بازگشت به صفحه اول
Fri 02.07.04 | 23:49

كاهانيدن جنبش ملی، زمينه‌ی زايش انقلاب

ناصر كاخساز
شنبه ١٣ تير ١٣٨٣

متن گسترش داده شده سخنرانی تاريخ ١٩ يونی ٢٠٠٤ در شهر كلن كه به دعوت جبهه‌ی ملی برگزار شد.

صحبت را به اين گونه طبقه بندی می‌كنم:
قسمت يك: درآمد
- اصطلاح شناسی
- سيمای سياسی جهان و بازتاب آن در اپوزيسيون
تقابل اعتقادهای مشروط و نامشروط در فرهنگ سياسی موجود
جنبش ملی بازتاب تكوين طبقه متوسط
قسمت دو: نگاهی سريع به تاريخ خفقان:
- پيش صحنه
- خفقان يك
- ميان بازی
- خفقان دو
- گفتمان دينی
قسمت سوم: وضعيت موجود

* * *

قسمت اول: درآمد

اصطلاح‌شناسی- هرجا از دولت ملی سخن می‌گويم منظورم دولت مدنی‌ست كه اگر از فيلتر ايدئولوژی‌ها بگذرد دولت دمكراتيك می‌توانست نام مناسبی برای آن باشد. ولی نظر به اغتشاش و توهمی كه در فرهنگ سياسی ما در اين رابطه بوجود آمده است، اصطلاح دموكراتيك كارآئی خود را از دست داده است. دولت ملی (مدنی) يا دولت عرفی، دولتی‌ست كه در راستای تاريخ تمدن همراه تولد ملت – به معنای مدرن آن - به صحنه تاريخ وارد شده است و بنابراين دولت مدرن نيز نام مناسبی برای آن ا‌ست. در عين حال كاربرد دولت ملی در ايران از اصطلاحات ديگر بجاتر است. به خاطر اين‌كه حركت سياسی ما را به انقلاب مشروطيت، به تاريخ خفقان در ايران، به دولت ملی در سال‌های ٣٢- ١٣٢٩ ، و به چالش انديشه مدنی با گفتمان دينی در فرهنگ سياسی ايران، مربوط می‌كند. در يك كلام بهتر است اصطلاحی را به كار ببريم كه مارا به تاريخ تحول دولت در جامعه ايران مشخصاً مربوط كند.
- هنگامی كه از گفتمان سخن می‌گويم غالباً منظورم فضای كلامی، اعتقادی و روش شناسانه‌ای است كه يك گروه اجتماعی در آن به سر می‌برد. به ندرت ممكن است اين واژه را به معنی عامِ آن - به معنای تكلم و بيان در متن تاريخ تمدن كه در مسير تكامل انديشه‌ی آزاد حركت می‌كند- بكار برده باشم.
- واژه‌های مشروط و نامشروط را به معنای مطلق و نسبی يا مدرن و نامدرن بكار برده‌ام.
سيمای جهان و اپوزيسيون- مشخصه سياست جهانی، لااقل در بخش مسلط آن، گرايش روزافزون به سمت كنسرواتيزم (konservatism) است. جاذبه‌ی دولت مدنی و گفتمان مبتنی بر حقوق بشر، كه سوسياليزم سنتی را به شكست كشانيد و ايده‌ی دولت دينی را می‌رفت تا به سرعت از صفحه‌ی تاريخ حذف كند، فرو كاهيده است. دولت دينی در ايران پس از گذشتن از يك دوران هراس و وحشت دوباره روحيه‌‌ای قوی پيدا كرده است. تجربه‌ جالبی است كه محافظه كاران در همه‌جای تاريخ يكديگر را در نهايت تقويت می‌كنند. اكنون مدرنيته‌ای محافظه كارانه در اپوزيسيون ايران رشد كرده است. چرا؟ برای اين‌كه خوانش جهانی مدرنيته زير نظر محافظه كاران به عمل می‌آيد. و نيروهای دمكرات (مثلاً در جامعه‌ی آمريكا) به خاطر مصالح ملی از ارائه خوانشی آلترناتيو كه در سطح جهان كاربرد موثری داشته باشد، ناتوان اند. پس سياست جهانی بر انديشه خردگرايانه الويت يافته است وبه آن سمت و سو می‌دهد.
منظورم بحث ارزشی در باره كنسرواتيسم نيست. برعكس معتقدم ما به تكوين يك كنسرواتيسم ملی در ايران نياز داريم. اين جزيی از ساختار دمكراسی است. كنسرواتيسم ملی بر اساس تحول و تكوين طبقه متوسط در يك جامعه، در كنار گرايش‌های ديگری كه از لايه‌های متنوع اين طبقه نشاُت می‌گيرند، بوجود می‌آيد. گرايش به كنسرواتيزم در اپوزيسيون ما از آن جا كه بازتاب تكوين طبقه متوسط در جامعه‌ی مانيست (به خاطر خفقان سياسی و يا مهاجرت و دوری از كشور)، ريشه ملی ندارد و بيشتر ذهنی است. اين به اين معناست كه حركت به سوی بنيادهای اخلاقی مدرنيته در جامعه ايران و درمتن رشد طبقه متوسط صورت نمی‌گيرد و به اين ترتيب به جای روحيه‌ی وفاق ، تضاد و انتاگونيسم در اپوزيسيون بی‌سابقه است.
تضاد مشروط‌ها و نامشروط‌ها: چند «امر» نامشروط هم از نظر اعتقادی و هم از نظر روش شناسی در اپوزيسيون وجود دارد: (نامشروط به اين خاطركه با روابط بسته درونی راه يك ديالوگ واقعی با بيرون را برای دستيابی به وفاق می‌بندد. چرا كه وفاق عمومی مستلزم مايه گذاری ساختاری است. محبوس ماندن در ساختار خودی می‌تواند تاريخی از تضاد و استبداد را در فرهنگ سياسی ما زنده كند و به جای وفاق مبارزه را در شرايط حساس تعميق كند.) اين نامشروط‌ها عبارتند از:
١- اسلام ايدئولوژيك كه تا آنجا كه مربوط به حاكميت می‌گردد از اين رو در بررسی اپوزيسيون قرار می‌گيرد كه حزب‌الله در ايران آينده يك اپوزيسيون خواهد بود.
٢- سنت سلطنت. از درون اين سنت نيز تضاد و آنتاگونيسم برمی‌خيزد نه وفاق. نه تنها به خاطر داوری پيشينی كه از بيرون نسبت به آن وجود دارد، بلكه هم از اين رو كه سلطنت از درون نيز به يك گفتمان بسته تبديل شده است . يك موقعيت شبه ايدئولوژيكی به دور آن غشا كشيده است.
٣- ايدئولوژی خلقی كه بر دو «امر» نامشروط متكی است. هم از سنت اعتقاد سود می‌جويد و هم از يك روش مبارزه غير قابل ترديد. بين اين نخبه‌گی با ساير نخبه‌گی‌ها در اپوزيسيون تضاد مطلقاً غير قابل حل است.
٤- كمونيسم سنتی: در اين سنت آشكارا تقدم آزادی بر عدالت حل نشده و نسبی نشده باقی مانده است.
٥- مسئله‌ی مليت‌ها كه به نوبه خود يك امر ناشروط است مگر اين‌كه در متن مدرنيته قرار گرفته و به موقعيتی جديد فرا برويد. مسئله‌ی ملی در متن تحول اجتماعی همراه با تكوين دولت ملی مورد بحث قرار نگرفته است. در يك كلام اول مدرنيته بعد اگر لازم باشد حتی تجزيه. مدرنيته يعنی رشد خردگرايی و در شرايط رشد خردگرايی زمينه سلطه جهش‌های عاطفی و هيجانی و تحريك ناسيوناليستی تضعيف می‌شود و خطر يك فاجعه‌ی لحظه‌يی كاهش می‌يابد.

در مقابل ٥ امر نامشروط بالا كه رابطه آنها با يكديگر آشكارا دشمنانه و حل ناشدنی است، به سه امر مشروط، كه در مسير مدرن شدن قرار گرفته‌اند، بايد اشاره كنم:
چپ‌های متحولِ سازماندهی شده، كه ايدئولوژی خود را رها كرده‌اند ولی به جای آن از روانشناسی قدرت نيرو می‌گيرند و در پرتو آن، و همچنين به خاطر عدم ارتباط با تحولِ طبقه متوسط در ايران (تحول ملی)، بنيان‌های اخلاقی مدرنيته را دور می‌زنند. (مثلا برخورد متافيزيكی با واژه صميمت برخلاف بنيان اخلاقی مدرنيته است. چرا كه صميميت در جائی كه فقدان آن به يك قاعده تبديل شده است دست نيافتنی است و رهبر صميمی يك قهرمان است. برعكس، در جامعه مدرن برخورد صميمی يك رهبر سياسی بر تشخيص منافع سياسی او در آينده نيز مبتنی است.) روانشناسی قدرت كه در شرايط موجود بر پراگماتيسمی افراطی متكی است، تضاد ميان ساختارهای اپوزيسيون را تعميق می‌كند. اين گونه مدرن شدن حتی گام كوچكی نيز اپوزيسيون را به سوی وفاق پيش نمی‌برد.
معترضين و روشنفكران آزاد، كه رابطه‌ی آن‌ها با نيروهای مشروط ياد شده در بالا، به خاطر اعتراض به پراگماتيسم افراطی آنان، تضادی حل ناشدنی است. به بيانی ديگر فاصله‌ی ميان اين دو مشروط، مطلق و نامشروط است. مگر اين‌كه روانشناسی قدرت به يك اتيك مدرن فرارويد - كه به نظر من اين تنها بر بستر جنبش ملی عملی است.
مسلمانان آزاديخواه- در اين‌‌جا نيز غشاْ اعتقادی و سياسی كه به دور آنها كشيده شده است تحول بسوی يك رابطه ملی و وفاق همگانی را در چشم انداز قرار نمی‌دهد.
با اين ترتيب سيمای اپوزيسيون امكان اميدواری را منتفی می‌كند. درست به همين خاطر به احساس مسئوليت بيشتر نياز داريم. مايه گذاری فردی، اخلاق فرا ساختاری و تقدم بخشيدن بر روشنگری در فرهنگ سياسی و درك ضرورت جنبش ملی در ايران و ادامه و تكامل آن می‌تواند تصوير بالا را از تيره‌گی برهاند.
جنبش ملی بازتاب تكوين طبقه متوسط: جنبش ملی عبارت است از جنبشی كه بر تكوين آزادی و رشد بيشتر در طبقه متوسط مبتنی است. ايدئولوژی‌های گوناگون، كه يا بر سرمايه‌داری بزرگ تكيه می‌كنند و يا بر دهقانان و كارگران، يعنی يا بر كاپيتاليزم و يا بر عدالت خواهی، در يك جامعه در حال گذر به مدرنيته، نگرشی افراطی پيدا می‌كنند. گسترش فقر بين كارگران و دهقانان محصول افراط در ستم اجتماعی است. پس واكنش به اين افراط در شرايط ماقبل مدرن به گونه‌ای خود بخودی افراطی است. –افراط در مقابل افراط- در چرخش به مدرنيته كارگران و دهقانان، در متن تحول به طبقه متوسط، از موقعيت افراطی كه آن را نمايندگی می‌كرده اند خارج می‌شوند. ايدئولوژی عدالت گرا به اين خاطر افراطی است كه طبقه متوسط را دور می‌زند. يعنی انديشه دمكراسی را دور می‌زند. دمكراسی يعنی غنی كردن هرچه بيشتر تنوع در لايه‌های گوناگون طبقه متوسط. طبقه متوسط متنوع‌ترين و گسترده‌ترين قشربندی اجتماعی را به جامعه ارائه می‌دهد. تاجايی كه به كارگران و دهقانان همانگونه نزديك می‌شود كه به سرمايه داران و اين ورود به مدرنيته را تسهيل می‌كند. گرايش‌های گوناگون چپ و راست در فرهنگ سياسی ما به دوعلت جنبش ملی ما را درك نمی‌كنند: يكی به اين علت كه تجربه لذت بخش دمكراسی را در ايران نگذرانده‌اند، و ديگر اين‌كه نقش متعادل كننده جنبش ملی را، به عنوان بازگويی به نياز طبقه متوسط به رشد، و از اين‌طريق تبديل شدن به يك پرچم برای وفاق عمومی، درك نمی‌كنند. جنبش‌های ملی معتقد اند برای اين‌كه منافع كارگران و دهقانان تامين شود بايد طبقه متوسط رشد كند. گروه‌های اجتماعی ديگر بر اين واقعيت كه چيزی جز تقدم آزادی بر عدالت نيست باور ندارند.
ريچارد رورتی، در سخنرانی خود در تهران، با اشاره به تركيب دمكراسی قانون‌گرا و رابطه آن با دمكراسی عدالت گرا همين مفهوم را، با فرمولبندی ديگری، بيان كرد.

قسمت دو: نگاهی سريع به تاريخ خفقان

پيش صحنه - از اوايل دهه‌ی بيست تا بيست و هشت مرداد ١٣٣٢ جامعه‌ی ما دوران تنش، چالش و تلاش در راه دمكراسی را از سر می‌گذراند. اين دهه را بايد به دوبخش تقسيم كرد:
تا سال ١٣٢٩ ، به رغم شرايط دمكراتيكی كه در جامعه وجود دارد، احزاب و گروه‌بندی‌های سياسی در يك دمكراسی زندگی نمی‌كنند. شرايط دمكراتيك در اين دوره محصول ضعف قدرت مركزی، وجود يك قشربندی اجتماعی نابالغ و نارس و نيز محصول اين است كه قدرت مركزی از نهادهای دمكراتيك در جامعه بر نخاسته است. به جز جنبش ملی، كه استقرار دمكراسی را هدف فعاليت سياسی خود می‌داند، ساير نيروهای سياسی در مبارزه قدرت به منظور جايگزينی يك قدرت به جای قدرتی ديگر وارد می‌شوند و ساختار سياست سنتی بر اساس دور زدن وفاق استراتژيك –يعنی دموكراسی- و به منظور حذف رقيبان صورت می‌گيرد.
در سال‌های ٣٢- ١٣٢٩ برای اولين بار مردم ايران به اضافه نيروهای سياسی در يك دمكراسی زندگی می‌كنند و قدرت قانونی در مركز نماينده مشاركت عمومی در پائين می‌شود. و جامعه‌ی ما دمكراسی را تجربه می‌كند.
در فضای سياسی اين سال‌ها رقابت ميان ٤ گفتمان در گير است:
- گفتمان ملی
- گفتمان استبدادی كه به تئوری اصلاحات مجهز است
- گفتمان دينی كه در اين‌دوره در حال خوديابی است و بخش عمده آن زير شعاع و جذبه‌ی جنبش ملی يا در حال سرگشتگی است و يا موقتاً جذب گفتمان ملی می‌شود. بخش ناچيزی از آن نيز، كه بعدها به فدائيان اسلام فرا می‌رويد، در تضاد خود با جنبش ملی، چالشی را كه ميان مشروعه و مشروطه در انقلاب مشروطيت جريان داشت، ادامه می‌دهد.
- گفتمان عدالت خواه كه زير تاثير تند ايدئولوژی به چالشی جانانه با همه گفتمان‌های ديگر درگير می‌شود. در سال‌های ٢٩ تا ٣٢ اين چالش، گسترده و سرنوشت ساز می‌گردد و بر وفاق دمكراتيك سايه می‌افكند. از فلسفه تاسياست، ادبيات تا فرهنگ، تماماً در خدمت اين چالش به كار گرفته می‌شود. و تكوين و رشد طبقه متوسط زير جذبه عدالت‌خواهی ناديده گرفته می‌شود.

خفقان يك - گسترش روز افزون تضاد و تنازع اجتماعی و سياسی در دهه‌ی ياد شده، همانگونه كه سرنوشت اين‌گونه چالش‌های كور است، به پايان دمكراسی و سقوط دولت ملی می‌انجامد. از سال ٣٢ خفقان ٧ ساله آغاز می‌گردد. خفقانی عميق، گسترده و بنيانی. ياْس توده‌يی و ممنوعيت مطلق سياسی در جامعه برقرار می‌شود. به زندگی گفتمان سوسياليستی و گفتمان ملی پايان داده می‌شود و نطفه‌های گفتمان دينی، به معنی دقيق كلمه، با تشكيل نهضت مقاومت با تلاش زنده ياد بازرگان و ديگران شكل می‌گيرد. گفتمان ملی ضربه هولناك‌تری را تحمل می‌كند. گفتمان سوسياليستی با اتكاْ به توان تشكيلاتی و نياز جامعه به تئوری عدالت، كه در يك جامعه‌ی فقير و استبداد زده وجود دارد، در شكلی كاملاً مخفی و محدود به زندگی خود ادامه می‌دهد. طبيعت جنبش ملی برعكس توان انطباق تشكيلاتی با شرايط خفقان همه جانبه را نداشت. كاركرد خفقان اساساً اين است كه عدالت را در برابر خود راديكال می‌كند و سازمان می‌دهد و عدالت راديكال شده اين توانايی را دارد كه با هر شكلی از مبارزه خود را هماهنگ سازد. جنبش ملی كه از اين انطباق پذيری برخوردار نيست، به قهقرا می‌رود و با رشد عدالت خواهی به خاموشی می‌گرايد. چنين بود كه خفقان همه گرايش‌ها و تئوری‌های ديگر را راديكاليزه كرد و از اين طريق زمينه‌ی انهدام جنبش ملی را فراهم ساخت.
پس دوران خفقان هفت ساله يا دوران خفقان يك، گفتمان واحدی را، كه از دو جزء استبداد و اصلاحات تشكيل می‌شد، در جامعه به طور مطلق حاكم كرد. شعرهای هوای تازه و زمستان انعكاس اين دوره بود. خفقان ٧ ساله، خفقانی كامل بود. خفقانی با حذف تمامی سوپاپهای اطمينان. دمكرات‌های آمريكا خواستار دريچه‌های اطمينان شدند. راديكاليزه شدن عدالت گرايی در كنار خطر سرخ در همسايگی موجب شد كه به خفقان ٧ ساله پايان داده شود.

ميان بازی - سال‌های ٤٢- ١٣٣٩ يك دوره تنفس سياسی است. با نگاه به بالا می‌توان آن را دوره‌ی كندی – امينی ناميد. و با نگاه به پائين يك نيمه دموكراسی، يك دوران فعاليت نيمه لگال – نيمه دمكراتيك، يك اينترمتسو Intermezzo بين دو خفقان.
در اين دوران حركت سياسی با نظارت دقيق از بالا و در فضای محدود امكان يافت. ادبيات مستقل دهه‌ی چهل در مقابل ادبيات رسمی شكوفايی بيشتری پيدا كرد. و زمينه‌ی انتقاد به سياست‌های سنتی فراهم شد. و اين تاثير گسترده‌يی در تحولات دوران بعدی يعنی در تحولات خفقانِ دو باقی گذاشت. فشار آمريكا برای اصلاحات نيز به اين تاثير گذاری فزونی بخشيد. با اين همه يك سياست ضد انگيزه‌ای از بالا آغاز شد كه مطابق آن شاه تصميم گرفت كه به جای جبهه‌ی ملی خود مجری برنامه‌ی اصلاحات باشد. ]چيزی شبيه آن چه كه آقای رفسنجانی در زمان دوران رياست جمهوری خود در جمع دانشجويان در دانشگاه تهران بيان كرد: دانشجويان پرسيده بودند كه چرا لااقل به “نهضت آزادی” امكان فعاليت نمی‌دهيد؟ ايشان گفتند كه حرف‌هايی كه آنان می‌خواهند بگويند، خودمان می‌گوييم.[ از اين زمان برنامه اصلاحات به طور جدی به صورت اصلاحات ارضی و حقوق زنان اجرا شد و اين‌گونه اصلاحات، اگر چه به بهای حذف آزادی بود، طرفدارانی يافت. بعد از تجربه دولت ملی مصدق تجربه زندگی در شرايط نيمه دمكراتيك و نيمه قانونی اين دوره پر بها بود. تجربه نكردن مستقيم اين “نيمه دمكراسی” فاجعه‌يی بود كه بعدها گروه‌های سياسی از آن به گونه‌يی جدی آسيب ديدند. ولی اين تنفس سياسی نيز با حادثه‌يی هولناك به پايان می‌رسد. رويدادی كه “زائوی” انقلاب اسلامی بود: يعنی پانزدهم خرداد ٤٢. اهميت اين رويداد در مقايسه با ٢٨ مرداد غول‌آسا بود. رويدادی بود مذهبی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی. كه بر مسير حركت ايران درتاريخ تمدن بشدت تاثير گذاشت. آقای خمينی نه تنها جايگزين شاه، از لحاظ قدرت سياسی، بلكه جايگزين مصدق، از نظر معنوی در جنبش ملی، شد.
خفقانِ دو - از سال ٥٦ – ١٣٤٢ به مدت ١٤ سال دورانی است كه می‌توان آنر زير نام خفقانِ دو باز شناسی كرد. اين دوره خود به دو بخش تقسيم می‌شود: در بخش اول، حدوداً تا سال ٤٦، جامعه ساكت است و اصلاحات، استبداد را توجيه می‌كند. در اين دوره «سلطان مار» بيضايی در تالار ٢٥ شهريور به روی صحنه می‌رود. اثری زيبا و هنرمندانه كه از پوست عوض كردن سلطان سخن می‌گويد. در بخش دوم از خفقانِ ٢ روحيه تمكين به اصلاحات دگرگونه می‌شود و اعتراض به استبداد گسترش می‌يابد. در ٢ يا ٣ سال بعد كه “سلطان مار” در دانشگاه مشهد به روی صحنه می‌رود دانشجويان نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند و پليس مجبور به دخالت می‌شود. ويژگی اين دوره، اعتراض به استبداد توسط اصلاحات است. و اعتراض به نقش جهانی ايران كه وابسته و بی هويت است تعميق می‌شود. علت اين‌كه “غرب زدگی” آل احمد نامی می‌يابد اين است كه به نياز اعتراض به وابستگی سياسی پاسخ می‌گويد. و از اين طريق گرايش‌های عقب مانده و بومی گرايانه در آن پوشيده می‌شود. از آغاز سال ١٣٤٩ اعتراض عميق‌تر و سازمان يافته‌تر می‌شود. طبقه متوسط با گسترش درآمدهای نفتی، از نظر كميتی و كيفيتی گسترش می‌يابد. برنامه‌ی امريكا دائر بر اين‌كه يك مشتری پولدار بهتر از يك متحد فقير است، به رشد طبقه‌ی متوسط در ايران دامن می‌زند. امری كه در برنامه‌ی اصلاحات در آن غفلت شد اين بود كه با رشد طبقه‌ی متوسط نياز به آزادی نيز رشد می‌كند. در اين دوره ناظر ٢ واكنش در رابطه با تكوين طبقه‌ی متوسط در ايران بوديم.
واكنش اول، واكنش به رشد طبقه متوسط بود. با اعتقاد به اين كه رشد طبقه متوسط به “فساد مدرنيته“ دامن می‌زند. اين واكنش با ترور و خشونت و انجمن‌های موتلفه نمايندگی می‌شد. برنامه‌ی كور ترور، در كنار ايثار و از جان گذشتگی، در برابر تحول در چهارچوب تاريخ تمدن شكل می‌گرفت. ايثار در كنار عقب ماندگی و خشونت گرايی خالق نوعی “جادوی سياه” در فرهنگ سياسی -مذهبیِ ما گرديد. از اين زمان گفتمان دينی رسماً به قلمرو فلسفه سياسی وارد می‌شود. يعنی به قلمرو طرح قدرت سياسی.
واكنش دوم برعكس، واكنش طبقه متوسط به نبود آزادی بود. كه ميتوان آن را واكنش “جادوی سفيد” به استبداد و وابستگی سياسی ناميد. زيبرم در خانه‌يی در جنوب شهر زير شليك گلوله چادر پيرزنی را به جراحات خود می‌بندد. ولی، با وجود خطر، از پرداخت پول چادر به سالخورده زن غفلت نمی‌كند. “ ابراهيم در آتش” بيرون می‌آيد. كمی قبل “در كوچه باغ‌های نيشابور” از شفيعی كدكنی منتشر شده بود. استقبال از “جادوی سفيد” گسترده‌ بود. دوران تنفس در “نيمه دمكراسی” تاثير خود را تا اعماق خفقانِ دو می‌گسترد. ادبيات اين دوره نيز بر خلاف دوره خفقانِ يك به استبداد آشكارا اعتراض می‌كرد. اگر آن‌“نيمه دمكراسی” تنها ده سال ادامه يافته بود، به اعتقاد من، جامعه‌ی ايران اكنون سرنوشت ديگری می‌داشت. تاثير دمكراسی، اگرچه كوتاه، دراز مدت است. در اثر اين نيمه دموكراسی در ديوارهای خفقانِ دو دريچه‌هائی باز شد ولی اين دريچه‌ها تنها بروی “جادوگران” گشوده می‌شد كه خود بوجود آورندگان آن بودند. يعنی تريبون به خشونت داده شد. پيامد خشونت طبيعتاً نه يك انقلاب سياسی و مدنی بلكه يك انقلاب استبدادی – اعتقادی است، همچنان كه ديديم.

گفتمان دينی -چالش بين گفتمان ملی ودينی در انقلاب مشروطيت به سود گفتمان ملی گذشت. بعدها تنها يك اقليت چريكی به نام فدائيان اسلام گفتمان دينیِ مستقل از جنبش ملی را نمايندگی كرد. در زمان دولت ملی، با وجود قدرت حيرت انگيز و توده‌يی آيت‌الله كاشانی، گفتمان دينی زير جذبه گفتمان ملی به رهبری مصدق فرعی شد. ولی اين دستاوردهای جنبش ملی باحضورغم انگيز دو خفقان در جامعه‌ی ما از بين رفت و گفتمان دينی دوباره نيرو گرفت. نهضت آزادی، كه به خواست زنده ياد بازرگان قرار بود بازوی مذهبی جبهه‌ی ملی باشد، درحقيقت جايگزينی برای جنبش ملی شد. برای اين كه نهضت آزادی منطبق تر و راديكال تر از جبهه‌ی ملی به شرايط خشونت آميزی كه در حال شكل گيری بود پاسخ می‌داد.
در دانشگاه شعار: ”نخست فلسفه‌ی شاه دين، حسين، اين است – كه مرگ سرخ به از زندگی ننگين است“، در كنار آيات آسمانی، توسط دانشجويان مذهبی، پخش می‌شد. جبهه‌ی ملی عملاً و به حكم غريزه خطر اين جايگزينی راحس می‌كرد و به همين خاطر با پذيرفتن نهضت آزادی به صورت يك حزب وابسته به جبهه‌ی ملی هرگز موافقت نكرد.
ولی خشونت و خفقان و ممنوعيت سياسی بعد از شبه كودتای همه جانبه ١٥ خرداد به گونه‌يی بالا گرفت كه نهضت آزادی نيز به جايگزين ديگری، كه به زبان خفقان در دوران جديد آشناتر می‌بود، نياز يافت. مجاهدين، به عنوان يك مرحله‌ی ديگر در گفتمان سياسی – دينی، واكنشی به ناتوانی نهضت آزادی بودند. تكامل گفتمان دينی، مستقل از نيت خير نهضت آزادی ومجاهدين بود، كه خود يك واكنش به فقدان جنبش ملی بودند. از تمام اين كنش و واكنش‌ها در گفتمان دينی در نهايت “جادوی سياه” بهره برداری كرد.
بر خلاف مجاهدين، كه يك جريان سياسی – مذهبی از نوع نهضت آزادی بود، دكتر شريعتی تيپ ديگری از گفتمان دينی را، كه ويژگی رفورماسيونيستی داشت، ارائه می‌داد. و تشيع ايرانی را برای اولين بار با نوعی پروتستانيسم در مقابل سنت اسلامی غنی می‌كرد. و به ضرورت انطباق دين با رشد طبقه متوسط پاسخ می‌گفت. اشكال ولی در اين جا بود كه خفقان موجود به كار برد نظرات او جنبه‌ای سياسی و راديكال بخشيد. و مسير تحول در جهت رفورماسيون دينی از تكوين و تكامل باز ماند. در شرايط آزادی‌های نيم بند سياسی حتی اينگونه تحول می‌توانست در جهت مدرنيته شكوفا شود. نظرات اشكوری در كنفرانس برلين بازگوگر اين توان در نظرات شريعتی است. اما جامعه بيمار و خفقان زده مانع شكوفائی آن در جهت گفتمان دينی می‌شود.] جنبش جوانان چپ نيز به همين گونه به اغتشاشی گسترده در عاطفه ملی و انديشه سياسی دچار آمد و، به جای تكامل دادن به جنبش ملی، پرچم يك ايدئولوژی ظاهرا نوين را بلند كرد.[ در شرايطی كه ايدئولوژيك شدن مد روز شده بود و نيروهای مذهبی را نيز به بسته بندی كردن اعتقادات خود در يك غشاء سياسی ترغيب می‌كرد جامعه براستی آبستن انقلاب شد. من ترديدی ندارم كه در نبود يك خفقان سياسی گسترده، جنبش ما شكل تحولی از نوع جنبش سبزها را در آلمان به خود می‌گرفت. خفقان واكنش‌های بالقوه مدرن را در جهت اعتقاد و اقدام سنتی در مقابل خود سازماندهی می‌كند و مسير رشد ملی و مدرن آن‌ها را در جهت رشدی مسلكی و انترناسيوناليستی هم چنان كه ديديم هموار می‌سازد.
چرا كه بستر گفتمان دينی در شرايط خفقان قاعدتاً در خدمت نيرويی در می‌آيد كه ازهمه راديكال‌تر و بی رحم تر است. اگر جنبش ملی در سال‌های پيش از ٣٢ نمی‌بود آيت‌الله كاشانی هم آيت‌الله خمينی می‌شد.

قسمت سوم – وضع موجود
خفقان بعد از انقلاب را نيز می‌توان به دو دوره و يك ميان بازی تقسيم بندی كرد

١ - خفقان كاريسماتيك
-در اين دوره يك كاريسمای برانگيخته شده، كه از حرارت و ايثار سرشار بود، بر جامعه ما حكومت می‌كند. ”حرارت و ايثار“ جزء جدا ناشدنی كاريسما است. اين دوره از خفقان به يكی از سياه ترين دوران‌ها در تاريخ جامعه ما تعلق دارد و نزديك به يك دهه را می‌پوشاند. در طی اين دهه جامعه بتدريج از حرارت و ايثار باز مانده از انقلاب تهی می‌شود و به جای آن نفرت به حاكميت الهی تعميق می‌يابد. خفقان چنان شدتی می‌يابد كه از ظرفيت جامعه فراتر می‌رود و موقعيت انفجاری از پائين يك دستی اعتقادی را در بالا در هم می‌ريزد. كاريسما شكاف بر می‌دارد و راه برای خوانش‌های ديگر گشوده می‌شود. برعكسِ حاكميت اتوكراتيك، اختلاف و انشعاب جناحی در ذات حاكميت كاريسماتيك است. برخلاف سالهای ٣٢ تا ٣٩ -خفقانِ يك- كه ياس توده‌ای حاكم بود، جامعه ايرانی در اين دوره برای احراز نقش و جايگاه خود در تاريخ تمدن به شكل‌های گوناگون واكنش نشان می‌دهد. زنان ايرانی واكنش يك طبقه متوسط پيش رفته را به سلطه سياسی مذهب به شيوه ارزنده‌ای تجلی می‌دهند.
كشتار عام زندانيان سياسی، در پايان اين دوره، يك نماد آشكار شكست حاكميت دينی و اعتقادی است. اين كشتار عام به عنوان يك سنت بارتلمی جامعه ايران به فتوای آيت الله خمينی به اجرا در می‌آيد. و از مردم و جامعه ايرانی مكتوم نگهداشته می‌شود. اين جنايتِ بی سابقه - در حالی كه حاكميت دينی همواره نقض حقوق بشر را آشكارا با تكيه به حقوق بشر اسلامی اقرار و توجيه می‌كند - بجای توجيهِ اعتقادی، مكتوم باقی می‌ماند. چرا؟ به دلايل زير:
- حرارت و ايثار در پائين به انشقاق و نفرت تبديل شده است.
- استفاده از تحريك مذهبی در جنگ و فرستادن نوجوانان به ميدان مين‌ها ماهيت ضد انسانی حاكميت دينی را به نمايش می‌گذارد.
- اعتقاد دينی، زير فشار ضرورت‌ها و گسترش روحيه سود خواهی، در گروه حاكم نقشی ابزاری پيدا می‌كند.
- از اين زمان ديگر حاكميت دينی يك حاكميت توده‌ای نيست و از ويژگی‌های حاكميتی از اين دست تهی می‌شود.
از اين زمان به بعد به تدريج سه نوع واكنش در ميان حكومت شكل می‌گيرد.

واكنش اول اصلاحِ روش‌های حكومت برای حل بحران عميق در انديشه دينی از طريق پاسخ دادن به نارضائی گسترده مردم است.
واكنش دوم به روشنفكران دينی تعلق دارد كه در گروه‌های سياسی سازمان يافته اند، و به ابزاری شدن اسلام معترض‌اند، و در وضعيتی ميان بيم و اميد، در كنار قدرت باقی می‌مانند و به نوسان ميان رفورم و اعتقاد كشيده می‌شوند.
واكنش سوم در روندتكامل واكنش اول تكوين می‌يابد و در جريان طرح اصلاح و انتقاد به دگرگونگی درونی می‌رسد. و زير تاثير شور آزادی خواهی منقلب می‌گردد. و از اين طريق پايگاهی گسترده در ميان مردم بدست می‌آورد. و در انتخابات به موفقيتی كه هم برای بنياد گرايان حيرت انگيز است و هم آن‌ها را به وحشت می‌اندازد دست می‌يابد.

٢- ميان بازی
-دوره كوتاه ميان بازی يا دوره تنفس بين دو خفقان با مبارزه انتخاباتی رياست جمهوری- دوره آقای خاتمی- آغاز می‌شود و با سركوب مطبوعات و مجلس ششم، و به بند كشيدن آزادی خواهان پايان می‌يابد. كوتاه كردن عمر دوره تنفس بخاطر دفع ”اصلاحات” نبود. بلكه بخاطر از بين بردن واكنش سوم بود كه از درون اصلاحات فرامی رفت و غير قابل مهار بود. واكنش سوم يك ” دولت دموكراتيك توسعه گرا “ را، آن گونه كه گنجی ناميد، جايگزين دولت دينی می‌خواست.
تفاوت اين ميان بازی با ميان بازیِ سالهای ٣٩ تا٤٢ اين بود كه اولی در شرايطی نيمه قانونی تحقق می‌يافت و شاه آن را از نظر قانونی تجويز ناشده می‌دانست. در اين جا ولی قانون در دست جناح رفورم در حاكميت بود و از اين نظر به سالهای ٢٩ تا ٣٢ شباهت داشت. اين شباهت برخی را به توهم مقايسه خاتمی و مصدق كشاند.
به هر انجام هراس بنياد گرايان از فرا روئيدنِ روندی بود كه طی آن رفورم قانونی به يك نيمه دموكراسی تبديل شود. آنچه در هردو ميان بازی مشترك بود اين بود كه پايان هردو، منافع بنيادگرايان را تامين می‌كرد. اولی به شبه كودتای همه جانبه ١٥ خرداد منجر شد، كه پايه‌های معنوی حاكميت اعتقادی را بوجود آورد، و دومی با كودتائی عليه مطبوعات و مجلس راه تحقق يك نيمه دموكراسی را در جامعه ما بست.

٣- خفقان شكننده
- با بستن ميان بازیِ رفورم، خفقانِ دوم اسلامی آغاز شد. مضمون درونی اين دگرگونگی، انتقال از يك حاكميت دسته جمعی ميان جناح‌های حاكم به يك اليگارشیِ واحد فقها است. ولی اين ديگر يك خفقان كاريسماتيك نيست. چرا كه سه جزء: اعتقاد، پايگاه توده‌ای و حرارت و ايثار را، به عنوان اجزاء اخلاقی كاريسمای دينی، از دست داده است. و حزب توده را نيز، كه قدرت انتقادی روشنفكران را می‌پوشاند، ديگر در كنار خود ندارد. از اين به بعد انقلابی گریِ واپس گرايانه، كه شكل مناسبات در حاكميت دينی است، توسط محافظه كاریِ بنياد گرا، كه ماهيت حاكميت دينی است، تصرف می‌شود. يعنی از اين پس مضمون حاكميت، شكلِ موجوديت آن می‌گردد.
خفقان به اين دليل شكننده است كه حاكميت تمام ابزار‌های اجرا كننده آن را در دست ندارد و در جامعه تحرك به چشم می‌خورد و نه ياس توده‌ای و هراس همگانی. حاكميت هيچ راهی برای مهار نفرت عمومی ندارد. جامعه رها شده و غير قابل كنترل است. و اين پاره‌ای از روشنفكران را به تحليل‌های نادرست می‌كشاند. و آنان شكاف معنوی و سياسی را به اراده و هوشمندی و زيركی حاكميت نسبت می‌دهند.

مسئله اصلی، اكنون، روشنگری در باره خفقان سياسی موجود است. خفقانی كه جامعه مدنی را رها كرده است ولی به جای آن “ جامعه سياسی” را با چنگ و دندان در كنترل دارد. و هر مخالفتی را كه بوی روشنگری سياسی بدهد سركوب می‌كند. خفقانِ حاكم تمام انرژی خود را در اين زاويه متمركز كرده است. انسان رنجديده‌ای نظير آقای امير انتظام تهديد می‌شود كه اگر سخن بگويد دوباره به بند می‌افتد. يعنی تهديد و ترور در ”جا“ئی كه لازم است. جائی كه اگر خفقان از روی آن كنار برود جامعه سياسی نيز از دست حكومت بيرون می‌رود. پس در اين جا خفقان با قدرت به حيات خود ادامه می‌دهد. چشم انداز مبارزه با خفقانِ حاكم را سر در گمی و ضعف اخلاقی اپوزيسيون تيره می‌كند. اگر بگوئيم كه عامل عمده‌ای وجود دارد كه مانع سقوط حاكميت دينی مبتنی بر خفقان سياسی است، اين عامل اپوزيسيون است. وگرنه حاكميت هم مشروعيت خود را از دست داده است و هم با نفرت جامعه مدنی به خود بر آن حكومت می‌كند. به همين خاطر است كه می‌گويم تنها آلترناتيوی كه به اين موقعيت غم انگيز در اپوزيسيون می‌تواند پايان دهد جنبش ملی است.


ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net