‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





دريای خزر، دريای قزوين، دريای مازندران، دريای گرگان، دريای …؟
ما رفتيم شكار بلدرچين، خروسمان را شغال از خانه‌مان برد
 
 
دكتر اميرحسين خنجی
khunji@irantarikh.com
يكشنبه ١۲ مرداد ۱۳۸۲
 
 
اخيرا يك ای‌ميلی همراه با يك هندوانه از يك منبع ناشناسی دريافت كرده‌ام و درآن آمده كه گويا گروهی (چه مرجعی؟ دركجا؟) مشغول انتخاب و معرفی نام (نام رسمی؟ غيررسمی؟ همراه يا بدون شناسنامه؟) برای دريای خزر هستند؛ و گويا قرار است نام «دريای كاسپی» برای آن تعيين كنند (نام عجيبی است! نه؟ درست مثل واژه‌ی «رايانه» كه ظاهرا از زبان مردم مترقی جابلسا گرفته وارد زبان ايرانی كرده‌اند). من كار ندارم به اينكه اين يك ايميل جدی است يا شوخي! و چرا كس يا كسانی چنين ايميلی را برای يك عزلت‌گزين گوشه‌گير بی‌نام و نشانی چون من فرستاده‌اند كه شده‌ام همچون «كرم كتابی» و «همان تيره‌روزم ز بی‌آفتابی»!. ولی اينرا ميدانم كه فردفرد مردم ايران، با زبانها و نژادهايشان، وظيفه دارند نظرهايشان درباره‌ی آنچه مربوط به كشورشان است را در هرجا كه بتوانند بازتاب بدهند. مگر بزرگانمان نگفته‌اند كه رفتن به پای صندقهای رأی به منظور انتخاب كردن افراد معرفی‌شده برای رياست كشور و وكالت مجلس يك وظيفه است؟ پس ابراز نظر كردن در هرموردی كه مربوط به كشور باشد نيز برای هر ايرانی يك وظيفه است (كاری به اين ندارم كه حق او است يا نه؛ زيرا اين يك مبحث فقهی مطول است؛ و «كار هر بز نيست خرمن كوفتن،  گاو نر ميخواهد و مرد كهن»).
 
و اما دريای خزر: فعلا در اثر هوشياری‌هائی كه كشورهای اطراف اين دريا درغياب ما ازخود نشان داده و اقداماتی كه به‌كار گرفته‌اند، تا جائی كه در اينجا و آنجا ميخوانيم يا ميشنويم، ايران و ايرانی چندان هم نميتواند درمورد رژيم حقوقی اين دريا صاحب اراده و تصميم باشد؛ بلكه همه‌ی تصميمها دراين مورد در غياب او گرفته ميشود (البته گرفته شده و تمام شده است- خيگ دريد و روغن ريخت). ما كه تا اوائل دهه‌ی 1990 ميلادی صاحب پنجاه درصد حق قانونی و توافق‌شده در اين دريا بوديم، درعين آگاهی از تحولاتی كه ازآن تاريخ در منطقه رخ داد و ميتوانست پيامدهای قابل پيش‌بينی كنونی را به دنبال داشته باشد، هيچ اقدامی برای اعمال (به كارگيری) اين حق توافق‌شده ننموديم، و با دست روی دست گذاشتن و به انتظار پيشامدها نشستن، درباره‌ی حق پنجاه درصدی خودمان سهل‌انگاری يا غفلت كرديم. پس طبيعی بود كه آن رژيم حقوقی كه تا آن زمان برجا بود و ما هيچگاه درصدد بهره‌برداری ازآن برنيامده بوديم، با اقدامهای به‌جا و به موقعِ كشورهای نوپای منطقه- كه ميدانيم خودكرده‌های ما در موفقيت اقدامهايشان نقش مؤثر داشته است- از بين برود و منتفی گردد. خدا بيامرزاد مادربزرگ را كه هميشه ميگفت: خودكرده را تدبير نيست.
 
 درباره‌ی امكان تغيير نام اين دريا (يعنی چه!؟) كه عربها «بحر قزوين» و انگليسی‌ها «كسپين سی» گويند، و ما دريای خزر گوئيم، ابتدا داستانی بياورم: يك زمانی يك جمال عبدالناصر بود كه خودش را رهبر قوم عرب ميدانست، و گويا به همه‌ی گردانندگان رسانه‌های نوشتاری و ديداری و تهيه‌كنندگان كتابهای درسی رهنمود داده بود كه نام خليج فارس را به «الخليج العربی» تبديل كنند (كه البته همه‌ی دولتهای عربی كردند). درزمان اوج ناصرگرائی عربها و همه‌گير شدن شعارهای «وحده وحده يا جمال»، من در يكی از كشورهای عربی تحصيل ميكردم. جو عمومی جهان عرب در آنزمان جو ناسيوناليسم عربی بود و همراه با آن ضديت شديد با ايرانی (نه ضديت با رژيم سلطنتی حاكم بر ايران بلكه ضديت با ايرانی). اين ضديت در معلمهای فلسطينی ما بيش از همه بود (هنوز هم چنين‌اند، يا دست‌كم من با هر فلسطينی كه برخورده‌ام اورا اينگونه يافته‌ام. هيچ سوريه‌ئی را نيز تا كنون نديده‌ام كه ضد ايرانی نباشد). اين معلم‌ها در هرفرصتی جوانهای مدارس را گرد می‌آوردند و به خيابانها می‌بردند تا برای جمال عبدالناصر و وحدت عرب شعار بدهند. يكروز يك ايرانی آگاه به من گفته بود كه وقتی به تظاهرات رفتيد، تو با صدای بلند بگو «من المحيط الاطلسی، الی الخليج الفارسی». معنای اين شعار آن بود كه عربها از اقيانوس اطلس تا خليج فارس يك قوم واحدند. اين جمله‌ئی بود كه يكبار خود جمال عبدالناصر در اوائل اوج گرفتنش گفته بود. پس ازآن، يكروز ما را برای شعاردادن به نفع عبدالله سلال و ادغام يمن در مصر به خيابان بردند، و من خودم را رساندم به جلو صف و هرچه صدا داشتم را از خودم درآوردم و فرياد زدم «من المحيط الاطلسی، الی الخليج الفارسی». اتفاقا بچه‌ها هم اين شعار را سه چهار بار تكرار كردند، تا يك معلم فلسطينی جار زد: «ما خليج فارسی نداريم. خليج ما خليج عربی است. اين شعار پليد را بند كنيد. ديگر نميخواهم بشنوم كسی خليج دشمن گفته باشد».
 
بگذريم از آن شعار …. ميخواهم اينرا بگويم كه با وجودی كه از آن زمان تا كنون در كتابهای درسی و رسانه‌های نوشتاری و گفتاری عربها الخليج العربی و «اربين گلف» مينويسند و ميگويند، ولی بسبب وزنه‌ئی كه دولت ايران- برای ما هرچه بود- درآن زمان در صحنه‌ی سياست بين المللی داشت، نام خليج فارس برای هميشه در جهان ثبت شد و تا امروز پابرجا است؛ و حتی هستند برخی از تاريخ‌نگاران باانصاف معاصر عرب كه از تحريف تاريخ بيزارند و گاه در نوشته‌هايشان «الخليج الفارسی» می‌خوانيم. آنچه سبب شد كه تلاشهای دشمنان ايران نتواند در تغيير دادن نام خليج فارس مؤثر افتد، و نام خليج فارس برای هميشه خليج فارس ماند، رفتارهای متناسب با اوضاع بين المللی كسانی در آن زمان بود كه بر كشور ما حكومت ميكردند. اينكه آنها مورد پسند ما نبودند بحث ديگری است. آنها آزمايش خودشان را دادند و رفتند و جايشان را به ديگران دادند؛ و اين رسم روزگاران است، و آزمايش شدن‌ها همچنان در جريان؛ كه «تلك الايام نُداوِلُها بَينَ الناس». «تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد؟».
 
اگر دولتمردان ما در سالهای نخست دهه‌ی 1990 ميلادی برای حفظ و اعمال (به كارگيری) حق توافق‌شده‌ی ما با اتحاد جماهير شوروی سابق در رژيم حقوقی دريای خزر تصميم بموقعی گرفته بودند، هيچگاه وضعيت رژيم حقوقی اين دريا به جائی نمی‌رسيد كه اكنون رسيده است؛ و حق ما در اين دريا هيچگاه تا اين حد ضايع نميشد. ولی ما رفتيم شكار بلدرچين و خروسمان را شغال برد.
 
از اينها كه بگذريم، آيا آنگونه كه در ايميل يادشده- جدی يا شوخي- آمده است، به راستی كسانی در جائی به فكر افتاده‌اند كه نامی برای دريای خزر تعيين كنند؟ چرا؟ تغيير نامهای تاريخی كار ساده‌ئی نيست. به نام «اورميه» بنگريم. اين نامی است متعلق به حدود دوهزار و هشتصد سال پيش ازاين؛ و شايد نخستين بار يك گروه تبعيدی اسرائيلی كه توسط شاهان آشوری به اين منطقه كوچانده شده بوده‌اند اين نام را بر اين شهر گذاشته‌اند؛ زيرا كه يك نام خالصا سامی به معنای «شهر آب» است. يادمان هست كه آنرا «رضائيه كردند». ولی بازهم اورميه است، كه البته اروميه مينويسند. در كتابهای جغرافيائی كه ايرانيان از قرنهای سوم هجری به بعد به زبان عربی نگاشته‌اند، نام دريای خزر «بحر قزوين» است كه به فارسی ميشود دريای قزوين. شايد در زمان ساسانی نيز نامش همين بوده است. در برخی از كتابهای فارسی زمان ما «دريای مازندران» نيز آمده است. ازنظر جغرافيای سنتی ما، شرق اين دريا سرزمينی بوده كه زمانی «گرگان» (و در زمانهای دورتری «هيركانيا») بوده و اكنون جزو كشور تركمنستان است. در سمت غرب اين دريا اران واقع بوده كه اكنون كشور آذربايجان ناميده ميشود. اقوام گرگانی و اقوام ارانی هردو ايرانی بوده‌اند. نيمه‌ی شمالی اين دريا از شرق و غرب (بزند به شمال)، توسط قبايل ترك احاطه شده بوده است. عربهای فاتح ايران به تركانی كه در بخش غربی در فراسوی مرزهای اران ساكن بوده‌اند، «خزر» (يعنی تنگ‌چشمان) گفته‌اند. ظاهرا اين نام را آذری‌ها به تركان داده بوده‌اند و عربها ازآنها گرفته‌اند. در جنوب اين دريا هم طبرستان و گيلان واقع بوده است، كه هنوز هم هست. دريای خزر اكنون در ميان دو قوم با چندين مليت واقع ميشود: در جنوبش ايرانی‌زبانان از تبار تپوری‌ها و گيل‌ها و ديلمی‌ها، در زاويه‌ی جنوبشرقش گرگانی‌ها، و در زاويه‌ی جنوبغربش آذری‌ها ساكنند. بقيه‌ی سه طرفش توسط ملتهای ترك‌زبان احاطه شده است. احاطه‌ی تركان بر اين دريا به گونه‌ای است كه اگر يك خط فرضی از آخرين حد جنوبی مناطق ترك‌نشين از شرق به غرب بكشيم، يك «قطاع» بسيار باريك از آبهای دريای خزر در بيرون اين خط فرضی برسواحل مازندران و گيلان باقی می‌ماند. اگر كسانی در جائی هستند كه به فكر تعيين نام برای اين دريا هستند، با درنظر گرفتن اين وضعيتِ جغرافيائی، و آن وضعيت بين المللی كه تا كنون ما در جهان برای خودمان درست كرده‌ايم، آيا فكر نميكنند كه سهم ما در نامگذاری اين دريا نيز در حد همان ده دوازده درصدی بشود كه در رژيم حقوقی اين دريا برايمان قائل ميشوند؟
 
ايران در طول حاكميتِ درازمدت قبايل تاتارنژاد قزلباش كه آخرينشان قاجارها بودند، از همه طرفش قيچی شد و به يك كشور كوچك و كم‌اثر تبديل گرديد: با روی كار آمدن شاه اسماعيل صفوی، خوارزم و سغد، بخش اعظم گرگان، تمامی ارزنجان و دياربكر، عمان و گلپار، و هفتاد درصد مك‌كران ازدست رفت، و جزاير خليج فارس از جمله بندر بزرگ هرموز با توافق شاه اسماعيل به دست پرتغالی‌ها افتاد و اندكی بعد به انگليسی‌ها واگذار شد. سپس درزمان پسرش شاه طهماسب، بخش اعظم كردستان ازدست رفت، و عراق نيز از حيطه‌ی نفوذ سنتی ايران خارج گرديده ضميمه‌ی كشور عثمانی شد. بعدها با پيش آمدن آنچه «جهاد با كفار روس» ناميدند و قراردادهای گلستان و تركمانچای را به دنبال آورد اران و بخشی از شمالشرق ايران تا مرو (مركز سنتی خراسان) ازدست رفت. بعد ازآن نيز نود در صد خراسان و بيش از نود درصد سيستان از ايران جدا كرده شد. البته استان آذربايجان نيز در عمر ما با تلاش بقايائی از نوادگان همان قزلباشها از دامن كشور قيچی شد، و جريان رفويش را، يعنی بازگيريش را (كه پيشترها نجات آذربايجان ناميده ميشد) همه ميدانيم كه چگونه و با چه ترفندهائی اتفاق افتاد. اينك نوبت به دريای خزر آمده كه جريان سلب حق ما درآن به پايان كارش رسيده است. بازی برای قيچی‌شدن سه جزيره‌ی ايرانی در خليج فارس نيز كه از سال 1350 توسط انگليسی‌ها شروع شده است همچنان برصحنه است؛ «دگر تا چه بازی كند روزگار»!
 
حق پنجاه درصدی ما در دريای خزر كه تا 13 سال پيش به قوت خود باقی بود، در اثر سهل‌انگاری و غفلتمان و در اثر «خودكرده‌هايمان» ازدست رفته است. دريا ازآنِ ديگران است، و ما هرنامی بر آن بنهيم، صرفا برای خوش كردن دل خودمان است و دردی را دوا نخواهد كرد. جهان فعلا اين دريا را با نام  «كسپين سی» ميشناسد، و هنوز كوره‌اميدی هست كه همچنان «كسپين سی» بماند و كسی درصدد آن نباشد كه نام دريای تركان (كه نميدانم به تركی چه ميشود) برآن بنهد. حال، ما به آن دريای خزر بگوئيم يا دريای مازندران يا دريای قزوين، فرقی نميكند.
 
هرچند كه قزوين از دريای خزر دور است، ولی ميدانيم كه نام «دريای قزوين» ترجمه‌اش «كسپين سی» است و در منابع جغرافيای سنتی ما هم كه عموما به زبان عربی هستند راه به جائی می‌برد؛ زيرا كه در آنجا هم «بحر قزوين» آمده است. يعنی اگر بگوئيم دريای قزوين- كه يك ترجمه‌اش «كسپين سی» است- درست مثل گفتن خليج فارس است كه يك ترجمه‌اش «پرسيش گلف» می‌باشد.
 
چون نام قزوين آوردم، يادم آمد كه تلفظ ايرانی‌ی قزوين، به نوشته‌ی مسعودی (در مروج الذهب، تأليف اوائل قرن چهارم هجری) «كشوين» بوده است. اين نام، به احتمال زياد بدون ارتباط با قوم كهن «كاشی» (به يونانی: كاسيت) نباشد كه يك شاخه از قوم آريائی و احتمالا نخستين مهاجران آريائی به غرب فلات ايران بوده‌اند و از اوائل هزاره‌ی دوم قبل از ميلاد در اين نواحی می‌زيسته‌اند. چه بسا كه نام كاشان نيز با نام همين قوم در پيوند بوده باشد.
 
 
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de