|
بازگشت به صفحه اول |
Fri 14.05.04 | 1:16
تفرد ملی، كليت متفرد
ناصر كاخساز
جمعه ٢٥ ارديبهشت ۱۳۸۳كيركگارد، فيلسوف آلمانی، گفت: نابخردانه بودن يك عقيده را از انبوه نادانايانی كه پشت آن صف میكشند میتوان شناخت.(نقل به معنی) نادانايان در يك ساختار اجتماعی عوام خوانده میشوند. تفاوت عوام با مردم اين است كه مردم مفهومی خنثی است در حاليكه عوام جهت معين فرهنگی و سياسی دارد. مردم مفهومی وسيعتر است كه عوام را نيز در بر ميگيرد. در شرايطی كه قشرهای بالاتر و آگاهتر مردم از حركت اجتماعی كنار میگيرند مفهوم مردم و هويت او توسط اقشار پائينتر تعيين میشود. در چنين صورتی مردم ناآگاه با عوام مساوی است. عوام به اين دليل خنثی نيست كه تحريك پذير است و به سهولت زير سهيدنهای عاطفی گروهی و اجتماعی، مذهبی و ناسيوناليستی و يا هر وجدان كاذب ديگری قرار میگيرد. و هنگامی كه عوامفريبان قدرتمدار لازم بدانند، هيزم به آتشی میريزد كه فرزانگان در آن میسوزند. خنثی نبودن مفهوم عوام نتيجه خنثی شدن روشنگری است. روشنگران كه خنثی و كنشپذير شوند عوام تحريك پذيرتر میشوند. تفاوت روشنگر با روشنفكر اين است كه روشنگر كننده اقدام است میآگاهاند و معترض است. روشنفكر الزاما دارنده تمامی اين ويژگی نيست. روشنگر كه خنثی میشود يك ساختار در هم تنيده اجتماعی فرو میكاهد، سنديكاهای مردمی از رونق میافتند، جنبش صلح خواهی به خاموشی میگرايد، و عدالت خواهی در تشتت و ابهام ميان خوانشهای گوناگون تاثير خود را در زندگی اجتماعی از دست میدهد. پس از طی دوران بحران در عدالتخواهی و شكست چپ اكنون كثرتگرائی است كه آسيب میبيند. دو گونهگرائی و يكهتازی و اراده معطوف به قدرت دست بالا را میگيرد. پس پائينترين اقشار مردم، با آراء ياتمايلات تحريك شده خود، مسير تاريخ را در برشهای معينی تعيين میكنند. در اين برشها مردم به عوام تبديل میشوند و پشت ايدههای نابخردانه میايستند و بدين ترتيب قشر بندی پر تنوع اجتماعی كه ثمره آن فعال شدن قشرهای بالائی مردم است، خسران میبيند. در برشهای ياد شده، جامعه بجای پيچيده شدن، قشر بندی فرهنگی و سياسی سادهتری میگيرد. اين داوری هم در قلمرو دموكراسیها و هم در قلمرو جوامع عقب مانده صادق است. در جمهوری گرجستان بعد از بر كنار كردن رياست جمهوری در انتخابات آزاد بيش از هشتاد در صد مردم از گرايش معينی طرف داری كردند. گرايشهای ديگر از نصاب هفت در صد، برای ورود به پارلمان، نگذشتند. در چنين موقعيتی جامعه از بهره گيری از اقليت موثر سياسی محروم میشود. يعنی دموكراسی در اين جا، بجای تنوع و پيچيدگی و چند گونهگرائی، به تك گرائی و ساده شدن متمايل میشود. اقشار پائينی هنگامی هويت و شناسنامه مردم را تعيين میكنند كه انديشه انتقادی به خمود و كسادی میافتد. و در چنين شرايطی گرايشهای مسلكی به مثابه خردهای منفصل مردم به جدالی ناسالم با يكديگر درگير میشوند. اين نشانه بيماری اجتماعی است. در چنين شرايطی يك مسلك يا نظر گاه سياسی واحد ميتواند به صورت وجدان كاذب مردم در آيد و گروه قدرتمدار حاكم به شيطنت با سود جستن از ترفند دموكراسی حمايت مطلق مردم را در يك انتخابات نسبتا آزاد به نمايش گذارد. به اين خاطر است كه بر اين نكته بايد تاكيد ورزيد كه دموكراسی اولا با مردم سالاری متفاوت است و ثانيا صرف انتخابات آزاد ملاكی برای حضور آن نيست. به سخن ديگر دموكراسی سياسی نتيجه رشد فرهنگ و اخلاق دموكراتيك است. به اين معنی كه انتخابات آزاد مكانيزمی غير مستقيم دارد و مردم ابتدائا و مستقيما نمیتوانند به آن هويت بخشند. اگر حزب يا نظر گاه واحدی در يك انتخابات آزاد نود در صد حمايت مردم را به خود جلب كند و به كمك آن تمام رقبای سياسی خود را از تريبونهای پارلمانی و مطبوعاتی دور نگه دارد و يا آنها را به شكلهای مختلف در تنگنا قرار دهد، در واقع روی مرز نازكی بين ديكتاتوری و دموكراسی حركت میكند. به همين خاطر است كه برخی متفكرين سياسی گفتهاند بين ديكتاتوری و دموكراسی خط فاصل مطلقی كشيده نشده است. قشرهای بالائی (از نظر شعور اجتماعی) كه فعال میشوند روابط درونی در قشرهای پائينی رنگ و جلای دموكراتيك پيدا میكند. درست به همين خاطر كه تحليل روشنی از دموكراسی و ميزان اثر گذاری عوام در آن وجود نداشته است، متفكر بزرگی نظير فردريك نيچه، با انگيزه نفرت از نادانی و جهالت، از دموكراسی روی بر گرداند. او از عوام ”pleb“ ، كه به گمان او چرخهای دموكراسی را به جلو میرانند، متنفر بود. مساوی گرفتن مردم سالاری با دموكراسی همان چيزی است كه نيچه را نيز به اشتباه انداخت. او در حقيقت مردم سالاری را به نقد كشيده است. در شرايطی كه قشرهای بالائی فعال میشوند، عوام بتدريج به ضرورت آموزش برای ورود به سياست آگاهی میيابند. آموزش اين نكته كه در آغاز بايد به مدارا و اعتقاد به اصل برائت دست يافت تا زمينه مشاركت سياسی فراهم گردد. در چنين صورتی در جامعه رونق سياسی بوجود میآيد. دموكراسی، و نه مردم سالاری، پيامد اين رونق سياسی است. پيامدی كه در آن هيچ نظرگاه واحدی تماميت وجدان مردم را تصرف نخواهد كرد. به سخن ديگر دموكراسی عبارت است از تاثير پذيری مردم از نظرگاههای پر تنوع مطرح شده در انديشه سياسی. روشنگران، در جامعه ای ماقبل مدرن، پيام آوران مدرنيته اند. در اين جا نبايد آنان را با روشنفكران يكی دانست. حتی روشنفكران ممكن است با اين پيام آوران دگرگونگی به مخالفت بپردازند. در ايران، جنبش روشنفكری قادر به برون رفت از بحران عمومی نيست.، و به خاطر زندگی در جامعه بيمار به بيماری و بحران زدگی در افتاده است. يك جنبش روشنگری مستقل از روشنفكران بحران زده راهگشا خواهد بود. روشنگر به اين مفهوم متفاوت است از مفهوم روشنگری كه به دوره معينی از تحول اجتماعی- مرحله پيش مدرنيته -اختصاص دارد. يعنی كه نياز به روشنگری، نياز به جنبش انتقادی، نياز به مبارزه برای دستيابی به وفاقی همگانی، به مسئلهای مداوم تبديل میشود. به اين معنی كه پيامآوران مدرنيته به عنوان روشنگر برای نگه داری و تداوم دموكراسی و فعال نگاه داشتن قشرهای بالائی مردم فعال خواهند ماند. يعنی قشر گسترده روشنگران جانشين روشنفكران میشود تا به نياز دائمی جامعه به آموزش و ادامه دموكراسی در مراحل پيچيده زندگی در روند جهانی شدن پاسخ گويد. برای تميز دو مفهوم روشنفكری و روشنگری از يكديگر به چند گروه روشنفكری نگاه كنيم: - گروهی كه دارای انديشه مدرن پيچيده و دموكراتيك است ولی در برج عاج انديشه فلسفی و اكادميك محبوس میماند و از بالا و با تبختر به تحولات در جامعه ايران نگاه میكند. اين گروه، گرچه اعتبار علمی دارد، ولی به خاطر پرهيز از انديشه ای كه مستقيما سياسی است و بخاطر ترديد در اقدام سياسی، فاقد نقش روشنگری است- كه در اساس از تئوری و اقدام سياسی میگذرد. - روشنفكرانی كه در بروج فلكی مسالك و ايدئولوژیهای عهد عتيق محبوساند. اينان به جای روشنگری فعال، به نوعی نوستالژی گرفتار آمده اند. - روشنفكرانی كه در تعقيب منافع سياسی خود امكان روشنگری را كه خصلتی همگانی دارد از دست میدهند - روشنفكران مذهبی طرفدار رفورم كه تنها برای گروه خودی در چارچوب اعتقاد مذهبی روشنگری میكنند. در بند منافع خودی بودن بيماری غالب گروههای روشنفكری است. تقريبا همه اين گروهها برای مخاطبين خود در دايره معين سخن میگويند. و اين با خصوصيت روشنفكری در تضاد قرار نمیگيرد. در حاليكه با روشنگری كه خصلت همگانی دارد، در تضاد است. در اروپا گرچه روشنگری در چارچوب انديشه مسيحی آغاز شد ولی تبليغ ضمير ”من“ و انديشه مستقل و تاكيد بر اينديويدوم، پيام و مضمونی همگانی داشت. انديشه رفورم دينی در ايران به خاطر تعصب دينی تنها كاريكاتوری از اين روند بوده است. پس روشنگران، بخلاف روشنفكران، كه يا به سختی گروه بندی شدهاند يا متشتت و بحران زده و مايوس، افق روشنی دارند. و برای وفاق همگانی بر سر مفاهيمی عمومی، كه به عنوان ظرفی از انديشه و اخلاق میتوان در آن زيست و در آن مختلف و متنوع بود، میكوشند. اگر پاره ای روشنفكران كار روشنگرانه میكنند اين از ويژگی روشنفكری آنان كه خصوصيتی تفرقه گرا است بر نمیخيزد، بلكه بيشتر استحاله به روشنگری را نشان میدهد. اكنون در ايران وضع بدين گونه است كه برای روشنگری ورود به قلمرو انديشه سياسی و مشاركت يا تعقييب علاقه مندانه اقدام سياسی گريز ناپذير است. و به اين منظور اقدام سياسی بايد با تحليل جنبش ملی از طرفی، و روند جهانی شدن از طرف ديگر، هماهنگ گردد. هم چنين رابطه مفاهيم دولت ملی و دموكراسی از عمده موضوعات روشنگری در جامعه ماست. دستيابی به يك دموكراسی پايدار تنها از طريق دستيابی به دولت ملی امكان پذير است. يعنی دولت ملی خاستگاه دموكراسی است. نتيجه اين كه روند تكوين دولت ملی بايد تحقق پذيرد تا دموكراسی جوشش طبيعی آن باشد. بسياری میگويند در شرايط دهكده جهانی دولت ملی ديگر يعنی چه؟ چرا؟ برای اين كه آنها هنوز تحت تاثير تئوریهای عهد عتيق و تحليل تضاد بورژوازی ملی با كمپورادور قرار دارند. دولت ملی قبل از اين كه يك تركيب از ملی و دولت باشد يك مفهوم اساسی برای درك فلسفه سياسی است. فلسفه سياسی مدرن يعنی تحليل انتقادی از دولت ملی، يعنی از دستگاهی كه بر اِعمال حقوق و تكاليف در يك ظرف ملی نظارت میكند. دولت ملی نهادی مدرن است كه به نيازی مدرن پاسخ میگويد. يعنی به نياز تنظيم رابطه ميان يك جزء مدرن با يك كل مدرن. بين فرد با يك تجريد ملی به مثابه كل. رابطه بين جزء و كل يعنی ميان فرد و ملت به اين خاطر مدرن است كه عضويت جزء در كل نه تنها به محدوديت حقوق او نمیانجامد، بلكه آن را شكوفا میكند. بر خلاف رابطه كلاسيك تابعيت جزء از كل. ملت چيزی جز يك انتزاع ملی از همه افراد نيست. دولت به مثابه يك قرارداد ملی و مدرن رابطه فرد را، به مثابه جزء، با كل، به مثابه يك تجريد ملی، ماديت میبخشد. در اين جا دولت ملی با دموكراسی هيچ تفاوتی ندارد. پس برای دستيابی به دموكراسی بايد به روند تكوين دولت ملی وارد شد. اگر در اثناء ورود به اين روند يك دولت جديدالتاسيس ملی به يك اتحاد يا اقدام جهانی وارد شود، ممكن است پيامد فاسد داشته باشد. مثل اقدام شتاب زده دولتهای اروپای شرقی در مسابقه برای ورود به روند جهانی شدن از طريق شركت درجنگ عراق. دموكراسی، كه بدون دولت ملی تحقق پذير نيست، نبايد از برقراری رابطه ای مدرن بين دولت ملی و روند جهانی شدن ناتوان بماند. يك كشور اروپائی به عنوان يك دولت ملی در اتحاديه اروپا جا میافتد و به آن خدمت میكند. بدون تكوين اين روند میتوان در يك بوروكراسی اروپائی تحليل رفت و رابطه مدرن جزء با كل را به رابطه ای كلاسيك تبديل كرد. پس هنگامی كه از جنبش ملی سخن میگوئيم منظور وفاقی مدنی و دموكراتيك است در متن مناسبات جهانی امروز. احتمالا كسانی كه جنبش ملی را از نظر مفهومی در ايران درك نمیكنند به رابطه دولت ملی و دموكراسی توجه كافی ندارند. كار روشنگری در ايران از دو مرحله بايد بگذرد: در آغاز در ميان روشنفكران بايد مفاهيم اساسی شكافته شود. مرحله دوم كار خود به خودی و هم خواهانه انبوه روشنگران است. پس به جای كادر حزبی بايد به آموزش روشنگران پرداخت. يعنی به آموزش ضرورت استراتژيك و اجتناب ناپذير يك وفاق عمومی وملی كه در درون آن بتوان با يكديگر اختلاف ورزيد. ولی نه تنها در درون يك ظرف مادی و مكانی بلكه در درون يك تجريد و انتزاع ملی كه به همه ما شور و علاقه میبخشد. اگر به اين نقطه برسيم به دولت ملی كه تجسم مادی علاقه ملی است دست پيدا ميكنيم. جنبش ملی اين است: اين وفاق، اين ظرف، اين تركيب مدرن جزء با كل، و نه چيزی در مقابل روند جهانی شدن. بلكه تلاش برای انسانیتر و منطقیتر كردن اين روند. در يك كلام ملت انتزاعی است كه دولت واقعيت آن است. دولت مدرن به اين دليل مدرن است كه انتزاع ملی را به واقعيت تبديل میكند كه فرد با رای خود آن را بوجود میآورد. به همين خاطر شهروند به دولت مدرن علاقه مند است. اين علاقه مندی خصوصيت دولت مدرن است. اگر امروز جمهوری اسلامی با يك تهاجم امريكا سقوط كند و دولت جديد بلافاصله وارد روند جهانی بشود دموكراسی در ايران پا نخواهد گرفت. اين مثال كاملا فرضی را برای اين میزنم كه بگويم روند تكوين دموكراسی در ايران مساوی با روند تكوين دولت ملی است هم چنان كه ورود به مدرنيته مساوی با آن است. به اعتقاد يك مفسر سياسی آلمانی، كه ساليان دراز است در لندن زندگی میكند، يك علت ترديد دولت انگليس برای ورود به اتحاديه اروپا موقعيت خاص بريتانيا به عنوان كهنترين دولت ملی و قديمیترين دموكراسی است. يعنی دولت انگليس مايل نيست دولت ملی را زير نظارت دستگاه اداری در بروكسل قرار بدهد. در اروپای شرقی، بر عكس، تب ورود به روند جهانی شدن واكنش دهها سال استبداد سياسی است و بنابراين به منطق رابطه دولت ملی با اتحادهای فراتر از آن اعتنا نمیشود. حاكميت ملی بايد در روند جهانی شدن برای خود موقعيتی مناسب پيدا كند تا دموكراسی ثبات كافی بيابد. دموكراسی از بيرون حاكميت ملی نمیتواند مستقر شود. هسته اصلی فعاليت روشنگری توضيح رابطه مدرن بين جزء و كل در تمام زمينههاست. جامعه هنگامی مدرن میشود، يعنی هنگامی به دموكراسی دست میيابد، كه رابطه جزء با كل دگرگون- مدرن – شده باشد. مادام كه اين دگرگونگی به آماج خود دست نيافته باشد رابطه جزء با كل بحرانی است. تبديل موقعيت بحرانی به موقعيتی مدرن مسئله و موضوع عمده روشنگری است. دگرگونگی رابطه فرد با دولت، يعنی مدرن شدن اين رابطه، تجلی مدرن شدن رابطه عضو با حزب يا معتقد با اعتقاد اوست. دولت ملی علامت اين بلوغ است و به همين خاطر قادر است كه به مثابه يك جزء، در روند جهانی شدن، بعنوان يك كل، مكان منطقی خود را بيابد. مفهوم مخالف اين سخن اين است كه ممكن است يك دولت ملی در شرايطی خاص نماينده رابطه مدرن شده بين جزء و كل در جامعه نباشد . يعنی كه دولتی زودرس و ناهمزمان با موقعيت جامعه باشد- نظير دولت ملی در سالهای 29-32. مشكل در آن زمان تضاد ناصريحی بود كه ميان روشنگری و روشنفكری وجود داشت. «روشنگریِ در خود» و «روشنفكری برای خود». روشنگریِ ضعيفی كه در برابر ساختمان پر جبروت روشنفكری، كه با انبوه تئوريهای انترناسيوناليستی پشتيبانی ميشد، امكان رشد نداشت. از طرف ديگر شور عدالتخواهانه روشنفكران كه به آنها فرصت خرد گرائی و تامل بر رابطه تفرد و دولت ملی نمیداد، توان روشنگری را از آنها باز میستاند. جنبش روشنفكری كه كليد سحر آميز مفاهيم كلی را بدست گرفته بود به روشنگریِ به خود نا آگاه فرصت عرض اندام نمیداد و بدينسان بتدريج ”نيروی مترقی“ لقب حيرت انگيزی شد كه مخالفين روشنفكر جنبش ملی آن را يدك میكشيدند. پی آمد ديگر اين موقعيت پر اغتشاش اين بود كه دولت ملی بعنوان دولتی كه در برابر سياست استعماری بريتانيای كبير و كنسرسيوم نفت ايستادگی میكند و كالای وطن را تبليغ میكند و رهبر آن منسوجات كارخانجات اصفهان را میپوشد معرفی گردد. اين نوع معرفی دولت ملی درست بود ولی كامل نبود. دولت ملی همه اين كارها را بخاطر اجبار در دفاع از ثروتها و منافع ملی انجام ميداد. تهييج ملی خصلتی گذرا دارد. دولت ملی دولت مدرن است و تجسم «تفرد ملی» در جامعه است. اما اين مسئله بايد مورد روشنگری قرار میگرفت كه دولت ملی يك اختراع ايرانی يا جهان سومی نيست و دولت انگليس، فرانسه و آلمان نيز دولتهای ملیاند. برای اين كه دموكراسی تنها مكان منطقی ممكن است كه دولت ملی در آن زندگی میكند. روشنگری از طريق توضيح و آموزش به مردم انگيزش و غايت تهييج آنها را از هم تفكيك میكرد و به هيجان آنها منطق میبخشيد. اگر جنبش ملی از اين توان روشنگری برخوردار میبود احتمالا نگرانی امريكا از خطر سرخ منتفی ميشد و زمينه مذاكرات به گونه ديگری فراهم ميشد. زمينه تكامل اجتماعی و ملی در خارج از فضای عدالتخواهانه روشنفكری برای استقرار دولت ملی در جامعه ما موجود بود . آنچه كه وجود نداشت نياز به رابطه مدرن بين جزء و كل از نظر اعتقادی و ساختاری بود. تركيب گرائی سوسياليستی، زير سايه برادر بزرگ، جانشين نياز به ”تفرد ملی“، كه زمينه اصلی كار روشنگری برای استقرار دولت ملی است، شد. از لحاظ روش كار هم روشنفكری با روشنگری تضاد دارد. كار روشنفكر بر ”تركيب“ استوار است، كار روشنگری بر تحليل. روشنگر بايد تحليل كند تا به تفرد برسد. روشنفكر برای رسيدن به عدالت به تركيب و نه تحليل نيازمند است. به همين خاطر بود كه بعدها يك قشر گسترده از عوام چپ گرا بدور ساختارهای سوسياليستی جمع شدند. برای اينكه تركيب كردن، كلی گفتن و حكم دادن هم راحتتر انقلاب را تدارك میبيند و هم ارضا كنندهتر است و نظير يك مديتاسيون به عاميون تركيب گرا آرامش میبخشد. پس جنبشهای ملی و مدرن و مبلغ دموكراسی به روشنگران نيازمندند. در حاليكه ايدئولوژیها و مسالك گوناگون اعم از چپ يا راست، هركدام سخن گويان و روشنفكران خود را دارند. در زمان حكومت ملی روشنگران بسود روشنفكران صحنه را رها كردند و مصدق شكست خورد. از آن پس روشنفكران، بجای كار كردن بر مفهوم وفاق، توپخانههای خود را عليه يكديگر باز سازی كردند. اكنون هنگام مدرنيته است. اين بار روشنفكران بسود روشنگران صحنه را ترك كردهاند ولی در آنسو به علت سلطه دين و تعصب، و در اين سو بعلت ميراثهای كهنه روشنفكری، كار روشنگری بسيار دشوار است. روشنفكران چپگرا كه سر خوردند و عقب نشستند روشنفكران راستگرا بل گرفتند. چپهای قديمی نيز بعضا آنها را به جلو هل دادند و اين كار روشنگری را دشوارتر ساخت. بر سر روشنفكران چپ زدن و به راستها بهبه گفتن صرفنظر از اين كه انحطاط و بیمايهگی است، تالی فاسد گندهای دارد. يعنی كه واكنش را جانشين خردگرائی میكند و نياز به روشنگری را از طريق دامن زدن به رقابت و جنگ بين جناحهای روشنفكری میپوشاند. دو پادشاه در اقليمی نگنجند. از طرفی در دوره روشنگری هيچ جناحی از روشنفكران به پيش نمیتازد، از طرف ديگر مواضع روشنفكری در كليت خود، از استثنائات كه بگذريم، روشنگرانه نبوده اند و در ايران بخصوص در مقابل روشنگری بوده اند: روشنفكران راست از طريق تمكين به ديكتاتوری و اتوكراسی و سكوت، روشنفكران چپ از طريق قربانی كردن آزادی در پای اتوپيای سنتیِ عدالتخواهانه خود. روشنگری نه آن تمكين و تسليم و نه اين سنتگرائی را دارد. راستی روشنگران چگونه بوجود میآيند؟ ادامه دارد ناصر كاخساز سيزدهم مای 2004 |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |