاهزاده خانمي كه بيش از نيم قرن از زندگيش را وقف مبارزه نمود. بعد از ممنوع شدن حزب در سال ١٣٣٧ حدوداً ٧ سال در ايران مخفي زندگي كرد و سپس راهي تبعيد گرديد. و سال هايي را در شوروي و آلمان شرقي بسر برد.
در دانشگاه لايپزيك دكتراي خود را در ادبيات فرانسه گرفت و در همان حال مدرس دانشگاه لايپزيك نيز بود.
بعد از انقلاب به ايران بازگشت اما آزادي او در ايران ديري نپائيد.
در بهمن ١٣٦١ دستگير گرديد. ابتدا در زندان سه هزار شكنجه گرديد سپس در اوين در سلول انفرادي بسر برد. او جزو زناني است كه بيش از ده سال بخاطر عقيده در زندان جمهوري اسلامي بسر برد.
مريم فيروز در آستانه ٩٠ سالگي است و حدود بيش از ٧٠ سال فعاليت سياسي. بخاطر عقايدش خود سختي هاي بسياري را پشت سر گذراند. امروز همچنان هنوز بر سر عقايد خود است.
مريم شاهزاده خانمي بود كه امروز خود مي گويد: زندگي من ، زندگي يك زن ايراني بوده و هست با همه محروميت ها و با همه دشواري هايش ، اما كوشش كردم كه زنان را در هر جا كه هستند محترم بدارم و از آنها دفاع كنم. او در مورد مادرش مي گويد:
مادرم كه به او فوق العاده علاقمند بودم بعنوان يك زن حق نداشت هيچ حقي ، اين نداشتن حق به هيچ شكل ، مرا آتش مي زد. وقتي وارد مبارزه شدم حدود سال هاي ١٣٢٠-١٣١٩ بود آن موقع ٢٦ ساله بودم.
مريم مي گويد: از سال ١٣٢٠ در كنار حزب بودم و بعدها عضو حزب شدم و اكنون بيش از ٦٠ سال است كه در حزب هستم.
مريم فيروز زماني وارد حزب توده شد كه تنها حزب سياسي مترقي آن دوره بود. سلمان ميرزا اسكندري از بنيان گذاران اصلي آن از پذيرش زنان در حزب توده خودداري مي نمود.
از زناني كه با او در مبارزه براي دستيابي به حقوق زنان همراه بودند:
زهرا اسكندري (عمه ايرج اسكندري)، مهرانگيز اسكندري ، عاليه شرميني (٥٠ ساله)، نجمي علوي ، بدرالمنير علوم ، محترم اسكندري (دبير حزب)، جميله صديقي (٤ سال در زندان رضا شاه بود) نام اين زنان را ذكر مي كند و در مورد آنان مي گويد اين زنان فقط يك هدف داشتند آن گرفتن حق زن به هر قيمتي در واقع همه ما بر اين عقيده بوديم.
مريم فيروز در بهمن ١٣٦١ به همراه همسرش نورالدين كيانوري دستگير شد. در «زندان سه هزار» شكنجه گرديد و تا سال ١٣٧٠ در سلول هاي انفرادي اوين بسر برد. زماني كه در اين اواخر بعد از سال ١٣٦٥ از او خواستند كه بند عمومي برود او امتناع كرد و دليل اين امر را اين گونه بيان مي كند:
بند عمومي زنان سياسي برخوردها زياد است. باتوجه به سن و سال من و تجربه ام به من اجازه نمي داد وارد اين بندها شوم.
او مي گويد در سلول هر روز به زباني با خود سخن مي گفتم. يك روز فرانسه ، روز ديگر آلماني ، و روز سوم عربي با خود حرف مي زدم. حتي شايد اگر غلط سخن مي گفتم. تا مدت ها تنها كتابي كه در سلول داشتم قرآن بود. اين فرصتي بود كه من قرآن بخوانم آيه هايش را بيرون بكشم و با قرآن به جنگشان مي رفتم.
از مريم مي پرسم منظورشان از اينكه با قرآن به جنگشان مي رفتم چه بود؟
مريم مي گويد: آيه هاي مختلفي در قرآن است كه در مورد اسير و رفتار با اسير مي گويد از زن و اينكه چه مقامي دارد. من اين آيه ها را بيرون مي كشيدم و برايشان مثال مي آوردم و مغايرت رفتار آنان را متذكر مي شدم.
از مريم مي پرسم مي توانم بپرسم چند سال داريد؟ مي گويد از زني كه بالاي ٨٥ سال دارد نمي پرسند كه چند سال داري ؟
مريم در مورد عشق و علاقه اش به ايران مي گويد:
من به ايران و مردم ايران فوق العاده علاقمندم آنها براي من همه چيز بودند و هستند. بالاتر از پدرو مادرم و همسرم. براي همين هم فكر مي كنم به هر طريقي بايد براي نجاتش كوشيد.
چه آرزويي داريد؟
در جواب مى گويد زنها در سراسر دنيا چه در اروپا چه در ايران يا حمال هستند يا حامله. هر وقت كه به خيابان ميروم دچار درد مي شوم به هر جا كه نگاه مي كني مي بيني زنها بچه بغل يا باري بر دوش يا حامله يا... از اين طرف به آن طرف مي روند.
آرزومندم زن در سراسر جهان مقاوم واقعي خودش را بدست آورد. و اينقدر مجبور نشود تمكين كند. اين مفهوم مبارزه من است. خوشبختانه شوهرم كيانوري در اين جريان هميشه همراه و مشوق من بود.
كيانوري در من زن را نديد در من انسان را ديد. اين بزرگترين چيزي است كه من از همسرم ديدم. ما بيش از ٥٠ سال با هم زيستيم.

----------------------------------
زيرنويس‌ها:

(١)- تاريخ كسروي
(٢)- فريدون آدميت
(٣)- علامه دهخدا
(٤)- سفير روسيه در ايران دوكلوركي
(٥)- تاريخ مشروطيت ، عبدالحسين ناهيد
(٦)- كتاب انقلاب اكتبر، ايران ابراهيمي
(٧)- خاطرات مريم فيروز
(٨)- كتاب خاطرات راضيه شعباني
(٩)- ويدا حاجبي
(١٠)- خاطرات شفاهي (جنس دوم)، ويدا حاجبي
(١١)- ويدا حاجبي
(١٢)- فاطمه (زهره) صديق تنكابني
(١٣)- زهره صديق تنكابني
(١٤)- كتاب خاطرات زندان ، شهرنوش پارسي پور
(١٥)- شهرنوش پارسي پور
(١٦)- عفت ماهباز
(١٧)- عفت ماهباز
(١٨)- به نقل از دكتر عبدالكريم لاهيجي: دادگاه ها و زنداني سياسي:
تا سال ١٣٣٢ (٢٨ مرداد) متهمان سياسي در دادگاه هاي دادگستري محاكمه مي شدند و وكيل هم داشتند (وكلاي غيرنظامي كه برخي از طرف خود متهمان انتخاب شدند و برخي از سوي دادگاه ها «تسخيري») پس از ٢٨ مرداد تمام پرونده هاي سياسي به دادگاه هاي نظامي ارجاع مي شدند و در اين دادگاه ها وكلاي نظامي حق دفاع داشتند. (تعييني يا تسخيري) اما رژيم شاه هرگز از آنان به عنوان متهم يا محكوم سياسي ياد نمي كردند و اصطلاح متهمان يا محكومان ضدامنيتي را به كار مي برد. پس از انقلاب هم تاكنون به آنان عنوان ضدانقلاب ، محارب ، ياغي... داده اند.
(١٩)- مصاحبه تلفنی نگارنده با مريم فيروز (در تاريخ  ٣-١٠-٢٠٠٢، و با استفاده از كتاب خاطرات مريم فيروز)

منابع مورد استفاده:
٣ كتاب از جنس دوم ، نوشين احمدي خراساني
قرةالعين ، معين الدين محرابي
زنان در جنبش مشروطه ، عبدالحسين ناهيد
خاطرات يك زن توده يي ، راضيه شعبانزداه
خاطرات زندان ، شهرنوش پارسي پور
مبارزه زنان در ايران ، كوماري جايواردينه سرپلانكا
مصاحبه های شفاهي نگارنده با :
1 - با فاطمه صديق تنكابني ،
2 - يك زن زنداني سياسي در دوره محمدرضا پهلوی ،
3 - راضيه شعبانزاده
4 -  مريم فيروز


 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de