| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
فاجعهء كربلا و ارتباط آن با اختلافهای خاندانی بنیاميه و
بنیهاشم
دكتر اميرحسين
خنجي
khunji@irantarikh.com چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۱ ۱- مقدمه سابقهء اختلاف خاندانيِ بنياميه و بنيهاشم برسر رياست به صد و بيست سال پيش از ظهور اسلام برميگشت. قُصَي ابن كِلاب (مؤسس قبيلهء قريش) در نيمهء قرن پنجم ميلادي به مكه حمله برده آن شهر را از دست قبيلهء خزاعه كه از اصل يمني بودند بيرون كشيده خزاعه را از مكه بيرون راند، و قبيلهء خودش كه پيش ازآن در نزديكي مكه ميزيستند و ازآن پس «قُرَيش» ناميده شدند را در مكه اسكان داد. او رياست مكه و توليت كعبه را به دست گرفت، و ترتيبات نويني براي امور حج وضع كرد كه تا امروز برجا است. او دوپسر به نامهاي عبدالدار و عبدمناف داشت. بعد ازاو فرزندش عبدالدار، طبق وصيت او، رئيس مكه و متولي كعبه شد. پس از درگذشت عبدالدار، فرزندان عبدمناف برسر رياست مكه با فرزندان عبدالدار به رقابت برخاسته آنها را كنار زدند، و عبدشمس پسر بزرگتر عبدمناف رياست مكه و توليت كعبه را به دست گرفت. چون عبدشمس درگذشت، برسر اين منصب ميان برادرش هاشم و پسرش اميه رقابت افتاد. دراين رقابت، هاشم پيروز درآمد و اميه را مجبور كرد كه ازحجاز برود. اميه با خانوادهاش به بيابان شمال عربستان رفت، و بيش از ده سال در تبعيد زيست، و تا هاشم زنده بود اجازه نيافت به مكه برگردد. پس از درگذشت هاشم كه در اوائل قرن ششم ميلادي اتفاق افتاد، رياست مكه و توليت كعبه را مطلب برادر هاشم به دست گرفت، و بعد از او اين منصب به عبدالمطلب پسر هاشم رسيد. درسال 578 ميلادي كه عبدالملطب درگذشت، فرزندان اميه بر فرزندان هاشم غالب آمدند و رياست مكه و سرپرستي كعبه به دست ابوسفيان- نوادهء اميه- افتاد. درحوالي سال 610 ميلادي حضرت محمد ابن عبدالله (از نوادگان هاشم) به نبوت برگزيده شد. بنياميه درآغاز هيچ واكنشي نسبت به فعاليتهاي تبليغي پيامبر اكرم نشان ندادند؛ ولي همراه با افزايش شمار پيروان پيامبر جهتگيري خصمانهء ابوسفيان در مقابل پيامبر و پيروانش آغاز گرديد و به تدريج رو به اوجگيري رفت. اين خصومت درسال 615 ميلادي به هجرت بخش اعظم ياران پيامبر ازمكه به حبشه انجاميد؛ و سال بعد به مقاطعهء همهجانبهء بنيهاشم توسط ابوسفيان و همپيمانانش منتهي شد، تا جائي كه بنيهاشم مجبور شدند مكه را ترك كنند و نزديك به سهسال در يكي ازدرههاي كنار مكه موسوم به «شِعبِ ابوطالب» زندگي پرمشقتي را تحمل كنند. سرانجام نيز فشارهاي ابوسفيان و همپيمانانش برپيامبر، به هجرت پيامبر و يارانش به يثرب (مدينه) منجر شد. بعد ازآن نيز جنگهاي خونين مدينه و مكه (جنگ بدر، جنگ احد، جنگ احزاب) رخ داد، و هركدام به نوبهء خود به افزايش قدرت پيامبر اكرم انجاميد. آخرِ كار هم پيامبر در سال 8 هجري مكه را در يك حركت بسيار سريع و غافلگيرانه مورد حمله قرار داده به تصرف درآورد و ابوسفيان را مسلمان كرده از رياست مكه كنار زد و مكه را به اطاعت مدينه درآورد. ابوسفيان و تمامي اعضاي خاندانش اندكي ازاين واقعه مكه را رها كرده به مدينه رفتند و همچون شهروندان عادي در مدينه اسكان يافتند. پس ازدرگذشت پيامبر، ابتدا ابوبكر و سپس عمر (كه هيچكدامشان از خاندان حكومتگران سنتي مكه نبودند) به خلافت رسيدند. بعد ازآنها خلافت به عثمان رسيد كه از بنياميه بود؛ و دستگاه خلافت اسلامي را در اختيار بنياميه گذاشت. داستان كشته شدن عثمان در يك شورش با شركت حدود دوهزار مرد از چند قبيلة يمني كه از مصر و عراق وارد مدينه شده بودند، مفصل است و جايش دراين نوشتار نيست. هرچند كه شورش ضد عثمان نتيجة گسترش فتوحات عرب در عراق و ايران و مصر بود و عامل اصليش نارضايتي برخي قبايل جهادگر در عراق و مصر ازتقسيم درآمدهاي ناشي از فتوحات بود، ولي بنياميه شورش ضد عثمان را نتيجة تحريكات بنيهاشم برضد خودشان تلقي كردند و علي ابن ابيطالب را محرك اصلي شورش و قتل عثمان دانستند. امام علي چون خلافت را به دست گرفت، دست به كار پاكسازي دستگاه خلافت از تمامي عناصر اموي شد؛ و كساني چون عبدالله ابن عامر كه فارس و كرمان و سيستان و بخشي از خراسان را فتح كرده ضميمة دولت عربي كرده بود ازكنار بركنار كرد؛ و عزلنامة معاويه را- كه 18 سال برشام حكومت كرده قدرت بسيار زيادي به هم زده و از ياري نيرومندترين قبايل عرب شام برخوردار بود- به دمشق فرستاد. ولي معاويه از به رسميت شناختن خلافت امام علي خودداري ورزيد. درنتيجه رقابت سنتيِ بنياميه و بنيهاشم به كريهترين صورتش به خودنمائي پرداخته به جنگ صفين انجاميد كه بيش از هفتاد هزار عرب درخلال چند روز درآن به كشتن رفتند؛ و جنگ بدون هيچ نتيجهئي متوقف گرديد تا اختلاف معاويه و علي را دو داور منتخب حل و فصل كنند. ازجمله پيامدهاي جنگ صفين يكي عزل امام علي از خلافت توسط داور منتخب خودش (ابوموسا اشعري)، ديگر شهيد شدن امام علي به دست ياران سابق خودش (خوارج)، سوم انتخاب معاويه بعنوان خليفه توسط عربهاي شام، و چهارم واگذاري خلافت توسط امام حسن به معاويه بود كه ضمن آن امام حسن و امام حسين و عموم بنيهاشم دست بيعت به معاويه دادند و خلافتش را به رسميت شناختند. به اين ترتيب شكستي كه در سال هشتم هجري با فتح مكه توسط پيامبر اكرم بر ابوسفيان وارد شده بود، در آغاز سال 41 هجري با پيروزي قطعي معاويه فرزند ابوسفيان تلافي شد، و ازآن پس بنيهاشم بطور كلي از دستگاه حاكميت عرب بركنار داشته شده بنياميه يكهتاز ميدان شدند. ۲- مرگ معاويه و خلافت يزيد ازجمله شروط قرارداد منعقد شده بين امام حسن و معاويه براي تفويض خلافت به معاويه، يكي آن بود كه معاويه در حياتش هيچ كس را بعنوان نامزد خلافت بعد ازخودش معرفي نكند، و دست عربها را باز بگذارد تا هركس را كه خواستند براي خلافت برگزينند. ولي معاويه درآخرين سال حياتش اين قرارداد را زير پا نهاد، و پس از تهيهء مقدمات لازم و مذاكره با برجستهترين شخصيتهاي شام و عراق و اطمينان ازحمايت آنها، پسرش يزيد را به ولايتعهدي منصوب كرد، و هشت ماه بعد ازآن ديده از جهان فروبست (رجب سال 60 هجري). او در ماههاي آخر حياتش تمامي مخالفان احتمالي خلافت يزيد را با رشوههاي كلان و تهديدهاي جدي به توافق و سكوت كشانده از عموم رؤساي قبايل عرب براي او بيعت گرفته بود. فقط چندتني در مدينه با جانشين كردن يزيد مخالفت نشان داده و حاضر نشده بودند كه دست بيعت براي يزيد به معاويه بدهند. يكي از اينها عبدالله فرزند عمر (رئيس خاندان بنيعدي)، ديگر عبدالله پسر زبير (رئيس خاندان بنياسد)، و سوم حسين ابن علي (رئيس خاندان بنيهاشم) بود. اين سه خاندان از روزگاران دوري با بنياميه اختلاف داشتند. عبدالله ابن عمر مردي انزواگرا و بركنار از امور سياسي بود و طمعي درخلافت نداشت؛ ولي با استمرار خلافت در اعضاي خاندان اموي نيز مخالف بود. اما هركدام از حسين ابن علي و عبدالله ابن زبير خواهان خلافت براي خودش بود. معاويه به يزيد وصيت كرده بود كه با عبدالله ابن عمر كاري نداشته باشد، زيرا كه هيچ خطري از جانب او بروز نخواهد كرد. و به او گفته بود كه حسين ابن علي را براي بيعت تحت فشار قرار ندهد، ولي عبدالله ابن زبير را زير فشار بگذارد تا بيعت كند، و اگر هم حاضر به اطاعت نشد اورا بكشد. اين توصيه به آن سبب بود كه يكبار معاويه در مكه به عبدالله ابن زبير گفته بود كه بايد با يزيد بيعت كند، و عبدالله ابن زبير به او پاسخ داده بود: «اگر تو بميري من دانم و آن كسي كه به جاي خودت نشاندهاي» (واين به مثابهء تهديد به شورش برضد يزيد بود، كه البته پس از معاويه عملي كرد و به مكه رفت و مدتي درآنجا ماند و درسال 63 هجري تشكيل خلافت داد و براي مدتي نزديك به 9 سال بر عربستان و عراق و ايران حكمراني كرد). يزيد در نخستين روز خلافتش به فرماندار مدينه دستور نوشت كه از حسين ابن علي و عبدالله ابن زبير برايش بيعت بگيرد، و اگر خودداري ورزند آنها را بازداشت كند و تحت فشار بگذارد تا بيعت كنند. فرماندار مدينه به مجرد دريافت اين دستور نوجواني را به مسجد فرستاده حسين و عبدالله زبير را به كاخ فرمانداري دعوت كرد. هرچند كه خبر مرگ معاويه هنوز در مدينه به گوش كسي نرسيده بود، او اين كار را چنان ناشيانه انجام داد كه همينكه آن نوجوان در يك ساعت غير معتاد به نزد آنها فرستاده شد، هردو فهميدند كه موضوع بسيار مهمي مطرح است و شايد معاويه درگذشته باشد. حسين به عبدالله زبير گفت: «به نظر ميرسد كه حاكم ستمپيشهشان مرده باشد و اين مرد ما را دعوت كرده كه بيسر و صدا براي يزيد بيعت بستاند. من چند نفر را برميدارم و به كاخ فرمانداري ميروم تا اگر قصد بازداشت در بين باشد حمايت كافي همراه داشته باشم و بتوانم خود را برهانم». چون حسين وارد كاخ فرماندار شد، فرماندار نامهء يزيد را كه خبر مرگ معاويه درآن بود قرائت كرد و ازاو خواست كه با يزيد بيعت كند. حسين گفت: «درست نيست كه من درچنين حالتي محرمانه و دور از چشمان مردم بيعت كنم. بهتر آنست كه فردا مردم را به مسجد فرابخواني و من درميان مردم دست بيعت با يزيد به تو بدهم». فرماندار با اين اميد كه حسين روز ديگر براي بيعت در مسجد حاضر خواهد شد، به او اجازه داد كه به خانهاش برگردد. ولي حسين همانشب افراد خانوادهاش را برداشته مخفيانه از مدينه بيرون شده به سوي مكه به راه افتاد، تا با سكونت در جوار كعبه از فشار كارگزاران يزيد برهد (27 رجب سال 60 هجري). عبدالله ابن زبير نيز درهمانشب با تمامي اعضاي خانوادهاش به مكه گريخت. ۳- فعاليتهاي ضد اموي در كوفه چون خبر درگذشت معاويه به كوفه رسيد، شماري از رؤساي قبايل كوفه (سليمان ابن صُرَد، حبيب ابن مظاهر، مسيب ابن نجبه، رفاعه ابن شداد) در منزل سليمان ابن صُرَد گرد آمدند و تصميم گرفتند كه حسين ابن علي را به كوفه دعوت كنند تا خلافت را به دست گيرد. اينها رؤساي چهار قبيله بودند كه ازنظر سنتي با بنياميه روابط خصمانه داشتند. اين خصومت به دوران پيش از اسلام ميرسيد. درنتيجه در زمان عثمان و معاويه از بسياري از امتيازهاي ناشي از فتوحات عربي محروم داشته شده بودند (كه داستانش دراز است). اينها درپايان جلسهشان به امام حسين كه اينك به مكه انتقال يافته بود نامه نوشته به او اطلاع دادند كه مردم كوفه كسي از امويها را خليفه نميخواهند، و هواخواه اويند؛ و ازاو دعوت كردند كه به كوفه منتقل شود تا مردم با او بعنوان خليفهء مسلمانان بيعت كنند. امام حسين پس ازدريافت اين دعوتنامه پسرعمويش «مُسلِم ابن عقيل» را بعنوان نمايندهء تامالاختيار خويش به كوفه فرستاد. مسلم مخفيانه ازمكه خارج شد و به هدايت دو راهنماي كرايهئي از قبايل بدوي از بيراهههائي كه احتمال نداشت عوامل اموي ويرا ببينند راهي كوفه شد. او در روستائي از توابع كوفه درخانهء دوستش «مختار ثقفي» (داماد فرماندار كوفه) اقامت گزيد و توسط نمايندگانش از هواداران حسين بيعت گرفت. رؤساي چندين قبيله بعنوان نمايندگان قبايلشان در نخستين روزهاي بعد از ورود مسلم ابن عقيل به كوفه با او دست بيعت دادند، و نامهاي خود و اعضاي قبايلشان را كه به دوازده هزار مرد ميرسيد در طومارهائي ثبت كردند. با وجود همهء اقدامات احتياطي در مخفي داشتن بيعت، خبر آن افشا شد و به دمشق رسيد. يزيد فرماندار وقت كوفه را كه مردي ميانهرو بود بركنار كرد و فرمان حاكميت كوفه را براي عبيدالله زياد- حاكم وقت بصره- فرستاد كه از دشمنان سرسخت بنيهاشم بود. او به عبيدالله زياد دستور نوشت كه چون كوفه را تحويل بگيرد براي ممانعت از رسيدن حسين ابن علي به كوفه و سركوب هواداران وي دست به كار شود و دراين راه هيچ مماشاتي به خرج ندهد. عبيدالله زياد در بصره متولد شده بود. پدرش «زياد» ازپدر و مادري بود كه هيچكدامشان عرب نبودند: مادر زياد يك زنِ كنيزشدهء ايراني بود. اين زن كه- بنا به گزارش بلاذري- اُمَنگ نام داشت، درجنوب عراق ربوده شده به بردگي رفته بود و سرانجام به تملك يكي از بزرگان طائف درآمده و در طائف به روسپيگري واداشته شده بود، و نام عربيِ «سُمَيّه» بر او نهاده بودند. پدر زياد نيز از ربودهشدگان و به بردگيافتادگان سوريه بود، كه سرانجام به تملك صاحب سميه درآمده بود، و نام «عبيد» را براو نهاده بودند؛ و سميه را صاحبش به عقد نكاح وي درآورده بود. زياد در فتوحات زمان عمر ابن خطاب كه عراق و نيمي از ايران را به تصرف عرب درآورد، همراه جهادگران عرب بود، و چونكه سواد داشت حسابدار اموال تاراجي شد، و در پادگانشهر نوساز بصره اسكان يافت. او تا آخر خلافت عثمان دبير ديوان ماليات بصره بود، و امام علي چون به خلافت رسيد ويرا دراين منصب تثبيت كرده به معاونت پسرعمويش عبدالله ابن عباس- فرماندار بصره- گماشت. درميان درگيريهاي امام علي و معاويه، قيامهاي سراسري ايرانيان برضد سلطهء عرب درايران به راه افتاد، و امر سركوب قيام مردم فارس را امام علي به زياد سپرده ويرا به حاكميت فارس و كرمان منصوب كرد. درسال 40 هجري كه امام علي به شهادت رسيد زياد در استخر فارس مستقر بود. چون معاويه به خلافت نشست، زياد از به رسميت شناختن وي خودداري كرد. چونكه زياد قدرت بسيار زيادي داشت، معاويه ازبيم آنكه يكي از بنيهاشم را مورد حمايت قرارداده عربهاي عراق را برضد او بشوراند، وسائلي انگيخته كساني را به پادرمياني گماشت، و پس از دوسال تلاش پيگير، ويرا به طرفداري ازخودش كشاند، و ابتدا حاكميت بصره را به او داد، و سپس حاكميت كوفه را نيز به او تفويض كرد. فرمانداري بصره و كوفه به مفهوم حاكميت سراسر خاك كشور ساساني بود. زياد ضمن سياست شيعهستيزيِ بسيار خشني كه درپيش گرفت، براي ادارهء ايران شيوههائي اتخاذ كرد كه رضايت خاطر ايرانيان را به دنبال داشت. او براي نخستين بار- پس ازفتوحات عرب- به ايرانيانِ تحت سلطه اجازه داد وارد دستگاههاي اداري دولت عربي شوند؛ گارد ويژهاش را از جوانان ايراني تشكيل داد؛ ادارهء ماليات بصره و كوفه را به ايرانيان سپرد؛ و دست شماري از بقاياي دستگاه بروكراسي ساساني را در بصره و كوفه و ديگر نقاط ايران باز گذاشت تا درجهت ادارهء كشور به او ياري كنند. مشاوران او نيز عموما از ميان همين ايرانيان بودند؛ و درميان آنها مردي به نام «شيرويه اسواري» كه در بصره اقامت داشت، از نفوذ بسيار زيادي در دستگاه زياد برخوردار بود. شيرويه براي خودش كاخي را در بصره ساخت كه به آن «هزاردر» ميگفتند. زياد هرگاه در بصره بود، روزهايش را در كاخ شيرويه ميگذراند. جاحظ مينويسد كه زياد به قدري به شيرويه علاقه داشت كه نام چند تا از فرزندان نرينهء خاندانش را شيرويه نهاده بود. زياد همچنين «مرجانه»- مادر فرزندش عبيدالله- را به همسري شيرويه درآورد. مرجانه يك زن زرتشتي از اسيرشدگان و به بردگي افتادگان ايران بود. ايرانيان بصره عبيدالله را «پسر مرجانه» ميگفتند؛ و عربها نيز اورا «ابن مرجانه» ميناميدند. شايع بود كه او نه فرزند زياد بلكه نامشروع (به عربي: دَعِي) است. ظاهرا اين صفت ازآن رو برزبانها بود كه كساني عبيدالله را فرزند نامشروع شيرويه ميدانستند، و ادعاي زياد مبني برآنكه عبيدالله فرزند وي است را قبول نداشتند. عبيدالله زياد ازكودكي درخانهء شيرويه اسواري پرورش يافته بود؛ و شيرويه چنان بر او تأثير نهاده بود كه عبيدالله- به نوشتهء جاحظ- حتي در سخن گفتن از ايرانيان تقليد كرده حرف «ح» را «هـ » تلفظ ميكرد. او نسبت به خاندان پيامبر اسلام كينههاي شديدي داشت. اين كينهها نميتوانسته بهدور از تلقينهاي شيرويه و ديگر ايرانيانِ دوروبر او و تلقينهاي مادرش مرجانه بوده باشد. اينك مأموريت مقابله با اعضاي خاندان پيامبر به چنين مردي واگذار شده بود و او ازبصره به سوي كوفه به راه افتاد تا اين مأموريت را به سرانجام برساند. ازآنجا كه اوگمان ميكرد كه كوفه دردست نمايندهء حسين باشد و ورودِ آشكار او به شهر برايش خالي ازخطر نباشد، تصميم گرفت كه بطور ناشناس وارد شهر گردد؛ و براي اين منظور فقط چندتني از خواصش را برداشته با چهرههاي پوشيده و درهيئتِ بدويان وارد شهر شدند. مردم كوفه كه بعد از بيعت با مسلم ابن عقيل منتظر قدوم امام حسين بودند، و مسلم به آنها گفته بود كه حسين در همين روزها وارد شهر خواهد شد، چون عبيدالله زياد و همراهان چندنفريش را با چهرههاي پوشيده درحال گذر از خيابانها متوجه كاخ فرمانداري ميديدند، به گمان اينكه وي امام حسين است به پيشوازش ميرفتند و به او «السلام عليك يا ابن رسول الله» ميگفتند ودر پشت سرش حركت كرده شعار ضد اموي ميدادند. عبيدالله درسكوت كامل به راهش ادامه داد و بهسادگي وارد كاخ فرمانداري شده مستقر گرديد، وازفراز بام كاخ خطاب به انبوه جمعيتي كه دركنارِ كاخ گرد آمده بودند و هنوز گمان ميكردند كسيكه وارد كاخ شده حسين باشد، طي يك سخنراني كوتاه وكوبنده حضور خويش و تصميم به سركوب هرگونه مخالفت با يزيد را به اطلاع مردم كوفه رساند. با ورود عبيدالله به كوفه، مسلم ابن عقيل خانهء مختار را ترك كرده وارد شهر شد و درخانهء يكي از بزرگان شيعه به نام هاني ابن عُروَه اسكان يافت. يكي از شيعيان به نام شريك اعور كه از دوستان هاني و از آشنايان عبيدالله بود به مسلم پيشنهاد كرد كه به بهانهء اينكه بيمار است به خانهء هاني رفته بستري شود، و اطمينان دارد كه عبيدالله به عيادت او خواهد آمد. او به مسلم گفت كه چون عبيدالله بيايد و بنشيند هرگاه از من شنيدي كه آب طلبيدم بيرون آي و عبيدالله را با شمشير بكش. نقشهء شريك كارگر افتاد. عبيدالله براي عيادت او به خانهء هاني رفت. شريك طبق قرار قبلي كه با مسلم داشت آب طلبيد، ولي مسلم براي كشتن عبيدالله نجنبيد. شريك سه بار آب طلبيد، ولي مسلم درخود آمادگي حمله بر عبيدالله را نيافت. شريك باز فرياد برآورد كه «من آب ميطلبم و به من نميدهيد. آب به من بدهيد حتي اگر سبب كشته شدنم بشود». با اينحال مسلم بيحركت نشسته بود. عبيدالله سخن شريك را اشاره پنداشت و احساس خطر كرده برخاسته قصد رفتن كرد. بعد از رفتن او مسلم در پاسخ به شريك كه چرا با وجودي كه زمينه فراهم بوده ازكشتن عبيدالله زياد خودداري ورزيده است، گفت كه خوش نداشت ويرا ترور كند؛ زيرا درآن لحظهها اين سخن پيامبر را به ياد آورد كه ايمانداري و ترور مسلمانان منافي يكديگرند و هيچ انسان مؤمني يك شخص مسلمان را غافلانه و بيخبر ترور نميكند. عبيدالله زياد جاسوسي را مأموركرد تا محل استقرار نمايندهء حسين را بيابد. او سه هزار درهم به اين جاسوس داد وگفت وقتي نمايندهء حسين را يافتي بگو كه از اهالي حمص شام و از هواداران حسين هستي واين مبلغ را به قصد كمك به او ميدهي. اين جاسوس در شهر به هركدام ازشيعيان سرشناس ميرسيد خودش را هوادار حسين معرفي ميكرد و ميگفت آمده است تا با نمايندهء حسين بيعت كند. سرانجام توانست يكي از افراد مورد اعتماد مسلم را خام كند و از او بخواهد كه ويرا به نزد مسلم ببرد. جاسوس به اين ترتيب خانهء محل استقرار مسلم و شخص مسلم را شناخت و به عبيدالله زياد اطلاع داد. عبيدالله زياد چون دانست كه مسلم در خانهء هاني مخفي است هاني را به بهانهء اينكه طالب ديدارش است به حضور طلبيد، و از او پرسيد كه مسلم ابن عقيل كجا است! هاني اظهار بياطلاعي كرد. عبيدالله جاسوسش را حاضرآورد، و هاني با ديدن او فهميد كه امر مسلم افشا شده است، و گفت: من مسلم ابن عقيل را به خانهام دعوت نكردهام، ولي او به خانهء من وارد شده و خودش را برمن تحميل كرده است، ومن بخاطر حفظ ذمتم مجبور بودهام از او حمايت كنم تا به هرجا بخواهد برود. عبيدالله گفت: اورا به ما تحويل بده. هاني گفت: من نميتوانم مهمانم را كه به من پناه آورده است به تو تحويل دهم تا ويرا بكشي. عبيدالله به خشم شده ويرا زد و بينيش را با چوبدستي شكست و دستور داد او را به زندان افكندند؛ و براي آنكه از شورش افراد قبيلهء وي جلوگيري كند، يكي از بزرگان قبيلهاش را با رشوهء كلاني مأموركرد تا به هر وسيلهئي باشد قبيله را آرام سازد. با افشاشدن كار مسلم ابن عقيل وگرفتارشدن هاني هواداران حسين راهي نداشتند جز آنكه تاريخ شورش را به جلو اندازدند و به انتظار وصول حسين ننشينند. ولي عبيدالله زياد در هفتهء اخير اقدامات لازم را براي مواجهه با حركتهاي هواخواهان حسين بهكار گرفته شمار قابل توجهي از رؤساي قبايل كوفه را با وعدهها و بخششها به حمايت خويش و برخي را به بيطرفي كشانده بود. شورش شيعيان حسين با شركت 4 هزار مرد به فرماندهي مسلم ابن عقيل آغاز شد؛ و اين در حالي بود كه 18 هزار مرد رسما براي حمايت از حسين ثبت نام كرده بودند. اين عده شعاردهان راهي كاخ فرمانداري شدند و كاخ را در محاصره گرفتند. دراين ميان برخي از رجال پرنفوذ قبايل كه رشوههاي كلان ووعدههاي خشنودكنندهئي از عبيدالله دريافت كرده بودند با افراد قبايلشان كه همراه مسلم بودند حرف زدند تا آنها را متوجه خطر دشمني با امويان و بيهوده بودن تلاششان درراه دستيابي حسين ابن علي به قدرت سياسي، و زيانبار بودن عواقب حركتهاي ضد اموي نمايند. اين اقدامِ كارگر افتاد، و شورشيان دسته دسته از مسلم كناره گرفتند. تا شبانگاه آنروز همهء همراهان مسلم ويرا رها كردند و او تنهاي تنها ماند، و چاره را در فرار و مخفيشدن ديد تا از دستگيري برهد. او كوچههاي كوفه را نميشناخت، و نميدانست كه خانهء دوستان و دشمنان بنيهاشم كدامند. ولي به ناچار راه كوچهها را درپيش گرفت شايد مخفيگاهي بيابد. عبيدالله جارچيانش را مأمور كرد تا ندا بزنند كه هركس به مسلم پناه دهد يا مسلم در خانهاش يافت شود، خانواده و قبيلهاش مورد كيفر شديد واقع خواهند شد. مسلم بر هرخانهئي كه در زد در را بر رويش نگشودند. تشنگي بر او زورآور شد و برخانهئي در زده قدري آب طلبيد. پيرزني بيرون آمد و به او آب داد، ولي مسلم آب را در دست گرفته در انديشه شد. پيرزن چون ديد كه او نميخواهد آبش را بنوشد و برود گفت: نشستن تو دراينجا درست نيست. برخيز و برو. گفت: «من در اين شهر بزرگ نه كسي را دارم و نه خانهئي را ميشناسم كه به من پناه بدهد. من مسلم ابن عقيلام كه وعدههاي دروغين و فريباي مردم اين شهر مرا به اين روز افكنده است. اگر ممكن است مرا در خانهات راه بده». زن ويرا به خانه برده پنهان كرد. پسر اين زن از وجود مسلم در خانهشان اطلاع يافت، و خبر را به محمد ابن اشعث (برادرزن امام حسن و رئيس قبيلهء شيعيِ كنده) رساند، و محمد ابن اشعث اين خبر را به عبيدالله زياد داد. عبيدالله زياد شخص محمد ابن اشعث را مأمور دستگيري مسلم ابن عقيل كرد و كساني از خويشاوندان امام حسين را نيز همراه او فرستاد. چون خانه در محاصره افتاد مسلم با شمشيرش ازخانه بيرون شد تا ازخودش دفاع كند. او ابتدا جانانه به دفاع ازخود پرداخت تا دهانش به ضرب شمشير پاره شد وچندتا از دندانهايش فروافتاد وچند زخم ديگر برداشت. مقاومت يكتنهء وي بيهوده بود و او جز تسليم هيچ راهي درپيش نداشت. او خود را به محمد ابن اشعث تسليم كرد و ازاو تعهد گرفت كه به قتلش نرسانند. چون تسليم شد شمشيرش را برگرفتند، دستهايش را از پشت بستند، و برقاطري نشانده بهكاخ فرمانداري بردند. طبري مينويسد كه وقتي شمشير مسلم را گرفتند و دستهايش را برگردنش حلقه كرده بستند، دانست كه درنظر دارند او را بكشند. درحاليكه اشك از چشمانش جاري بود گفت: انا لله وانا اليه راجعون. عمرو پسر عبيدالله ابن عباس (از عموزادگان مسلم) كه همراه محمد ابن اشعث بود به مسلم دلداري داده گفت: كسيكه درطلب امري چنين بزرگ آمده است نبايد در برابر چنين پيشامدي خويشتنداريش را از دست بدهد. مسلم گفت: «من نه براي خودم بلكه براي حسين ميگريم كه اكنون در راه كوفه است». مسلم را محمد ابن اشعث به كاخ فرمانداري برد. بردرِ كاخ چشم مسلم به خمرهء آب افتاد و آب طلبيد. مردي از نگهبانان گفت: «آب اين خمره خيلي هم خنك است، ولي يك قطره ازآن را نخواهي چشيد تا به جهنم درافتي». مسلم گفت: توكيستي كه چنين ميگوئي؟ گفت: «من فرزند كسيام كه تو خوب ميشناسيش. من فرزند همانم كه وقتي تو از حق رو برتافتي او حق را شناخت، و وقتي تو از فرمان امام سرپيچيدي از امام اطاعت كرد، و وقتي تو برضد امام شوريدي او دركنار ياران امام ايستاد. من مسلم ابن عمرو باهليام». چون مسلم را وارد كاخ كردند، محمد ابن اشعث به عبيدالله زياد گفت كه به مسلم امان داده و تعهد سپرده است كه به قتلش نرساند. عبيدالله زياد گفت: «ما تو را نفرستادهايم كه به او امان بدهي. ما گفتيم بروي اورا دستگير كرده بياوري؛ بقيهء تصميم با ما است نه با تو». آنگاه رو به مسلم كرده به او پرخاش كرد كه چرا مردم را برضد امام شورانده و درصدد تضعيف دولت اسلام و ازميان بردن وحدت مسلمين و ايجاد تفرقه برآمده است؟ مسلم كه ميدانست اميدي به زنده ماندنش نيست، به وي پاسخهائي داد وگفت: «مردم اين شهر چون از دست ستمهاي پدر تو به ستوه آمده بودند از ما دعوت كردند كه براي برقرار كردن عدل و انصاف به كوفه بيائيم و ما آمديم تا عدل را به ميان مردم برگردانيم». عبيدالله زياد گفت: «اي فاسق! تو كجا و عدالت اسلامي كجا! مگر تو نبودي كه تا ديروز در مدينه مشغول ميگساري بودي؟ حالا آمدهاي كه عدالت را با خود براي مردم بياوري؟». سخن درميان مسلم و عبيدالله زياد به پرخاش و دشنام كشيد. بعد ازآن عبيدالله زياد دستور داد ويرا بر بام ببرند و ازفراز كاخ به زير افكنند. او به يكي از عرباني كه درحين محاصرهء خانهء هاني از دست مسلم زخم خورده و سرش شكافته شده بود، گفت: برو و سرش را از تن جدا كن. آن مرد بر بام كاخ سر مسلم را بريد و سر و جسد را از فراز كاخ به زير افكندند. پس از قتل وي هاني را به ميدان شهر برده سرش را از تن جدا كردند. جسدهاي بيسر اين دو را مأموران عبيدالله زياد از پاهايشان گرفته در كوي و برزنهاي كوفه برزمين كشانده جارزنان به نمايش نهادند.. با اعدام مسلم و هاني شورش برنامهريزي شدهء هواخواهان امام حسين درنطفه خفه شد. بعد ازآن شيوهء ارعاب گستردهئي دركوفه پيروي شد، دستهجات گشتي درسراسر شهر پراكنده شدند، و دروازههاي شهر برروي آيندگان و روندگان بسته شد. دستور عبيدالله زياد چنان بود كه هركه از شهر بيرون برود ويرا بگيرند و بكشند، و هرفرد مشكوكي را درشهر بيابند فورا دستگير كنند و به قتل برسانند. از جمله افراد مشكوكي كه به دنبال اين فرمان به قتل رسيدند يك بدوي از همهجا بيخبر بود كه براي گرفتن طلبي كه از يكي از آشنايانش داشت وارد كوفه شده بود و توسط مأموران گشتي عبيدالله زياد دستگير و اعدام شد. ۴- انتقال امام حسين از مكه به كوفه مسلم ابن عقيل درنامهاش به حسين اطمينان داده بود كه مردم كوفه هواخواه اويند، 18 هزار مرد با او دست بيعت دادهاند، شهر كاملا در اختيار اواست و حسين بايد تا دير نشده است خودش را به كوفه برساند. حسين با دريافت اين نامه فورا تصميم به حركت به كوفه گرفت. برخي از اطرافيان حسين- ازجمله برادرش محمد ابن حنفيه و پسرعمويش عبدالله ابن عباس- كه حسين ازآنها خواسته بود با وي همراهي كنند، به او نصيحت كردند كه تا مطمئن نشده كه دركوفه نيروي كافي دراختيار دارد و تا يقين حاصل نكند كه نيروي امويان دركوفه از بين رفته است از حركت به كوفه خودداري ورزد و به وعدههاي عربهاي كوفه اعتماد نكند. زيرا اينها همانهايند كه با حسن دست بيعت دادند ولي در نهان با معاويه سَروسِرّ داشتند و سرانجام هم حسن را به شكست و تسليم و استعفا كشاندند. آنها به امام حسين فهماندند كه رؤساي قبايل كوفه خواهان امتيازهاي ازدست رفته هستند، و اگر كارگزار يزيد به آنها وعدهء اعادهء اين امتيازها را بدهد، دست از هواداري حسين خواهند كشيد و ويرا تنها خواهند گذاشت. عبدالله زبير كه خودش هواي دستيابي به خلافت را درسر داشت و رقيب حسين بود نيز دلسوزانه به او مشورت داد كه در مكه بماند و دل به وعدههاي حمايت رؤساي قبايل كوفه خوش ندارد. ديگراني نيز به حسين نصيحت كردند كه كارگزار يزيد دركوفه اموال بسيار در اختيار دارد، و اگر احساس خطر كند آن اموال را در بين رؤساي قبايل كوفه تقسيم خواهد كرد و آنها را به حمايت از يزيد و مخالفت با تو خواهد كشاند. ولي حسين با اعتماد كاملي كه به گزارش مسلم ابن عقيل و حمايت آن 18 هزار مرد كوفي داشت كه رؤساي قبايلشان نامهايشان را در طومارهائي برايش فرستاده بودند، برآن بود كه فورا براي رسيدن به كوفه به راه افتد. هيچ چيزي نميتوانست ويرا از تصميمش منصرف سازد. او در پاسخ به پسرعمويش عبدالله عباس گفت: «مسلم ابن عقيل به من اطلاع داده كه همهء مردم كوفه با مناند وآمادهاند كه از من حمايت كرده مرا نصرت دهند». عبدالله عباس به او گفت كه اگر برآنست كه به هرحال مكه را به قصد كوفه ترك كند زنان و فرزندانش را با خويشتن نبرد. او به حسين گفت: «ازآن ميترسم كه همانگونه كه عثمان در برابر چشمان زنان و فرزندانش كشته شد، تو نيز جلو چشمان زنان و فرزندانت كشته شوي». و چون ديد كه حسين به هيچوجه حاضر نيست به مشورتها توجه كند گفت: «به الله قسم كه اگر ميشد موهايت را در چنگالم ميگرفتم تا مردم جمع شوند و مانع خروج تو گردند؛ ولي ميدانم كه اين كار هم فايدهئي ندارد». امام حسين در روز هشتم ذوالحجه مكه را ترك كرده با شتاب بسيار به سوي كوفه به راه افتاد، و قاصد تيزتكي را با نامهئي روانهء كوفه كرد تا تاريخ حركت خود به اطلاع رؤساي قبايل كوفه برساند. وي با اطمينان از اينكه كوفه آمادهء پذيرائي ازاو است و همينكه وارد شهر شود حاكميت را به دست خواهد گرفت در اين سفر كليهء افراد خانوادهاش را از بزرگ وكوچك و غلام وكنيز با خود همراه داشت وكليهء اسباب و اثاثش را با خودش ميبرد. كسي از مردم مكه يا مدينه با وي همراهي نكرد. مردم مكه هيچگاه نسبت به علي و فرزندانش روي خوش نشان نداده بودند؛ و مردم مدينه اززمان جنگهاي جمل و صفين علي و خاندانش را رها كرده بودند و اينك دربيعت يزيد بودند. بيعت يك رسم عربي بود كه با «بيع» (داد وستد) همريشه و تقريبا هممعنا بود. كسيكه با ديگري بيعت ميكرد طبق يك قرارداد مقدسي خودش را به بيعتشونده ميفروخت، يعني تعهد ميكرد كه با جان و مالش درراه ارضاي بيعتشونده كار كند و در همهء جنگها دركنار او و برضد دشمن او باشد و هيچگاه از او نافرماني نكند. اين قراردادي بود كه درعرف عربي نقضش به هيچوجه قابل تصور نبود. عرب يا بيعت ميكرد و يا نميكرد. اگر بيعت ميكرد هيچگاه آنرا نقض نميكرد. همهء مردم مكه و مدينه دربيعت يزيد بودند، و ازاين لحاظ كسي از اين دوشهر با حسين همراه نشد. از بزرگان خاندان خودش نيز عبدالله پسر عباس عموي علي، پسرعمويش عبدالله فرزند جعفر طيار (شوهر زينب كبرا)، برادرانش محمد ابن حنفيه و عُمَر، و برادرزادگانش حسن و عُمَر (فرزندان امام حسن) نيز در بيعت يزيد ماندند و با او همراه نشدند. گويا محركِ بنيهاشم براي همراه نشدن با حسين برادرش ابن حنفيه بود كه آشكارا ميگفت تصميم حين به خودكشي ميماند. امام حسين با ناراحتي به او گفت كه چرا از همراهشدن خويشاوندان با وي جلوگيري ميكند؟ ابن حنفيه به او پاسخ داد كه «تو به قتلگاه ميروي؛ چه لزومي دارد كه آنها نيز با تو به قتلگاه بيايند؟». امام حسين درشمال عربستان خبر قتل مسلم و تسلط عبيدالله زياد بركوفه را دريافت كرد. باز درراه شنيد كه فرستادگانش را كه اخيرا به كوفه اعزام كرده بود تا خبر حركتش را به مردم برسانند، توسط عبيدالله زياد بازداشت شده و بهكشتن رفتهاند. باز در راه نامهئي را از زبان مسلم ابن عقيل دريافت كرد كه به او نوشته بود تمامي مردم كوفه مارا رها كرده و به حاميان يزيد پيوستهاند؛ و ازاو ميخواست كه به كوفه نزديك نشده و به حجاز برگردد. باز در راه خبر شد كه عبيدالله زياد سپاه گراني را براي مقابله با او تدارك ديده است. و چهارتن از سرشناسان كوفه كه بقصد سفر بازرگاني ازكوفه خارج شده بودند در راه با حسين ملاقات كردند. حسين اوضاع كوفه را ازاينها جويا شد. يكي از اينها گفت: «بزرگان قبايل رشوههاي كلان گرفتند و همهشان رضايت خاطر يافتند و برضد تو دست به يكي شدند. مردم عادي دلهايشان با تو است ولي فردا خواهي ديد كه شمشيرهايشان برضد تو آخته است». با همهء اين احوال به راهش ادامه داد و گفت كه هرچه خدا برسرمان نوشته باشد همان خواهد شد. در نزديكهاي قادسيه نخستين طلايهء سپاه اعزامي عبيدالله زياد به فرماندهي حُر ابن يزيد رياحي جلو امام حسين را گرفت. حر با يك لشكر هزار نفري گسيل شده بود و مأموريت داشت كه ازحسين براي يزيد بيعت بگيرد و ويرا به كوفه ببرد، و درغير اينصورت از نزديك شدنش به كوفه جلوگيري كند و ويرا به بيراهههاي بياباني بكشاند و در مكاني دور ازآب نگاه دارد و منتظر دستور بعدي بمانَد. حر ابن يزيد وقتي به حسين رسيد ضمن اداي احترام شايسته مأموريتش را به اطلاع حسين رساند، و به او اطلاع داد كه مأموريت دارد ازاو بيعت بگيرد و به كوفه برده تحويل عبيدالله ابن زياد بدهد. اما حسين به پيشنهاد او پاسخ منفي داد، و حر گفت كه مأموريت دارد مانع ورودش به كوفه يا بازگشتش به مدينه شود، بلكه او را رها نكند و پا به پاي او حركت كند تا آنكه تصميم عبيدالله زياد را دريافت دارد. حسين كوشيد شايد ويرا متقاعد سازد كه دست از او بدارد و مانع حركتش به سوئي كه مايل است نشود. ولي حر معذرت خواسته گفت كه جز اجراي فرمان رئيسش هيچ چارهئي ندارد. حسين كه اكنون متوجه جدي بودن خطر و بيحمايت بودن خويش شده بود، و دانست كه كوفه كاملا دردست عبيدالله است، از حر تقاضا كرد كه بگذارد او و همراهانش به مدينه برگردند. ولي حر چنين اجازهئي نداشت و گفت كه نميتواند راه بازگشت او به مدينه را باز بگذارد. امام حسين بيش از چند ده مرد همراه نداشت و خود را در وضعي نميديد كه قادر به جنگيدن با حر ابن يزيد باشد؛ و ناچار شد كه در همان مسيري كه حر معين كرد حركت كند، تا به جائي در بيابان شمال عربستان رسيد كه اكنون كربلا است؛ و درآنجا با سپاه عظيمي كه تحت فرماندهي عبيدالله زياد اعزام شده بود شد. ۵ - فاجعهء كربلا عبيدالله زياد مأموريت مقابله با حسين را به عُمَر پسر سعد ابيوقاص تفويض كرد (سعد ابيوقاص يكي از نخستين مسلمانان و از ياران برجستهء پيامبر اسلام و سردار واقعهء معروف قادسيه بود كه به سقوط ايران منجر شد). عبيدالله تعمدا آنعده از رؤساي قبايل كه به حسين نامه نوشته ويرا به كوفه دعوت كرده بودند را همراه وي كرد تا آنها را در جنگ با حسين شركت دهد. عمر سعد چون در نزديكي محل استقرار حسين اردو زد، كسي را نزد او فرستاد و از او پرسيد كه به چه منظوري به سوي كوفه به راه افتاده است! حسين پاسخ داد: «مردم اين شهر به من نامه نوشته و مرا دعوت كردهاند. اكنون اگر خواهان من نيستند برخواهم گشت». عمر سعد عين اين گفتهها را در نامهئي به عبيدالله زياد گزارش نوشت. عبيدالله زياد چون نامه را خواند گفت: «اكنون كه درچنگال ما گرفتار است، اميد به رهائي دارد؟» و به عمر سعد دستور نوشت كه نگذارد حسين به حجاز برگردد، بلكه اورا تحت فشار بگذارد تا با يزيد بيعت كند؛ و تأكيد كرد كه «اگر حسين بيعت كند دربارهاش تصميم مقتضي را خواهيم گرفت». او همچنين به وي نوشت كه راه دستيابي حسين به آب را بربندد تا تشنگي بر او فشار آورد و مجبور شده تسليم گردد و بيعت كند. عمر سعد دستور را به اجرا نهاد و حسين را درمحاصره گرفته راه دستيابي وي به آب را بربست و امكان هرگونه حركت را ازاو سلب كرد. چون راه دستيابي حسين به آب بسته شد، و حسين دانست كه تشنگي به اردويش رويآور خواهد شد و همراهانش را ازپا درخواهد آورد، به عمر سعد پيغام داد كه شبانه با تو ملاقات و مذاكره خواهم كرد. آنشب عمر سعد و حسين- دو به دو- در نقطهئي بين دو اردوگاه ملاقات كردند و ساعتهائي با يكديگر به گفتگو پرداختند. طبري مينويسد كه حسين در مذاكراتش با عمر سعد سه خواسته را مطرح كرد كه هيچكدام مورد موافقت عمر سعد قرار نگرفت: او از عمر سعد تقاضا كرد راهش را باز بگذارد تا به مدينه برگردد، و عمر سعد نپذيرفت؛ از عمر سعد خواست كه بگذارد به شام رفته با يزيد ديدار كند و خودش با او به توافق برسد، و عمر سعد نپذيرفت؛ و از عمر سعد خواست كه بگذارد به جاي ديگر در عربستان يا عراق منتقل شود و زندگي در انزوا را برگزيند و درميان ديگر عربها مثل همگان به زندگي ساده ادامه دهد، و عمر سعد نپذيرفت. عمر سعد دستور داشت كه حتما ازحسين براي يزيد بيعت بگيرد، و اين چيزي بود كه حسين نميكرد. درعين حال عبيدالله زياد علاقه داشت كه حسين كشته گردد، و از نامهئي كه از عمر سعد دريافت كرد متوجه شد كه عمر سعد چندان ميلي به كشتن حسين ندارد. بدين سبب شمر ذوالجوشن- رئيس قبيلهء بنيكلاب- را كه از شيعيان سابق علي بود با دستور كتبي به اردوگاه عمر سعد فرستاد و به عمر سعد نوشت كه اگر دركشتن حسين تردد دارد فرماندهي سپاه را به شمر واگذارد. كنارهگيري از فرماندهي سپاه و واگذاري آن به رئيس يك قبيلهء بدوي براي عمر سعد ناگوار مينمود، و او نميخواست كه فردا قبايل رقيب براين كارش عيب بگيرند و بگويند كه ازجنگيدن ترسيد وكناره گرفت. عبيدالله زياد در نامهاش همراه شمر به عمر سعد نوشته بود كه «من تورا نفرستادهام تا براي حسين وساطت كني يا درجنگيدن با او تعلل ورزي، يا به او وعدهء سلامت و امان بدهي. اگر حسين و همراهانش حاضرند تسليم شوند، بازداشتشان كن و به نزد من بفرستشان تا دربارهشان تصميم بگيرم. و اگر جز اين است، برآنها حمله كن و همهشان را بكش و لاشههايشان را پاره پاره كن كه مستحق همينند. دستور من به تو اينست كه چون حسين را بكشي لاشهاش را زير سم اسبانت پارهپاره كني، زيرا او از اقوامش جدا گشته و با همه قطع رابطه كرده و عاق شده و به خود و ديگران ستم كرده است … اگر به اين دستور گردن نهي پاداش نيكو خواهي يافت، و اگر نخواهي اطاعت كني استعفا بده و از ما كناره بگير و بگذار كه شمر ابن ذي الجوشن اين مأموريت را به سرانجام برساند». با دريافت چنين دستور شديد و غليظي ديگر عمر سعد درنگ را جايز ندانست، زيرا هرآن امكان داشت كه اين رقيب تازهرسيده فرماندهي را ازدست او بگيرد و شرف كشتن حسين و پيروزي بردشمن دولت را به خودش اختصاص دهد. پسينگاه همانروز عمر سعد لشكرش را آرايش داد و آمادهء حمله به اردوگاه امام حسين شد. حسين كه نازپروردهء دست پيامبر بود و درتمام عمرش جز تسليم و تواضع و صلوات و سلام از هيچ مسلماني نسبت به خودش نشنيده بود، انتظار نداشت كه كسي درميان عربان وجود داشته باشد كه جرأت كند به «فرزند رسول الله» و تنها بازماندهء اولاد پيامبر وگل سر سبد خانهء پيامبر حملهور شود و با او بجنگد يا قصد كشتن او كند. شايد درآن روزها تنها چيزي كه انتظارش را نداشت اين بود كه كسي در جهان درفكر كشتن او باشد. ولي اكنون ميديد كه مسئله بسيار هم جدي است. او مأموري را با چند سوار به نزد عمر سعد فرستاد تا دربارهء تصميم نهائي عمر سعد جويا شود. عمر سعد همان پاسخ قبلي را براي حسين فرستاد كه يا بايد تسليم شود تا ويرا به كوفه برده به عبيدالله زياد تحويل دهد، يا آمادهء دفاع از خودش باشد كه او قصد جنگ دارد و در اين امرش جدي است و از دستور عبيدالله زياد باز نخواهد گشت. حسين مجددا در پيامي از عمر سعد تقاضا كرد كه آن روز را به او مهلت بدهد تا دراين باره تفكر كند و تصميم بگيرد. حسين درشب آنروز ياران اندكش را جمع آورد و به آنها گفت: «فردا نبردي سخت درپيش است و احتمال زنده ماندن در چنين نبرد نابرابري بسيار اندك است. هركدام از شما با من پيماني داريد كه به نظر خودتان بايد نسبت به آن پابند باشيد. اكنون من به شما اعلام ميدارم كه همهء شما آزاديد كه پيمانتان را بگسليد و از من كناره گرفته به هرجا كه مايل باشيد برويد. از اين لحظه به بعد شما با من هيچ عهد و پيماني نداريد و كاملا آزاديد. شب و تاريكي است و من شما را نصيحت ميكنم كه ازاين تاريكي استفاده كنيد، و بدون اينكه حيا راه شما را بربندد، برخيزيد و از اين اردوگاه دور شويد و افراد خاندان مرا نيز با خودتان ببريد». او در اين جلسه از افراد خانوادهء خودش نيز تقاضا كرد كه همراه ياران وي بروند، و خطاب به فرزندان عمويش عقيل گفت: «من به شما اجازه ميدهم كه از اينجا برويد. برادرتان مسلم در اين راه كشته شده است و بس است. شما برويد و زنده بمانيد». ولي اينها گفتند: «اگر ما تو را رها كرده برويم، به مردم چه پاسخي بدهيم. فردا مردم خواهند گفت كه اينها بودند كه بزرگ خاندان و عموزادگان خويش را رها كردند و حاضر نشدند در كنار آنها ودردفاع ازآنها يك تيري ازچله رها كنند و يك شمشيري بركشند. از تو جدا نخواهيم شد، و با تو خواهيم جنگيد و جان و مالمان را فداي تو خواهيم كرد». از زبان علي ابن الحسين (امام زين العابدين) نوشتهاند كه : درآنشب عمهام- زينب- نزدم بود و از من كه بيمار بودم پرستاري ميكرد. پدرم را ديدم كه چند تا از يارانش دركنارش بودند و او دست به شمشيرش ميكشيد و ميگفت: «اي دنيا داد از تو، كه نميدانم چگونه ياري هستي! هر بام و شام دستت را به خون خواستگاران ميآلائي، و هيچگاه راضي نميشوي كه دست از اينكار بداري. حقا كه الله هر چه اراده كند همان ميشود، و حقا كه هر انسان زندهئي بايد اين راه مشخص را طي كند». پدرم دوسه بار اين ابيات را تكرار كرد. من فهميدم كه منظورش چيست، و دانستم كه بلا درحال نازلشدن است. اشك راه گلويم را گرفت. عمهام- زينب- نيز اينها را شنيد. او زن بود، و زنان نازكدلند. عمه نتوانست خويشتنداري كند و برخاسته برهنهسر و جامهكشان به نزد پدرم رفته شيونكنان گفت: «واويلا كه مادرم بيفرزند شد. كاشكي پيش ازاينها مرده بودمي و چنين روزي نديدمي! امروز مادرم فاطمه و پدرم علي و برادرم حسن نابود شدند. اي كه جانشين درگذشتگان و اميد وآرام دل بازماندگان بودي! ابا عبدالله! خودت را به كشتن دادي! قربانت شوم». پدرم بغض گلويش را فروخورد و درحالي كه چشمانش پر از اشك شده بود گفت: «اگر مرغ شباهنگ را به خود رها ميكردند دمي آرام ميگرفت». علي ابن الحسين ادامه ميدهد كه عمهام زينب شيون برآورده تپانچه برسر وصورتش زد وگريبان خود را گرفته بردريد و ازشدت شيون و فرياد بر زمين افتاده ازهوش رفت. پدرم آب طلبيد وآب به صورت او زد و به هوشش آورد وگفت: «خواهرم! بردبار باش! همهء مردمي كه روي زمينند رفتنياند وآنها كه در آسمانند نيز فناشدنياند. جز الله هيچكس باقي نخواهد ماند. پدرم از من بهتر بود، مادرم ازمن بهتر بود، برادرم ازمن بهتر بود، و رسولالله ازهمهء ما وآنها بهتر بود؛ آنها رفتند وما هم رفتنيايم. خواهرم! زينهار كه برمرگ من گريبانت را ندري و صورتت را نخراشي، و بر من شيون نكني». سپس او را آورده به نزد من نشاند. بعد ازآن يارانش را صدا زد وگفت كه خيمههايشان را به يكديگر بچسپانند و طنابهاي خيمهها را دَر هم بگذرانند تا دربرابر دستاندازي احتمالي دشمن دفاع بيشتري از خود داشته باشد. بامداد فردا كه روز دهم محرم بود حسين ياران اندكش را دربرابر صف عظيم سپاهيان عمر سعد صفآرائي كرد. جمعا 32 سوار و40 پياده با او بودند كه بخشي از آنها را افراد خانوادهء خودش و نيز شماري از غلامانش تشكيل ميدادند. حسين ميدانست كه يك جمعِ كوچك كه هيچگاه در هيچ جنگي شركت نكرده و اكثرشان نازپروردگان خاندان نبوياند كه همواره درميان غلامان وكنيزانِ حاضر بخدمت زيستهاند توانِ جنگيدن با آن سپاه منظم و جنگآزمودهء چندهزارتني را ندارند؛ ولي عبيدالله زياد راهي جز جنگيدن برايش نگذاشته بود. به دستور امام حسين درپشت خيمهها خندقي كندند و هيمههاي زيادي آوردند و حصاري از هيزم ايجاد كردند تا اگر دشمن بخواهد ازپشت به خيمهها حمله كند درهيمهها آتش افروزند و راه دستيابي دشمن به چادرها و زنان وكودكان بربسته باشد. حسين ميدانست كه اين عمل هم يك تلاش بيهوده است، ولي شايد ميخواست به زنان وكودكان قوتِ قلبي داده باشد. حسين پرچم را به دست برادرش عباس داد و بقيهء افرادش را پشت سر او به صف درآورد. از داستانهاي جالبي كه دربارهء اين بامدادان روايت كردهاند آنكه امام حسين درآن بامداد به درون خيمه رفت تا غسل كند و موهاي زائد تنش را بسترد. دوتا از يارانش به نوبت ايستادند تا بعد از او غسل كنند و موهايشان را بسترند. يكي ازآنها با ديگري سر شوخي ومزاح دربارهء استعمال آهك و زرنيخ را بازكرد. ديگري گفت: از شوخي و مزاح دست بردار. حالا وقت شوخي و خنده نيست. مرد گفت: همه ميدانند كه من نه درجواني و نه درپيري هيچگاه سخن لغو برزبان نياوردهام. من راست ميگويم. ما تا ساعاتي ديگر به حوران بهشتي خواهيم رسيد و بايد خودمان را براي همخوابي با آنها آماده كنيم. فاصلهء ما با حوران بهشتي همينقدر است كه اين دشمنان به ما حملهور شوند. اين روايت را يكي از غلامان حسين كه نخواسته بوده خودش را به كشتن دهد و در گرماگرم نبرد از معركه گريخته بوده نقل كرده است. بيشتر روايتهاي حادثهء كربلا را چنين غلاماني بعدها گزارش كردهاند. اين غلامان مردمي سابقا آزاده بودند كه در حملههاي عربي به اسارت رفته و به بردگي افتاده بودند و در كربلا همراه اربابانشان نوكري ميكردند. برخي ديگر از گزارشها را نيز افراد سپاه عمر سعد نقل كردهاند. پيش از آنكه جنگ آغاز شود، شمر ذوالجوشن به قصد بررسي وضع خيمههاي امام حسين و مقدار دفاع آنها به پشت خيمهها منتقل شد، و آن در لحظاتي بود كه آتشِ هيمه خيمهها را احاطه كرده بود و دستيابي به آنها از پشت ناممكن مينمود. شمر خطاب به حسين فرياد زد: «اي حسين! قبل از آنكه به آتش جهنم درافتي آتش به خويش درافكندهاي». حسين پاسخ داد: »تو كه مادرت بزچران است شايستهء درافتادن در آتش جهنمي». مردي از ياران حسين به امام گفت: اجازه بده با يك تيري ويرا بر زمين افكنم. امام گفت: نميخواهم كه ما آغازگر نبرد باشيم. چون دوطرف در برابر يكديگر ايستادند، حسين درآخرين تلاش براي جلوگيري از جنگ، با صداي بلند خطاب به افراد سپاه عمر سعد ضمن سخنان مفصلي چنين گفت: «به ياد خودتان بياوريد كه من كيستم و نسب از چه خانداني ميبرم. قدري تفكر كنيد و بنگريد كه آيا شما حق داريد مرا بكشيد و حرمت مرا بشكنيد؟ آيا من فرزند دختر پيامبر و فرزند پسرعموي پيامبر وفرزند وصي پيامبر نيستم؟ آيا فرزند كسي نيستم كه نخستين ايمان آورنده به الله و نخستين تصديقكنندهء رسالت پيامبر بوده است؟ آيا حمزه سيد الشهداء عموي پدر من نبوده است؟ آيا جعفر طيار ذوالجناحين پسرعموي من نبوده است؟ مگر نشنيدهايد كه رسولالله دربارهء من و برادرم گفته كه ايندوتا سروران جوانان اهل بهشتند؟ حتما ميدانيد كه راست ميگويم- وچنين هم هست زيرا من با علم به اينكه خدا دروغگويان را دشمن ميدارد هيچگاه دروغي نگفتهام. و اگر در گفتههايم شك داريد كساني هستند كه ميدانند اينها كه گفتم راست است. ازآنها بپرسيد تا به شما بگويند. از جابر ابن عبدالله انصاري بپرسيد. از ابوسعيد خُدري بپرسيد. از سهل ابن سعد ساعدي بپرسيد. از زيد ابن ارقم بپرسيد. از انس ابن مالك بپرسيد. آنها به شما خواهند گفت كه اينها را ميدانند، و قولِ رسولالله را دربارهء من و برادرم شنيدهاند. آيا دانستن اينها كافي نيست كه شما را ازكشتن من و ريختن خون من بازدارد؟ آيا شما شك داريد كه من فرزند دختر پيامبر شمايم؟ والله كه از شرق تا غرب بر روي زمين خدا جز من هيچ كس ديگر فرزند دختر پيامبر شما نيست. من وتنها منم كه فرزند دختر پيامبر شمايم. ازمن چه ميخواهيد؟ آيا كسي ازشما را كشتهام تا ازمن طالب خونش باشيد؟ آيا مالي ازشما غصب كردهام كه ازمن طلبكار باشيد؟ آيا بركسي از شما زخمي زدهام كه خواهان قصاصش باشيد؟ … اي شَبَث ابن رِبعي! اي حجّار ابن اَبجَر! اي قيس ابن اشعث! اي يزيد ابن حارث! مگر شما نبوديد كه به من نوشتيد كه ميوهها رسيده و وقت برچيدنشان است؟ مگر شما نبوديد كه به من نوشتيد كه زود حركت كن كه سپاهت سلاح برگرفته و آمادهء پيكار درراه تواست؟ … اگر ازمن بيزاريد بگذاريد راه خويش را گرفته برگردم يا به جائي در زمين خدا بروم و در امان به سربرم». شمر براي آنكه تأثير سخنان حسين را خنثي سازد، خطاب به افراد لشكرش گفت: «اين مرد، خدا را براي مطلب خودش ميپرستد و نميداند كه چه ميگويد». آن عده كه حسين نامهايشان را ياد كرد وگفت كه به او نامه نوشتهاند با صداي بلند انكار كردند كه هيچگاه او را به كوفه دعوت نكرده بودهاند. حسين كيسهئي كه نامهها درآن بود را آورد وگشود و طومارها را جلو آنها پراكند وگفت: «اگر شما نامه ننوشتهايد پس اينها را چه كساني نوشته و فرستادهاند؟ اين امضاها را چه كساني كردهاند؟». قيس ابن اشعث (برادرزن امام حسن) به حسين ندا زده گفت: «بيا و تسليم خواستهء پسرعمويت شو تا برهي». حسين به قيس ابن اشعث پاسخ داد: «تو برادر همان مردي هستي (يعني محمد ابن اشعث) كه مسلم ابن عقيل را به كشتن داد. آيا ميخواهي مرا هم به كشتن دهي تا بنيهاشم ازخاندان تو دوتا خون طلبكار شوند؟ من هيچگاه مثل ذليلها دستم را در دست اينها نخواهم گذاشت و مثل غلامها اقرار به بردگي نخواهم كرد». برخي از همراهان حسين بسيار كوشيدند كه همراهان عمر سعد را متوجه شخصيت و مقام امام حسين كنند، ولي تلاشهايشان بيهوده رفت. عربهاي همراه عمر سعد در وضعي بودند كه ميدانستند حسين آيندهئي ندارد و امتيازات وامكانات اقتصادي دردست عبيدالله زياد است. آنها ميدانستند كه حمايت از عمر سعد براي آنها زندگي مرفه و پردرآمد و امكانات بسيار به همراه خواهد داشت. ازاينرو جانانه از عمر سعد حمايت ميكردند و به سخنان حسين و يارانش توجهي نشان نميدادند. كساني كه حسين در سخنرانيش به نامهايشان صدايشان زد عموما از سران شيعه بودند كه ويرا به كوفه دعوت كرده بودند؛ و همه از برجستگان عرب كوفه به شمار ميرفتند. ولي اكنون كه پاي منافع اقتصادي آينده به ميان ميآمد، آنها شيعهء منافع آيندهشان شده بودند و حاضر بودند كه حسين را فداي مصالح خودشان كنند. اكنون كه عبيدالله زياد به آنها وعده داده بود كه درسياست دولت اموي تجديد نظر خواهد شد و منافع اينها به دلخواهشان تأمين خواهد گرديد، همهء شيعيانِ ديروزينِ حسين تيغ بركشيده دربرابرش ايستاده بودند. يكي ازياران حسين به سپاهيان عمر سعد نصيحت كرد كه دستشان را آلوده به خون حسين نكنند وكنار بكشند و بگذارند كه «حسين مسئلهء خود را با پسر عمويش يزيد» حل و فصل كند، زيرا آنها خودشان عمو زادههاي يكديگرند و بهتر ميتوانند با يكديگر كنار بيايند. اوگفت: «يزيد اگر شما حسين را نكشيد نيز چون در طاعتش هستيد ازشما راضي خواهد بود». ولي اين مرد را شمر ذوالجوشن با دشنامهائي كه به او داد و تيري كه به او افكند به سكوت كشاند. درميان سپاه عبيدالله زياد تنها حر ابن يزيد رياحي مايل نبود دركشتن حسين شركت داشته باشد. هرچند كه او قبلا به فرمان عبيدالله زياد گردن نهاده و حسين را به بيابان كشانده نگاه داشته بود تا لشكر عمر سعد سر برسد، وقتي فهميد كه عمر سعد قصد كشتن حسين را دارد برآن شد كه كناره بگيرد. او لحظاتي پيش ازآغاز نبرد برجدال روحيش فائق آمد و تصميم نهائيش را گرفت. او ازعمر سعد پرسيد: آيا واقعا قصد جنگيدن با حسين را دارد. و عمر سعد به او پاسخ داد: «آري. چنان جنگي خواهد بود كه سرها را بر زمين خواهد افكند و لاشهها را زير سم اسبان پاره پاره خواهد كرد». حر ابن يزيد درچنان وضعي نبود كه بتواند جلوِ وقوع جنگ را بگيرد. او ميدانست كه هرگونه مخالفت با وقوع جنگ به معناي مخالفت با فرمان امام (يزيد) و مستوجب خشم امام است و اعدام ويرا درپي خواهد داشت. حد اقل كاري كه ميتوانست انجام دهد آن بود كه در يك فرصتي از سپاه عمر سعد كناره گيرد، وحال كه با مخالفت با كشتن حسين پاي كشتهشدن خود او به ميان خواهد آمد دركنار امام حسين كشته گردد. بهترين تصميمي كه ميتوانست بگيرد آن بود كه خودش را به حسين برساند و طبق عقيدهئي كه داشت بر دست او توبه كند و از او دفاع نمايد. او در يك لحظهء مناسب با تظاهر به اينكه ميخواهد به حسين حمله كند، به او نزديك شد و خود را به پاي او افكند و گفت: «من همانم كه مانع بازگشت تو به مدينه شدم و تو را به اين مكان آوردم. قسم به الله كه من ابدا فكر نميكردم كه اين قوم پيشنهادهاي تو را قبول نكنند و تو را به چنين وضعي برسانند. اكنون به نزد تو آمدهام تا از گذشتههايم توبه كنم و دركنار تو جان بفشانم. آيا فكر ميكني كه اگر چنين كنم الله توبهام را قبول خواهد كرد؟». حسين پرسيد: نامت چيست؟ گفت: من حر ابن يزيد هستم. حسين گفت: «مادرت نام درست و با مسمائي برايت برگزيده است (حُر = آزاده). تو در دنيا و آخرت آزادهاي». حر پس از پيوستن به حسين رو به سپاهيان عمر سعد كرده
خطاب به آنها گفت: «حسين پيشنهادهاي درستي به شما كرد وشما ميبايست يكي ازآنها را
ميپذيرفتيد تا گرفتار جنگ با او نشويد. اي مردم كوفه! اين شما بوديد كه اورا به
شهرتان دعوت كرديد. چرا اكنون كه بنا به دعوت شما به اينجا كشانده شده است ويرا
تسليم دشمن ميكنيد؟ مگر شما نبوديد كه به او وعده داديد كه جانتان را در راه دفاع
از او گرو بگذاريد؟ آيا درست است كه اكنون بر خلاف او باشيد و ويرا به كشتن دهيد؟
آيا درست است كه بعد ازآنهمه عهد و پيمان اكنون ويرا محصور كردهايد و نميگذاريد
ازاينجا به جائي برود كه در امان به زندگي ادامه دهد و خانوادهاش در امان بزيند؟
آيا درست است كه ويرا به حالتي رساندهايد كه مثل اسير دست وپا بسته است و اختياري
از خودش ندارد؟ آيا درست است كه آب فرات را كه يهود وگبر و ترسا ازآن مينوشند
وگرازها و سگهاي عراق درآن ميغلتند بر او و خانوادهاش بستهايد، وكودكانش از تشنگي
به جان آمدهاند؟ شما بدترين كارها را با تبار محمد كردهايد. اگر دست از رفتار
نادرستتان بر نداريد و توبه نكنيد، الله در روز قيامت و در وقت تشنگيِ قيامت شما را
ازآب محروم خواهد داشت.»
تنها پاسخ افراد سپاه عبيدالله زياد به وي آن بود كه برخي بر او تير افكندند و او مجبور شد كه به كنار حسين برود تا از تير در امان باشد (زيرا هنوز جنگ شروع نشده بود و كسي به خودش اجازه نميداد كه به حسين تير بيندازد). به هرحال جنگ آغاز شد. نبرد درآغاز به رسم ديرينهء عربها تن به تن و درميان افرادي بود كه يكديگر را ميشناختند و يكديگر را همتاي هم ميدانستند. هرچند كه همراهان حسين اندك بودند، ولي همين اندك نيز درميان همراهان عمر سعد خويشاني داشتند. گاه از دوبرادر يكي با حسين و ديگري با عمر سعد بود؛ چنانكه عَمرو ابن قرظه با حسين بود و برادرش علي با عمر سعد. بيشتر سركردگاني كه همراه عمر سعد بودند را حسين با نام و نشانشان ميشناخت و آنها نيز حسين را ميشناختند و ازپيروان سابق پدر و برادرش بودند وخودشان ويرا به كوفه دعوت كرده به او قول مساعدت و ياوري داده بودند. علي ابن قرظه درحين نبرد به حسين ندا زده گفت: «اي حسين! اي كذاب ابن كذاب! برادرم را از راه به در بردهاي و فريفته به كشتنگاه آوردهاي». حسين گفت: الله برادرت را گمراه نكرده بلكه هدايت كرده و تورا گمراه ساخته است. مرد گفت: خدا مرا بكشد اگر تورا نكشم. آنگاه به حسين حملهور شد، ولي مردي به نام نافع ابن هلال مرادي- از افراد حسين- راه بر او بسته با او درگير شد و زخمي كرد، وآن مرد را يارانش نجات داده به ميان سپاه برگرداندند. مردي به نام عمرو ابن حجاج همقبيلهئيهايش را به حمله كردن تشويق كرده ميگفت: «اي مردم كوفه! استوار باشيد و همبستگيتان را حفظ كنيد و دركشتن كساني كه ازدين بيرون شده و با امام (يزيد) به جنگ برخاستهاند ترديد به دلتان راه مدهيد». حسين كه اين مرد را ميشناخت به او گفت: «اي عمرو ابن حجاج! آيا مردم را برضد كسي چون من ميشوراني؟ آيا ما از دين بيرون شدهايم و شما بر دين استوار ماندهايد؟ والله وقتي جانتان برآيد و برهمين حالتان بميريد، خواهيد دانست كه كداممان ازدين خارج شدهايم وكداممان به آتش جهنم در خواهيم افتاد». چون در جنگ تن به تن حسينيان بر يزيديان فائق ميآمدند (زيرا اينان براي جان ميجنگيدند وآنان براي خشنودي عبيدالله زياد)، يكي ازدليران سپاه عمر سعد فرياد برآورده گفت: «احمقها! آيا ميدانيد كه طرف مقابلتان چه كسانياند؟ اينها جنگجويان مصرياند (يعني آنهائي كه در شورش ضد عثمان شركت كردند) و جانشان را درجنگها مايه ميگذارند. نبرد تن به تن با آنها به زيانتان است. به خدا اگر شما با اين جمع بزرگي كه داريد به آنها سنگريزه پرتاب كنيد همهشان را زير سنگريزههايتان مدفون خواهيد ساخت». با شنيدن اين گفتهها عمر سعد افرادش را از نبرد تن به تن بازداشت و دستور حمله را صادر كرد. ياران حسين به طرز بسيار جانانهئي از خودشان و امامشان دفاع ميكردند، و هر كدامشان در اين دفاع چندين تن از دشمنان را بر زمين افكندند. ولي هرقدر كه دليري نشان ميدادند تعدادشان اندك و ناچيز بود و جز كشتهشدن هيچ راهي در پيش نداشتند. حسين ويارانش ازهمهسو مورد حمله بودند و مجبور بودند كه در چندين طرف از خودشان دفاع كنند. با اينحال سواركاران امام حسين كه 32 تن بودند در هرحملهئي كه به دشمن ميبردند چند تن را برزمين ميافكندند و لشكر را متزلزل ميكردند، و تيراندازان پيادهء او با تيرهايشان افراد عمر سعد را برزمين هلاكت ميافكندند. 500 تيرانداز در پيرامون حسين و يارانش به دستور عمر سعد شروع به تيراندازي كردند و تمام اسبان سواركاران حسين را ازپا درآوردند. ازآن پس ياران حسين مجبور بودند پياده به دفاع ادامه دهند. تا نيمههاي روز هيچكس از ياران حسين كشته نشده بود. نخستين كسان از ياران حسين كه با تيرهاي يزيديان ازپا درآمدند يكي مردي به نام مسلم ابن عَوسَجه و ديگري مردي از بنيكلاب (از قبيلهء شمر) بود. اين دومي يكي دوروز قبل از حادثهء كربلا با همسرش به امام حسين پيوسته بود. زن اين مرد با ديدن اينكه شوهرش برخاك و خون غلتيد ازخيمهها بيرون شده خودش را به لاشهء شوهرش رساند و دركنار سرش نشسته خاك را ازسرِ درخون غلتيدهاش پاك ميكرد وميگفت: بهشت برتو مبارك بادا ! شمر به يكي ازغلامانش به نام رستم گفت: برو سرش را با گرزت بكوب. جوانِ بردهشدهء ايراني كه ميتوان تصور كرد از عربها دركينه بود و خواهان هرفرصتي براي عربكُشي بود، رفت و با گرزش برسر زن بيچاره كوفت و او را كشت. عمر سعد دستور داد تا در خيمههاي حسين آتش افكنند. يكي از ياران امام حسين با شنيدن اين دستور به وحشت شده به امام گفت اكنون چه كنيم؟ امام گفت: «بگذار آنها را بسوزانند؛ زيرا همهچيز ميسوزد و آنها نميتوانند چيزي را به يغما ببرند؛ و ازآن گذشته همين آتش كه در خيمهها افكنند براي ما حمايتي خواهد بود، زيرا آنها نخواهند توانست ازپشت سر به ما حمله كنند». شمر رفت كه خيمهها را به آتش بكشد. زنان وكودكان شيون برآوردند. حسين بر سر شمر فرياد زده گفت: «چرا ميخواهي در خيمهها آتش افكني و زن و كودك را بسوزاني؟». يكي از عربان سپاه عمر سعد نيز شمر را سرزنش كرد كه سوزاندن زن و كودك نه كار مردان است. امام حسين با صداي بلند خطاب به عمر سعد، بدون اينكه از عمر سعد نام ببرد گفت: «اگر دين نداريد دستِكم آزاده باشيد و نگذاريد كه اين سفيهان در خيمههاي ما آتش افكنند و زنان وكودكان را به آتش بكشند». اين بود كه عمر سعد بر سر غيرت آمد و مانع آتش زدن خيمهها شد. چون وقت نماز فرارسيد حسين از دشمن تقاضا كرد كه جنگ را متوقف كنند تا نماز برگزار شود. يكي از يزيديان به حسين گفت: «نماز شما را الله قبول نميكند». حبيب ابن مظاهر كه آن مرد را به خوبي ميشناخت به او پاسخ داد: «عجيب است كه تو خيال ميكني الله نماز آل رسول الله را قبول نميكند ولي نمازِ خراني چون تو را قبول ميكند!». ياران امام حسين با وجود شهامتهاي بيمانندي كه از خود نشان ميدادند يكي يكي بر زمين افكنده ميشدند، و به همراه گذشت لحظات- و نه ساعات- از تعدادشان كاسته ميشد و حسين تنهاتر ميماند. وقتيكه ياران امام همه به كشتن رفتند نوبتِ برادران وفرزندانش رسيد. نخستين كشتهء خانوادهء حسين پسر بزرگش علي اكبر بود كه در حملهئي كه به لشكر دشمن كرد بر دست مردي به نام منقر ليثي كشته شد؛ و چونكه همه ميدانستند وي پسر بزرگ حسين است با شمشيرهايشان پاره پارهاش كردند. چون علي اكبر كشته شد حسين گفت: «خدا قومي را كه فرزند مرا كشتند نابود كناد. اينها چه جرأتي بر هتك حرمت خاندان رسول الله دارند. پسركم! دنيا بعد از تو لذتي ندارد». وقتي علي اكبر برزمين افتاد، زينب شيونكنان از خيمه بيرون شده به سوي او رفت و خود را بر رويش افكند. حسين آمد و او را بلند كرده برگرداند. نوجوانان خانوادهء حسين نيز آمدند و جسد پاره پاره را برداشته به خيمهگاه بردند. يك گزارشگر از همراهان عمر سعد گويد: نوجواني به تاخت به سوي ما حملهور شد كه رويش مثل قرص ماه بود و شمشيري دردست داشت و پيراهني برتن و لنگيتهئي بركمر داشت و بند لنگهء چپ نعلينش پاره شده بود. عمرو ابن سعد ازدي گفت: او را خواهم كشت. گفتم: سبحان الله. اينقدر كشتهايم بس نيست كه چنين كودكي را بكشيم؟ گفت: ويرا خواهم كشت. و به سويش رفته با يك ضربت شمشير برسرش زد و برزمينش افكند. نوجوان با چهره بر زمين افتاده فرياد برآورد: عموجان! حسين با شنيدن اين فرياد، مثل عقاب خشمگين بر سر عمرو ازدي تاخت. سواراني براي حمايت از عمرو شتافتند، ولي اين سواران آنقدر زياد بودند كه به يكباره حملهور شدند و ندانستند چه ميكنند و چنان شد كه عمرو در زير دست و پاي اسبان ماند و له شد. اين گزارشگر ميگويد: من به چشم خود ديدم كه آن نوجوان بر زمين افتاده پاهايش را برزمين ميكشيد و حسين بر بالاي سرش ايستاده بود و ميگفت: «خدا نابود كناد قومي كه تورا كشتند. خدا نابود كناد كسانيكه جد تو روز قيامت خصمشان خواهد بود. بدا به حال عمويت كه تو از او مدد طلبيدي و نتوانست به فريادت برسد». بعد ازآن حسين آن نوجوان را در بغل گرفته برد و اورا دركنار علي اكبر انداخت. ازكساني پرسيدم كه اين نوجوان كيست؟ گفتند اين قاسم پسر حسن ان علي است. همين گزارشگر ميگويد كه بعد ازآنكه همهء ياران و مدافعان حسين كشته شدند كسي به خود جرأت نميداد كه به حسين حمله كند و اورا بكشد، زيرا اغلب ميدانستند كه كشتن حسين گناه بزرگي است. سرانجام مردي از قبيلهء كنده به او حمله برد و با شمشير برسرش زد و فرقش را شكافت. حسين گفت: «پاداش نيكو نبيني و خدا تو را با ستمكاران محشور كناد». مرد كِندي عباي حسين را برگرفته با خود برد. درآنحال حسين برزمين نشست. كودكي را آوردند و در بغلش نهادند. مردي از بنياسد تيري بر حسين افكند و آن كودك را درآغوش حسين كشت. در گزارش ديگري آمده كه كودكي كه پيراهن و لنگي بر تن و دوتا گوشوارهء زيبا درگوش داشت، با يك چوبدستي درحالتي پريشان و وحشتزده از خيمهگاه حسين بيرون شده قصد لشكر عمر سعد كرد. مردي به سويش رفته از اسب پائين آمد و به يك ضربت شمشير آن كودك كمتوان را دو پاره كرد. حسين گرچه تنهاي تنها مانده بود و ديگر هيچ ياوري نداشت، ساعتها زنده بود و همهء افراد لشكرگاه عمر سعد تماشاگر حالت نزارش بودند. هربار كه شمر به افرادش ميگفت: حمله كنيد؛ جواب ميشنيد كه: چرا خودت حمله نميكني؟ هركدام اين وظيفه را به ديگري محول ميكرد و هيچكس درخود اين شهامت را سراغ نداشت كه فرزند پيامبر (ابن رسول الله) را به قتل برساند. تشنگي بر حسين زورآور شد. براي برگرفتن آب به سوي رودخانه رفت. مردي به نام حصين ابن تميم تيري بر او افكند و تير بردهانش نشست و خون از آن فوران كرد. حسين خون را در مشتش گرفته به سوي آسمان پرتاب كرد وگفت: »بارخدايا؟ از تعدادشان بكاه، و در پريشاني و درماندگي بميرانشان، و هيچكدام ازآنها را برزمين باقي مگذار». او سپس شمشيرش به دست گرفته برزمين نشست. دستهئي ازعربان با شمر ويرا احاطه كردند. حسين كه برزمين نشسته بود، همينكه شمشيرش را به آنها حواله ميكرد پراكنده ميشدند. باز دستهئي ويرا احاطه ميكردند و اين حالت يكي دوساعت ادامه داشت. يكي ازكودكان در اين حالت خودش را به حسين رساند. مردي ميخواست با شمشيرش به حسين حمله كند. كودك خودش را درميان او وحسين قرار داد و به مرد دشنام داده گفت: ميخواهي عموي مرا بكشي؟ مرد شمشير برحسين كشيد. كودك دست بلند كرد كه شمشير را بگيرد. شمشير مرد به كتف كودك خورد ودستش ازتن جدا شده معلق ماند. كودك فرياد برآورد: مادر! مادر! حسين ويرا به خود نزديك كرد و درآغوش گرفته نوازش نمود. چون كشتهشدن حسين محقق شد كساني از اهل خانهاش به او توصيه كردند كه زير لنگيتهاش تنبان- يعني زيرشلواري كوتاه ايراني- بپوشد. اين توصيه به آن منظور بود كه عربها عادت داشتند هركس را ميكشتند رختش را ازتنش بركشيده ميبردند و برهنه رهايش ميكردند. افراد خانوادهء حسين به او فهماندند كه اگر تنبان بپوشد، چون كشته گردد و رختش را ازتنش بركشند، عورتش محفوظ خواهد ماند. ولي چونكه تنبان رخت ايرانيان بود، حسين به آنها پاسخ داد: «تنبان رخت مذلت است و شايستهء من نيست». يك گزارشگر ميگويد: زينب را ديدم كه درحاليكه گوشوارههايش از دوگوشش بردوشهايش آويزان بود و نوسان ميكرد از خيمهگاه خارج شده شيونكنان ميگفت: «ايكاش آسمان برزمين فروافتادي». آنگاه رو به عمر سعد كرد كه دركنار حسين ايستاده بود وگفت: «اي ابوعبدالله! آيا راضي ميشوي كه اباعبدالله را درجلو چشمان تو بكشند؟» اين راوي گويد: «ديدم كه درآن هنگام اشك از ديدگان عمر سعد جاري شد و بدون اينكه پاسخي به زينب بدهد رويش را از او برگرداند». سرانجام با فريادي كه شمر ذوالجوشن برآورد چندين نفر بطور يكدست با شمشير و نيزه بر حسين حملهور شدند. حسين برزمين افتاد. سرش را ازتن جدا كردند، جامههايش را برگرفته بردند و برهنه رهايش كردند. بعد ازآن خيمهگاه حسين مورد دستبرد دستهجمعي قرار گرفت، و همهء آنچه درآن بود به يغما برده شد. يك گزارشگر از سپاه عمر سعد گويد كه حتي جامههائي كه بر تن زنان و دختران بود را نيز از تنشان برميكشيدند و ميبردند. وي گويد كه عربها براي برگرفتن جامه ازتن زن به او حمله ميكردند. زن ازخود دفاع ميكرد. ولي جامه از تنش برميكشيدند. تنها بازماندهء اولاد حسين فرزندش علي اوسط (امام زين العابدين) بود كه بيمار و بستري بود. چون خيمهگاه به دست سپاه عبيدالله زياد افتاد شمر برآن شد كه اين پسر را نيز بكشد. ولي كساني مانع اين كار شده گفتند: اين كودك است و بيمار است و خودش خواهد مرد؛ تو دستت را به خون يك كودك بيمار آلوده نكن. علي ابن الحسين بدين ترتيب از كشتهشدن رهيد تا نسل حسين بر زمين باقي بماند. در كربلا علاوه بر امام حسين 19 تن ازخاندان ابوطالب بهكشتن رفتند. كشتگان خاندان ابوطالب عبارت بودند از: عباس، جعفر، محمد، عبدالله، ابوبكر و عثمان فرزندان امام علي؛ علي اكبر و علي اصغر و عبدالله فرزندان امام حسين؛ ابوبكر و عبدالله و قاسم فرزندان امام حسن؛ سه فرزند و دونوادهء عقيل ابن ابيطالب؛ و دونوادهء جعفر ابن ابيطالب. عمر سعد به سپاهيانش دستور داد كه لاشهء حسين را زير سم اسبانشان له كنند. آنها اسبانشان را بر لاشه تاختند و جسد پاره پارهاش را كوبيدند. سپس عمر سعد سر امام حسين را كه قبلا بريده بودند براي عبيدالله زياد فرستاد تا به شام فرستاده شود. همچنين سرهاي 72 تن از همراهان امام حسين را كه كشندگانشان براي ابراز شجاعت خويش و دريافت جائزه از تنهايشان جدا كرده نزد خودشان نگاه داشته بودند، به دستور عمر سعد براي عبيدالله زياد فرستاده شد. يك گزارشگر از سپاه عمر سعد گويد: «زنانِ خيمهگاه حسين را وقتي شيونكنان و سينهزنان برنعش پاره پارهء حسين جمع آمدند ديدم. آنها زيباترين زناني بودند كه من در عمرم ديده بودم. از زيبائي و طنازي مانا كه آهوان وحشي بودند و ازآن نيز زيباتر بودند». همين گزارشگر گويد كه زينب بر نعش حسين شيون برآورده گفت: «وامحمداه! وامحمداه! درود ملائكههاي آسمانها بر تو بادا. اين حسين است كه در اين بيابان در خاك و خون غلتيده، جسدش پاره پاره بر زمين افتاده است. وامحمداه! اينها دختران تو هستند كه به ذلت اسارت افتادهاند. اينها نوادگان تو هستند كه لاشههايشان در اين بيابان داغ در خاك و خون پراكنده است». اين راوي گويد كه شيونهاي زينب چنان جانسوز و سينهگداز بود كه همهء افراد لشكرگاه عمر سعد را به شدت متأثر كرده به گريهانداخت. عبيدالله زياد براي دريافت سر حسين مجلس آراست و سران قبايل كوفه را دعوت كرد. چون سر امام حسين را در مجلس وي پيش رويش نهادند، او با چوبدستيش چندين بار بر دندانهاي حسين ضربت زده چيزهائي ميگفت. و چونكه اين كار را بارها تكرار كرد، پيرمردي از بزرگان كوفه عبيدالله زياد را نكوهيده گفت: «اين چوبدستي را از آن لبها دور كن. به الله سوگند كه من به چشم خود ديدهام كه لبهاي رسول الله آن لبها را ميبوسيده است». پيرمرد در دنبال سخنان خود به گريه افتاد. عبيدالله زياد ويرا توبيخ كرد و پيرمرد برخاسته از مجلس رفت، وآهسته به يكي ازهمراهانش گفت: عربها بعد از اين روز بايد بردهء اينها باشند؛ زيرا كه پسر فاطمه را بخاطر خشنودي پسر مرجانه كشتند. سرهاي فرزندان و اهل خانهء حسين نيز در اين مجلس به نمايش نهادند، و زنان و دختران اسير خاندان علوي را با لباسهاي پاره پارهئي كه بر تنشان كرده بودند و با حالتي زار براي نمايش دراين مجلس حاضر آوردند. عبيدالله زياد وقتي زينب را در برابر خويش ديد، خطاب به او گفت: «ديدي كه الله با شما چه كرد؟ ديدي كه الله چه سان رسوايتان ساخت، دروغهايتان را افشا كرد و شما را به كشتن داد؟». سخنان تحريككنندهء عبيدالله زياد براي زينب قابل تحمل نبود. زينب عمري را درناز و احترام گذرانده بود وتا چشم برجهان گشوده بود همگان به او دختر پيامبر و فاطمه خطاب ميكردند و هركس ويرا ميديد برپاها ودستهايش بوسه ميزد. او خويشتن را بهترين و پاكترين و برترين زن جهان ميدانست. اينك درسن پنجاه و چند سالگيش خود را با شماري زن ودختر اسير و يتيم و بيحامي و بيسرپرست در اين مجلس ميديد و هيچ فريادرسي سراغ نداشت كه به داد او و اسيران خاندانش برسد. تنها سلاحي كه زينب در اختيار داشت زبانش بود. او از سخنان عبيدالله زياد در خشم شد و خويشتنداري را از دست داده زبان برگشوده گفت: «الله را سپاس كه ما را بوسيلهء محمد گرامي داشت و ما را از پاكان جهان قرار داد. ما نه چنانيم كه تو ميگوئي. آنكه رسوا خواهد شد شخص فاسق است. آنكه دروغش افشا خواهدشد شخص فاجر است. اينها كه كشته شدند كشتهشدن برسرشان نوشته شده بود و مقدرشان چنين بود كه درآن زمين به كشتن روند. فردا الله تعالي تورا دربرابر آنها قرار خواهد داد وآنها از دست تو به او شكايت خواهند برد و بر درگاهش دادخواهي خواهند كرد». وقتي چشم عبيدالله زياد به علي اوسط افتاد نامش را پرسيد. گفت: من علي ابن الحسين هستم. عبيدالله زياد گفت: مگر علي ابن الحسين را الله نكشت؟ گفت: من برادري داشتم كه نامش علي ابن الحسين بود و مردم ويرا كشتند. عبيدالله زياد گفت: الله ويرا كشت نه مردم. آنگاه به يكي از نگهبانان دستور داد كه لباس علي را فراز كند و بنگرد كه آيا به سن بلوغ رسيده است يا هنوز كودك است. چون معلوم شد كه بالغ شده است عبيدالله زياد دستور داد علي را برده سرش را ازتن جدا كنند. زينب با حالتي وحشتزده خودش را روي علي افكند و زاريكنان گفت: «اي ابن زياد! آيا اينهمه خون كه ريختهاي تو را بس نيست؟ آيا هنوز از خون ما سيراب نشدهاي؟ مگر كسي از ما را باقي گذاشتهاي؟ اگر ايمان به الله داري تو را به الله سوگند ميدهم كه اگر ميخواهي اين پسر را بهكشتن دهي مرا هم بكشي». در اين ميان كساني هم براي نجات جان آن نوجوانِ بيمار پا درمياني كردند و عبيدالله زياد از كشتن علي ابن الحسين (زين العابدين بعدي) منصرف شد. سر امام حسين و يارانش را به فرمان عبيدالله زياد بر نيزه كرده دركوچهها وخيابانهاي كوفه براي تماشاي مردم گرداندند، وآنگاه عبيدالله زياد آنها را با كارواني روانهء دمشق كرد. اسيران خانوادهء حسين را نيز همراه اين كاروان به دمشق فرستاد. چونكه احتمال ميداد علي ابن الحسين درراه بگريزد دستور داد ويرا در زنجير كردند و دستهايش را بر زنجير گردنش آويختند و بر شتر نشاندند. عربان مسئول كاروان روزهاي درازي كه درراه سفر به دمشق بودند ازهرگونه اهانت نسبت به اين اسيرشدگان خودداري نورزيدند و تا ميتوانستند آنان را به مذلت كشاندند. در دمشق اين اسيران را ابتدا درشهر گردانده به معرض نمايش نهادند و بعد ازآن به حضور يزيد بردند. يزيد خطاب به علي ابن الحسين گفت: «پدرت روابط خانداني ما را برهم زد (قطع رحم ما كرد)، حق مرا چنانكه بايد نشناخت، براي دستيابي به حاكميت با من به رقابت برخاست؛ ليكن ديديم كه الله با او چه كرد!». علي با اين آيهء قرآن به او پاسخ داد: «هر مصيبتي كه بر زمين يا بر شما فرود آيد، قبل ازآن كه فرود آوريم دركتابي نوشته شده است» (سورهء حديد، آيهء 22). يزيد ازفصاحت اين نوجوان بيمار درحسد شد و براي اينكه نشان دهد كه پسر او هم از اين نوجوان كمتر نيست، به پسرش خالد گفت: برخيز و به او پاسخ بده كه: «هر مصيبتي كه برسرتان بيايد به دستهاي خودتان برخود آوردهايد، و [الله] از بسياري [از خطاها] درميگذرد» (سورهء شوري، آيهء 30). گويا يزيد دراين مجلس ضمن يادآوري شكست پدربزرگش از پيامبر اسلام، گفت كه اكنون آن شكست تلافي شده است. او سپس خطاب به حاضرانِ مجلس گفت: «ميدانيد چرا چنين برسر حسين آمد؟ او ميگفت كه پدر من از پدر يزيد بهتر است؛ مادرم فاطمه ازمادر يزيد بهتر است. جدم رسول الله ازجد يزيد بهتر است؛ و خودم نيز بهتر ازيزيدم و براي خلافت ازاو شايستهترم. اما دربارهء بهتربودنِ پدرش علي ازپدرمن معاويه، پدران من و او بايكديگر برسر اين موضوع به جدال پرداختند و مسلمانان درميانشان داوري كردند، ومردم ميدانند كه به نفع كدامشان رأي دادند. واما دربارهء بهتر بودنِ مادرش فاطمه ازمادر من، البته فاطمه ازمادر من بهتر بوده است. و دربارهء آنكه جد او پيامبر ازجد من بهتر بوده است، البته هركس به الله و روز قيامت ايمان دارد قبول كرده كه درجهان هيچكس مثل پيامبر نيست. ولي حسين ازياد برده بود كه الله گفته است: «بگو اي مالكِ مُلك! پادشاهي را به هركس خواهي دهي وازهركس خواهي ستاني؛ وهركس را خواهي عزيز كني وهركس را خواهي ذلت دهي؛ خير دردست تواست، وتو برهمه چيز توانائي» (سورهء آل عمران، آيهء 26). … به خدا، اگر من جاي ابن مرجانه بودم حسين را نميكشتم. من راضي بودم كه ويرا زنده نگاه دارند، ولي ابن مرجانه آنها را كشت، و اين قضاي الهي بود و از قضاي الهي نميشود گريخت. خدا ابن مرجانه را لعنت كناد كه حسين را مجبور كرد مقاومت كند و به كشتن برود. حسين از او خواسته بود كه ويرا نزد من بياورد تا دست در دست من نهد، و يا اجازه يابد به جائي دور دست برود و تا آخر عمرش به زندگيش ادامه بدهد. ولي ابن مرجانه از او قبول نكرد و ويرا به قتل رساند». زنان و كودكان خاندان امام علي با حالتي رقتآور دربرابر يزيد قرارداشتند. بيشترشان نيمهبرهنه بودند يا رختهاي ژندهئي برتن داشتند. سرهاي زنان برهنه بود و نعلين بر پا نداشتند، زيرا همه را عربان گرفته برده بودند. رسم عرب آن بود كه چون بر قبيلهء خصم پيروز ميشدند زنان و دختران و نوجوانان را اسير كرده بعنوان كنيز و غلام درميان خودشان تقسيم ميكردند و بر دستها يا گردنهايشان داغمُهر بردگي ميزدند، و اين اسيران تا پايان عمر در بردگي ميزيستند. زناني كه «ام ولد» ناميده شدهاند از همين اسيرشدگان بودهاند؛ و شخص امام علي نيز چندين ام ولد داشته است. همسر امام حسين (مادر زين العابدين) نيز چنين اسيرشدهئي بود. عربانِ متأثر از تبليغات دستگاه اموي خيال ميكردند به راستي حسين و خاندانش ازدين برگشته وكافر شدهاند و ميتوان با آنها همان معامله كرد كه باديگر «كافران» ميكردند. يك شخصيت عرب شامي در مجلس يزيد چشمش به فاطمه دختر حسين افتاد كه دوشيزهئي دلربا بود، و از يزيد درخواست كرد كه آن دختر را بعنوان كنيز به او ببخشد. فاطمه گويد كه همينكه اين جمله را شنيدم بر خودم لرزيدم و اعصابم متشنج شد و خودم را به دامن زينب افكنده به جامهاش چسپيدم، و نميدانستم كه چه خواهد شد، زيرا يقين داشتم كه به زودي به يكي ازكنيزان تبديل خواهم شد. زينب كه ميدانست اعضاي خاندان پيامبر را نميشود برده كرد، بر سر آن مرد فرياد زد كه «سخن ناروا ميگوئي، زيرا نه تو و نه اين مرد هيچكدامتان حق نداريد ما را كنيز كنيد». يزيد به زينب گفت: «تو بيخود ميگوئي. اين حق من است كه هر چه بخواهم بر سر شما در آورم و اگر دلم بخواهد شما را كنيز كنم». زينب گفت: «والله كه چنين نخواهد شد مگر كه از دين ما بيرون شوي و دين ديگري بگيري». يزيد به خشم شده گفت: «با من چنين سخن ميگوئي؟ كسيكه ازدين بيرون شد پدر و برادر تو بودند». زينب گفت: «ديني كه تو ادعاي داشتنش ميكني، دين الله و دين پدر و برادر و جد من است و تو و پدر و جدت بوسيلهء همين دين هدايت شدهايد». يزيد گفت: «تو دشمن الله هستي و حرف بيخود ميزني». زينب گفت: «تو فرمانروا هستي و مسلط و پرزور، و به همين سبب ظالمانه به ما دشنام ميدهي و با زورت ما را مقهورخود ساختهاي». مرد عرب دوباره ازيزيد تقاضا كرد كه آن دختر را به وي ببخشد. يزيد بر سرش فرياد زد كه «از جلو چشمانم دور شو». به هرحال، يزيد كه ازواكنش عربان درقبال قتلِعام خانوادهء حسين (اهل بيت رسول الله) وحشت داشت و ميدانست كه چنين جنايتي را عربان به سكوت برگزار نخواهند كرد و دولت او بايد بهاي گزافي درمقابل آن بپردازد، درصدد برآمد كه با آوردن عذرهاي مردمفريب دست خود را ازآن جنايت بشويد و تهمت را از خودش دور سازد و عبيدالله زياد را مسبب اصلي واقعه قلمداد كند. او به نعمان ابن بشير انصاري دستور داد اسيران را به خانهئي منتقل كرده وسائل آسايششان را فراهم آورد. او همچنين اجازه داد كه زنان خانهاش درآن خانه براي حسين سوگواري كنند. سه روزي كه آنان به عزاداري مشغول بودند، زنان خاندان اموي- كه خويشاوندان اسيران بودند- با آنها به سوگواري نشستند. تا روزهائي كه آنها دردمشق بودند يزيد همهروزه علي ابن الحسين و ديگر كودكان خانوادهء علي را به خانهاش ميبرد وآنان را نوازش ميكرد و ميكوشيد كه دلشان را به دست آورد و كينهها را از دلهايشان بيرون كند. او دستور داده بود كه پوشش و وسائل درخور دراختيار اين اسيران قرار دهند تا احساس تنگي نكنند و نسبت به او رضايت خاطر حاصل نمايند. چند روز بعد اين اسيران را به فرمان يزيد به همراه يك كاروان ويژه به مدينه اعزام كردند. اَعقابِ امام حسين از تنها فرزند زنده ماندهاش علي اوسط بودند كه درسال 38 هجري در كوفه به دنيا آمده بود، و بعدها زينالعابدين لقب يافت. قرنها بعد اين روايتِ بياساس و بيمأخذ توسط كساني جعل شد كه گويا شهربانو دختر يزدگرد سوم در هنگام سقوط مدائن (تيسفون) به اسارت رفت و در تقسيم اسيران سهم امام علي شد و او ويرا به پسرش حسين داد، و زينالعابدين از اين دختر به دنيا آمد. اين روايتِ مذهبي از اساس و پايه دروغين است. بين سقوط مدائن تا تولد زينالعابدين 20 سال فاصله بود. مادر زينالعابدين- بنا برگزارشي كه بلاذري ذكر كرده- يك دختر اسيرشدهء سيستاني (بلوچ) بود كه اورا به عربي سُلافه ناميدند. اين دختر ازمردمِ ناحيهء زرنگ و زاهدان كنوني بود كه با ديگر دختران و پسران به تاراج رفت و در مدينه ضمن تقسيمِ غنيمتها سهم حسين ابن علي شد. سيستان در بين سالهاي 31 تا 37 هجري سه بار مورد حملهء عربان قرار گرفت. آخرين حملهء عرب به سيستان در خلافت امام علي به منظور سركوب شورش ضد عربي بود. پس بنا بر گزارش بلاذري- كه تنها منبع تاريخي راجع به مادر زين العابدين است- مادر زين العابدين يك دختر اسيرشدهء سيستاني يعني از يك خاندان بلوچ بوده نه دختر خاندان سلطنتي ايران؛ و در اواخر خلافت عثمان يا اوائل خلافت علي به اسارت رفت و نه در زمان عمر. شايد هم نام ايرانيِ اين دخترِ اسيرشدهء سيستاني «شِهربانو» (تلفظ بلوچي شيربانو) بوده است. اما اورا به عربي «سلافه» ناميدند نه شهربانو. حتي اگر شِهربانو بودن نام مادر زينالعابدين راه به حقيقتي ببرد؛ بنا بر گزارش روشني كه از بلاذري دربارهء او دردست است، از خاندان سلطنتي ايران بودنِ او بهكلي بيپايه است. مادر زين العابدين چونكه كنيز بود، پس از واقعهء كربلا زنِ يكي از غلامان امام حسين شد كه «زبيد» نام داشت، و برايش عبدالله ابن زبيد را به دنيا آورد. در اصول كافي، به مناسبتي، از علي ابن راشد نيز بعنوان برادر مادريِ زينالعابدين نام برده شده است؛ و اين نشان ميدهد كه سلافه (شهربانو) پس از امام حسين ابتدا همسر مردي به نام زبيد، و سپس همسر مردي به نام راشد شد. پس از واقعهء كربلا داستانهاي دلآسادهندهئي دربارهء آن بر سر زبانهاي دوستداران اهلبيت پيامبر افتاد. بازگوئي اين داستانها ميتوانست تسلاي دلهاي سوختهئي باشد كه در سوگ افراد خاندان پيامبر به داغ نشسته بودند. اين داستانها ايحاء ميكردند كه واقعهء كربلا يك مقدرِ ازپيش تعيينشده و ناشي از ارادهء الله بوده است و به هرحال ميبايست اتفاق ميافتاد؛ و نشان ميدادند كه پيامبر اسلام نيز ازآن اطلاع داشته و دربارهاش خبرهائي داده بوده است. بنا بر حديثي كه كليني در اصول كافي (كتاب الحجه، باب 103، حديث 8) آورده است، الله ميخواست به حسين ياري كند ولي او شهادت را ترجيح داد. اين حديث چنين است: «ابوجعفر (امام محمد باقر) گويد: خدايتعالي نُصرَت (پيروزي) را براي حسين فرستاد؛ و چون نصرت به ميان زمين وآسمان رسيد، به حسين پيشنهاد شد كه ميان نُصرَت و ديدار الله يكي را انتخاب كند؛ و او ديدار الله را انتخاب كرد». بنا بر حديث ديگري كه در اصول كافي (كتاب الحجه، باب 117، حديث 4) آمده است، گويا امدادي كه الله ازآسمان فرستاده بود دير به كربلا رسيد. اين حديث ميگويد كه «فرشتگان از الله اجازه خواستندتا به حسين ياري كنند. چون اين اجازه را يافتند آمادهء جنگ شدند، ولي زماني به زمين رسيدند كه حسين كشته شده بود. آنها به الله گفتند: به ما اجازه دادي كه برويم و اورا ياري كنيم؛ ولي وقتي رسيديم اورا برگرفته بودي. الله به آنها گفت: همانجا سر قبرش بمانيد؛ هرگاه ديديد از قبرش بيرون آمد اورا ياري كنيد». شيخ طوسي- از علماي بزرگ شيعه - در امالي خويش حديثي را چنين روايت ميكند: «يكي از رؤساي فرشتگان از الله اجازه گرفت كه به ديدن پيامبر برود. درحيني كه او درخانهء پيامبر نشسته بود حسين وارد شد و پيامبر اورا بوسيد و درآغوش گرفت. فرشته به پيامبر گفت: اورا دوست ميداري؟ پيامبر گفت: آري! او فرزندم است و خيلي دوستش ميدارم. فرشته گفت: امتت اورا خواهند كشت. پيامبر گفت: فرزند مرا، پسر مرا ميكشند؟ فرشته گفت: آري! و اگر بخواهي خاكي كه برآن كشته خواهد شد را نيز به تو نشان خواهم داد. پيامبر گفت: نشانم بده. خاك سرخرنگ خوشبوئي به او نشان داد و گفت: هرگاه اين خاك به خون تبديل شود بدان كه اين فرزندت كشته شده است». در كتابهاي اهل سنت آمده كه جبرئيل يك وقتي كفي خاك براي پيامبر آورد وگفت: اين خاك حسين است؛ آنرا نزد خودت نگاه دار؛ هرگاه ديدي كه اين خاك تبديل به خون شده است، بدان كه حسين كشته شده است. پيامبر آن خاك را به همسرش ام سلمه سپرد و راز را برايش تعريف كرد. ام سلمه خاك را در شيشهئي كرد و در خانهاش نگاه داشت. روز دهم محرم، ام سلمه متوجه شد كه درشيشه به جاي خاك خون است، و دانست كه حسين كشته شده است. او در همانروز يعني روزها پيش ازآنكه خبر قتل حسين از عراق برسد درمدينه به مردم خبر داد كه حسين كشته شده است. در روايت ديگري در كتابهاي اهل سنت آمده كه عبدالله ابن عباس در شب عاشورا پيامبر را به خواب ديد كه شيشهئي پرازخون دردست دارد. ازاو پرسيد: اين شيشهء پرخون چيست؟ پيامبر گفت: خون حسين و ياران حسين است و براي الله ميبرم. نيز آمده است كه وقتي حسين درتدارك خروج از مكه بود، زني از قريش به او نامه خبر داد كه ازعائشه شنيده كه پيامبر گفته بوده كه «حسين در سرزمين بابل به قتل خواهد رسيد». اين زن، حسين را نصيحت كرد كه به عراق نرود؛ و حسين گفت: «اگر چنين است گريزي از كشتهشدنم نيست». همچنين آمده است كه پيامبر يكبار گفته بود: «فرشتهئي وارد خانهام شد كه پيش ازآن به خانهام نيامده بود وگفت: پسرت حسين به دست امتت كشته خواهد شد و درزميني كشته خواهد شد كه اگر بخواهي به تو نشان خواهم داد». درحديث ديگري از قول پيامبر آمده كه خطاب به اصحابش چنين توصيه كرده بود: «پسرم حسين دركربلا بهكشتن خواهد رفت. هركدام ازشما آنوقت زنده بوديد ياريش كنيد». در كتابهاي اهل سنت از خشم خدا بر شركت كنندگان در قتل امام حسين نيز سخن به ميان آمده است. ازجمله آنكه كه مردي كه بر سر آب به حسين تير افكند و دهانش را دريد و مانع آب نوشيدنش شد، به خشم خدا دچار آمده به يك بيماري مبتلا گرديد كه هرچه آب ميآشاميد سير نميشد و هميشه از تشنگي عذاب ميكشيد، و آنقدر آب نوشيد تا شكمش مثل شكم شتر تركيد و مُرد. ديگر اينكه كه مردي كه بعد از شهيد شدن امام حسين جامهاش را ازتنش بركشيد و امام را با تن برهنه بر زمين رها كرد، مورد خشم خدا قرار گرفته به يك بيماري مبتلا شد كه دستهايش در تابستان مثل چوب خشك ميشد و در زمستان عرق ميريخت، و تا زنده بود از اين بيماري رنج ميكشيد. -------------- |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |