|
بازگشت به صفحه اول |
Fri 04.02.05 | 2:01
در آستانهی زايش
"جنبش ملی برای استقرار دموكراسی
و حقوق بشر" در ايران
ناصر كاخساز
جمعه ١٦ بهمن ١٣٨٣چرا بايد به يك جنبش ملی فراروئيد؟ الف – بدون جنبش ملی از انديشههای تودهای و خلقی، كه از راه سادهانگاریهای انقلابی و اتوپی مساواتگرايانه و چوب كبريتی رشد فرهنگ مدرن را مسدود میسازند، نمیتوان رها شد. ب- در جنبش ملی با تاريخ ملی پيوند میخوريم و جامعه را از انقلاب اجتماعی بی نياز میكنيم. جوانان در وهم انقلاب اجتماعی به دموكراسی بی توجه میشوند و ايدئولوژی و نگرش پيرانه پيدا میكنند. چون هميشه بايد برای هدفی بزرگ در آينده، زمان حال را كه خاستگاه پيشرفت و آزادی خواهی است فرعی كنند. ج- انديشهی ملی فضائی است كه سنتگرائی دينی در آن رشد نمیكند و با آن جمع ناپذير است. سنتگرائی دينی برای اين كه انديشهی ملی را به عقبنشينی وادارد، از مفاهيم خلقی و تودهای ايدهی استضعاف را میسازد و بجای مفهوم ملی مینشاند. تا نسل جوان را در مفاهيم قبل از مدرن باقی نگه دارد. د- مردم پس از اين همه ناكامیها، ديگر به سياست گروههای ساختاری بیاعتمادند، در حالی كه در حركت ملی شكوفا میشوند. ه- مسالمت و تحمل متقابل ضرورت پيوند ملی است. پيوند آگاهانهی ملی بوجود آورندهی سيستم كنترل اجتماعی است كه سنتهای خطرناك شبه انقلابی را به كمك متنوع كردن خوانشها از سكه میاندازد و انتشار نفرتهای اعتقادی را در فرهنگ مذهبی و چپ محدود میكند. ی- هنگامی كه روشنفكرانِ مدافع اردویِ عدالتِ مبهم در آيندهای نامعلوم جای خود را به روشنگرانِ مبشرِ آزادی و عدالت اجتماعی بسپارند، جنبش ملی برگشت ناپذير میشود و سنتگرائیِ دينی و شبه دينی نمیتوانند عدالتپژوهیِ روشنگرانه را، كه به آيندهی نزديك مینگرد، با متافيزيك عدالت كامل مغشوش كنند. جنبش ملی فضائی است كه در آن دو پديدهی مربوط به گذشته و آينده، يعنی دين و مدرنيته، بسود مسالمت و تعادل، در هم میآميزند. و- سنتگرائی دينی با سنتگرائی چپ در جامعهای كه به دموكراسی دست نيافته است اجزاء يك بافت فرهنگیاند كه در تضادی صوری با يكديگر فرهنگ عمومی جامعه را سطحی میكنند. اين تضاد و وحدت بيمارگونه و عقب مانده را تنها میتوان با اصلاح انديشهی چپ، كه به دموكراسی به عنوان هدفی مرحلهای نگاه میكند، درمان كرد. يعنی با آموزش اين نكته كه دموكراسی آماجی استراتژيك است و پس از آن فرماسيونی ديگر وجود ندارد، و اتوپیهای گوناگون را كه در آيندهی دور بايد محقق شوند در خود واقعی میكند. آن پاره از جنبش چپ كه به تقدم آزادی پا میفشارد، برای تحقق دموكراسی در ايران، ناچار است كه در مبارزهی روشنگرانه با هر گونه استبداد سياسی و سلطهی ايدئولوژيك با ساير گروههای اجتماعی هم سو شود. در اين راه، بجای پوشاندن و مبهم گذاردن اختلافات، به بهانهی مصالح سياسی، بايد تضادهای موجود در انديشهی چپ را آشكار و شفاف كند. وگرنه هر كوشش اتحادجويانه، پس از چندی، به سبب فعال شدن تضادهای درونی متلاشی میشود. انديشهی آزاد شدهی چپ میتواند در پرتو شفافيت بخشيدن به خود در روند تكامل ملی دموكراسی سهم موثری ايفا نمايد. اما تلاش در راه اتحاد بدون توجه به موارد زير محكوم به شكست است: ١-انديشهی چپ آزاد شده در ايران خود را نه با سرمايهداری داخلی درگير میداند و نه با سرمايهداری جهانی- نه تاكتيكی و نه استراتژيكی- و با يك سرمايهداری مدرن، كه متعهد به انتخابات آزاد است، بر بستری از همكاری گسترده، در راه عدالت اجتماعی بيشتر به رقابت سياسی میپردازد. ٢- ديانت جمعيت نزديك به اتفاق مردم ايران اسلام است. اسلام تا پيش از انقلاب اسلامی به صورت يك روانشناسی اجتماعی عمل میكرد و ايدئولوژی نبود و به يك متافيزيك عام شباهت داشت. ستيز با اين "متافيزيك عام" در بسياری از موارد به "متافيزيك خاص" میانجامد. مبارزه ميان متافيزيكهای خاص – يا ايدئولوژیها – زمينههای دموكراسی را منهدم میكند. دموكراسی در هر كشوری از يك پشتوانهی دينی و معنوی سود میجويد. اين پشتوانهی معنوی از چالش درونی ميان سنت و مدرنيته در تاريخ ملی، میگذرد. مخالفت با مذهب قلمروی جدا افتاده و بيرون از همسوئی ملی در مبارزهی سياسی میگشايد. ٣- انقلاب اجتماعی در دوران ما همان خوانشی از عدالت است كه ميان استبداد و ايمان سياسی پل میزند. انقلاب اجتماعی يا در مبارزه در راه عدالت اجتماعی بيشتر، در نظام حقوقی دموكراسی استحاله میيابد يا، از آن جائی كه آزادی را ثانوی میكند، در نهايت كاركرد ارتجاعی پيدا میكند. ٤- حاكميت ملی از درون جنبش ملی میجوشد. و پذيرفتن آن به مبارزهی زيان بخش ميان جمهوری خواه و سلطنت گرا پايان میدهد. و تنها قدرتی است كه میتواند حقوق بشر را در ايران به يك استراتژی دائمی تبديل كند. ٥- طرح مسئلهی اقليتهای ملی در ايران بر زمينهی فرهنگ سياسی چپ سنتی، يكی از موانع استقرار دموكراسی در كشور ماست. ٦- نفرت به سلطنتگرائی از عدالتگرائی سنتی تغذيه میكند. سود جستن از انرژی اجتماعی هموطنان سلطنتخواه در راه مدرن كردن جامعهی ايران بخشی از روند دموكراسی است. اما آنچه بايد از آن پرهيز داشت وارد شدن به بازیهای سياسی با مقامهای سلطنتگراست كه به آماج حاكميت ملی خدمتی نمیكند. مذاكرات با سلطنتگرايان با ابتكار فردی يا جناحی به گونهای غير علنی و بدون گزارش دهی در رسانههای عمومی به حق به شكاكيت و بیاعتمادی مردم دامن میزند وگرنه با هر نيروئی از راه نمايندگان منتخب و از كانالهای دموكراتيك اطلاع رسانی مطابق قواعد دموكراسی میتوان مذاكره كرد. حتی با وجود خودداری انديشهورزان سلطنتگرا از انتقاد آزاد به استبداد سياسی ريشهداری كه زمينهی اصلی رويش انقلاب دينی شد، فضای اپوزيسيون بايد از نشر نفرت نسبت به آنها پاكيزه شود. انديشهی سلطنتگرا انديشهای مدنی است - هرچند دموكراتيك نباشد - بر خلاف انديشهی متشرع كه غير مدنی است. اين تفاوت در معادلات سياسی اثر میگذارد. با درك اين تفاوت است كه مردم بدليل ضعف يا نبود جنبش ملی و هم چنين اعتقادی و ساختاری بودن انديشهی چپ، ممكن است به گونهای واكنشی به بازگشت سلطنت تمايل نشان دهند. اين تمايل عميق نيست بلكه حامل اعتراضی نهفته به ضعف تحول دموكراتيك و آزاديخواهانه است. رشد اين تمايل از طرفی مولود استبداد دينی و از طرف ديگر اعتقاد عدالتگرايانهای است كه به شور آزادی خواهی لگام میزند. ٧- اعتقادگرائی در انديشهی چپ، از آن جائی كه به جای تنوعگرائی، انقطاب سياسی ايجاد میكند، انديشهای نامدرن و غير ملی است. و اين مشكل و گرهگاه اصلی است كه به نقش آن در شكست و نافرجامی اتحادها توجه نمیشود. ٨- نيروهای سياسی، خواه در طيف چپ خواه بيرون از آن، نبايد تصور كنند كه با گسترش ضرورتهای عملی مبارزه میتوانند از انتقاد به گذشتهی خود طفره روند و روی فراموشكاری تاريخ و مردم حساب باز كنند. اين طفره رفتن از برخورد صميمانه و منتقدانه با خود يكی از علل بدبختی و ناكامیها است. ما چپها يا از شكستن تابوی اعتقاد و عدالت میترسيم و يا از فرو ريختن ديوار منافع ساختاری در طوفانی كه انتقاد بپا میكند، میهراسيم. پس محافظهكاريم و جرات گشودن فضای سياسی موجود را نداريم. برای گسترش جنبش ملی بايد اعتقاد به عدالت را نسبت به اعتقاد به دموكراسی فرعی كرد و گرههای بستهی ساختاری را گشود. اگر انديشهی چپ نتواند از درون مدرن شود راهی جز دور زدن آن باقی نمیماند. و اين تجربهی جديدی است. شايد بتوان از استقبالی كه از طرح رفراندوم شد سود جست و بسوی تقويت يك ”جنبش دموكراسی برای استقرار حقوق بشر“ حركت كرد. پیآمد برای اين كه بدانيم چرا هنوز نيمی از هركدام از دو جريان جمهوریخواه با طرح رفراندوم به مثابهی يك اقدام ملی مخالفاند و حمايت نيمی ديگر نيز غالبا مصلحتگرايانه و يا غير استراتژيك است اشاره به دو نكته سودمند است: ١- اختلافهای نظری در ظرف دموكراسی كاهش يابندهاند. هرچه دموكراسی بيشتر باشد اختلافهای بنيادين كمتراند. اين يك ملاك برای شناختن روابط دموكراتيك است. هم بستگی بينشهای گوناگون به يكديگر از راه تعلق آنها به يك ظرف مشترك از مناسبات، عمدهتر از مخالفت آنها با هم است. اين رابطه، مستقل از به اصطلاح فضائل و رذائل شخصی، به آدمها اخلاق و منش دموكراتيك میدهد. از آن جا كه ما فاقد اين هم بستگی دموكراتيك هستيم، هم بستگی اتوكراتيك به منش و اخلاق ما هويت میبخشد. به همين خاطر است كه ما با يكديگر اختلاف غيراساسی نداريم. در مكانيزم اتوكراتيك اختلافها هميشه اساسیاند چون ويژگیهای فردی و فرقهای در آنها نقش دست بالا را دارند. در ديناميزم دموكراسی برعكس رابطهی ظرف و مظروفی، كه به معنای تقدم دموكراسی به اختلافهای نظری است، اين ويژگیها را از اهميت میاندازد. و وابستگی به فضای مشترك مناسبات را جانشين آن میكند. از اين راه اختلافها غير اساسی میشوند. ٢- بيهوده است كه ريشهی مشكلات را در ضعف تشكيلاتی و سازماندهی و يا پائين بودن توان مبارزاتی بجوئيم. جستجو در اين جهت راه به جائی جز رشد عملگرائی، تشكيلاتگرائی و هيجانات ارضاءكننده نمیبرد. توان تشكيلاتی و رزمندگی مذهبیهای افراطی و تجربههای گستردهای كه در راه حفظ قدرت اندوختهاند، راه نجاتی در برابر آنان نگشوده است. به نظر من حتا تاكيد افراطی بر بالا بردن هيجان رزمندگی و عملگرائی تشكيلاتی ماهيت عقب مانده دارد و انديشهی دموكراسی را دور میزند. روش برخورد با آمريكا بايد از سنت گذشته آزاد شود. آمريكاستيزی با طرفداری اعتقادی از سوسياليسم سنتی آميخته است و به دموكراسی، نظری اثباتی ندارد. چپ بايد با جرات، كه به گفتهی كانت شرط دستيابی به انديشهی مستقل است، زنجير فرسودهی سنن اعتقادی را پاره كند. به اين منظور نخست بايد از فضای اعتقادی و سنت آمريكاستيزی بيرون رود و در موقعيتی جديد به نقد سياست آمريكا بپردازد تا به وجه اشتراك خود با اعتقاد ضدآمريكائی – ضدغربیِ بنيادگرائی دينی پايان دهد و بر زمينهی ديگری كه طرفداری از تمدن و دموكراسی غربی است كه دموكراسی آمريكائی از ١٧٧٦ به بعد جزء تجزيه ناپذير آن است به سياستهای ماجراجويانه و جنگخواهانهی دولت بوش اعتراض كند. پس اعتراض به سياست جاری آمريكا در رابطه با ايران تنها در صورتی ما را از نزديكی نا خواسته با مواضع بنياد گرايان نجات میدهد كه با حمايات صريح و روشن از دموكراسی غربی همراه باشد. از سوی ديگر بايد دانست سياستهای جاری آمريكا در رابطه با جمهوری اسلامی يكدست نيست. فشار آمريكا به استبداد دينی برای مردم و اپوزيسيون نا مطلوب نمیباشد. تاثيرات مطلوب سياست حقوق بشر كارتر بر شكنجههای روز افزون و خشونت ساواك شاه را ما روی پوست خود احساس كردهايم. اكنون كه شرايط ديگری حاكم است، بايد بجای واكنش سطحی، سياست فشار آمريكا بر جمهوری اسلامی را بسود مردم و جامعه ايران هدايت كرد و از آن چون اهرمی برای گشودن فضای سياسی، آزادی زندانيان سياسی و بستن دست حاكميت در اعمال فشار و خشونت سود جست. چنين روشی در راستای بوجود آمدن يك ”جنبش ملی برای استقرار دموكراسی و حقوق بشر“ نيز قرار میگيرد. |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |