| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
قصيدهي خمريهي رودکي به بهانهي بزرگداشت رودکي در سرزمين رودکي (تاجيکستان) اميرحسين
خنجي
سهشنبه ٢ مهر
١٣٨١
رودکي نامدارتر از آنست که من در اينجا بخواهم دربارهي شخصيتش سخني بگويم. اما از آنجا که اين روزها مصادف است با روزهاي بزرگداشت رودکي در سرزمينش تاجيکستان، شايسته ديدم که يکي از سرودههايش را در اينجا بياورم. اين سرودهي بلندبالا که به همت مؤلف تاريخ سيستان براي ما برجا مانده است اکنون به «قصيدهي خمريهي رودکي» معروف است. اين قصيده را رودکي به افتخار بزرگمردي به نام ابوجعفر صفاري (فرماندار سيستان از سال 301 تا 342 خورشيدي) سروده و در مجلس بزم امير ابونصر ساماني همراه با ساز خوانده است. دربارهي اين ابوجعفر، مؤلف تاريخ سيستان چنين مينويسد: «ابوجعفر مردي بود بيدار و سخي و عالِم و اهلِ هنر و از هرعلمي بهره داشت. روز و شب به شراب مشغول بودي و به بخشيدن و داد ودِهِش. مردمانِ جهان اندر روزگار او آرام گرفتند. و هيچ مِهتري به شجاعتِ او نبود اندر اين روزگار. و ساعات و اوقات را بخش کرده بود: زماني به نماز وخواندن [قرآن]، زماني به نشاط و خوردنِ [باده]، زماني کار پادشاهي بازنگريدن، زماني آسايش و به خلوت آراميدن. و ذکر او بزرگ شد نزديک مِهترانِ عالم». و اما علت سروده شدن خمريه چنان بود که يک سردار ديلمي به نام ماکان کاکي از طرف امير ساماني حاکميت ري را داشت. ماکان درصدد شد که از اطاعت امير ساماني بيرون شود. امير نصر ساماني از امير ابوجعفر صفاري که دوست ديرين ماکان بود خواست که نزد ماکان وساطت کند و او را از عواقف گردنکشي بترساند. ابوجعفر فرستادهئي را به ري نزد ماکان فرستاد. ماکان ازاو پذيرائي کرد و نزد خود نگاه داشت. شبي درحين مستي به بهانهئي بر او خشم گرفته دستور داد ريشش را تارتار برکندند. سپس چندي اورا نگاه داشت تا ريشش روئيد و او را با هدايائي به سيستان باز فرستاد. ابوجعفر توسط يکي از جاسوسانش از قضيه آگاهي يافته بود؛ و چون فرستاده به سيستان برگشت، ابوجعفر دستهئي از سواران گزيده و چالاکش را برداشت و تازان به ري شبيخون زد و ماکان را ربوده به سيستان برد و در آنجا اکرام کرده نزد خود نگاه داشت و شبها با او به ميگساري مينشست. يکشب درحال مستي بر ماکان بهانهئي گرفت و در خشم شد و دستور داد ريشهايش را تارتار برکندند. آنگاه ويرا چندي بداشت تا ريشش باز برآمد و اورا مرخص کرده با احترام به ري برگرداند. داستان اين واقعه به امير نصر رسيد و از کاري که ابوجعفر کرده بود بسيار خوشش آمد. امير نصر «يکروز شراب هميخورد. گفت: همه نعمتي مارا هست اما بايستي که ابوجعفر را بديديمي. اکنون که نيست باري يادِ او گيريم. و همه مهترانِ خراسان حاضر بودند. ياد وي گرفت و بخورد و همه بزرگان خراسان نوش کردند. آنگاه که سهيکي به او رسيد، جامِ سهيکي سرمُهر کرد و ده پاره ياقوتِ سرخ و ده تخت جامهي بيشبها و ده غلام و ده کنيزک ترک با حُلِي وحُلَل و اسبان و کمرها نزديک وي (نزديک ابوجعفر) فرستاد به سيستان. و آن روز بر زبانِ امير خراسان (امير نصر) برفت که اگرنه آنست که بوجعفر قانع است و گرنه آن دل و تدبير و راي وخرد که وي دارد، همهي جهان گرفتستي. و رودکي اين شعر اندر اين معني بگفت». «و ما اين شعر را به آن ياد کرديم تا هرکه اين شعر بخوانَد، امير بوجعفر را ديده باشد؛ که همه چنين بود که وي گفته است». اصل اين قصيده در تاريخ سيستان 93 بيت است و من در اينجا 44 بيت ازآن را ميآورم: مادرِ مي را بکرد بايد قربان بچهي اورا گرفت و کرد به زندان بچهي اورا از او گرفت نتاني تاش نکوبي نخست و زاو نکشي جان جزکه نباشد حلالْ دور بکردن بچهي کوچک زشيرِ مادر و پستان تا نخورَد شيرْ هفت مَه به تمامي از سرِ ارديبهشت تا بُنِ آبان آنگه شايي زروي دين ورَهِ داد بچه به زندانِ تنگ و مادرْ قربان چون بسپاري به حبس بچهي اورا هفت شباروز خيره مانَد وحيران باز چو آيد به هوش، و حال ببيند جوش برآرَد، بنالد از دلِ سوزان گاه زَبَر زير گردد ازغم وگه باز زير و زَبَر همچنان ز اندُه جوشان باز به کردارِ اشتري که بوَد مست کفک برآرد زخشم ورانَد سلطان مردِ حَرَس کفکهاش پاک بگيرد تا بشود تيرگيش و گردد رخشان آخر کآرام گيرد و نچخد نيز درش کند استوار مردِ نگهبان چون بنشيند تمام و صافي گردد گونهي ياقوتِ سرخ گيرد و مرجان چند ازاو سرخ چون عقيقِ يماني چند ازاو لعل چون نگينِ بدخشان وَرش ببوئي گمان بري که گل سرخ بوي بدو داد و مشک و عنبر با بان هم به خُم اندر همي گدازد چونين تا به گـَهِ نوبهار و نيمهي نيسان آنگه اگر نيمشب درش بگشائي چشمهي خورشيد را ببيني تابان زُفت شود راد، و مردِ سُستْ دلاور گر بچشد زاوي ، و روي زردْ گلستان وآنکه به شادي يکي قدح بخورَد زاوي رنج نبيند ازآن فراز و نه احزان انــدُهِ دهسـاله را به طـَنجــه رمــانــَد شــادي نـو را زِ رِي بيـــارَد و عَمـّــان با مي چونين که سالخورده بوَد چند جامه بکرده فرازِ پنجه و خُلقان مجلسْ بايد بساخته مَلِکانه ازگـل و از ياسمين و خيري الوان نعمتِ فردوس گستريده ز هر سوي ساخته کاري که کس نساخته چونان جامهي زرّين و فرشهاي نوآئين شهره رياحين و تختهاي فراوان يک صفْ ميران و بلعمي بنشسته يک صف حُرّان و پيرصالحِ دهقان خسرو برتختِ پيشگاه نشسته شاهِ ملوک جهان امير خراسان تُرک هزاران به پاي پيشِ صف اندر هريک چون ماهِ بر دو هفته درخشان باده دهنده بتي بديع ز خوبان بچهي خاتونِ ترک و بچهي خاقان چونْش بگردد نبيذِ چند به شادي شاهِ جهان شادمان و خرم و خندان از کفِ تُرکي سياه چشمِ پري روي قامتْ چون سرو وزلفکانْش چو چوگان زآن مي خوشبوي ساغري بستانَد ياد کند روي شهريارِ سجستان خود بخورَد نوش و اولياش هم ايدون گويد هريک- چو مي بگيرد شـادان: «شادي بوجعفر احمد ابن محمد آن مِهِ آزادگان و مَفخَرِ ايران» آن مَلِک عدل و آفتابِ زمانه زنده به او داد و روشنائي کيهان آنکه نبود از نژادِ آدمْ چون او نيز نباشد اگر نگوئي بهتان خلقْهمه ازخاک وآبوآتشوبادند واين مَلِک از آفتابِ گوهرِ ساسان فرّ بدو يافت ملک تيره و تاريک عَدن بدو گشت نيز گيتي ويران گرتو فصيحي همه مناقبِ اوگوي ور تو دبيري همه مدايحِ اوخوان سامسواري که تا ستاره بتابد اسب نبيند چون او سوار به ميدان باز به روزِ نبرد و کين و حَمِيَّت گرْش ببيني ميانِ مَغفر و خَفتان خوار نمايدْت ژندهپيل بدانگاه ور چه بوَد مست و تيزگشته و غرّان وَرش بديدي سپنديارْ گهِ رزم پيشِ سِنانش جَهان دويدي و لرزان آن مَلِک نيمروز و خسروِ پيروز دولتِ او يوز و دشمنْ آهوي نالان عَمرو اِبِن ليث زنده گشت بدو باز با حَشَمِ خويش و آن زمانهي ايشان رستم را نام اگرچــه سخت بزرگ است زنــده بـدوي است نــامِ رسـتمِ دســـتان |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |