| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
آزادی و
ذهن
• اتحادها به اين دليل در ايران
ناكاماند كه در يك جامعيت ملی پوشانده نمیشوند. برای اين كه منافع اتحادها تابع
منافع ملی نيست. اگر میبود ما بجای اتحاد به جنبش ملی نياز پيدا میكرديم. كما اين
كه اين نياز در داخل ايران وجود دارد و حكومت دينی را به وحشت انداخته است
• ايران ما اكنون در شرايط هيجان انگيزی بسر میبرد. عمر سياسی رژيم حاكم بسر رسيده است. مردم زير ظاهری از بیتفاوتی از استبداد دينی متنفرند. و در فرصت مناسب گر خواهند گرفت. هنگام بلند كردن پرچم جنبش ملی همين اكنون است. به زير اين پرچم بايد تمام انديشههای سياسی را، از سلطنت گرفته تا نيروهای خلقی و چپها و ماوراء چپ، بدون هراس، دعوت كرد • امروز جامعه ايران با اتحاد اين دسته با آن دسته يا اين دسته با شماری از منفردين ارضاء نمیشود و به شكل خالص جمهوری يا سلطنت نيز علاقه ويژهای ندارد بلكه به جنبش ملی و به پرچمی سفيد و شفاف كه ايدئولوژی و اخلاق او آزادی است نيازمند است ناصر كاخساز شنبه ٢٤ خرداد ١٣٨٢ بعد از اضمحلال جنبش ملی تئوری آزادی خواهی در انديشه اپوزيسيون با اغراض سياسی، سازمانی و مسلكی آغشته شد. و به يك روانشناسی مصلحتگرا تنزل يافت. منافع سازمانی و مسلكی در اين دوران بر اساس دور زدن تئوری آزادی خواهی شكل گرفت. ذهنيت اپوزيسيون، چه راست و چه چپ، از روی تئوری قانونيت، تئوری تفكيك قوا و انتخابات آزاد، و از بالای نظرات ديدرو، ولتر، ريكاردو، و استوارت ميل و آدام اسميت گذشت و آنها را مورد بیاعتناعی قرار داد. تاثير اين دور زدن به حدی قوی بوده است كه هم اكنون نيز به شكلهای گوناگونی به زندگی خود ادامه میدهد. يك مثال عملی بزنم: عضوی از يك سازمان سياسی اخيرا گفته است: «ايدئولوژی و لنينيزم و ماركسيسم سنتی را ما نيز مدتهاست رد كردهايم.» دقت كنيد به ضمير ما. يعنی كسی از طريق خرد منفصل خود - يعنی كميته مركزی - فلسفهای را رد يا تاييد بكند. چنين فاجعهای از كجا میآيد؟ از اين جا كه آزادیخواهی به تئوری تبديل نشده است. يعنی هنوز با ذهنيت تفردگرا فاصله زيادی دارد. صدور حكم، كه ديگر به عنوان يك روش فلسفه سنتی اعتبار خود را از دست داده است، در اين فضاها هنوز، حتی به صورتی جمعی – كلكتيو – ، به زندگی خود ادامه میدهد. در حاليكه دوران وجه حكمی سپری شده و ارائه نظر امروز به شكل وجه اخباری بيان میشود. اگر در يك سازمان اعتقاد نداشتن به لنينيزم آزاد باشد میتوان گفت كه فرهنگ وجه اخباری در آن حاكم است. در حاليكه اگر اين اعتقاد به صورت جمعی رد شود از وجود يك فرهنگ وجه حكمی خبر میدهد. برای شناخت چنين فرهنگی نياز به روشنگری وجود دارد. به نظرم نظريه روشنگری كانت میتواند در تمام سازمانهای سياسی به صورت يك كار مطالعاتی درايد تا شايد علاج اين وضع دردناك باشد. برگردم به مطلب: آزادی خواهی هم يك تئوری و هم يك زيبائی شناسی است. در عين حال كه اخلاقی مجردگراست. آزادی ديناميزم درونی استدلال است كه از تمايل ذاتی ذهن به تعارض پرده بر میدارد. اين را كمی بعد خواهم شكافت. اين كه قدرت برای يك رهبر آزادیخواه تابع اخلاقی آزادیخواهانه است به آزادیخواهی تجريدگرائی میدهد. آزادیخواهان به آزادی عشق میورزند و برای به دست گرفتن قدرت مبارزه میكنند ولی آلوده آن نمیشوند. چرا كه از سرچشمه جوشان آزادیخواهی سيراب میشوند و از آن لذت میبرند و رابطه معنوی آنها با مردم، يعنی با قدرت، از اين لذتجوئی بر میخيزد. از طريق همين جوشش عاطفی آنها به جای حكم به استدلال گرايش میيابند. استدلال يعنی نفی رابطه مبتنی بر وجه حكمی. فلسفه يك نظريه تعقلی و وجه اخباری است. وگرنه فلسفهای كه به راحتی خدا را رد يا اثبات میكند تنها يك كار حكمی و سنتی میكند. اجازه بدهيد امور حكمی، بديهی و عاميانه دنيای سياست را كنار بگذاريم و به قلمروی خردورزانهتر وارد شويم. قبل از آن ولی يك تحليل سياسی كوتاه ضروری است. سياست در جامعه ايرانی در دو صحنه عملكرد
دارد:
١- در خارج از كشور ايرانيان همه با هم برای نفی قدرت حاكم و هم زمان برای نفی يكديگر مبارزه میكنند. اين تناقض ويرانگر يك تناقض واقعی است و از طريق تلاش اراده گرايانهای به نام اتحاد قابل حل نيست. گرچه ممكن است در شرايطی استثنائی نظير خلع قدرت حاكم توسط نيروهای نظامی خارجی به يك وفاق سريع دست يافت. چنين وفاقی كه بازتاب شرايطی استثنائی است منطقا نيز تابع شرايط استثنائی است و اعتباری سطحی، محدود و موقتی خواهد داشت. بحران در به هم خوردن عمومی ارزشها نهفته است و در جامعه ما محصول رشد سرمايهداری منهای دموكراسی است. بر چنين زمينهای اتحاد عبارت است از: اولا وفاق بر ارزشهای گروهی معين – ارزشهای گروهی تفسيری از ارزشهای عمومی با اغراض گروهی است- در تقابل با ارزشهای گروهی ديگر. ثانيا تلاش ارادهگرايانه و سازشگرانه برای نزديكی مصلحتی گروهها با حفظ تعارضهای ارزشی. ٢- در داخل كشور ضرورت مبارزه با واپسگرائی حاكم اغراض گروهی را كم رنگتر میكند. در آن جا نيز ارزشهای عمومی به هم ريختهاند ولی مخالفت با دشمن مشترك قویتر است. در عين حال بیرحمی و خشونت و فشار و غارت ثروتهای ملی به سود حزبالله داخلی و جهانی نياز به رهائی و آزادیخواهی را تشديد میكند. اين نياز زمينه شور ملی است كه در دوره آزادی نسبی مطبوعات در حال گر گرفتن بود و به همين دليل بساط مطبوعات را بر چيدند. معنی اين مقايسه اين است كه در داخل سياست مخالفت كمتر تابع ايدئولوژی و منافع است. پيامد اين سخن اين است كه زمينه جنبش ملی در داخل قویتر است. بنابراين اتحاد مسئله اپوزيسيون در خارج كشور و جنبش ملی نياز مبارزه در داخل كشور است. پس بايد جنبش ملی را در ايران رشد داد تا فرهنگ اتحاد به صورت رايج در خارج از كشور منتفی شود. استنتاجی كه از اين تحليل میتوانم بكنم اين است كه نيروهای ملی به اين دليل اخلاق، روحيه و ايستادگی بر اصول را از دست دادهاند كه شور و علاقه ملی در ايران مخصوصا توسط نيروهای رفورم وابسته به حكومت دينی صدمه و آسيب جدی خورده است. شور و علاقه ملی كه در داخل شكوفا شود نيروهای ملی اخلاق پيدا میكنند. در شرايط نبود آن به جای تكيه بر علايق ملی به سازش با سلطنت تمايل میيابند. و در اين راه توسط مصلحتگرايان چپ مورد حمايت ديپلماتيك قرار میگيرند. تنها علاج مسئله چسبيدن به تئوری آزادی خواهی و برخوردی مستقل و روشنگرانه با سقوط عمومی ارزشها در فرهنگ سياسی رايج است. به اين شرايط دشوار من تحت عنوان «آزادی و ذهن» پاسخ میدهم. تئوری آزادیخواهی از يك تقدم شناختی بر میخيزد. هر جا كه آزادی خواهی رشد كند تئوری شناخت توسعه میيابد. نياز به آزادی از ملزومات نياز به شناخت است. اگر بگوئيم كه عين بر ذهن تقدم دارد و بر اين جمله نقطه پايان بگذاريم مرتكب سادهگرائی شدهايم اين حكم همان قدر غرضآلود است كه حكم مخالف آن. پس وقتی میگوئيم كه جهان انسانی جهانی شناختی - تصويری - است منظور الزاما رد تقدم عين بر ذهن آن گونه كه برخی فرزانگان گفتهاند نيست. بحث تقدم و تاخر به شيوه اطلاق غالبا به بنيادگرائی دامن میزند و راه تئوری شناخت را میبندد. در فلسفه سنتی انقطاب و نبرد بين اصالت ماده و اصالت تصور بود. در فلسفه مدرن نقش عمده را تصوير به عهده دارد. يعنی تصوير رابط و واسط ميان ماده و تصور است و از نظر شناختی اصالت با آن است. كار تئوری شناخت اين است كه از كنار سماجت نظری انقطابگرايان میگذرد و در ميان تصويرهای متعارض علامت سوال مینشاند. امروز همراه هر حكم ذهنی و از جمله در تقدم عين بر ذهن عنصری از شك و ترديد و تحليل علمی و رها از پيش داوری به قلمرو ذهن وارد میشود و از قاطعيت میكاهد. بهتر است بگوئيم كه تئوری شناخت نبايد با اغراض فلسفی آلوده شود. چرا كه تئوری شناخت بررسی ميزان ترديد و ايقان و اعتبار شناخت است. و اين به معنای تحقيق در روند دانستن است. پس تئوری شناخت هنگامی آغاز میشود كه صدور حكم به پايان رسيده باشد. اكنون بايد به بررسی عميقتری از رابطه ذهن و آزادی پرداخت. به اين منظور بايد به قلمروی از طنز و تعارض وارد شد- يعنی به قلمرو ذهن. حركت ذهنی دارای سه ويژگی است. از اين سه ويژگی به عنوان سه خصلت ذهن نيز میتوان نام برد: ١- زيادهخواهی ٢- تعارض ٣- استدلال ١- زيادهخواهی زياده خواهی به عنوان يك ديناميزم ذاتی ذهن از رابطه تصوير و واقعيت، ذهن و عين، بر میخيزد. ذهن در برخورد با واقعيت خارجی از يك استعداد هنری برخوردار است. ويژگی ذاتی ذهن گرفتن تصاوير نامساوی از واقعيت است. ميان ميلياردها تصوير هيچ دو تصويری با هم برابر نيستند.- مانند اثر انگشت. ذهن از طريق تحليل تصوير خلاقيت خود را تجربه میكند. و از طريق كار بيشتر روی تصوير بر ميزان نامساوی بودن تصويرها با يكديگر و بر ميزان استقلال تصوير نسبت به واقعيت میافزايد. اين زيادهخواهی و تنوع كه خصلت ذاتی ذهن است بنياد تئوری آزادیخواهی است. اگر به اين روند گرايش يا اعتقاد نداشته باشيم به عنوان يك آزادیخواه كارمان میلنگد و در چنبره مصلحتگرائی و در دايره تنگ منافع ساختاری گرفتار میافتيم و از لذت آزادیخواهی سرمست نخواهيم شد. ذهن علاوه بر اين كه با تصويرها بازی میكند در روند بازسازی آنها به آنها ضميری اعطا میكند. ذهن كه خود ضميرِ - درونِ – فرد انسانی است با متفرد كردن تصوير به آن شناسنامه و تشخص میدهد. بدينسان ذهن با روان وحدت پيدا میكند. پس روان عبارت است از فضائی درونی كه ذهن در آن به تصاوير هويت میبخشد. با هويت بخشيدن به تصاوير ضمير ذهن به ضمير من آگاهی میيابد و خود را خلق میكند. در مراحل پيچيده و متكامل اين ديناميك ذهنی ممكن است از نظر شناختی به مرحله عبور از خود بيانجامد. در اين صورت ذهن از قلمرو روان به قلمرو روح، يعنی از قلمرو فرد به قلمرو تاريخ انسانيت، وارد میشود. به بيان ديگر از قلمروی مركب به قلمروی بسيط وارد میشود. ماكسيم گوركی استعداد نويسندگی خود را در نوجوانی در جريان بازگوئی حادثهای كه به چشم ديده بود كشف كرد. هنگامی كه متوجه شد بازگوئی حادثه تفاوت آشكاری با خود حادثه دارد. ذهن نويسندهای تواناست كه قدرت نامساوی ساز خود را، كه عبارت از رابطه مستقل او نسبت به واقعيت خارجی است، آزادی نام مینهد. مساویسازی و وابسته بودن و تابع واقعيت خارجی بودن، چسبيدن به دايره تنگ احكام جزمی را نتيجه میدهد. خلاصه كنم: ذهن ضمير مجردی است، كه با خلق ضمير مشخص، به خود تحقق میبخشد. اين بنيادشناسی واقعی شناختِ «آزادی»، گوهر بیبهای انسانی، است. ٢، ٣- تعارض و استدلال ذهن همانگونه كه كانت معتقد بود ماهيتی تعارضخواه دارد و كاركرد متعارض خود را از حكمهای اوليه در هستیشناسی – انتولوژی – میگيرد. كانت میگفت: ذهن به محض اين كه حكم میكند كه جهان آغازی دارد خود را با حكم متعارضی مواجه میبيند كه مطابق آن جهان آغازی ندارد. حقيقت اين است كه تعارضخواهی و تعارضآفرينی ذهن از تمايل ذاتی ذهن به استدلال ناشی میشود. ذهن از تعارض و استدلال لذت میبرد و از آنها به جای حكم در مورد مسائل بديهی سود میجويد. و برای حل تعارض به جای استناد به حكم به استدلال روی میآورد. گرچه استدلال هر بار به كشف تعارض جديدی دست میيابد. استدلال رابطهای غيرمستقيم و غيرحكمی است كه ذهن به آن در روند تبديل تصوير به تصور و انديشه هستی میبخشد. اين روند را ذهن از طريق ورود به قلمرو زبان تجربه میكند. استدلال طنازی واژهها در گزاره و طنز گزارهها در متنی گفتاری يا نوشتاری است. هدف استدلال جايگزينی حقيقتی نسبی و گذرا به جای حقيقت حكمی است. حقيقت حكمی نيازی به استدلال ندارد. كار استدلال پيچيدن با حقيقت ثابت است و نه الزاما متقاعد كردن مخاطب، كه وظيفه حقيقتهای ثابت است. استدلال در مقوله زيبائیشناسی است. دارای ظرافت و پيچيدگی است. بازی در زبان به ذهن – روان - سرمستی میبخشد. اين كه عرفان ايرانی ضداستدلالی است و مولوی خود پای استدلال را چوبين میداند مسئلهای قابل توضيح است فردريك نيچه هم خردگرائی را به انتقاد كشيد. بودا نيز حقيقت را در اعماق روان انسان به كاملترين شكل درونی میكند. ولی همه اين فرزانگان به خردی عميق و همه جانبه اعتقاد داشتهاند و با يك سويه شدن آن و جدا افتادن آن از جوشش در جان انسان انتقاد داشتهاند. در انديشهورزی هنرمندان و عرفای بزرگ طنازی و تعارض استدلالگرايانه به اوج میرسد. در حاليكه برخی از به اصطلاح استدلال گرايان، برای در افتادن با روند آزادی در ذهن و آزادی در قلمرو تعارض و استدلال، ظاهرا به استدلال، استدلالی كه در خدمت حكمهای اوليه به كار گرفته میشود، متوسل میشوند. اين بيت از حافظ ظرافت استدلالی نيرومندی دارد: سخن از مطرب و می گو و راز دهر كمتر جو كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را پس هر نوع رابطه حكمی كه ذهن با مفاهيم بر قرار میكند از طريق يك رابطه حكمی مخالف به بحث و ترديد گذاشته میشود. اين نوع تمايل ذهن به تعارض چيزی است كه آزادی به آن احتياج دارد تا در چنبره تنگناها و احكام مسلكی اسير و محبوس نگردد. همچنين تسامح و تساهل و تحمل عقايد مخالف در زندگی روزمره از طريق اين نوع ذهن شناسی ژرفائی میيابد. در عين حال اين گونه رابطه بين آزادی و ذهن كه رابطهای شناختی است به آزادی خواهی بنياد فلسفی، نظری و اخلاقی میدهد. درست از همين جاست كه ميتوان سياست بازی را از آزادیخواهی تفكيك كرد. در شرايط جوشش ملی و مدنی و وجود اندكی دموكراسی رابطه عاطفی و انسانی نيرومندی بين مردم و رهبران آزادی خواه بوجود میآيد جنبش چپ در ايران به اين دليل عمده در قلمرو شناخت و اخلاق به قهقرا رفت كه از درك رابطه آزادی و ذهن ناتوان بود. انديشه راست در جوامع دموكراتيك در كنار تحول سوسيال دموكراتيك خود را متحول ساخت – در ايران انديشه راست بجز محافظهكاری روزمره و تابعيت از وضع موجود كار كردی نداشت. توانائی انديشه راست در دموكراسیهای غربی در درك آزادی و ذهن استمرار دموكراسی را تقويت كرد. انديشه راست در جوامع ياد شده از اين طريق خود را به بخش عمده و غير قابل انفكاك جنبش ملی و مدنی تبديل كرد. جنبش ملی در ايران، كه خصلتا مدنی و دموكراتيك است، تنها ظرف عمومی و غير مسلكی است كه بسان صفحه سفيدی تئوری آزادی و ذهن بر آن نوشته میشود. اتحادها به اين دليل در ايران ناكاماند كه در يك جامعيت ملی پوشانده نمیشوند. برای اين كه منافع اتحادها تابع منافع ملی نيست. اگر میبود ما بجای اتحاد به جنبش ملی نياز پيدا میكرديم. كما اين كه اين نياز در داخل ايران وجود دارد و حكومت دينی را به وحشت انداخته است. استبداد حاكم از اتحادها به اين شدت نمیهراسد. چرا كه اتحاد درونمايهای نيرومند از تفرقه و انشقاق دارد. چرا؟ برای اين كه تئوری آزادی و ذهن دلمشغولی اتحاد نيست بلكه عين گرائی، اقتضا و مصلحت گرائی انگيزه او به عمل است. اتحادهای بالقوه و بالفعل را ميتوان به صورت زير باز شناخت: اتحاد نوع خلقی اتحاد نوع سلطنتگرايی اتحاد جمهوریخواهی اتحاد اپوزيسيون اسلامی تصادفی نيست كه صحبتی از يك اتحاد ملی به
مثابه يك پوشش عمومی و فرا اتحاد مطرح نيست. اگر هم صحبتی باشد صحبت از اتحاد درونی
در جبهه ملی است - نه جنبش ملی- كه به خودی خود توسط ايده نزديكی به سلطنت به تفرقه
میانجامد. اين نشان میدهد كه با فلسفه و نگرش اتحاد كار از اساس درست نمیشود.
اتحاد بر اساس جمهوریخواهی نيز فاقد مضمون است. و عملا جانشين ديگری برای جنبش ملی است و به نوستالژی مبارزه سياسی با سلطنتگرائی در برخی از رفقا پاسخ میدهد. وگرنه هيچ پيام ديگری ندارد. يك تفاوت اتحاد و جنبش ملی اين است كه اتحاد نياز به روشنگری ندارد. به همين دليل راحتتر قابل حصول است همچنان كه سريعتر به اصل خود رجوع خواهد كرد يعنی به تفرقه. جنبش ملی به اين دليل به روشنگری نياز دارد كه به توضيح تئوری ذهن و آزادی وابسته است و همچنين به اين دليل كه توسط چهار نيروی مخالف به پشت صحنه رانده شده و دهها سال است حضور واقعی ندارد. اين چهار نيرو عبارتاند از: سلطنت، ميم-لام، انقلاب اسلامی و جنبش رفورم مذهبی. به همين دليل شمار وسيعی از رفقای ما، كه دهه پنجم زندگی را میگذرانند، جنبش ملی و مصدقی را نمیشناسند. و از آن جز تصوری آشفته و جهتدار، كه توسط ايدئولوژیها به آنها داده شده است، ندارند. مسئله تنها حضور اين تصورهای آشفته نيست. مهم اين است كه اين گروه وسيع از شرايط دموكراتيك حكومت ملی و مدنی لذتی نچشيدهاند. سهل است، لذت شرايط نيمه دموكراتيك سی و نه- چهل را نيز نبردهاند. پس طبيعی است كه بر چنين اذهانی تصاوير ساختگی نقش ببندد. برای تصحيح تصويرها به روشنگری نياز است. برای تغيير اصطلاح شناسی سياسی و برای نشان دادن خردهای منفصل و كميته مركزی گرائی به روشنگری نياز است. روشنگری با تحليل خاستگاه آزادی در شناخت فرد آغاز میگردد. تفاوت ديگر جنبش ملی با مفهوم جاری اتحاد اين است كه جنبش ملی در مقولات تفرد، مدرنيته، در برخورد متعارف با مذهب، تئوری تفكيك قوا، آزادی اپوزيسيون و آزادیهای فردی پر تجربهتر است. و اين مقولات برای او جنبه درونی و ذاتی دارد. تفاوت ديگر اين است كه اتحاد از بالاست و محصول مذاكره. جنبش ملی ولی از يك جوشش عمومی و علاقه ملی بر میخيزد. و بدون آن خاموش میشود و با هيچ مذاكرهای قابل حصول نيست. در شرايط موجود بهترين شكل اتحاد اتحادی است كه شرايط را برای خيزش و جوشش ملی آماده كند. رابطه ميان جنبش ملی و اتحاد روشنگری است. يعنی پاك كردن ذهنيت اتحاد كه سرشار از ايدئولوژیها و ارزشهای سنتی و مصلحتی و عينیگری سياسی است. يعنی تنها پيش پا را ديدن. ذهنيت اتحاد عموما از درون ساختارهائی بر میخيزد كه از فرو رفتن در يك جنبش ملی میهراسد و به ادامه شكلهای سنتی موجوديت خود اصرار میورزد. بزرگترين زيان اتحاد اين است كه آلترناتيو جنبش ملی است. همچنان كه جمهوریخواهی از سكوت در برابر جنبش ملی تغذيه میشود. جمهوریخواهی از جنبش ملی راحتتر است برای اين كه علامت و نام و نشانی ندارد. جنبش ملی در ايران ولی با علامت و نام دكتر محمد مصدق آغاز میشود. اين نام و علامت جزء تئوری جنبش ملی است و تئوری تفكيك قوا، انتخابات آزاد و غيره و غيره را در بر میگيرد. وگرنه مثلا يك جنبش ملی سلطنتگرا و يك جنبش ملی خلقيون قابل تصور است. از طريق نام مصدق دانش و عمل سياسی با تاريخ ملی پيوند میخورد. جنبش ملی بدون نام مصدق در سياست مثل فرهنگ و ادب ايرانی است منهای نام حافظ و فردوسی و مولوی. موانع و مشكلات در مسير دستيابی به جنبش ملی با دو گونه موانع مواجه ايم: موانع معرفتی و موانع ساختاری. مانع مهمتر معرفتی است. نا آگاهی به جنبش ملی بعضا از نا آگاهی به ضرورت استراتژيك دموكراسی بر میخيزد. هنوز نوعی ذهنيت كادرهای سنتی در برخورد با جنبش ملی وجود دارد كه اساسا به واژه و مفهوم ملی بی اعتماد است. هنوز اين ذهنيت وجود دارد كه دموكراسی يعنی سرمايه داری. من در جائی گفته بودم دموكراسی يعنی همين فضائی كه در اروپا میشناسيم غير قابل عبور است. يعنی مرحلهای بالاتر از آن وجود ندارد كه ما بخاطر وصول به آن اين را دور بزنيم و يا اگر به آن دست يافتيم قصد داشته باشيم از ديوارههای آن عبور كنيم. برای اين كه آنسوی ديوارههای دموكراسی چيزی جز اتوپی وجود ندارد. دوستی پرسيد: پس شما میگوئيد سرمايه داری هدف استراتژيك است و غير قابل عبور. گوئی ميتوان بجای واژه سرمايه داری از دموكراسی استفاده كرد. تا زمانی كه اين ذهنيت زير پرتو آفتاب روشنگری به شفافيت دست نيابد زمينه برای اتحاد و سپس ناكامی آن وجود دارد و جنبش ملی بصورت يك انتزاع باقی میماند. انتزاعی كه واقعی است و به كار گسترده و شفاف نياز دارد. موانع ساختاری شش نوع گرايش ساختاری وجود دارد كه جنبش ملی را به پس زمينه میراند. - گرايش ساختاری مبتنی بر ولايت و فقاهت - نگرش ملی – مذهبی به علت اولويت دادن به نگرش دينی در كنشهای سياسی و كم رنگتر كردن طرح جنبش ملی نسبت به گذشته - نگرش سلطنتی كه مستقيما خود را در مقابل انديشه ملی و مدنی قرار میدهد در حاليكه از نظر منطقی ضرورتی به اين تقابل وجود ندارد. - نگرش ميم-لام كه از پذيرش تئوريك دموكراسی به عنوان يك ظرف غيرقابل عبور و غيرقابل دور زدن خودداری میكند. - نگرش ساختاری مصلحتگرا و عينیگرا كه از بر قراری رابطهای خالصانه و صميمانه در انتقاد به ساختار خودی همچنان طفره میرود - نگرش ساختاری خلقی كه از نظر متديك و تشكيلاتی به الگوهای منسوخ انقلابی چسبيده و منافع ساختاری خود را بر منافع ملی مقدم میدارد. گسترش و سلطه نگرشهای ساختاری بالا نشان میدهد كه ما در چه وضع دشواری از جنبش ملی سخن میگوئيم. با اين همه اميدها همه در خود ايران است. در آن جا انتزاع جنبش ملی به سهولت بيشتری به واقعيت تبديل خواهد شد. از نظر داخلی و جهانی دستيابی به صفحه سفيد جنبش ملی كه از اولويتهای مسلكی و ساختاری رهاست به يك نياز عمومی تبديل شده است. ذهنيت تحولگر، نسبیگرا و آزادیخواه نيز نيرومند است. جنبش ملی يك حزب الحزاب است. مادر همه احزاب است. همه به آن وابستهاند. ظرف مشترك و فضای مشترك برای تنفس سياسی است. در اين شرايط دشوار و حساس ما در جهانی ميان بيم و اميد زندگی نمیكنيم بلكه در ايرانی سرشار از جدال و روشنگری و خواست دموكراسی و لذت بردن از آن زندگی میكنيم. به رسميت شناختن تعارض و تمايلِ به استدلال بجای حكم، انتقاد درونی، صميميت و روحيه فراساختاری به ياری اين مقولات روشنگری است كه شور ملی بر انگيخته میشود. هرگز جامعه ما در اين حد از آمادگی برای گذر از استبداد – از هر نوع آن- نبوده است. شور ملی كه بر انگيخته شود مشكلات نظير مجسمههای برفی زير آفتاب دموكراسی آب میشوند. ايران ما اكنون در شرايط هيجان انگيزی بسر میبرد. عمر سياسی رژيم حاكم بسر رسيده است. مردم زير ظاهری از بیتفاوتی از استبداد دينی متنفرند. و در فرصت مناسب گر خواهند گرفت. ساختارهای سياسی موجود از درك اين فرصت طلائی ناتواناند. زيرا مصلحتگرائی و عينیگرائی در بازی با قدرت دست بالا را دارد. نياز اصلی ولی صميميت و عبور از خود است. كه مردم را جلب میكند. هنگام بلند كردن پرچم جنبش ملی همين اكنون است. به زير اين پرچم بايد تمام انديشههای سياسی را، از سلطنت گرفته تا نيروهای خلقی و چپها و ماوراء چپ، بدون هراس، دعوت كرد. زير شعائر جنبش ملی، در شرايط خيزش شور ملی، نيروهای افراطی گوناگون، يا بخش قابل توجهی از آن، ها تعادل در انديشيدن و ارزش ايستادگی در دفاع از آزادی را خواهند آموخت. جنبش ملی، بجای ايدئولوژی، اخلاقی تجريدگرايانه دارد. چهرههائی كه مردم به آنها بیاعتمادند بايد، لااقل از مرحله طرح و ابتكار، رهبری و رسميتهای سياسی، به كناری گذارده شوند. خوش نام بودن چهرهها محور موفقيت اپوزيسيون در برابر حاكميت است. بايد بخاطر آورد كه آقای خاتمی كه چهره خوشنامی در ميان چهرههای حاكم بود در سالهای گذشته با چه اقبال گستردهای مواجه شد. اپوزيسيون میتواند با سپردن مترقیترين انديشهها به دست كسانی كه زير ذره بين شكاكيت گروههای وسيعی از مردم و روشنفكراناند انديشههای مترقی را بسوزاند. امروز جامعه ايران با اتحاد اين دسته با آن دسته يا اين دسته با شماری از منفردين ارضاء نمیشود و به شكل خالص جمهوری يا سلطنت نيز علاقه ويژهای ندارد بلكه به جنبش ملی و به پرچمی سفيد و شفاف كه ايدئولوژی و اخلاق او آزادی است نيازمند است. اعتقاد پر شور به آزادی و صميميت و خلوصِ آزادی خواهان را مردم از فاصله دهها هزار كيلومتری حس میكنند و به آن جذب میشوند. بدون آن دهها تشكيلات گسترده شوری در مردم بر نخواهد انگيخت. جامعه ما در شرايط غير عادی موجود در انتظار جسارتهای خارق العاده تری است. سنت رايج امور را به هم بريزيم. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |