[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
آزاديخواهان ايران متحد شويد!
(بخش چهارم)
* اگر امروز در برابر استبداد همراه نشويم فردا قدرت هاي خارجي درباره ايران تصميم مي‎گيرند
* پس از سقوط رژيم صدام، آمريكا نقش ويژه اي در تحولات ايران پيدا مي كند.


علی كشتگر
mihan@mihan.net
شنبه ٢٨ دی ١٣٨١


دهه 90 دوره دگرگونيهاي بزرگ در اروپاي شرقي بود. نخستين دهه دوهزار دوره دگرگونيهاي بزرگ در خاورميانه است. سرعت دگرگونيهاي ساختاري، فرهنگي و فكري درداخل كشورهاي اين منطقه و فشار روندهاي جهاني چنان است كه تا پايان دهه حاضراكثر رژيم هاي كنوني زيرفشار خردكننده تحولات داخلي و خارجي جاي خود را به نظام هاي نوين خواهند داد. درروند همه اين دگرگونيهاي بزرگ عوامل ملي و بين المللي در كنش و واكنش متقابل انرژي اين تحولات برق آسا را تامين مي كنند. ضمن آن كه همواره عامل داخلي(ملي) نقش اصلي و عامل خارجي( بين المللي) نقش تسهيل كننده، شتاب دهنده و يا كاتاليزور ايفا مي كند. با اين همه در برش هاي ويژه‎اي ازتحولات، عامل بين المللي نقش تعيين كننده اي پيدا مي كند.

اگر نظام هاي شوروي و اروپاي شرقي از درون نپوسيده بودند وروشنفكران ومردمان اين كشورها به ارزشهاي جهانشمول دموكراسي و رهايي از نظام هاي توتاليتر و خودكامه گرايش پيدا نمي كردند، هرگز عامل جهاني و يا فشارهاي تبليغاتي، سياسي و اقتصادي غرب در فروپاشي شتابان آنها تا به اين حد تاثير نمي گذاشتند.
حتي براي دخالت نظامي آمريكا در افغانستان و يا عراق نيز قبل از هرچيز بايد عامل داخلي چنين دخالتي مساعد و فراهم شده باشد و اگر نه يا دخالت نظامي صورت نمي گيرد و يا اگر هم رخ دهد دخالت گران به همان سرنوشتي دچار مي شوند كه آمريكا در ويتنام و شووري در افغانستان به آن گرفتار آمدند.

آمريكا در جنگ با طالبان از آن جهت به سرعت به پيروزي رسيد كه مردم افغانستان خواستار رهايي از شر رژيم طالبان بودند. و در صورتي مي تواند در جنگي احتمالي عليه حكومت صدام حسين به سرعت اين رژيم را ساقط كند، كه مردم عراق برخلاف تبليغات رسمي حكومت، خواهان رهايي از سلطه اين رژيم باشند. و اگر آن چنان كه صدام مدعي است بيش از99 درصد مردم از وي حمايت مي كنند، آنگاه آمريكا به عراق لشگرنخواهد كشيد و اگر هم چنين كند به اهداف نظامي خود نخواهد رسيد. اما از قرائن و شواهد چنين پيدا است كه آمريكائيان براساس برداشت‎هاي خود از جامعه عراق به اين نتيجه رسيده اند كه مردم از حكومت صدام بيزاراند. و همين عامل داخلي است كه به آمريكا فرصت مي دهد تا آن چنان كه به نفع منافع خود مي داند در عراق عمل كند. به سخن ديگرهرچه شكاف ميان ملت و حاكميت بيشتر و عميق ترباشد، عامل خارجي فرصت بيشتري براي ورود به داخل از درون همين شكاف پيدا مي كند. و آنگاه كه قدرت خارجي فرصت تاثيرگذاري بر تحولات را پيدا كرد، طبعا مي كوشد حتي الامكان همه چيز را در جهت منافع خود سامان دهد. و طبيعي است كه دولت آمريكا منافع ملي خود را برمنافع ملي عراق ترجيح دهد، چرا كه اساسا هردولتي، ماموريت دفاع از منافع ومصالح ملت خود را برعهده دارد. اين نيز طبيعي است كه وقتي قدرت هاي بزرگ شكاف ميان ملت و دولت را در سرزمين هاي ديگر مشاهده كنند، بكوشند از آن در جهت منافع و مصالح ملي خويش بهره برداري نمايند. به همين دليل در جهان معاصر نيز همانند گذشته امنيت و منافع ملي بيش ازپيش در گرو همبستگي ملت و دولت است و به همان ميزاني كه اين همبستگي خدشه دار مي شود و شكاف ميان اين دوعميق مي شود، امنيت و منافع و مصالح ملي در حوزه مانور قدرت هاي خارجي قرار مي گيرد.

در ايران نيز، طبعا قدرت‎هاي جهاني و منطقه‎اي متوجه اين دو نكته اساسي شده اند كه:
       1 - شكاف ميان دولت و ملت به جائي رسيده است كه آنها از اين پس مي توانند تاثيرات مهمي بر تحولات داخلي ايران بگذارند.
       2- دشمني ميان جمهوري اسلامي و دولت آمريكا بويژه دردهه اخير موجب علاقه مردم ايران نسبت به ايالات متحده و افزايش نفوذ آمريكا درجامعه ايران شده است. تضاد ميان ملت و حاكميت و همزمان خوش‎بيني نسبت به آمريكا به جائي رسيده است كه بسياري از مردم (نمي دانم چند درصد) حتي از دخالت نظامي آمريكا در امور ايران نيزاستقبال مي كنند. در حقيقت در دو دهه گذشته رژيم جمهوري اسلامي با تبليغ دائم عليه آمريكا و اسرائيل و سركوب همه خواسته ها و اميال ملت تحت شعار مبارزه با نفوذ آمريكا و نسبت دادن خواسته‎هاي آزاديخواهانه مردم و چهره هاي مقبول مردم به آمريكا بيشترين كمك ممكن را به نفوذ آمريكا در ميان جوانان ايران كرده است.

در مورد ظرفيت و دامنه تاثيرگذاري ايالات متحده آمريكا در ايران لازم است توجه كنيم كه اساسا نگرش مردم ايران نسبت به ايالات متحده در دو دهه گذشته دچار يك تحول كيفي و بي سابقه شده است، كه نظير آن را در هيچ يك از كشورهاي منطقه نمي توانيم نشان دهيم. پيش از انقلاب بهمن و تا يكي دو سال پس از آن بخاطر آن كه مردم، آمريكا را متحد و حامي شاه مي دانستند و ضمنا نقش ايالات متحده در كودتاي 28 مرداد نيز در خاطره و موضع گيريهاي نسل اول انقلاب جايگاه ويژه اي داشت، احساسات ضد امريكائي در ايران به اوج خود رسيده بود. البته توهم چپ نسبت به شوروي و بلوك كمونيستي و تابع كردن خواسته‎هاي آزاديخواهانه و عدالت جويانه مردم به دشمني با آمريكا (تحت عنوان "مبارزه ضد امپرياليستي") كه محور اصلي خط مشي چپ را تشكيل مي داد، نيز به اين احساسات بويژه درميان روشنفكران و دانشجويان دامن مي زد. سران جمهوري اسلامي از جمله رهبران كنوني جناح اقتدارگرا از اين احساسات عمومي به بهترين وجه ممكن در جهت سركوب آزادي‎ها، از ميدان به دركردن رقباي سياسي خود، تصفيه‎هاي وسيع در حاكميت و تثبيت قدرت خود سود جستند.

در دو دهه گذشته اكثر عواملي كه موجبات برانگيخته شدن احساسات ملي عليه آمريكا مي شدند بتدريج از ميان رفتند و همزمان انگيزه‎هاي جديدي در جهت تمايل نسل جوان به آمريكا در جامعه ايران پديد آمدند و احساسات دشمنانه دو دهه پيش جاي خود را به احساسات و تمايلات دوستانه دادند. مهمترين عوامل اين دگرگوني در افكار عمومي مردم ايران نسبت به آمريكا به شرح زيراند:

الف- خصومت جمهوري اسلامي و آمريكا
دوستي رژيم پيشين و آمريكا در روزهاي پيش از انقلاب مهمترين دليل رشد تمايلات خصمانه عليه آمريكا در ايران بود، اكنون قضيه كاملا برعكس شده است. يعني خصومت جمهوري اسلامي و ايالات متحده مايه پيدايش و رشد احساسات دوستانه نسبت به آمريكا در جامعه ايران شده است. اگر آمريكا همان رابطه دوستانه و حاميانه با رژيم پيشين را امروز با جمهوري اسلامي مي داشت، آن وقت به احتمال قوي همراه با افزايش شكاف ميان مردم و حاكميت به جاي افزايش احساسات دوستانه نسبت به آمريكا شاهد روند مخالف آن بوديم.

ب- تحول در ديدگاه نخبگان سياسي و روشنفكران
در دو دهه گذشته بنيان‎هاي فكري و ايدئولوژيك روشنفكران و نخبگان سياسي چپ، ملي، مذهبي و بخشي از كارگزاران و پايوران جمهوري اسلامي (اصلاح طلبان) دچار دگرگوني شده است. پيش از انقلاب، اين عقيده كه عامل خارجي و يا "دشمن خارجي" علت اصلي يا يكي از علت هاي اساسي توسعه نيافتگي و فساد و استبداد در ايران است هواداران زيادي در ايران داشت. در دو دهه گذشته اين حقيقت كه توسعه نيافتگي و ادامه استبداد در ايران در درجه نخست علل داخلي و عمدتا ساختاري و فرهنگي دارد، اذهان اكثر نخبگان سياسي و روشنفكران را به خود مشغول كرده است. نتيجه طبيعي اين تحول آن است كه كنشگران سياسي و فرهيختگان جامعه توجه خود را به عوامل و موانع داخلي تحول و توسعه در ايران معطوف داشته اند. برعكس حاكميت براي پوشاندن ضعف هاي بنيادي خود، علل نابساماني هاي دو دهه گذشته را مدام به آمريكا نسبت داده است. توجه روزافزون روشنفكران به موانع داخلي و تحول دموكراتيك و اصرار رژيم به انحراف افكار عمومي از عوامل داخلي، موجب بي اعتباري روزافزون و بي سابقه شعارهاي ضد آمريكائي در ايران شده است.

فكر بهره برداري از اين دگرگوني طبعا در سياست آمريكا در قبال ايران منعكس شده است. البته فعلا در نقشه استراتژيك امريكا براي "نظم جديد منطقه" نوبت عراق است. دولت جورج بوش مدتها است تصميم خود را به دخالت نظامي در عراق گرفته است. در اين دخالت قريب الوقوع، صدام احتمالا به سرعت ساقط مي شود، يك دولت متحد آمريكا در عراق بر سركار مي آيد و عراق تا مدتها به يكي ازپايگاههاي نظامي و سياسي آمريكا در منطقه خاورميانه تبديل مي شود. با اين اتفاق قدر مسلم قدرت تاثيرگذاري سياسي، تبليغاتي و نظامي آمريكا بر تحولات منطقه بويژه ايران كه هم اكنون به نحو بي سابقه اي افزايش يافته چندبرابر مي شود. پس از صدام از دو حكومت ديگري كه دولت آمريكا آنان را جزء "محورشر" معرفي كرده (دولت هاي كره شمالي و ايران)، حكومت جمهوري اسلامي به عنوان آماج اصلي آمريكا در وضعيت خطير و دشواري قرار مي گيرد. با سقوط صدام حضور نظامي آمريكا در چهارسوي مرزهاي ايران كامل مي شود. وهمزمان توجه افكار عمومي در ايران به آمريكا و تحركات سياسي و نظامي آن به عنوان نيرويي كه بر تحولات كشور تاثيري تعيين كننده پيدا كرده افزايش مي يابد كه به نوبه خود موجب نفوذ فزاينده آمريكا بر افكار عمومي مردم و تحولات سياسي ايران خواهد شد.

با توجه به احتمال تحقق آنچه در بالا گفته شد، پرسش هاي زير در برابر ما قرارمي گيرند:
    1- استراتژي آمريكا در قبال ايران چه اهدافي را دنبال مي كند؟
    2- ميزان دخالت آمريكا در تحولات ايران به طور مستقيم و غيرمستقيم چه اشكالي خواهند داشت و آيا احتمال دخالت نظامي آمريكا در ايران وجود دارد؟
    3- آيا بطور كلي اين تحولات به زيان خواسته هاي آزاديخواهان مردم ايران تمام مي شود و يا به سود آنها؟
    4- جايگاه و نقش نيروهاي اپوزيسيون در اين تحولات كدام است؟

در پاسخ به پرسش نخست به يقين مي توان گفت كه آمريكا در منطقه و در ايران به دنبال منافع و مصالح ملي بلندمدت خويش است. تجارب متعدد تاريخي نشان داده است كه اگر اين منافع در تباني با دولت هاي خودكامه و يا جريانات واپس گرا و استبدادي اپوزيسيون تامين شود آمريكا با اين گونه دولت ها وارد مصالحه مي شود و اگر برعكس اين منافع در دفاع از تحولات دموكراتيك و حقوق بشرتامين و يا  تضمين شود، آمريكا از چنين دگرگونيهائي دفاع خواهد كرد.

در مورد وضعيت كنوني ايران، آن چنان كه پيشتر از اين نيز صاحب اين قلم  بارها خاطرنشان كرده است، اولا به خاطر رشد عظيم آگاهيهاي سياسي در ايران و تبديل آزادي هاي سياسي و فردي به يك خواست ملي، آمريكا ديگر نمي تواند با حمايت از استبداد ديني حاكم، منافع و مصالح خود را تضمين كند. و ثانيا آن كه دولت آمريكا از 11 سپتامبر به اين سو نمي تواند به اين آساني ها با اقتدارگرايان ايران كه تكيه گاه اصلي قدرت آنها بنيادگرايان ديني و جريانات تروريستي به گوهر مشابه با القاعده و طالبان هستند و ادامه حكومت آنها الهام بخش و پشتيبان جريانهاي تروريستي مذهبي در منطقه است وارد مصالحه و تباني شود. هرچند كه خود اقتدارگرايان هنوز به عمق اين مساله پي نبرده اند. سران حاكميت هنوز فكر مي كنند كه درروز مبادا مي توانند با دادن برخي امتيازها روابط جمهوري اسلامي و آمريكا را به حال عادي باز گردانند. براي آمريكائي كه بزرگترين دشمن كنوني امنيت و ثبات و منافع خود را بنيادگرائي اسلامي مي داند و پيروزي نظامي و سياسي براين جريانات را محورسياست هاي خارجي خود قرارداده است، منطقا تنها قدرت بنيادگراي حاكم در منطقه، قدرتي كه در ميان ملت خود مطرود و منزوي است نمي تواند طرف مذاكره و مصالحه تلقي شود. برعكس اگر هم در شرايط  پيش از تعيين تكليف با رژيم صدام دولت آمريكا براي همراه كردن اقتدارگرايان با خود علائم دوستانه اي درنهان و يا آشكاربا آنها ردوبدل كند، موقتي و تاكتيكي خواهد بود.

 پس از صدام، مهمترين هدف سياست خارجي آمريكا در خاورميانه اثرگذاري مستقيم و غيرمستقيم بر تحولات ايران در جهت ساقط كردن جمهوري اسلامي و يا دست كم تضعيف اقتدارگرايان و تقويت اصلاح طلبان است. حتي منطقي است اگر بپذيريم كه براي دولت آمريكا دگرگوني در ايران بسيار مهمتر از تغيير رژيم در عراق است. منتها موقعيت كنوني رژيم صدام به آمريكا اجازه دخالت نظامي مستقيم مي دهد، اما در مورد ايران هنوز چنين فرصتي براي آمريكا فراهم نيست. اين كه درگيري آمريكا درايران چه اشكالي خواهد گرفت و آيا احتمال دخالت نظامي مستقيم آمريكا در ايران نيز وجود دارد يا خير، و يا اين كه آمريكا در ايران از استقرار دمكراسي دفاع مي كند يا نمي كند و نيز اين سئوال كه آيا گسترش حضور نظامي آمريكا در منطقه و افزايش فشارهاي اين كشور برجمهوري اسلامي به سود و يا به زيان تحولات داخلي ايران تمام مي شود، پرسش هايي هستند كه بدون در نظر گرفتن وضعيت و ظرفيت طيف وسيع اپوزيسيون و چگونگي نقش اين طيف در بازي پيچيده شطرنج سياسي ايران نمي توان به آن پاسخ درست داد.

با اين همه يك چيز را در اين باره مي توان به روشني و با قاطعيت گفت و آن اين كه اگر درگيري ايران و آمريكا به دخالت نظامي آمريكا بيانجامد براي پروسه تحولات دموكراتيك و آينده حاكميت ملي يك فاجعه بزرگ تاريخي خواهد بود.

چرا كه در صورت دخالت نظامي آمريكا در ايران نيروهاي ملي و مستقل براي مدتها به حاشيه تحولات رانده مي شوند و با روي كارآمدن يك حاكميت وابسته و غيرملي كه پاسدار و نماينده مصالح و منافع آمريكا درايران خواهد بود روند دموكراتيزاسيون ملي و از پائين در ايران دچار ركود و اختلال مي شود. اما اين كه درگيري ميان ايران و آمريكا به درگيري نظامي بيانجامد و يا حتي بدون درگيري نظامي به روي كارآمدن يك حكومت وابسته به آمريكا منجر شود، و يا اين كه آمريكا از چه نوع دگرگونيهائي در ايران حمايت مي كند، به عوامل متعددي بستگي دارد كه مهمترين آن درجه رشد و ميزان توانايي طيف وسيع اپوزيسيون جمهوريخواه ايران در درك شرايط حساس كنوني و هماهنگي در اتخاذ شيوه ها و شعارهاي مشترك و فراگيربر سر مبارزه با استبداد ديني و استقرار دموكراسي در ايران است. در واقع اگر اپوزيسيون جمهوريخواه بتواند بر سر نقاط مشترك خود به شعارها و برنامه عمل واحدي دست يابد(گفتمان مشترك) و فعاليت هاي خود را هماهنگ سازد، از يكسواحتمال دخالت مستقيم آمريكا درايران كاهش مي يابد و از سوي ديگر مي تواند ازفشارهاي سياسي و تبليغاتي آمريكا نيز در مبارزه عليه استبداد بهره برداري كند. و حتي مستقيما بر سياست آمريكا در قبال ايران اثر بگذارد. برعكس ادامه وضعيت كنوني يعني تفرقه و پراكندگي جريانات طرفدار مردم سالاري امكان بسيج ظرفيت هاي ملي و جلب حمايت بين المللي را از دسترس اين نيروها خارج مي سازد و امكان مانور عامل خارجي را در خلاء سياسي ايران افزايش مي دهد. و آنگاه ممكن است كار به جائي برسد كه يا آمريكا با اقتدارگرايان مصالحه كند و يا متولي بديل سازي در ايران شود. و اگر آمريكا ابتكار چنين كاري را در دست گرفت آن وقت طيف وسيع جمهوريخواهان در وضع بسيار دشواري قرار مي گيرند و امكان توافق براي يك جبهه مشترك ميان آنها دشوارتر مي شود. بنابراين سقوط صدام و افزايش فشار آمريكا بر جمهوري اسلامي هم مي تواند به سود تحولات دموكراتيك درايران بيانجامد و هم ممكن است به زيان آن تمام شود. همه چيز در درجه اول بستگي دارد به ظرفيت و نقش آكتورهاي صحنه سياسي ايران. اگر هواداران وسيع مردم سالاري از طيف هاي چپ، ملي، ملي مذهبي و نوانديشان ديني نتوانند بر سرشعارها و روش هاي واحدي دربرابر استبداد حاكم همراه و هماهنگ شوند و از اين طريق مردم را در يك جنبش وسيع عدم خشونت با خود همراه سازند، آنگاه طبعا افكارعمومي كه زماني عامل بدبختي خود را در خارج از مرزهاي ايران جستجو مي كرد، حالا درآرزوي نجات از شر خودكامگي قرون وسطائي آخوندهاي حاكم بر ايران به عامل خارجي و در درجه نخست به دخالت آمريكا اميد مي بندد. و آمريكا از شرايط مناسب پديد آمده براي استقرار حكومت مورد نظر خود بهره برداري خواهد كرد. امري كه براي روند طبيعي تحولات دموكراتيك و پروژه استقرار حاكميت ملي در ايران فاجعه بار خواهد بود.

ادامه دارد
 
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de