| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
بحران مدرن و ساختارهای
كلاسيك
* هر انديشهاي كه راستاي تحول مدرنيته در
ايران را نشناسد و آن را قطعي تصور نكند منطقا نخواهد توانست سياستهاي مدبرانهاي
در جهت اين رشد آغاز كند
* با رشد سرمايهداري و مدرنيته در ايران ، در مقابل يك انديشه راست سنتي شاهد تكوين يك انديشه راست مدرن خواهيم بود. اين ضرورت اجتنابناپذير رشد دموكراسي در ايران است * راستاي مدرنيته يعني مدرن شدن راست سنتي و تبديل چپ سنتي به چپ مدرن ناصر كاخساز جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۱ جستاري كه اكنون به آن وارد ميشوم ادامه "پست مدرنيته" و جنبش ملي است كه مدتي پيش منتشر شد. زمينه گستردهتر اين طرح را در كتاب «گذر از خيال» ميتوان جستجو كرد. سر آغار جنبش ملي ما در دو گام به انهدام گرائيد. گام اول با سركوب 28 مرداد سال 32 . گام دوم در پانزده خرداد سال چهل و دو كه ابعاد سركوب همه جانبه شد. تا پيش از اين سركوبها تئوري جنبش ملي بيشتر جنبه خود به خودي داشت: قانونيت به اضافه تجريد اخلاقي، انديشه آزادي و استقلال ملي و انتخابات پارلماني. پس از پانزده خرداد به تئوري آگاهانهتري براي انديشه آزادي نياز پيدا كرديم. تئورياي كه بايد به شرايط دوران سركوب وسيع پاسخ ميگفت. چون ما نتوانستيم اين تئوري را ارائه بدهيم ايدئولوژي را جانشين تئوري ساختيم كه در فرهنگ آن زمان پاسخ مناسبتر و قاطعتري به استبداد سياسي بود. از آن زمان رابطه تئوري و عمل از هم گسيخت و بجاي آن رابطه ايدئولوژي و عمل مستحكم گرديد. در نتيجه به مدت چهار دهه در طوماري از اقدامات نقد ناشده به دور خود پيچيديم. و دموكراسي فاقد تئوري شد. يعني جذبه خود را از دست داد. جائي كه عمل بدون تئوري رشد ميكند استبداد تقويت ميشود. عمل بدون تئوري نيمهاي از پيكره خود را از دست ميدهد. تئوري نيمه ديگر عمل است. نه چيزي نظير پيش درآمد آن. تئوري عمل بسته بندي نشدهاي است كه در حالِ شدن است. عيب سياست حرفهاي گريز او از تئوري است. به همين خاطر اتحاد را بدون تئوري ميخواهد و بكمك عمل خالص همه معادلات سياسي را حل ميكند. تنها پيش پاي خود را ميبيند نه كمي آنسوتر را، كه تئوري ميبيند. تئوري پيش را ميبيند. ولي رابطه او با آينده در فاصله ميان دو مرز تعيين ميشود. حد آغازين او ”اكنون“ و ”اينجا“ است. يعني اين دو واقعيت از زمان و مكان را به آينده فرا ميروياند. ولي كمي پيش از جائي كه اتوپي آغاز ميشود او پايان ميپذيرد. خلاصه بكنم: تئوري سه عنصر دارد: - از تعميم به عنوان شكل خود استفاده ميكند تا نوعي جذبه فلسفي ايجاد كند و به آينده دست بياندازد. - ”اكنون“ و ”اينجا“ مضمون آن است. يعني واقعيت را بررسي ميكند. - پس تئوري با مضمون مشخص خود كاركرد عمومي و كلي شكل خود را متعادل ميكند. و ظرافت كار او در اين است كه، بدون اينكه به صدور حكم و آيه مبادرت كند، به قلمرو كليت وارد ميشود. گرچه كاركردي افسونگرانه و جذبه آفرين دارد و كشش و پيچيدگي و ابهام مرموزي در خود نهفته دارد و شوري كنجكاوانه خلق ميكند ولي با همه اين ويژگيها قصد گسترش زمينه واقعي عمل را با خود حمل ميكند. و متواضعانه در انتظار تصحيح و نقد باقي ميماند. از افسونگري و شور آفرينياش مثالي بزنم: در دوره كوتاه آزادي نسبي مطبوعات، قبل از سركوب، كتاب عاليجناب خاكستري را در نظر بگيريد كه شور تئوريك را در جوانان بر انگيخت و قافيه را بر حاكمان به تنگ آورد. تئوري، با ابهامي كه در خود دارد، مرز خود را با ايدئولوژي مشخص ميكند. يونان آنتيك بين تئوري و خدا رابطه خويشاوندي قائل بود Theorie و اين با ويژگي جذبه و ابهام در تئوري رابطه دارد. ما در ايران اكنون نيازمند آميزهاي از شور ملي و شور تئوريك هستيم؛ نه اتحادهاي عملگرايانه در سياستهاي حرفهاي. با اين انگيزه ميخواهم به قلمروئي مرموز از ابهام و پيچيدگي وارد بشوم و بنابراين از ارائه تز در اين جا خود داري ميكنم. فرق ”تئوري“ با ” تز“ اين است كه در دومي ادعاي حقيقت نهفته است. چيزي كه در سياست حرفهاي پوشيده ميماند. بحران مدرن در اين گفته كارل ماركس كه سرمايهداري از همه چيز تقدسزدائي ميكند تجلي يافت. نيچه با اعلام مرگ ارزشها به ابتذال در زندگي روزمره بورژوائي در چرخش قرن واكنش نشان داد. ويژگي برخورد نيچه با بحران ارزشي مدرن ، نفي گرايشات مكتبي در درون مدرنيتهاي بود كه در ساختارهاي كلاسيك قرن نوزدهمي محبوس مانده بود. در ايران امروز نيز همچون چرخش قرن گذشته در اروپا يك بحران مدرن نيرومند بوجود امده است. بحران مدرني كه، نه تنها همراه با رشد مناسبات سرمايهداري، بلكه به علت حرص مضاعف حكومت ديني به قدرت و ثروت سرعتي دو چندان يافته است. نكته جالب اين است كه نطفه يك تحول پست كاپيتاليستي نيز در ايران امروز بوجود آمده است. تحول پست كاپيتاليستي يعني ادامه روند معقولي از تقدسزدائي ارزشها از طريق نقد ساختارهاي كهنهاي كه مانع رشد مدرنيتهاند – كه شامل برخي از ساختارهاي كلاسيك سرمايهداري نيز ميشود. به عنوان نمونه غرب از نظر ديپلماتيك يك مجموعه يا يك اتحاد است كه در محور آن قدرت واحدي قرار دارد و ساير اجزاء اتحاد به دور آن گرد آمدهاند. و دليل عمده مخالفت جهانيان با جنگ عراق مخالفت با كار كرد ساختاري اين اتحاد است. برگرديم به دنباله گفتگو در باره بحران مدرن: منظور از بحران مدرن بحران در مدرن نيست - كه از نظر ارزشي منفي تلقي ميشود. بحران در اينجا ، چون با نوعي ترديد مدرن همراه است، برعكس نوعي اثبات است. چرا كه بازگوگر تضاد انديشه مدرن با ساختارهاي كلاسيك است كه حامل ارزشهاي منسوخاند. ساختار مساوي با تشكيلات و سازمان نيست بلكه نظمي معنوي و دروني است كه ارتباط ميان اجزاء را در بر ميگيرد. ساختارها خود در يك سيستم زندگي ميكنند و به اجزاء خود هويت ساختاري ميدهند. هنگامي كه اجزاء يك ساختار به حدي از استقلال برسند كه با هويت ساختاري نوعي فاصله بگيرند بحران بوجود ميآيد. اينجا بحران به اين خاطر مدرن است كه اجزاء به آزادي از ساختاري كه به آن متعلقاند علاقهمند ميگردند. اين همان بحراني است كه امروز در ايران در حال رشد است و مرهون آگاهيهاي استثنائي بعد از يك انقلاب استثنائي ميباشد. بحران مدرن تنها در يك تقدسزدائي نظام سرمايهداري خلاصه نميشود بلكه محصول آگاهيهاي پست كاپيتاليستي نيز هست. پس ساختارهاي كهنه بايد متحول شوند. ولي بحث در اين است كه تحول در اين ساختارها تا چه حد امكانپذير است. به اين سخن باز خواهيم گشت. اكنون ميخواهم از سوي ديگري به قلمرو تئوري وارد شوم: از نظر مواضع فرهنگي و نگرش انساني سه نوع سرمايهداري در غرب وجود دارد. سرمايهداري فرهيخته، سرمايهداري دموكرات و سرمايهداري محافظهكار. نوع سوم هنوز از امكانات گسترده و قدرت فراواني برخوردار است. در ايران تنها سرمايهداري محافظهكار وجود دارد كه به دو بخش تقسيم ميشود يك بخش در ارتباط با ساختار ديني حاكم است، از نفوذ سياسي برخوردار است و در ادامه سلطه مذهب ذينفع ميباشد. بخش دوم سرمايهداراني هستند كه از نظر اجتماعي و فرهنگي به شرايطي نظير آنچه كه قبل از انقلاب در ايران وجود داشت علاقهمنداند. اين نوع سرمايهداري به مظاهر زندگي غربي آشنائي نزديك دارد ولي به روند تاريخي مدرنيته در ايران نه آگاهي دارد و نه علاقه. گو اين كه به روند مدرنيزاسيون علاقهمند است. در حقيقت مدرنيته را براي غرب ميخواهد و مدرنيزاسيون را براي ايران. براي اين قشر اجتماعي آزاديهاي مدني در اولويت قرار دارد. در حاليكه آزاديهاي سياسي يادآور بيثباتي است. ساختار سلطنت در ايران عمدتا اين نوع سرمايهداري را از نظر سياسي نمايندگي ميكند. سلطنتگرايي علاوه بر حمايت اين بخش از سرمايهداري از پشتيباني خود انگيخته گروهي از مردم كه براي آزاديهاي مدني آلترناتيو ديگري نميشناسند و بر اثر نفرت و غيظ به حاكميت ديني ، به رژيم ساقط شده توسط انقلاب علاقه نشان ميدهند نيز برخوردار است. عليرغم اين دو امتياز فقدان توجه به بنيادهاي تحول مدرنيته در جامعه و راستاي حركتي آن سهم سياسي سلطنتگرايان را در آينده ايران كاهش خواهد داد. هر انديشهاي كه راستاي تحول مدرنيته در ايران را نشناسد و آن را قطعي تصور نكند منطقا نخواهد توانست سياستهاي مدبرانهاي در جهت اين رشد آغاز كند. شركت در روند مدرنيته، كه معناي آن اعتقاد استراتژيك به حقوق بشر ميباشد، نميتواند توسط نيروئي صورت بگيرد كه در يك ساختار ناقض حقوق بشر به حيات خود ادامه ميدهد. براي تحول چنين ساختاري به يك ساختار مدرن بايد مضمون آن را، كه انديشه و ايدئولوژي راستگرا است، شناخت و متحول و مدرن كرد. با توجه به تحول جامعه ايران آن مضمون در اين شكل سنتي - سلطنت موروثي - نميتواند خود را مدرن كند. انديشه و ايدئولوژي راستگرا نيز ، براي اين كه بتواند يكي از پايههاي دموكراسي در ايران باشد، بايد مدرن شود. با اين ترتيب احتمالا با رشد سرمايهداري و مدرنيته در ايران در مقابل يك انديشه راست سنتي شاهد تكوين يك انديشه راست مدرن خواهيم بود. اين ضرورت اجتناب ناپذير رشد دموكراسي در ايران است. در يك حزب راست مدرن، برخلاف يك حزب راست سنتي، افراد و اعضاء به هويت متفردانه خويش متكياند و آن را تحتالشعاع رابطه ساختاري خود قرار نميدهند. اين كه وجدان سياسي بر مناسبات فردي انسانها سلطه ميافكند رابطهاي سنتي است كه بايد دگرگون شود. يك حزب راست مدرن، همچنان كه يك حزب چپ مدرن، از افرادي مستقل كه در زندگي عمومي خويش از رابطه ساختاري آزادند تشكيل ميشود. ما امروز هنگامي كه ميگوئيم فلاني سلطنتطلب است يا چپ يا غير حدودا ميتوانيم ويژگيهاي رفتاري، اداري، و كنشهاي عاطفي او را تشخيص بدهيم. اين به معناي تقدم رابطه ساختاري بر هويت متفردانه است. يعني تقدم رابطهاي سنتي و كلاسيك بر رابطهاي مدرن. اكنون به بينيم در درون ساختارهاي كلاسيك موجود تحول امكان پذير است يا نه. پاسخ در وحله اول مثبت است. ولي در نگاهي عميقتر به نظر ميرسد در شرايط تحول سنت به مدرنيته تحول معناي ديگري دارد. حقيقت اين است كه سرعت روند مدرنيته در ايران به حدي است كه با ايجاد رفورم در درون ساختارهاي كهنه نميتوان با آن همراه شد. به اين خاطر است كه انديشه و ساختار راستگرائي در ايران بايد همگام با ساير ساختارها به روند مدرنيته بپيوندد و شكل سياسي مناسب براي آن جمهوريخواهي است. ايدهها و انديشهها و منافع اجتماعي سلطنت گرايان كاملا ميتواند در ساختاري از جمهوريخواهي تداوم بيابد و پايگاه مناسب خود را در دموكراسي ايراني بدست آورد. در رابطه با ساختار سلطنت در كشورمان دو نكته را بايد اضافه كنم: اول، اين كه هرچند ساختار سلطنت در مقايسه با حاكميت ديني از رجحان آشكاري برخوردار است، و در يك مقايسه مطلق و در شرايطي كه هيچ آلترناتيوي وجود نداشته باشد، كفه ترازو به نفع ساختار سلطنت سنگين خواهد شد، ولي عيب اين تقسيمبندي قطبي شده اين است كه بنيادهاي تئوري انقلاب را احيا خواهد كرد. يعني ما بار ديگر در ساختاري پيموده شده وارد ميشويم كه براي برون رفت از آن جامعه به تشنج و نا آرامي و آنتاگونيزم دچار خواهد شد. دوم، از نظر عقلي نيز ساختار موروثي سلطنت با مرحله ورود به مدرنيته ناسازگار است. تحول دروني و رفورم پذيري اين ساختار كلاسيك البته در صورتي كه هنوز در قدرتي فائقه قرار ميداشت قابل تصور بود. سلطنت در انگلستان به اين دليل هنوز قابل بقاء است كه يك ”وضع موجود“ است. ولي اگر اين وضع موجود از ميان برود دليلي براي احياء مجدد آن وجود نخواهد داشت. پس اين ساختار در انگلستان وجود دارد براي اينكه موجود است. مفهوم مخالف اين سخن اين است كه در ايران در شرايط قدرت فائقه يعني سالياني قبل از اينكه آتش انقلاب گيرانده شده باشد هنوز قابل رفورم بود. ما در رابطه با اين ساختار از نظر تعقلي به قول حقوقدانان ناچار به استصحاب عدمي هستيم. يعني عقل و خرد، به ادامه سه قاعده منفي در اين ساختار كه عبارت بودهاند از نبود دموكراسي - نقض حقوق بشر - موروثي بودن و وابستگي سياسي حكم ميدهد و خلاف آن را تنها به استناد گفتارهائي در شرايط اپوزيسيوني نميتواند استنتاج كند. نه تنها ساختار سلطنت به عنوان نماد يك ساختار كلاسيك بلكه چپ سنتي نيز ساختاري غير قابل رفورم است؛ مادام كه به ساختار ديگري فرا نروئيده باشد. راستاي مدرنيته نه تنها تئوري انقلاب كه ساختارهاي انقلاب برانگيز را نيز پس ميزند. راستاي مدرنيته يعني مدرن شدن راست سنتي و تبديل چپ سنتي به چپ مدرن. منظور اين نيست كه راست و چپ سنتي احزاب آزاد خود را نبايد داشته باشند. دفاع از آزادي سلطنت گرائي بويژه در جامعهاي كه زير حاكميت بنياد گرايان قرار دارد اخلاقي آزادي خواهانه است. ساختارهاي كلاسيك در شرايطي كه نقد تئوري حقيقت رشد ميكند و ترديد علمي قاطعيت ساده انديشانه را متزلزل ميكند از دو طريق آغاز به مدرن شدن ميكنند: 1- از طريق رخنه تئوري به درون آنها – ورود تئوريهاي تازه تئوري ساختاري را از يكه تازي مياندازد. ساختارهائي كه استعداد تئوري پذيري كمتري دارند به آساني در معرض بحران مدرن قرار نميگيرند. ساختارهائي كه نگرش سياسي آنها كمتر به كمك خرد ورزي و بيشتر با نيازهاي عملي شكل گرفتهاند با شيوه زندگي خود راه ورود تئوري را سد ميكنند. ساختارهائي هم هستند كه عمل مدرن در آنها نفوذ ندارد. ولي تئوري پذيري آنها زمينه بحران مدرن را در آنها فراهم ميكند. ساختار چپ غالبا از همين طريق در بحران مدرن فرو رفته است. ساختارهاي اسلامي نيز بعضا بخاطر سابقه تئوري پذيري دچار همين نوع بحران شدهاند. تئوريهاي فلاسفه و متفكرين نظير هابرماس ، فوكو ، دريدا و غيرو با توجه به اين ويژگي ساختارهاي ياد شده نقش قابل توجهي در تحول ساختاري آنها ايفا كرده است - يا لااقل لايههائي از آنها را به راه و رسم ساختار شكني آشنا ساخت. 2- از طريق رخنه روانشناسي عملي و مدرن - ساختارهائي نيز هستند كه نميتوانند با مدرنيته پيوند يا رابطه تئوريك بر قرار كنند. ولي براي مدرن شدن در قلمرو عمل استعداد بيشتري نشان ميدهند. به عنوان نمونه در ايران دوران پهلوي بخاطر رشد سريع زندگي شهروندي و گسترش ناگهاني اقشار خوررده بورژوازي مدرن، بويژه بعد از در آمد سرشار حاصل از فروش نفت، وفور كالاهاي مدرن و توجه به فرهنگ روزمره غربي، استعداد و تمايل به زندگي مدرن رشد روز افزوني يافت و حقوق زنان گسترش چشمگيري پيدا كرد. خلاصه همه چيز در حال مدرن شدن بود بجز سياست و قدرت. مدرنيتهاي منهاي آزادي بيان، منهاي آزادي مطبوعات به اضافه سركوب مخالفين و روشنفكران آزاديخواه. در يك كلام سركوب تئوري كه موتور مدرنيته است. در شكاف بين روانشناسي مدرن و تئوري مدرنيته نياز به ايدئولوژي رشد بيمارگونه و حيرتانگيزي پيدا كرد. انقلاب پي آمد آن بود. روشن است كه استبداد مدرن نسبت به استبداد مذهبي گامي به پيش است. گاه نفرت به استبداد مذهبي گرايش خودانگيخته به استبداد مدرن را توجيه ميكند. مخلوق متناقضي كه حس آزاديخواهي را جريحهدار ميكند. دشواري ورود اين ساختار به مدرنيته بسته بودن درهاي آن به روي تئوري است. به نظر ميرسد كه تنها با گسترش يك تئوري راست مدرن است كه اين ساختار ممكن است از پوشش سنتي خود فرا برويد. چرا كه منافع آتي راست در ايران مقدم بر شكل موروثي ساختار سياسي آن خواهد بود. درك اين امر نياز به فرهنگ دموكراتيك دارد. اتحاد شناسي در موقعيت موجود كه ساختارهاي گوناگون همچون جزيرههائي جدا افتاده در شكل قدرتهاي غير فرو كاهنده وجود دارند اتحاد يك مفهوم مبارزهجويانه است. كه بكمك آن يك ساختار نيروهاي حاشيهاي و پيراموني خود را گرد محور خويش مستحكم ميكند. ساختارهاي ديگر نيز هركدام به نوبه خود به همين گونه از اتحاد استفاده ميكنند. پس هدف عملي اتحاد تحكيم مواضع خود در مقابل ساختارهاي ديگر است. نيرو و پتانسيل مخالفت عليه دولت ديني وزن مخصوص و سنگيني معيني دارد كه ميان ساختارهاي اپوزيسيون سر شكن ميشود. گاه در اين سو وزن بيشتري مييابد و گاه در سوي ديگر. كار كرد اتحاد اين است كه به تفرقه ساختاري موجود نظم و ثبات بخشد. و به همين خاطر است كه اتحاد يك مفهوم آلترناتيوي در مقابل جنبش ملي است. در شرايط موجود شمار ساختارهاي عمده با شمار اتحادهاي عمده مساوي است. بنابراين چهار نوع اتحاد عمده به قرار زير قابل بررسياند: اتحاد بر محور ميم-لام اتحاد بر محور سلطنت اتحاد بر محور مجاهدين اتحاد بر محور ملي- مذهبي (ساختار رفورم ديني) نكته جالب توجه اين است كه اولا جنبش ملي و ثانيا يك ساختار سوسيال دموكراتيك در اين تقسيمبندي غايب است. و يك نگاه سطحي به نام ساختارهاي چهارگانه بالا نشان دهنده جدائي مطلق آنها از يكديگر است. مخرج مشترك همه آنها ولي عقب ماندگي ملي است. يعني كه براي آنها منافع اتحاد ساختاري بر منافع ايران ميچربد. با اين ترتيب در مركز هر اتحاد يك ساختار سلطه وجود دارد كه كل اتحاد به آن خدمت ميكند. فراموش نكنيم كه منظور از ساختار مجموعه روابطي است كه اجزاء و عناصر يك ساختار را به يكديگر وصل ميكند. بنابراين اعتقادات، سلوك، نگرش، سنتها، مناسك و شناسنامه اجتماعي و سياسي يك جريان ساختار او را تشكيل ميدهد. و به همين خاطر است كه رفورم در اين ساختارها بسيار دشوار است. چرا كه رفورم در شرايط كنوني به مناسك و تابوهاي ساختار خدشه وارد ميكند. نظر به اين كه تربيت دموكراتيك در اين ساختارها بسيار ضعيف است عامل خدشه وارد كننده را به نحوي اتوماتيك به آن سوي ديوارههاي ساختار پرتاب ميكند. مثلا رفورم در ميم-لام كل ساختار را تجزيه خواهد كرد و بين ميم و لام دره غير قابل عبوري بوجود خواهد آورد. پس يا بايد از فضاي ميم-لام بيرون رفت و به فضاي ديگري وارد شد يا در فضاي موجود آن بدون تحقق رفورم باقي ماند. همين مثال را در مورد رابطه سلطنت و موروثي بودن ميتوان آورد. من اتحاد را، كه در خدمت ساختار مركزي است، يعني تابع و فرع بر آن است، اتحاد ساختاري ميگويم كار كرد اتحاد بدين گونه انتظام بخشيدن به تفرقه موجود اپوزيسيوني است. تفرقه موجود بدين سان نهادي ميشود. پس تفرقه به يك ساختار كلي و سيستميك تبديل ميگردد كه اتحادهاي ياد شده اجزاء آن را تشكيل ميدهند. براي اينكه ساختار مدرن بشود بايد هويت ساختاري را از اجزاء آن گرفت. اينكه فرد اول سلطنتطلب است، ماركسيست است، مجاهد است و بعد ميشود ”خود“، اين يك رابطه ساختاري است. اين جاست كه هويت ساختاري روي شخصيت متفردانه سايه ميافكند. در جنبش ملي كه آلترناتيو اتحادهاي ساختاري است اين رابطه دگرگون ميشود. چون آدم به اين دليل كه ”خود“ شده است ملي ميشود. دموكراسي استنتاجي است كه از رابطه متقابل خود و رابطه ملي بيرون ميآيد و نتيجه تبعي آن است. در نتيجه چنين رابطهاي است كه ساختارها كه تمايل به كمال دارند در روند نقص پذيري قرار خواهد گرفت. يعني به ساختار ناقص يا بهتر بگوئيم ساختار مدرن تبديل ميشوند. ساختار كه ناقص و مدرن شد ديگر لازم نيست كسي با جنجال از ساختاري به ساختاري ديگر انتقال بيابد. يا به اصطلاح سازمان خود را عوض كند. صرفنظر از استثنائات در هر ساختار فروكاهندهاي حدودا به همان اندازه ميتوان مفيد واقع شد كه در ساختار فروكاهنده ديگر. پس اينكه جنجال راه ميافتد كه فلاني از فلان ساختار جدا شد و به بهمان ساختار پيوست من به اين ميگويم انتقال ساختاري. انتقال ساختاري بيانگر سلطه مناسكي است كه در ساختارهاي كلاسيك عمل ميكرده است. استنتاج پاياني
اجزاء يك تحول ساختاري در ايران عبارت خواهند بود از: 1- نوعي سوسيال دموكراتيزم با تاكيد بر منافع كارگران و زحمتكشان كه از تحول دروني و بيروني در ساختارهاي پيشين چپ شكل ميگيرد. پايگاه اجتماعي اين گرايش در دهههاي گذشته توسط جنبش نسل دوم نمايندگي ميشد. 2- نوعي سوسيال دموكراتيزم اقشار مياني با انديشههاي مذهبي كه با ميراثهاي انقلابي فاصله گرفته، برابر نهاد و استنتاجي باز بيني شده از شكست معنوي آن است. و در جهت استقرار يك دولت مدني حركت ميكند. جهت يابي چنين گرايشي را در آثار آقاي گنجي و برخي دوستان ايشان ميتوان مشاهده كرد. پايگاههاي اجتماعي چنين گرايشي را در دهههاي پيش مجاهدين نمايندگي ميكردنند. 3- نيروهاي ملي - مذهبي كه دولت مدني را شاخص دموكراسي در ايران بدانند و بين سياست مسلكي و سياست مدني به دومي گرايش قويتري يافته باشند. 4- نيروهائي كه به صورت پارههائي از نهضت ملي ايران باقي ماندهاند و از انطباق كاركردها و اهداف نهضت ملي با نيازهاي مدرن پايگاههاي اجتماعي خود ناتوان بودهاند و در شرايط مساعدتري ميتوانند نقش مثبتي در توسعه دموكراتيك سرمايهداري از طرفي و جنبش ملي از طرف ديگر بعهده داشته باشند. 5- سلطنتگرائي كه منافع اجتماعي و سياسي سرمايهداري محافظهكار و وابستگيهاي سياسي او را نمايندگي ميكند، در صورت انطباق خود با رشد مدرنيته در ايران، با قرباني كردن خواست سلطنت موروثي، ميتواند در حد خود به روند شكل گيري سرمايهداري دموكراتيك در ايران كمك كند. در غير اين صورت يك راست مدرن در مقابل منافع سنتي سلطنت در ايران ميتواند به تنوع پلوراليستي جامعه ما بيافزايد. با اين ترتيب ساختارهاي كلاسيك با رشد روزافزون نيازهاي مدرنيته در ايران دگرگون خواهند شد و به ساختارهاي فروكاهنده در يك سيستم عمومي (دموكراسي) تبديل خواهند شد. با توجه به اين تحليل نهاد اتحاد در فضاي مدرنيته معلق ميماند. به بيان ديگر بحران مدرن مساوي است با تعليق اتحاد. چرا كه اتحاد كه قاعدتا بايد ساختارهاي معيني را در هم بياميزد و به دور يك محور جمع كند دچار اين معضل است كه چگونه چند ساختار كامل را كه فروكاهندگي را به رسميت نميشناسند و غير قابل تركيب باقي ميمانند در تركيبهاي جداگانه، در ساختاري عمومي از تفرقه، حفظ كند؟ پس اتحاد بسوي ساختار كامل جهتگيري شده است و به اين ترتيب چند اتحاد بر محور چند ساختار كامل را سازمان ميدهد. در حاليكه مسئله عمده مدرنيته در دوران ما و در كشور ما فروكاهنده يا ناقص كردن مفهوم ساختار كامل است. يك بار ديگر بايد توضيح داد ساختاري كه فروكاهنده ميشود به سيستم عمومي دموكراسي وارد ميشود. تفاوت اتحاد با جنبش ملي در همين است. اجزاء جنبش ملي نقص ساختاري خود را ميپذيرند و جنبش ملي را به عنوان تركيبي از ساختارهاي ناقص بوجود ميآورند. در حالي كه اتحاد به ساختار كامل خدمت ميكند. به بيان ديگر جنبش ملي را نميتوان با سنت اتحاد بوجود آورد چرا كه اتحاد سنتي تا درهاي خود را به روي تفرد و تئوري نگشايد مدرن نميشود. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |