‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





جشن پوريم چيست و چگونه پيدا شده است؟
آيا واقعه‌ی پوريم در خوزستان اتفاق افتاد يا در شام؟



دكتر اميرحسين خنجي
khunji@irantarikh.com
دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۱

عيد بزرگ «پوريم» كه يهوديان همه ساله با شكوه فراوان در سراسر جهان برگزار ميكنند، يادگار يكی از رسوم ديرينهء يهوديان ايرانی و بازمانده از عهد هخامنشی است. روايتهای يهود ميگويد كه در اين روز، بنا بر فرمان يك شاهنشاه هخامنشي، يهوديان جهان از كشتار همگانی رهيدند و قوم يهود باقی ماند؛ و ازآن پس همه ساله آن روز را گرامی ميدارند و عيد ميگيرند.
 
پيش ازآنكه به داستان پوريم بپردازم، شايسته است اشاره كنم كه سابقهء اسكان جماعات يهودی در ايران به دوران ماقبل ماد و زمان آشوري‌ها ميرسد؛ زيرا شاهان آشور در قرن هشتم ق‌م وقتی كشور كوچك اسرائيل را اشغال كردند جماعاتی از اسرائيلي‌ها را در دومرحله طی دولشكركشی به كشور آشور برده بخشهائی از آنها را در مناطقی از شمالغرب ايران در همسايگی آشور اسكان دادند. زمانی كه دولت ماد تشكيل شد نسلهای بعدی اين جماعتها در درون كشور ماد ميزيستند. شايد نام شهر اورميه كه يك نام كاملا سامی است و به معنای «شهر آب» است (اور= شهر، ميه = آب)، از يادگارهای آن دوران بوده باشد. از وجود جماعات يهودی در خوزستان در اوائل قرن ششم نيز اشاره‌هائی ميتوان يافت. مثلا در تورات (كتاب دانيال، باب ششم) داستانی ذكر گرديده كه در ارتباط با دوران پادشاه بابل است و گفته شده در زمان پادشاهی «داريوش مادی كه در 62 سالگی به سلطنت رسيد» اتفاق افتاد (در اينجا مجال بازگوئی داستان نيست). ازآنجا كه نام داريوش متعلق به پارسيان هخامنشی بوده است، و ازآنجا كه كسی از هخامنشي‌ها در زمان مادها در جائی جز پارس و خوزستان حكومت نداشت، اين «داريوش مادی» به احتمال زياد ميتواند يك فرماندار هخامنشی تابع دولت ماد در خوزستان بوده باشد، كه البته در تاريخ خبری از او به دست داده نشده است. و همين داستان نشانهء وجود جماعات يهودی در خوزستان پيش از عهد هخامنشی است. دانيال نبی كه داستان يادشده در ارتباط با او است تصريح ميكند كه درزمان پادشاهی بلتشصر- پادشاه بابل- در شوش پيايتخت عيلام زندگی ميكرده است (تورات، كتاب دانيال، باب هشتم).
 
وقتی كشور بابل توسط كورش بزرگ فتح شده ضميمهء ايران شد دهها هزار خانوادهء يهودی در كشور بابل ميزيستند كه دو نسل پيشتر توسط نبوخذنصر (شاه بابل) به درون عراق كوجانده شده بودند. كسانی كه به نام انبيای اسرائيلی شناخته شده‌اند نيز درميان اينها بودند. با وجودی كه كورش بزرگ منشور آزادی ملل را صادر كرده به يهوديان اجازه داد به سرزمين خودشان برگردند، جماعات اسرائيلی ماندن در بابل را بر بازگشتن به كشور خودشان ترجيح دادند. در زمان داريوش بزرگ كه شوش پايتخت دولت هخامنشی شد، جماعات بزرگی از يهوديان به دنبال فرصتهای بهتر شغلی به شوش منتقل شدند. در تورات داستانهای متعددی راجع به يهوديان شوش ذكر شده است. از اين دوران به بعد بود كه انبيای اسرائيلی در شوش دست به كار تدوين تورات شدند؛ و توراتی كه اكنون دردست است گويا بخش اعظمش را درزمان هخامنشی در شوش نوشته‌اند. بعدها در زمان ساسانی جماعات يهودی در بسياری از شهرهای ايران پراكنده بودند؛ و در جاهائی شهر مخصوص به خودشان داشتند؛ چنانكه در منطقهء اصفهان دارای يك شهر بودند كه يهوديه نام داشت. شهر يهوديه در زمان فتوحات اسلامی در كنار شهر ايراني‌نشين معروف به «جي» واقع شده بود و بسيار آباد بود. جای وقوع اين دوشهر (دوقلو) در محل اصفهان كنونی بوده است. شهر يهوديه در زمان اموی و عباسی تا چند قرن بعنوان يك شهر يهودی‌‌نشين برپا بود و نامش در كتابهای تاريخی و جغرافيائی آمده است. در فارس و خوزستان و همدان نيز در دوران اموی و عباسی جماعات يهودی ميزيستند، كه البته از نوادگان يهوديان قديم ايران بوداند.
 
رفتار نيك دولتمردان و ايرانيان زمان هخامنشی با جماعات يهودی درون ايران بقدری برآنها تأثير نهاد كه با وجودی كه خودشان را قوم برگزيدهء خدا قلمداد ميكردند و اقوام جهان را غلام خودشان مي‌پنداشتند، انبيايشان برای قوم ايرانی حرمت و تقدس بسيار زيادی قائل شدند. كورش بزرگ در تورات با صفت «مسيح يهوه» (نجاتبخش مبعوث خدا) شناخته شد و گفته شد كه خدای يهود همواره پشتيبان اواست و اورا در فتوحاتش ياوری ميكند. يكی از انبيای يهودی ايران به نام «اشعيا» دربارهء كورش چنين مي‌نويسد:
 
«خداوند به مسيح خويش كوروش، به همان كسی كه من يهوه دست راست اورا گرفتم تا به حضور وی ملتها را مغلوب سازم و كمرهای شاهان را برگشايم؛ تا درها را به حضور وی باز كنم و ديگر هيچگاه بسته نشود، چنين گويد كه من پيشاپيش تو خواهم خراميد و جاهای ناهموار را هموار خواهم كرد و درهای برنجين را شكسته چِفت و بندهای آهنين را خواهم بريد، وگنجهای زيرزمين و خزائن نهانی را به تو خواهم بخشيد، تا بدانی كه من يهوه كه تورا به اسمت خوانده‌ام خدای اسرائيلم. به خاطر بندهء خود يعقوب و برگزيدهء خويش اسرائيل هنگامی كه مرا نشناختی تو را به اسمت خواندم و ملقب ساختم. من يهوه هستم و ديگری نيست و جز من خدائی نيست. من كمر تورا بستم هنگامی كه مرا نشناختي. … خداوند گويد كه حاصل مصر و تجارت حبش و سبا كه مردان بلندقامت دارند در پيش تو عبور كرده ازآنِ تو خواهد شد و همه تابع تو شده در زنجيرها خواهند آمد و نزد تو خم شده التماس خواهند كرد و خواهند گفت كه البته خدا در وجود تو است و ديگری نيست» (تورات، كتاب اشعيا، باب 45 )
 
يكی ديگر از انبيای يهود ايران به نام عزرا دربارهء فرمان كورش بزرگ مبنی بر آزادسازی قوم يهود و دستور بازگشتشان به سرزمين خودشان و دستور بازسازی شهرهايشان به هزينهء دولت ايران خبر ميدهد، و يادآور ميشود كه كورش بزرگ فرمانی صادر كرد كه مردم هر آبادی كه يهوديان در ميانشان زندگی ميكنند به يهوديان كمك مادی كنند تا بتوانند به ديارشان برگردند و معابدشان را بازسازی كنند؛ و مي‌افزايد كه «جميع همسايگان ايشان ايشانرا به آلات نقره و طلا و اموال و چهارپايان و تحفه‌ها علاوه بر همهء هدايای تبرعی اعانت كردند. و كورش پادشاه ظروف خانهء خدا (معبد اورشليم) را كه نبوخدنصر آنها را از اورشليم آورده و در خانهء خدايان خود گذاشته بود بيرون آورد. و كورش پادشاه فارسی آنها را ازدست ميتردات خزانه‌دار بيرون آورده به دست شبشبصر رئيس يهوديان شمرد» (تورات، كتاب عزرا، باب اول).
 
«داستانی كه منشأ عيد پوريم است در تورات (كتاب استر) چنين آمده است:
درزمان اَحشَويروش، همان اَحشَويروش كه از هند تا حبش بر صد و بيست و هفت ولايت سلطنت ميكرد، در آن ايام در حينی كه اَحشَويروش پادشاه بركرسی سلطنت خويش در دارالسلطنهء شوش نشسته بود، در سال سوم از سلطنتش ضيافتی برای جميع سروران و خادمان خود برپا نمود و بزرگان فارس و ماد از امرا و سرورانِ ولايتها به حضور او بودند. پس مدت مديد صد و هشتاد روز توانگری جلال سلطنت خويش و مجد و عظمت خود را جلوه ميداد. بعد از انقضای آن روزها پادشاه برای همهء كسانيكه در دارالسلطنهء شوش از خورد و بزرگ يافت شدند ضيافت هفت روزه در عمارت باغ قصر پادشاه برپا نمود. پرده‌ها از كتان سفيد و لاجورد با ريسمانهای سفيد و ارغوان در حله‌های نقره بر ستونهای مرمرِ سفيد آويخته و تختهای طلا و نقره بر سنگفرشی از سنگ سماق و مرمر سفيد و مرمر سياه بود. و آشاميدن از ظرفهای طلا بود و ظرفها را اشكال مختلف بود و شرابهای ملوكانه برحسب كرم پادشاه فراوان بود. و آشاميدن برحسب قانون بود كه كسی بركسی تكلف نمي‌نمود، زيرا پادشاه دربارهء همهء بزرگان خانه‌اش چنين فرموده بود كه هركس موافق ميل خود رفتار نمايد. وَشتی ملكه نيز ضيافتی برای زنان خانهء شاهی اَحشَويروش پادشاه برپا كرد. در روز هفتم چون دل پادشاه از شراب خوش شد هفت خواجه سرا يعنی مهومان و بِزنا و حَربونا و بِغتا و اَبَغتا و زاتَر و كركسرا كه در حضور اَحشَويروش پادشاه خدمت ميكردند را فرمود كه وشتی ملكه را با تاج ملوكانه به حضور پادشاه بياورند تا زيبائی اورا به خلايق و سروران نشان دهد، زيرا كه نيكومنظر بود. اما وشتی ملكه نخواست كه به حسب فرمانی كه پادشاه به دست خواجه سرايان فرستاده بود بيايد. پس پادشاه بسيار خشمناك شده غضبش در دلش مشتعل گرديد».
 
پس ازاين واقعه شاه تصميم ميگيرد كه ملكه را تنبيه كند و ميفرمايد كه ازآن پس ملكه حق ندارد كه در مجالس پادشاه حضور يابد. سپس تصميم ميگيرد كه زنان ديگری بگيرد، و دستور ميدهد كه دوشيزگان زيباروی را از همه‌جا به پايتخت بياورند تا از ميان آنها برای خودش كنيزان همخوابه برگزيند.
 
مردی يهودی در شوش بود كه مُردخای نام داشت و او دختر عمويش را كه پدر و مادرش مرده بودند در خانه‌اش تربيت ميكرد، و اورا دختر خويش كرده بود. اين دختر كه نام يهوديش «هدسه» بود و به ايرانی اِستَر (ستاره) نام داشت، را مردخای به عنوان يك دوشيزهء ايرانی به كارگزاران شاه معرفی ميكند تا به شاه نشان داده شود. دنبالهء داستان را از متن تورات ميخوانيم:
 
«پس چون فرمان پادشاه شايع شد و دختران بسيار در دارالسلطنهء شوش زير دست هيجای جمع شدند، اِستَر را نيز به خانهء پادشاه زير دست هيجای كه مستحفظ زنان بود آوردند. و آن دختر به نظر او پسند آمده در حضورش التفات يافت … و اورا با كنيزانی به بهترين خانهء زنان منتقل كرد. و استر قومی و خويشاوندی خود را فاش نكرد، زيرا مردخای اورا فرموده بود كه نكند. پس اِستر را نزد اَحشَويروش پادشاه به قصر ملوكانه‌اش در ماه دهم كه ماه طبيبت باشد در سال هفتم سلطنت او آوردند. و پادشاه اِستَر را از همهء زنان زياده دوست داشت و از همهء دوشيزگان در حضور وی نعمت و التفات زياده يافت، لذا تاج ملوكانه را بر سرش گذاشت و اورا در جای وشتی ملكه ساخت. … … و استر هنوز قومی و خويشاوندی خود را بر وفق آنچه مردخای به وی امر كرده بود فاش نكرده بود؛ زيرا كه استر حكم مردخای را مثل زمانی كه نزد وی تربيت مي‌يافت به جای مي‌آورد. در آن ايام در حينی كه مردخای در دروازهء پادشاه نشسته بود دونفر از خواجه سرايان پادشاه و حافظان آستانه يعنی بِغتان و تارَش غضبناك شده خواستند كه بر اَحشَويروش پادشاه دست بيندازند. و چون مردخای از اين امر اطلاع يافت، استر ملكه را خبر داد و اِستَر پادشاه را از زبان مردخای اطلاع داد. پس اين امر را تفحص نموده صحيح يافتند و هردو ايشان را بردار كشيدند و اين قصه در حضور پادشاه در كتاب تواريخ ايام مرقوم شد. بعد از اين وقائع اَحشَويروش پادشاه، هامان ابن هَمداتا اجاجی را عظمت داده به درجهء بلند رسانيد و كرسی اورا از تمامی رؤسائی كه با او بودند بالاتر گذاشت و جميع خادمان شاه كه در دروازهء شاه بودند به هامان سر فرود ميآوردند و سجده ميكردند، زيرا كه شاه چنين فرموده بود. ليكن مردخای سر فرود نميآورد و اورا سجده نميكرد. و خادمان شاه كه در دروازهء شاه بودند از مردخای پرسيدند كه تو چرا ازامر شاه تجاوز مينمائي؟ هرچند روز به روز به او ميگفتند به ايشان گوش نميداد. پس هامان را خبر دادند تا ببينند كه آيا كلام مردخای ثابت ميشود يا نه، زيرا كه ايشان را خبر داده بود كه من يهودی هستم. و چون هامان ديد كه مردخای سر فرود نميآورد و اورا سجده نمينمايد هامان از غضب مملو گرديد. و چونكه دست انداختن بر مردخای تنها به نظر او سهل آمد و اورا از قوم مردخای اطلاع داده بودند، پس هامان قصد هلاك نمودن جميع يهوديانی كه در تمام مملكت اَحشَويروش بودند كرد زيرا كه قوم مردخای بودند. در ماه اول از سال دوازدهم سلطنت اَحشَويروش كه ماه نيسان باشد، هرروز در حضور هامان و هرماه تا ماه دوازدهم كه ماه آذار باشد فور يعنی قرعه مي‌انداختند. پس هامان به اَحشَويروش پادشاه گفت: قومی هستند كه درميان قومها در جميع ولايتهای مملكت تو پراكنده‌اند و شرائع ايشان مخالف همهء قومها است و شرايع پادشاه را به جا نمي‌آورند و ايشان را چنين واگذاشتن برای پادشاه مفيد نيست. اگر پادشاه را پسند آيد حكمی نوشته شود كه ايشان را هلاك سازند. … پس كاتبان پادشاه را در روز سيزدهم ماه اول احضار نمودند و بروفق آنچه هامان امر فرمود به اميران پادشاه و به واليانی كه بر هر ولايت بودند و بر سروران هرقوم مرقوم شد. … تا همهء يهوديان را از پير و جوان در يكروز يعنی سيزدهم ماه دوازدهم كه ماه آذار باشد هلاك كنند و اموال ايشان را غارت كنند. … و اين حكم در دارالسلطنهء شوش نافذ شد و پادشاه و هامان به نوشيدن نشستند اما شهر شوش مشوش بود».
 
مردخای كه راز توطئهء ترور شاه را به شاه خبر داده اعتماد شاه را نسبت به خويش برانگيخته بود ازآ» پس اجازه يافته بود كه هر گاه و بيگاه وارد كاخ شود. او برای جلوگيری از كشتار يهوديان، توسط محرمان استر به استر رهنمود ميدهد كه برای به‌كشتن دادن هامان وزير توطئه بچيند. بنا براين رهنمود، استر از شاه اجازه ميگيرد كه شاه و هامان را بعنوان مهمان به كاخ خودش دعوت كند. در همين روزها شاه برآن ميشود كه به مردخای به خاطر خدمتی كه با افشای توطئهء قتل به او كرده است پاداش بزرگی بدهد، و اين در حالی بود كه هامان قصد بردار كردن مردخای را داشت و دار را نيز آماده كرده بود. در اين مهمانی استر نسبت به هامان سخنانی ميگويد كه باعث خشم شاه به هامان ميشود و شاه برای فرونشاندن خشم خويش به باغ قصر ميرود تا قدم بزند. و چون شاه خارج ميشود، استر زمينه مي‌چيند تا هامان وارد خوابگاه او شود و در غياب او بر بستر او بخوابد. فرجام داستان در تورات، چنين آمده است:
 
«چون پادشاه از باغ قصر به مجلس برگشت، هامان بر بستری كه استر بر آن مي‌بود افتاده بود. پادشاه گفت: آيا ملكه را نيز در خانه بي‌عصمت ميكند؟ سخن هنوز بر زبان پادشاه بود كه روی هامان را پوشانيدند. آنگاه حَربونا- يكی از خواجه سرايانی كه در حضور پادشاه بود- گفت: اينك دار پنجاه ذراعی كه هامان آنرا به جهت مردخای كه آن سخن نيكو برای پادشاه گفته است مهيا نموده در خانهء هامان حاضر است. پادشاه امر فرمود كه اورا بر آن مصلوب سازيد. پس هامان را بر داری كه برای مردخای مهيا كرده بود مصلوب ساختند و غضب پادشاه فرو نشست».
 
… … «و مردخای اين مطالب را نوشته مكتوبات را نزد تمامی يهوديانی كه در همه ولايتهای اخشورش پادشاه بودند از نزديك و دور فرستاد تا برايشان فريضه بگذارد كه روز چهاردهم و روز پانزدهم ماه آذار را سال به سال عيد نگاه دارند». به اين ترتيب يهوديان از كشتار همگانی رهيدند، و از آن زمان به بعد همه ساله به ياد آنروز جشن ميگيرند.
 
اما آيا وقايع اين داستان در شوش اتفاق افتاده بوده است يا در جای ديگری خارج از محدودهء فلات ايران؟

نام پادشاهی كه در داستانِ تورات ذكر شده اَحشَويروش است كه البته ميتواند تلفظی از نام خشيارشا باشد. ناقلان اين داستان انبيای يهود بوده‌اند كه در زمانی از قرنهای سوم يا دوم ق‌م براساس شنيده‌هائی كه داشته‌اند در صدد وارد كردن آن به متن تورات برآمده‌اند تا يك واقعهء تاريخی مربوط به قوم يهود موسوم به واقعهء پوريم را جاودانه سازند. يك نامی در اين داستان وجو دارد كه ما را متيقن ميسازد اين داستان نه در ايران بلكه در شام اتفاق افتاده بوه است؛ و آن نامِ «هامان پسر همداتا اجاجي» است، كه وزير پادشاه داستان است. هرچند كه هامان و همداتا هردو ميتوانند شكلی از دونام ايرانی وهومنه و وهوداتا بوده باشد، ولی همينكه هامان از خاندان اجاج است كافی است كه سامی و شامی بودن ويرا ثابت كند. «اجاج» در تورات (كتاب سموئيل، باب 15) نام يكی از شاهان كهن از قبيلهء عَماليق فلسطين است. پس داستان يهودي‌ستيزی اين هامان اجاجی نيز، كه احتمالا وزير شهريار محلی شام بوده كاملا قابل توجيه است، زيرا كه خاندان «اجاج» بنا به داستانهای تورات ازقديم با اسرائيلي‌ها دشمن بوده و جنگها با يكديگر داشته‌اند.
 
ازآنجا كه نميتوان شك كرد كه اصل داستان پوريم اتفاق افتاده بوده است، ميتوانيم داستان را چنين خلاصه كنيم كه يكی از حكام محلی شام به تحريك يكی از يهودستيزان حكومتش درصدد نابودسازی يهوديان ساكن در محل برآمده بوده و قضيه به دربار ايران گزارش شده و مسببان توطئه پيش از اجرای نقشه تنبيه شده‌اند تا يهودان از قتل عام برهند. بعدها خاخامها برای بزرگ كردن قضيه، آنرا با دربار ايران ارتباط داده‌اند و داستان را به نحوی آراسته‌اند كه گويا در دربار ايران اتفاق افتاده بوده است. وقتی به نامهای شخصيتهائی كه در اين داستان آمده است دقت كنيم، مي‌بينيم كه اغلبِ نامها نه ايرانی بلكه سامي‌اند، كه نام «حربونا» درميانشان ازهمه گوياتر است. نامهای ده پسر هامان وزير كه در روز پوريم توسط مأموران مردخای كشته گرديدند نيز غير ايرانی است: فرشنداطا، دلفون، اسفانا، فورانا، ادليا، اريدانا، فرمشنا، اريساي، اريداي، بزانا.
 
بنا براين، ميتوانيم تصور كنيم كه واقعهء پوريم نه چنانكه در تورات گفته شده در شوش، بلكه در يكی از شهرهای شام اتفاق افتاده بوده است؛ زيرا كه نامهای درباريان كه در تورات آمده نامهای سامی است و نه ايراني. ولی حاكم محلی شام در داستان جايش را به شاهنشاه ايران داده است و شاهنشاه نيز احشويروش (خشيارشا) شده است تا بر اهميت واقعه افزوده گردد.
 
اما از همهء اين سخنها گذشته، بزرگداشت روز پوريم، در واقع بايد بزرگداشت احترام به حيثيت انسانی و بزرگداشت حق انسانها در زيستن با هر عقيده و مرام و مسلكي، و ابراز نفرت به فشار و آزار و اذيت نسبت به انسانهای غير هم‌دين و هم‌مذهب و هم‌عقيده باشد.
 
 
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de