بازگشت به صفحه اول
Fri 27.02.04 | 2:20

اتحاد و روند جهانی شدن

ناصر كاخساز
جمعه ٨ اسفند ۱۳۸۲

آمريكا دنيای بزرگ و گشوده‌ای است با ظرفيتی بی‌نظير در جذب بيگانگان، خالق اعلاميه استقلال، و انقلاب سياسی 1776- در آستانه ورود فرانسه به انقلاب كبير. كشوری كه بعد از قرون وسطی به هستی می‌آيد و با دست آوردهای بی‌سابقه، در قلمرو دانش و تكنولوژی و فلسفه و علوم انسانی، و تجربه‌ای غنی در پهنه فدراليسم، خواهی‌نخواهی انسان را زير تاثير خود قرار می‌دهد.
اما امريكا، كشور غولی كه به سرزمين سوپرلاتيو‌ها شهرت يافته است، سرزمين قدرت و خشونت و فاصله و شكاف عميق اجتماعی نيز هست و در تهاجمی كردن روند جهانی شدن، بصورت صدور دموكراسی، نيز سر آمد است.
فرهنگ جديد تهاجم، برای صدور دموكراسی، برابر نهاد ضدامپرياليسم بی‌مايه دهه‌های گذشته است. هم‌چنان كه ديپلماسی خشونت و سياست جنگ‌طلبانه در عصر جهانی شدن، برابر نهاد قهر و تروريسم مذهبی است و تروريسم مذهبی خود زاده كمونيسم سنتی در كشورهای اسلامی است. اين گونه انقطاب، كه در آن اطراف تضاد، در ضمن نفرت به يكديگر، خالق هم‌اند، فرهنگ ثنوی و دوگونه‌گرا را در جامعه گسترش می‌دهد. و جامعه را بين دو قطب خدا و شيطان به چالشی بيمارگونه می‌كشاند:
از آنتی امپرياليسم، تا دفاع از استقرار دموكراسی- در چارچوب سياست جهانی شدن.
از سوسياليسم سنتی تا هيچ‌گرائی و تمركز بر شكل خالص قدرت‌رانی.
از خيال‌پردازی سياسی تا مدرنيته‌ای كه فاقد مركز عصبی برای حس و عاطفه انسانی است. و نيز، سقوط آزاد از شور اجتماعی، به پهنه‌ای بی‌روح از محاسبات خالص سياسی. و بر چنين بستر فرهنگی است كه عمل سياسی ما شكل می‌گيرد.
اما هدف اين بررسی نشان دادن رابطه بين سياست جهانی شدن، و سقوط ارزشها در جامعه سياسی ايرانی است، با نگاهی به مسئله اتحاد سياسی، كه مفهوما در حال دگرگونی است.
علت بحران در ارزشهای سياسی، يكی روند جهانی شدن، به صورتی كه خواهد آمد، است و ديگر اين كه فضای سياسی ما نسبت به گذشته يا مدرن نشده است، يا كادرهای قديمی پرچم مدرن شدن را بدست گرفته‌اند و زير نام سياست مدرن، بازيهای سياسی گذشته را همچنان ادامه ميدهند. سازمان‌های سياسی با همان كادرهای قديمی، كاريكاتورهای مدرن خلق می‌كنند. در فضاهای سياسی كه كادرهای ياد شده در آن حضور ندارند، اخلاق قوی‌تر است- مثلا در جنبش دانشجوئی در داخل ايران. اتحادهای سياسی موجود هم به همين دليل نهايتا موفق نمی‌شوند كه چرخ‌های آنان توسط همين كادرها چرخانده می‌شود. اعم از اين كه جمهوريخواه ، سلطنت‌گرا، يا ميم‌لام دو آتشه باشند. در همين رابطه از ميان مدل‌های گوناگون تحول، دو مدل تحول، كه به دموكراسی راه می‌برند، را بررسی خواهم كرد:‌
مدل تحول جنبش ملی
مدل تحول روسی. يعنی مدل تحولی كه، همچنان كه در روسيه اتفاق افتاد، از افراطی به افراطی ديگر می‌غلطد.
بين اين دو مدل، مدل تحول روسی از ديد سياست حاكم جهانی قابل اعتماد‌تر است.
اتحادهائی كه تا كنون بوجود آمده‌اند يا عملا در جهت مدل روسی شكل گرفته‌اند و يا از نيروهائی تشكيل شده‌اند كه از دموكراسی دفاع نمی‌كنند.
تالی فاسد مدل روسی تحول به دموكراسی، انتقال از مرحله كنونی بحران در ايران، به بحران ارزشی پيچيده‌تری است. زمينه فرهنگی اين مدل دوگونه‌گرائی و انقطاب به جای چندگونه‌گرائی و تحمل و مدارا است. مدل تحول روسی - كه بعد از اروپای شرقی در عراق و افغانستان تعقيب می‌شود و در دهه آينده بايد در تمام خاورميانه گسترش يابد- منطبق با روند صدور دموكراسی است. روند صدور دموكراسی به معنای تبديل سياست جهانی شدن به «جهانی كردن» است. يعنی دموكراسی برای خاورميانه ولی مطابق مدل روسی. يعنی دموكراسی زير نظر و با نسخه پيچی قدرت جهانی .
تحول دموكراسی در اين فاز جهانی شده را، فاز دوم دموكراسی، يا پست دموكراسی می‌نامم. مرحله‌ای كه به خاطر آميزش با تهاجم سياسی و نظامی، با انحطاط ارزشی گسترده‌ای همراه شده است.

سرعت، يك پديده جهان آمريكائی در روزگار ما است. جهان آمريكائی يعنی جهان ما. جهانی كه ما، غالبا بدون اينكه بدانيم، در آن زندگی می‌كنيم. روند جهانی شدن بدون توسل به سرعت قابل تحقق نيست. و جهانی شدن، بكمك سرعت، ايستادگی و تامل را از انسان می‌گيرد و بر او سلطه می‌يابد. سلطه اقتصاد امريكا به دليل سريع بودن اوست و به اين دليل است كه همه قدرت‌های ديگر نسبت به او فرو قدرت‌اند و او فرا قدرت شماره يك جهان ما. با تركيب قدرت و سرعت همه جهان به اصطلاح به دهكده كوچك تكنولوژيكی تبديل می‌شود كه زير سروری يك ”كارخانه مطلق سازی“ نوين زندگی می‌كند. تمام ساخت‌ها و بافت‌های مطلق و بسته‌ای كه مدرنيته در هم شكسته است، در اين كارخانه، بصورت احكامی جهانی، بازسازی می‌شوند. احكامی كه در هيات ”ضد احكام“ صادر می‌شوند. درست مثل تبديل قهرمان به ضد قهرمان، به صورتی مفلوج و وارونه. مثل تبديل ارزش‌ها به ضد ارزش‌ها. در يك طراحی كاملا جدی، برای جای گزينی بی‌ارزشی به جای يك اتيك مدرن. درست مثل كاريكاتوری شدن مدل‌های تحول اجتماعی در ايران و در جهان. و چنين است كه دوران ما به زير سيطره ضد قهرمان‌ها كشيده می‌شود.
روزنامه‌های سياسی خوانندگان سطحی می‌پرورانند. خوانندگان سطحی روزنامه‌هائی را كه تنها به سرعت قابل خواندن‌اند می‌خوانند. برای خواندن روزنامه، برای خواندن هر گزاره، ثانيه‌های معينی زمان اختصاص داده می‌شود. نويسنده موظف است به گونه‌ای بنگارد كه با صرف چند ثانيه تكليف هر گزاره تعيين شود. به اين قرار ذهن خواننده به جای سه مرحله در نظريه شناخت، يعنی: احساس، ادراك و تعقل، تنها با دو مرحله احساس و ادراك، روند شناخت را می‌بندد. به مرحله سوم كه تعقل است، در خواندن روزنامه نيازی نيست. چرا كه روزنامه تجلی‌گاه سياست است. سياست و روزنامه، هردو به سرعت وابسته‌اند. چون به روز تعلق دارند. فردا روز ديگری است و سياستی ديگر راه ديگری را می‌گشايد. و فرصت بررسی انتقادی زير سيطره سرعت و توالی بی‌امان رويدادها، از دست می‌رود. پس كار روزنامه، مثل كار سياست، روزمرگی است.
پی‌آمد و استنتاج اين تحليل اين است كه خردورزی به معنای ”خوانش فعال“ است. خوانش فعال سياست، كه بت سرعت را می‌شكند، در گوشه ديگری مكان گزيده است. اين گوشه نامش ادبيات است و احيانا فلسفه سياسی كه جايگزين سياست روزنامه‌ای است. ارگان متفكرين دو مرحله‌ای.
در شرايط موجود، جوهر و ذات هستی، سرعت است. اين امر، با تحول مدرنيته و پست مدرنيته ارتباطی ندارد. مربوط به خوانش سياست جهانی از هستی اجتماعی است. اين جا تفاوت جهانی شدن با جهانی كردن آشكار می‌شود. تفاوت جهانی شدنِ علم و معرفت، با حقنه كردن دموكراسی و مطلق گرائی در قلمرو علم. يعنی تبديل علم كه جوهری نسبی دارد به معرفت مطلق، و تبعا بدنبال آن گسترش مرگبار صنايع نظامی.
سرعت در شناخت، برابر نهاد تامل است، و كاركرد آن نيز تصرف است. در گذشته زمين‌ها به تصرف در می‌آمدند و امروز ذهن‌ها بسرعت برق تصرف می‌شوند. و از اين طريق، دموكراسی - در اين فاز از تحول خود – از جوهر دموكراتيك خود بشدت می‌كاهد و به تصرف كه مقوله‌ای نظامی است ابعادی فلسفی می‌بخشد. به بيان ديگر آن را تئوريزه می‌كند. سرعت، به ذات خود، از رفتن به درون و كيفيت مسائل و پديده‌ها ناتوان است. نتيجه مثلث ناقصی از شناخت است كه تنها دو زاويه دارد: احساس و ادراك. جهان آشنائی كه با احساس می‌آغازد و با فهم علمی پايان می‌پذيرد. و بر آستانه پرشكوه خردورزی متوقف می‌ماند.

سرعت جوهر اكسيونيسم است. روند جهانی شدن، از طريق سرعت‌گرائی خود، اكسيونيسم سياسی را رشد می‌دهد. يعنی به جای تامل و كيفيت‌گرائی، صرف اقدام، جذبه می‌يابد. رابطه سرعت و اقدام سياسی، به همين گونه در بخش‌هائی از اپوزيسيون، كه از نگاه به كيفيت و مضمون مسائل طفره می‌رود، هم صادق است. در يك طرف استبداد سلطنتی می‌ايستد، و در طرف ديگر استبداد دينی. و بدل جمهوری اسلامی و كمونيسم سنتی مدل تحول روسی از آب در می‌آيد. و ضدقهرمان‌گرائی جانشين قهرمان‌گرائی می‌شود. در چنين جامعه‌ای تحول به دموكراسی نه در بستر تعادل و كاهش تضاد، كه در دره‌ای عميق بين اطراف تضاد رخ ميدهد. در دموكراسی كلاسيك نيروها و انديشه‌های ميانی، بين تضادها می‌ايستند و امكان شكوفائی و مقبوليت اجتماعی پيدا می‌كنند. و از اين طريق تضاد خدا و شيطان را كاهش داده و به تعادل سياسی و اجتماعی كمك می‌كنند. در الگوی تحول روسی به دموكراسی اين امكان كاملا ضعيف است. در اين تحول به آقای گورباچف بيش از يك در صد آرا نمی‌رسد و اعضای سابق ك گ ب، با رای دموكراتيك، پست‌های كليدی را تصرف می‌كنند. و سوسياليزم شيطان می‌شود. اتوكراسی شاهنشاهی خالق رژيم جمهوری اسلامی می‌شود و جمهوری اسلامی به سيستم ديگری از بحران ارزشها تحول می‌يابد. نتيجه اين كه ما همه بازنده‌ايم. بجز آن‌ها كه بر نوك امواج می‌نشينند و از رويدادها به نرخ روز سود می‌جويند. اگر لازم شود سوسياليزم احيا می‌گردد و الا احيانا دشمن آن می‌شوند.
مدل تحول روسی اكنون به يك مدل عمومی تحول در كشورهای جهان سوم تبديل شده است. و به ويژه عراق و افغانستان و ايران در پيكان اين تحول قرار گرفته‌اند.
در ايران، از آن جا كه دين به همه ظواهر حاكم است، تضاد بين ماهيت و نمود زمينه را برای يك تحول دوگونه‌گرا مساعد‌تر می‌كند.
اكسيونيسم سياسی، با سرعت بخشيدن به رويدادها، نياز به انتقاد و تامل را منتفی می‌كند. آن‌هائی كه اشتباهات سياسی بزرگی كرده‌اند دگر باره زير چتر سرعت، پناه می‌گيرند. با اعتقاد به اينكه: ”مردم اشتباهات را فراموش می‌كنند“. در اخلاق ثنوی و قطبی گرا انتقاد بكار نمی‌آيد. ”جمهوری خواهی بر حق است چون سلطنت گرائی ناحق است“ و به اين سهولت يك گزاره كامل می‌شود. اعتقاد به جمهوری‌خواهی پا می‌گيرد، برای اين كه سوسياليسم به بن‌بست رسيده است.
در روسيه نفرت از سوسياليزم فرهنگ دوگونه‌گرا را تشديد كرد. در ايران نفرت از اسلام نيز به آن افزوده می‌شود. در نامه معروف مهندس بازرگان به آيت‌الله خمينی، بر اين نفرت تاكيد شده و مسئول آن، نظام زير رهبری آيت الله، شمرده شده بود.
در اين سيستم‌ها تركيب‌های متعادل، كه درون مايه اخلاقی دارند، نظير سوسيال دموكراسی اروپائی و يا جنبش ملی، زمينه ندارند و در انتخابات آزاد هم رای نمی‌آورند. روند ”جهانی شدن“ به ”جهانی كردن“، يعنی تبديل فعل ”لازم“ به ”متعدی“، اين ويژگی را تشديد می‌كند. روند جهانی شدن البته در گشودن ساختار‌های عقب مانده و بنيادگرايانه نقش مثبتی ايفا می‌كند. ما به روند جهانی شدن برای نفی ساختار دولت دينی نيازمنديم ولی تغيير چهره آن، كه در استحاله فعل لازم به متعدی تحقق می‌يابد، قابل انتقاد است. يعنی جهانی شدن با تعدی و زور. يعنی بردن دموكراسی به عراق توسط سربازان آمريكائی.
روند جهانی كردن با اكسيونيسم سياسی، از نظر سرعت گرائی و شيوه بهره برداری از اقدام سياسی به منظور گرداندن توجه مردم، شباهت دارد. هردو، برای طفره رفتن از درك ريشه‌ای، كيفيت گرائی و انتقاد به خود، از روانشناسی اقدام گرا استفاده می‌كنند. مخرج مشترك هردو مشغول كردن مردم به اقدام است و اقدام بيشتر و پی در پی، به گونه‌ای كه فرصتی برای انديشه ورزی و تعميق شناخت باقی نماند. با اكسيون بعدی بايد امكان بررسی انتقادی اكسيون قبلی را منتفی كرد. جاذب‌ترين اقدام در فضای اپوزيسيون اتحاد است: اتحاد با جمهوری اسلامی، اتحاد با حزب توده، نزديكی به سلطنت گرايان و بالاخره اتحاد جمهوری خواهانه. اتحاد، به مثابه يك اكسيون، به منظور گردهم‌آئی رسمی اجزائی است، كه به هر حال به يكديگر نزديك‌اند. به منظور رفع بحران درونی از طرفی و تضعيف اتحادهای رقيب از طرف ديگر.
اتحاد بدون يك طرح انتقادی و صميمانه در ظرفی علنی، يعنی در رابطه با مردم، جوهری اكسيونيستی دارد. مسئله اين نيست كه ما يك هزار يا دو هزار نفر را بدور هم گرد بياوريم. چرا كه چندين هزار نفر ديگر با عدم حضور خود، يا با اتخاذ سكوت و يا به شكل‌های ديگر، از چنين اكسيونی فاصله می‌گيرند و از اين راه صف بندی‌ها تشديد می‌شود. اتحادهائی كه بر زمينه‌هائی چنين سرشار از تنازع شكل می‌گيرند، راهی جز انطباق با روند جهانی كردن ندارند. يعنی مدل روسی تحول. اما اگر قرار است اتحاد آينده داشته باشد و در قلب مردم جا پيدا كند، بايد در مقابل سقوط ارزش‌ها يك آلترناتيو اعتلا دهنده ارائه كند. گام اول، انتقاد از خود و شفاف ساختن خود پيش روی مردم است. با صميميت و انتقادپذيری بيش از هر وسيله ديگری ميتوان بر مردم و ساير روشنفكران اثر گذاشت. اما مشكل اين است كه كادرهای قديمی به قدرت سازمانی چسبيده‌اند و افراد تشكيلاتی نيز توانائی بر كنار كردن دموكراتيك آن‌ها را ندارند. در مقطع وحدت دو آلمان آقای گريگور گيزی، كه يك عضو ساده حزب ”سوسياليسم دموكراتيك“ بود، با يك جاروی بزرگ به اجلاس عمومی حزب وارد شد و خواهان بركناری كادرهای كهنه‌كار رهبری شد. آقای گيزی مسلما لذت برخورد علاقه‌مندانه و محبت‌آميز مردم را، به خاطر اين حركت صميمانه، چشيده است. اين درس جالبی است برای افرادی كه خصلتا پيرو و مدافع سازمان و حزب خود خلق شده‌اند و از لذت استقبال مردم محروم‌اند.
اكسيونيسم محصول شرايط گريز ارزشهاست، كه با سياست جهانی كردن انطباق دارد. و تا وقتی چنين است، تحول مطابق مدل روسی قدرت می‌گيرد. چرا كه برای تحقق چنين مدلی، جامعه بايد تهی افراطی و واكنشی باشد. بايد از گذشته خودش به حالت تهوع بيفتد. در چنين شرايطی آقای پوتين رهبر اوست و ويلی برانت يا مصدق حتی بر يك كرسی نمايندگی مجلس تكيه نخواهند زد. يعنی در انتخابات آزاد طرد می‌شوند. پس نه يك مدل جنبش ملی در اين جا زمينه دارد و نه سوسيال دموكراتيك، كه جامعه را در فاصله بين كمونيسم و سرمايه‌داری متعادل می‌كند. اين جا ”اروپای كهن“ آقای رامسفلد نيست. در جائی كه كمونيسم يا اسلام مكتبی تك تازی می‌كرده است، زير تاثير سياست جهانی، هر آميزه‌ای از اخلاق و سياست قربانی می‌شود.
در ايران، از انقلاب مشروطه به اين سو، بزرگانی كه با تمدن دموكراتيك و جنبش روشنگری قرن هيجده ارتباطی عقلانی و عاطفی داشته‌اند كم نبوده‌اند. سنت مصدقی ادامه دهنده و غنی كننده همين رابطه بود. مصدق بخاطر اعتقاد به مواريث روشنگری قرن هيجده، نظير علنيت، اخلاق‌گرائی و انتقادگرائی، در بازی قدرت به محمد رضاشاه و حاميان او بازنده شد ولی ايده آليسم او به يكی از ارزشهای گرانبها در وجدان ملی ما تبديل شده است. بدون ايده‌آليسمی از اين دست، مبارزه اصلی بر سر قدرت بين مدل فقاهتی و مدل تحول روسی جريان خواهد داشت و در دره‌ای كه ميان اين دو نهايت كنده می‌شود، ارزش‌ها می‌ميرند و خوبان گوشه می‌گيرند.

در مركز سياست جهانی: آمريكا، بويژه زير حاكميت جمهوری خواهان، اكسيونيسم سياسی اوج می‌گيرد و هر بار به ابعادی تازه دست می‌يابد. در دوران رياست جمهوری بوش - پدر و پسر- آزادی حمل اسلحه، شيوع فيلم‌های اكسيونی، حفظ و تشديد فاصله‌های اجتماعی و اقتصادی، به اضافه سلطه جوئی در اروپا و صدور دموكراسی به آسيا، به اكسيونيسم سياسی ابعاد تازه‌ای می‌دهد. اكسيونيسم سياسی در جائی كه شكاف و تضاد گسترده‌تر است زمينه بيشتری دارد. دموكرات‌ها كمتر بر شكاف و فاصله، سرمايه گذاری سياسی می‌كنند و كمتر تضاد را عامل پيش رفت خود می‌دانند. جمهوری خواهان بيشتر از اين گونه بازی‌های سياسی سود می‌جويند.
در جمهوری اسلامی، اكسيونيسم سياسی و مذهبی، ابعاد كاملا گسترده‌ای دارد. در اپوزيسيون نيز به همين گونه است. تشكلی كه در شرايط بحران عمومی بايد به فعاليت خود ادامه دهد، ظاهرا، جز از اين طريق توفيق نمی‌يابد. نتيجه‌ای كه می‌خواهم بگيرم اين است كه سياست‌هائی كه برای بقای خود بر انحطاط اجتماعی و بحران در ارزش‌ها سرمايه گذاری می‌كنند، از راه توسل به اكسيونيسم سياسی خلا ارزشی درون خود را می‌پوشانند.
منظورم از بحران ارزشی، سقوط ارزش‌های سياسی است. مطابق روند جهانی كردن، دموكراسی يا از بيرون می‌آيد يا به گونه‌ای برگردانده می‌شود كه گوئی ساختارهای بيرونی آن را تصحيح و هدايت می‌كنند. در مورد اول عراق را می‌توان مثال زد و در مورد دوم روسيه را.
دموكراسی امروز از مرزهای اخلاقی، كه در جنبش روشن گری قرن هيجده شكل گرفته بود، می‌گذرد و با سياست جهانی كردن هم آوا می‌شود. در همه جا ارزشها به فرريختن آغاز می‌كنند. مثلا تماس با سازمان‌های امنيتی كشور‌های بزرگ، ديگر مثل گذشته، مذموم نيست و همچون واكنشی در برابر استبداد دينی، به نحوی مجاز شمرده می‌شود. همچنان كه مطابق تعاليم دينی حاكم، در راه اسلام همه چيز، حتی دروغ گفتن و ترك عبادت، مجاز شمرده می‌شود.
تبديل دموكراسی‌های ”اروپای كهن“ به ”اروپای جديد“، بازگشت از چند گونه گرائی به دو گونه گرائی است. اين تبديل ، تحول دموكراسی به مثابه يك مقوله را به ”جهانی كردن “ به مثابه يك مقوله بازگو می‌كند. همه اين عوامل بر روی هم شرايط سقوط ارزش‌های سياسی را فراهم می‌كنند. مبارزه اپوزيسيونی، برای خلع يك قدرت استبدادی، معمولا به كمك رونقی انجام می‌گيرد كه در ارزشهای سياسی بوجود می‌آيد. رشد اكسيونيسم سياسی نمودار نبود اين رونق است.
در روند جهانی شدن، در فاز كنونی. مضمون‌گرائی به سود شكل‌گرائی، هردم عقب می‌نشيند. واژه‌ها به تدريج معانی سطحی‌تری را ارائه می‌دهند. دموكرات‌ها در آمريكا جمهوری خواه‌تر از جمهوری خواهان‌اند.

جمهوری خواهی هنگامی دارای مضمون اجتماعی است كه در مقابل سلطنت مطلقه قرار می‌گيرد و ساختاری غير موروثی و انتخابی، برای اداره جامعه، ارائه می‌كند. مثل دوران انقلاب فرانسه يا دوران مبارزه عليه استبداد سلطنتی در ايران. وقتی جامعه در معرض انقلاب اجتماعی از زمين داری به بورژوازی است، جمهوری خواهی شكل خالص نيست.
در زمانی كه دوران اين چرخش اجتماعی، يعنی انقلاب اجتماعی، به پايان رسيده است، جمهوری خواهی ديگر فاقد اصالتی است كه در گذشته دارای آن بود. در دورانی كه اين رسالت به پايان رسيده است، به اين نام چسبيدن غالبا پوششی است برای مقاصدی قدرت گرايانه كه به سادگی ديده نمی‌شوند. مثلا در عراق، جمهوری خواهی ديگر آرمان با مسمائی نيست.
دستاورد حاكميت جمهوری اكنون آنچنان عمومی شده است كه شكل حاكميت ماقبل آن كاملا به پشت صحنه رانده شده است. تشكيل يك سازمان جمهوری خواه، در چنين شرايطی، نظير آن است كه در دورانی كه سوسياليزم جهانی شده باشد، يك حزب سوسياليست تشكليل شود. ضرورت طرح هر ايده تا هنگامی است كه شيوع نيافته باشد. جمهوری خواهی، در شرايطی كه تحول و نقش اجتماعی خود را در تاريخ نمايندگی نمی‌كند، چيزی نيست جز شكل خالصی كه هر اعتقادی می‌تواند زير آن پوشش گيرد. روی شكل خالص اتحاد تشكيل دادن، مغاير مضمون گرائی دموكراتيك است. بويژه مضمون اخلاقی يك تحول سياسی، مبهم باقی می‌ماند. پايه سياست داخلی جمهوری خواهی جديد، عمل كرد جناح اصلاح‌گرا در حاكميت جمهوری اسلامی است. پس هدف آن يك نوگرائی در درون حكومت است كه اصلاح گران خود بهتر آن را نمايندگی می‌كنند. حزب مشاركت نام مناسب و دقيقی برای نو گرائی دينی است. مفهوم معارض مشاركت، انحصار گرائی است. اگر نام اين حزب جمهوری خواه می‌بود، مضمون تحول فرهنگی خود را، كه رفورم مذهبی است، می‌پوشاند. در اين طرف قضيه نيز همين منطق حاكم است. شركت كنندگان در اجلاس جمهوری خواهان، به استناد گزارش جواد طالعی، در نشريه اينترنتی ايران امروز، عمدتا چپ بودند. پس اين گرد هم آيی قاعدتا می‌بايستی تحول در مضمون انديشه چپ را نيز نشان می‌داد كه، زير نام جمهوری خواهی، مسكوت است. وقتی آقای شرودر از سوسيال دموكراسی سخن می‌گويد، پای تحول، از انديشه كارل ماركس تا انديشه كنونی حزب، می‌ايستد. يعنی نام سوسيال دموكراسی، مضمون تحول اجتماعی آن را نشان می‌دهد. و چيزی مخفی نمی‌ماند. زيرا آقای شرودر به مخفی كردن مضمون تحول در حزب خود نيازی ندارد. برای اين كه حزب او مدرن است و او براحتی می‌تواند از گذشته و اكنون حزب خود انتقاد كند. مضمون تحول وقتی مسكوت می‌ماند كه انتقاد مشكل بر می‌انگيزد.
در اجلاس جمهوری خواهان، مضمونی كه ميتوانست حضور داشته باشد، واكنشی بود در جهت اصلاح انديشه ملی و انديشه عدالت خواهانه. همچنان كه اصلاح گرائی دينی واكنش ضروری برای اصلاح انديشه دينی است. مسكوت ماندن انتقاد گرائی و برخورد بی‌طرفانه با اشتباهات خود چيزی است كه به اعتماد عمومی ضربه هولناكی وارد آورده است. اتحاد، اگر بازگوگر تحول در مضمون اجتماعی انديشه چپ و انديشه جنبش ملی می‌بود، به ناچار، اتحاد ملی يا جنبش ملی يا چيزی شبيه آن ناميده می‌شد. در آن صورت با مضمون اجتماعی‌اش منطبق می‌بود و تحول در پايگاه فرهنگی و اخلاقی در جنبش چپ و جنبش ملی را نشان می‌داد. اين امر صداقت و صراحت نيروهای تشكيل دهنده يك اتحاد را به مردم می‌نمايانيد.
اگر بخواهيم جنبش ملی و سوسيال دموكراتيك را در هم بياميزيم، به صميميت و گذشت و نهراسيدن از انتقاد و طرح حقايق نياز داريم. مطرح كردن اين كه ما كه بوده‌ايم و كه هستيم و از چه اشتباهاتی گذر كرده‌ايم، به جرئت و شهامت نياز دارد. وگرنه اتحاد به هدف مورد نظر دست نخواهد يافت و موجب تشديد تضاد با اتحادهای ديگر می‌گردد. غلظت بخشيدن به فضای موازی بين اتحادها در شرايط موجود تاثير سوئی در تفاهم ملی بجای می‌گذارد. سكوت و سردی انبوه گسترده‌ای از روشنفكران بخاطر اين است كه روند شكل گيری اتحادهائی از اين دست را يا به اندازه كافی روشن می‌بينند و به همين دليل به آن اعتماد نمی‌كنند، و يا آن را سرشار از ابهام می‌يابند. و در چنين موقعيتی يك مدل تحول جهانمند، يعنی مدل تحولی كه از پيش با شرايط روند جهانی شدن در عراق و افغانستان و ايران، منطبق است، تقويت می‌شود. و با مدل تحول روسی هم خوانی می‌يابد. بی‌جهت نيست كه در اين گونه اتحادها، راستای جنبش ملی، كه عمدتا بر ميراث‌های روشن‌گری قرن هيجده تكيه می‌كند، مسكوت گذارده می‌شود.

می‌توان گفت كه هر اتحادی بدون برخورد با بحران ارزشی گسترده ناشی از روند جهانی و ملی موجود، راستای تحول اجتماعی خود را مسكوت می‌گذارد و اين مسكوت گذاشتن منطقا بيانگر منطبق بودن با راستای تحول روسی است. با اهرم يك تشكيلات هميشه ميتوان حد معينی از موفقيت در فضای رقابتی بين اتحادها بدست آورد. و سوابق آن در چندين دهه فعاليت احزاب سياسی در ايران موجود است. و مرا از دراز كردن كلام بی‌نياز می‌كند.
پس وجود دو عامل:
رد يابی بحران در ارزش‌ها در مرحله موجود جهانی كردن دموكراسی.
انگيزش شور ملی و اعتماد سياسی، با ثابت كردن اين مسئله به مردم كه ما در راه ايران و جامعه ايرانی منافع فردی و سازمانی خود را فرعی می‌دانيم به حركت سياسی مضمون اخلاقی و اجتماعی می‌بخشد. وگرنه اگر قرار باشد مردم بدنبال اپوزيسيونی، كه تابعی از متغير اصلاح‌گرائی دينی در جمهوری اسلامی است بروند، خود اصلاح‌گرايان به آن‌ها نزديك‌ترند. ابهامشان هم كمتر است.

مطابق الگوی جنبش ملی، هيچ شكلی بر دموكراسی اولويت ندارد. سلطنت گرائی نيز، از نظر مدل تحول، با مدل تحول روسی تضادی ماهوی ندارد. تنها بايد سلطنت در متن جهانی شدن قرار بگيرد. و اگر در اين متن قرار گرفت، ناچار است در ايران به خدمت دموكراسی در آيد. سلطنت همواره يك حاكميت وابسته به قدرت‌های سياسی خارجی را در ايران تجلی ميداده است. قدرت‌های خارجی، امروز، به يك استبداد داخلی وابسته، به شكل پيشين، نيازی ندارند. هدف آنان، در اين فاز از روند جهانی شدن، كه يك فاز پست دموكراسی است، قرار دادن كشورهای جهان سوم در متنی جهانی شده است. درست به همين علت، ديگر از نيروئی كه معرف وابستگی سياسی كلاسيك است، استفاده نمی‌كنند. بعلاوه علت حمايت امريكا از رژيم سلطنتی در ايران، اين بود كه بقيه نيروهای سياسی غالبا ضدامريكائی بودند. اكنون تقريبا هيچ نيروی عمده‌ای كه ضدامريكائی باشد وجود ندارد. پس آمريكا برای استقرار يك دموكراسی جهانی شده در ايران، از امكان كار كردن روی آلترناتيو‌های گوناگون برخوردار است. در چنين صورتی، برای او حمايت از يك نيروی جديدتر، نسبت به نيروئی سنتی‌تر، هم به صرف هزينه كمتر و هم به مخاطره كمتری نياز دارد.
پس سلطنت، برای اين كه در كشورهای منطقه به حاكميت مجدد برسد، بايد مدرن شود. و در اين راه، بايد از سه خصوصيت تاريخی خود، يعنی از اتوكراسی و توارث و وابستگی سياسی، صرفنظر كند. در اين صورت به مفهومی انتزاعی تبديل می‌شود و سياست جهانی شده، در حمايت از چنين انتزاعی، سودی نمی‌برد. جايگزين مشخص اين انتزاع، جمهوری خواهی مطابق با روند جهانی شدن است. يعنی يك جمهوری خواهی “جهانمند“(globalisiert).
پس سلطنت به سه دليل در ايران اينده‌ای ندارد: يكی اين كه سلطنت توسط يك انقلاب ساقط شده است.(بگذريم از اين كه حتی در مورد عراق و افغانستان كه سلطنت با كودتا ساقط شده بود هم همين نظر صادق است.) ديگر اين كه سلطنت حافظ منافع امريكائی در مقابل ضد امريكائی نيست - سناريو تغيير پيدا كرده است. سوم اين كه، با توجه به تجربه افغانستان و همكاری شاه آن كشور در حكومت جمهوری، از نيروی انسانی سلطنت‌گرا ميتوان در خدمت دموكراسی جديد بهره گرفت. پس جمهوری خواهی يك طرح جدی در مقابل سلطنت‌گرائی نيست.
ولی در عين حال جمهوری خواهی جديد به تقابل جديدی رسميت می‌بخشد. يعنی ما اكنون عملا با دو چشم انداز دموكراسی در ايران مواجهيم. دموكراسی جنبش ملی كه بر پايه روشن‌گری و بر تجارب ”اروپای كهن“ متكی است. در مقابل مدلی از دموكراسی كه، از طريق جهانی شدن، به دنبال تحقق دموكراسی در ايران است. تفاوت اين دو گونه از تحول اجتماعی اين است كه مدل تحول ملی، از طريق حرمت نهادن به سوسيال دموكراسی و جنبش ملی، به تعادل و آرامش و ثبات اجتماعی چشم می‌دوزد. در حاليكه در مدل ديگر، به خاطر دور زدن سوسيال دموكراسی و جنبش ملی، انقطاب و ثنوی گرائی در جامعه گسترش می‌يابد. دموكراسی در صورتی می‌تواند بحران عمومی ارزشی را كاهش دهد كه با معنويت همراه باشد. و اين تنها از طريق الگوی جنبش ملی عملی است.

ناصر كاخساز
فوريه 2004


ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net