بازگشت به صفحه اول
Sat 12.06.04 | 0:21

دولت ملی و روشنگری

ناصر كاخساز
شنبه ٢٣ خرداد ۱۳۸۳

در نوشته پيشين (زير نام تفرد ملی) بر دو مفهوم كليدی در زندگی سياسی مردم ايران تاكيد شد:
- دولت ملی
- روشنگری
اين دو مفهوم در يك تجربه غنی تاريخی تواما تكوين می‌يابند. يكی منهای ديگری نتيجای جز شكست ندارد. در سالهای اخير يك جنبش روشنگری ناقص در جناح اصلاح طلب اسلامی بوجود آمد. علت ناقص بودن اين روشنگری در سطحی همگانی شكافته نشد. می‌توان گفت كه اين جنبش به خاطر اين كه رنگ و جوهر مذهبی شديد تری نسبت به هدف و غايت جنبش ملی داشت ناقص و محكوم به شكست بود. روشنگری بدون اعتقاد به دولت ملی، به عنوان يك ظرف دموكراتيك، بی غايت و نتيجه می‌ماند. از طرف ديگر مقوله دولت ملی بدون ابزار روشنگری ناقص می‌ماند و به غايت خود دست نخواهد يافت. و چنيين بود دولت ملی و مدنی ما در سالهای 29 تا 32 ناكام ماند.
در گذشته در وجدان عاطفی مردم يك درك ضد استعماری از دولت ملی وجود داشت. شايد به همين خاطر بود كه می‌گفتند: مصدق بر دلهای مردم حكومت می‌كند نه بر اراده آن‌ها. سرنوشت غالب دولت‌های ملی از همين دست بود. تاكيد بر خصلت ضد استعماری با مفهوم دولت ملی گره خورده بود. مبارزات نفت در ايران، مبارزه رهائی بخش در كنگو و الجزاير، سوكارنو در اندونزی، ناصر در مصر، نكرومه در گانا، و خوانبوش در آمريكای لاتين و...
در تمام موارد بالا رابطه جنبش ملی با بيرون از خود، ونه در درون خود، او را به جهانيان معرفی می‌كرد و اين دليل عمده شكست آن بود. تنها جنبش موفق و هم چنان زنده جنبش رهائی بخش و دموكراتيك هند زير رهبری تيلَك، گاندی و نهروها بود كه رابطه انفكاك ناپذير دولت ملی و دموكراسی را عمده كرد. به اين خاطر است كه می‌گويم جنبش ملی در ايران، نظير موارد مشابه خود، از يك جنبش روشنگری محروم بود.
جنبش ملی تنها از طريق يك جنبش روشنگری می‌توانست در مقابل زراد خانه‌های ايدئولوژيك گوناگون از حيثيت و توانائی رقابت برخودار باشد. جنبشی كه فاقد ايدئولوژی است در دوران شور ايدئولوژيك نياز بيشتری به معرفی خود از طريق روشنگری دارد تا از طريق تهييج ملی. جنبش ملی، كه روشنفكران راست و چپ به آن به عنوان يك روند غير خودی نگاه می‌كردند، روشنگران خود را نداشت و از جانب روشنفكرانی هم كه به دنبال جاذبه عدالت بودند همراهی نمی‌شد.
پس شناسنامه ضد استعماریْ دموكراسی را، به عنوان تئوری بلافصل دولت ملی، كم رنگ‌تر می‌كرد. و اين خاستگاه تشتت و سرگردانی شد. و بدين سان از حزب بعث عربی گرفته تا قذافی و جمهوری اسلامی توانستند بسياری از مردم و روشنفكران را بفريبند. و اين از دوسو به دولت‌های قدرت مدار ملی نما خدمت كرد:
- مردم به نهادی بنام دولت ملی بدبين‌تر شدند و روشنفكران در رويگرداندن از آن محق‌تر گشتند.
- هر مخالفتی عليه تمدن غربی با توهمی ملی در آميخت و از اين طريق به جذب اعتماد شمار وسيعی از نيروهای سياسی منجرشد و بنياد گرائی با چهره ای انقلابی روشنفكران را از نظر ايدئولوژيكی ارضاء كرد.
بعد از رويداد انقلاب در ايران اين حقيقت بازهم عريان‌تر شد كه حمايت خود به خودی ايدئولوژی‌ها از يكديگر بر بستر اتحاد منافع آن‌ها در دفاع از حقيقت ايدئولوژيك می‌رويد. اين خود بايد موضوع روشنگری می‌شد. چرا كه مردم ايران برای اولين بار با تجربه خود با حقيقت واحدی كه در همه ايدئولوژی‌ها مشترك است برخورد كردند. موضوع بعدی روشنگری واژه تعبد بود.
جنبش روشنفكری درون‌گرا و شبه ‌«كاست»ی بود و اين او را بحران پذير می‌ساخت. از برخورد عقلی با مسائل سياسی و از نوعی ناجی گرائی و برخورد تجريدی با ايده ايثار و فداكاری جانب داری می‌كرد. و به هيئت ابراهيمی در می‌آمد كه مشكلات را با قربانی دادن حل می‌كند. روشنگری بر عكس انعكاس خرد گرائی در مناسبات اجتماعی است. و برای مبارزه روشنگرانه خواست‌های خود را در چارچوب قواعدی خرد گرايانه محدود می‌كند. هيچ روشنگری با اعتقاد نامحدود به ظرفيت نامحدود هيچ انسانی با زندگی اجتماعی برخورد نمی‌كند. اين اعتقاد به خودی خود بر اخلاق و فرهنگی متكی است كه با پيچيده شدن تاريخ تمدن قابل دوام نيست. به همين خاطر است كه روشنگری بی شتاب است. كار روشنگری معنی كردن واژه‌هاست. كار روشنگری ورود به الفبای انديشيدن است. سقراط با حوصله فلسفه را، بدون آن كه خيابانی كند، به خيابان‌ها می‌آورد. كانت واژه‌ها را معنی می‌كرد. (فلسفه، تجربه، عقل، و بالاخره اخلاق و متافيزيك). كاری كه نيوتون انجام داد كشيدن خط فاصلی بين فيزيك و متافيزيك بود و اين نه تنها الفبای انديشه علمی بلكه الفبای كنش‌های اجتماعی در دموكراسی است

در مورد روشنفكر بايد چند نكته را روشن كنيم:

- بحران عميق در جنبش روشنفكری از شكست مادی و معنوی ميم– لام و تضاد آن با آزادی در ‌«زمان حال ساده‌» تاثيری گسترده برداشت. استحاله انديشه‌های فرهيختگان كلاسيك به سيستمی از كمونيسم سنتی، اعتقادی و بنياد‌گرا موجب شد كه ابتدا روشنفكران چپ و راست وسپس روشنفكران دينی جای خالی روشنگری را با ‌«اعتقاد‌» و با اتوپيا و نوستالژی روشنفكری پر كنند. به همين خاطر دستيابی به آزادی از طريق جنبش روشنفكری- صرفنظر از اين كه روشنفكران به كدام گوشه از مثلث بالا چسبيده باشند- ناممكن شد.
- تقسيم بندی روشنفكران به روشنفكران دينی و روشنفكران راست و چپ، گرچه مبتنی بر واقعيت است، بازگوگر نفاق سياسی نيز هست كه مضمون اين تقسيم بندی را تشكيل می‌دهد. اين نفاق در فرهنگ سياسی بيمار جامعه ما وجود دارد و حقيقی است. به تحول سياست در سه يا چهار دهه اخير توجه كنيم: در گذشته ما به روشنفكران راست‌گرا روشنفكر نمی‌گفتيم و اين از تنگ انديشی ما نشات می‌گرفت. ولی به يك نكته ظريف نيز بايد توجه داشت: روشنفكر راست كه به دستگاه قدرت چسبيده بود و از طريق اين چسبندگی با رسانه‌ها و مردم رابطه می‌گرفت هويت سياسی خود را، يعنی اين چسبندگی به قدرت را، نسبت به ويژگی روشنفكری اش عمده می‌كرد.
- نكته ديگر اين كه روشنفكری به دليل وابستگی اعتقادی ضرورت و فايده اجتماعی خود را از دست داده است. در دوران ما تضاد عمده بين رهائی از سوئی و وابستگی اعتقادی از سوی ديگر است.
- نكته سوم اين كه هنگامی كه كسی خود را روشنفكر (چپ يا راست يا دينی) می‌نامد ديدی اثباتی از اين اصطلاح دارد. در حاليكه اكنون ديگر اين نقش مثبت منتفی است.
كسانی كه اكنون در ايران خود را روشنفكر دينی می‌نامند به نحوی دچار بی دقتی اند. اصلاح‌گر(رفورماتور) اصطلاح مناسب‌تری است. و واقعی‌تر و طبيعی‌تر است. بخاطر اين كه از ضرورت رفورماسيون در دين، كه بايد در ايران طی بشود، سخن می‌گويد. در حاليكه كاربرد روشنفكر دينی ويژگی رقابت كننده با نخبگی‌های ديگر روشنفكری و اعتقادی را دارد و موقعيت طبيعی و مورد نياز را نيز، كه اصلاح انديشه دينی به گونه صريح تری است، می‌پوشاند و هم اين كه به بحث بی منطق و بی سرانجام ”روشنفكر كيست، چيست‌» ، كه آل احمد در سالهای چهل وچهار و چهل وپنج شمسی مطرح كرد، دوباره دامن می‌زند.
اصلاح گری انديشه دينی می‌تواند آغاز حركت روشنگری باشد. اگر اصلاح گر واژه‌های كليدی و مفاهيم اساسی را كه توسط سنت گرايان سمت و سو يافته اند بشكافد. در روند اين توضيح و شكافتن خود به جوشش و التهاب می‌افتد و به كژی‌ها و تعصبات خود آگاهی می‌يابد. و اين، به كار او شور و شوق و جذبه می‌دهد. برای همين است كه نو گرائی هميشه با سهش‌های عاطفی همراه است و درست به همين دليل است كه خود توضيح دهنده را در روند توضيح دگرگونه می‌كند. اين روند روشنگری است. ولی اگر اصلاح گر (چپ، راست يا دينی) در فضای وابستگی اعتقادی بماند و تنها در آن اصلاحات كند، چون فضای اعتقادی را ترك نمی‌كند به قلمرو روشنگری وارد نمی‌شود. در كار روشنفكری آدم در هر گوشه ای كه می‌ايستد از آن گوشه پاسداری می‌كند. اگر آن را به نقد می‌كشد ولی چيز نقد ناشده ای را جانشين آن می‌كند و خود دگرگون نمی‌شود. مثلا در انديشمندان واقع بين‌تر سلطنت‌گرا نگاه كنيم ( يا به اصلاح گران دينی ياچپ فرقی نمی‌كند) در همه اين موارد فضا دگرگون نمی‌شود. در روشنگری ولی فضا از درون و اساس دگرگونه می‌شود به همين دليل است كه به مصلحت نمی‌توان روشنگری بوجود آورد. اين تنها به تكوين ضرورت اجتماعی بستگی دارد. در حاليكه به مصلحت می‌توان انديشه اصلاحی يا رفورم بوجود آورد.
پس روشنگری در دين كار روشنفكر دينی نيست كه خودِ تركيب نشان می‌دهد كه روشنفكر به دين وابسته است و اين منطق روشنگری را با تعارض مواجه می‌كند. درست است كه جان لاك كشيش بود و كانت متافيزيسين ولی آنان در توضيح مقولات روشنگری بدون وابستگی به انديشه دينی كار خود را انجام می‌دادند. يعنی از طريق روشنگری از قلمرو دين فرا می‌رفتند. پهنه فيزيك برای نيوتن نظير قلمرو روشنگری برای كانت است. نيوتن وقتی كه در قلمرو فيزيك می‌انديشيد با متافيزيك ارتباطی نداشت. روشنفكران دينی در ايران ديگر اكنون بايد خط نيوتنی تفكيك بين فيزيك و متافيزيك را بپذيرند.

نتيجه بگيرم:
روشنفكر دينی در تحول و تكوين واقعيت اجتماعی در ايران نقشی بعهده ندارد. روشنفكران راست و چپ نيز به همين گونه. تاريخ تمدن در ايران از مجرای روشنگری می‌گذرد.
به تعبيری ديگر تركيب روشنفكر با يك اعتقاد ايدئولوژيك از يك واقعيت تراژيك پرده بر می‌دارد. يعنی كه يك روشنفكر راست يا چپ يا روشنفكر دينی مفهومی دوگانه است. يعنی تركيب متناقضی از وابستگی اعتقادی با خرد گرائی است و بنابراين سخنگوی اختلاف و شقاق و پريشانی اجتماعی است. سخنگوی نفاقی است كه جز از راه روشنگری غير قابل حل است. مفهوم روشنفكری كه در گذشته اثباتی بود در شرايط كنونی ايران دارای بار منفی است. بويژه كه معنی كاربردی آن زير تاثير دگرگونگی سياسی و اجتماعی از معنی واژه ای آن جدا و جداتر می‌شود. واژه روشنفكر از خردگرائی و عدم تعبد بر می‌خيزد. روشنفكر كسی است كه توان عقلانی كردن واقعيت‌ها را دارد. اما امروز روشنفكر از اين توان خود برای عقلانی كردن وابستگی اعتقادی خود استفاده می‌كند. برای اين كه گوشه ای را كه در آن جا ايستاده است توجيه كند. هرچند ممكن است اين وابستگی را در گروه‌های رقيب رد كند.
روشنفكری كه به يك گوشه اعتقادی وابسته است به وابستگی غير روشنفكری كه در همان گوشه است عقلانيت می‌بخشد و آن را به جای نقد توجيه می‌كند. در اين روند عقلانی شده پاره ای از روشنفكران ايده رفورم و اصلاح در آن گوشه اعتقادی را نمايندگی می‌كنند. يعنی رفورم و اصلاح، ولی در همان گوشه. يعنی فضا دگرگونه نمی‌شود. انتقال از اين فضا به فضای ديگر صورت نمی‌گيرد. اصلاح گر به نحوی در همان فضا تنفس می‌كند و به آن نياز دارد تا بتواند در آن تغييراتی بدهد و به موقعيت يك اصلاح گر ارتقا يابد.

يك تفاوت كاركردی بين روشنفكری و روشنگری اين است كه روشنفكر پيچيده تر، مرامی تر، و انتزاعی‌تر فكر می‌كند. روشنگر ساده‌تر و الفبائی‌تر می‌انديشد و عمل می‌كند. يعنی روشنگر، بدون تعمد، الاهم و فی الاهم می‌كند. و به همين دليل ايده آزادی و تفرد برای او جاذبه درجه اول دارد. درك روشنگر درك بنيانی و اساسی از مقولات و واژه‌هائی است كه در رابطه با آزادی قرار می‌گيرند. و چون اين درك جنبه عملی دارد و از اعتقاد پيشينی به آزادی نشات می‌گيرد پس مفاهيم آزادی و دموكراسی را، اگر در عمل باهم تضاد بيابند، كه معمولا می‌يابند، مخلوط نمی‌كند. زير نام و پرچم و جذبه دموكراسی نمی‌توان گوهر شريف آزادی را فرعی و يا موقتا منتفی ساخت.
درك الفبائی از تحول اجتماعی و سياسی و علمی ضرورت رشد روشنگری است. مثالی بزنم: يك هنرپيشه آلمانی كه نقش دلقك را در تئاتر ايفا می‌كند می‌گويد انگيزه او در هنرش دپرسيون و بدبينی نسبت به امور رايج است. بدبينی و دپرسيون باعث می‌شود كه دقت او در برخورد با امور و رويدادها فزونی يابد و با دلخوری از واقعيت آن را بهتر و عميق‌تر بشناسد تا وابستگی به آن. رفتار او كه مردم را در تئاتر به خنده می‌آورد كارهائی است كه آن‌ها در زندگی واقعی انجام می‌دهند. كشف دردناك واقعيت مضحك! خود هنرمند آن را تراژدی كميك می‌نامد. درهم آميزی شادی و تراژدی و خنده ای كه از بدبينی و دپرسيون بر می‌خيزد. و نشان دادن ضرورت خنديدن برای نديدن يا فراموش كردن و يا گذشتن از كنار واقعيت. يك اظهار نظر فيلسوفانه است. اين از كجا بر می‌خيزد؟ از رشد موزون اجتماعی. در جامعه ما اما رشد ناموزون است. كم نيستند ايرانيانی كه از لحاظ اطلاعات بسيار پيش رفته اند ولی دركشان از مسائل كليدی و الفبائی ضعيف است. اين رشد ناموزون در فرهنگ و انديشه ورزی است. رشد موزون از كجا می‌آيد؟ برای دستيابی به رشد موزون اجتماعی بايد به ايده تفرد در تجربه فردی و اجتماعی آشنا شد. و به اين منظور دوره روشنگری به عنوان يك دوره ضروری تحول اجتماعی بايد تجربه شده باشد. در روشنگری بنيادهای فهم و تجربه و مسائل كليدی مورد نقد و بررسی قرار می‌گيرد. مثلا آدم می‌آموزد كه انتقاد الزاما به معنای رد چيزی نيست. و دروغ گفتن بر حسب عادت نشان دهنده كم فرهنگی و رشد نيافتگی است. و يا می‌آموزد كه قضاوت و داوری نسبی است و حكم دادن چه خطرات بزرگی برای جامعه انسانی بوجود خواهد آورد، هنگامی كه حكم دهنده در قدرت قرار بگيرد- كشتار چند هزار زندانی سياسی نمونه روشن اين امر است.
تا هنگامی كه اين الفبا توسط روشنگری توضيح داده نشده باشد، نه ايفا گر نقش دلقك ما فيلسوف می‌شود و نه شاعر و نويسنده ما دركی منسجم از مسائل ملی و جهانی و انسانی پيدا می‌كند.
بويژه در قلمرو سياست رشد ناموزون بيداد می‌كند. و معنای پراگماتيسم سياسی با عدم وفاداری به قواعد و اخلاق زندگی متمدنانه در هم آميخته می‌شود. سخن از مدرنيته می‌رود و در مناسبات تشكيلاتی به هزينه اعضای سر براه سياست ورزی می‌شود.
روشنگری زمانی آغاز می‌شود كه مفاهيم كليدی يك دوران به نقد كشيده شوند: انقلاب چيست؟ و بار منفی آن را چگونه بايد توضيح داد؟ سنت چيست و مدرن يعنی چه؟ ارزش چگونه منسوخ می‌شود؟ ايدئولوژی، حتی نوع مدرنش، چگونه از مد می‌افتد؟ خوب و بد چرا نسبی اند؟ و چرا بر خلاف آنچه كه تا كنون فكر می‌شد تضاد جدی با هم ندارند؟ چرا هر خوانشی دوران خود را دارد؟ خرد چيست و چگونه است كه فرد تجلی گاه واقعی آن است؟ نيچه هنگامی كه فراسوی نيك و بد می‌ايستد روشنگری می‌كند. و دكارت كه تجلی خرد را در فرد می‌بيند ورود به دوران ديگری را نشان می‌دهد. ورود به زندگی در فضائی ديگر موجب می‌شود كه حرفی برای گفتن باقی بماند و تجارب ديگری در برخورد با ضرورات جديد ارائه شود. به همين دليل بازبينی مفاهيم كليدی توسط روشنگران صورت می‌گيرد. برخلاف روشنفكر كه غالبا ناقل است روشنگر تجربه خود از دوران اش را بيان می‌كند. روشنفكری كه ناقل نيست به فضای ديگری كه روشنگری نام دارد وارد می‌شود. روشنفكران چپ سال‌ها حرف‌ها و تجارب روشنفكران ديگرِ دوران‌های ديگر را باز می‌گفتند و با جمع بندی‌ها و استنتاجات آن‌ها رابطه عاطفی و غيرانتقادی می‌گرفتند. اين است كه نقش مستقل خود را در قلمرو انديشه ورزی از دست می‌دادند و به ناقلينی مبارز تبديل می‌شدند. شرط مبارزه كردن غالبا متعصب بودن است. روشنفكری راست نيز دقيقا به همين گونه عمل می‌كرد. آن‌ها به اين دليل نمی‌توانستند در تحولات اجتماعی جامعه خود نقش روشنگرانه داشته باشند كه نظير روشنفكران چپ وابسته به گروه‌های اعتقادی و شبه ايدئولوژيك بودند. يعنی هر كار كه می‌كردند، هرچه كه می‌نوشتند، در جهت منافع معينی حركت می‌كرد. روشفكران دينی نيز پای خود را جای پای همين سنت می‌گذارند. سنتی كه روشنفكری راست و چپ را به شكست كشانده است.
نتيجه بگيرم: روشنگر به خلاف روشنفكر زير سايه هيچ اعتقاد گروهی و از پيش تعيين شده انديشه نمی‌ورزد. چرا كه انگيزه اصلی و سرچشمه الهام او رشد بی اعتقادی به اين گونه تنگ انديشی است. ديگر اين كه روشنگر بر خلاف روشنفكر يك نخبگی غير واكنشی است. به خاطر نفرت از سلطنت طرفدار جمهوری اسلامی نمی‌شود و يا بر عكس، نفرت از جمهوری اسلامی او را به طرفداری از سلطنت نمی‌كشاند. روشنفكر چپ كه به ظاهر خرد‌گرا و مدرن می‌شود تنها مدل‌ها و قهرمانان خود را عوض می‌كند و اين تعويض مدل را از طريق چرخش به روشنفكری راست متجلی می‌سازد و يا با نگاهی سرشار از تحسين به روشنفكر دينی، كه پديده ای هنوز مغشوش است، نگاه می‌كند. اين برخود واكنشی در قلمرو روشنگری ضرورت ندارد يعنی موضوعيت خود را از دست می‌دهد.

(ادامه دارد)

ناصر كاخساز ‏4‏‏/6‏0‏‏/‏2004‏


ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net