[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 

 
جنبش ملی، (پست) مدرنيته و ايران
 
 
ناصر کاخساز
چهارشنبه ٢٥ دي ١٣٨١
 
در آمد
شرايط پيچيده و حساسی اكنون در جامعه ما ـ ايران ـ حكم فرماست. شرايطی كه دو گانه، دو پهلو و ابهام ‏آميز است.‏
جامعه ما در دو دهه گذشته دچار دگرگونگی بنيادينی شده است و به سياره ديگری ماننده است. مثل ‏كلاف پيچيده ای كه نميتوان گشودش. مثل اسب طناز و طغيان گری كه نميتوان مهارش كرد. بسان لابيرنتی كه ‏انبوه سرگشتگان در آن صف درازی را تشكيل می دهند. ‏
اينهمه پيچيدگی از كجاست؟ كمی بايد به عقب برگرديم تا پيش پا را بهتر ببينيم ـ يعنی به جنبش ملي. ‏مقوله هائی اساسی را بايد دگرباره تعريف كنيم تا ببينيم اين زيبای خفته دل(ن)ارام با چه ساختاری از كلام سر از ‏بالين بر می دارد؟ كلون درهای بسته را بايد زد و به قلمرو تحليلی ديگر وارد شد. تا مژه های بلند و بسته اش را اين ‏زن به تمنای اعتمادي، كه در باد پريشان شد، دگرباره به خمی نازك بگشايد. ‏
پس ساختار اين نوشتار زير چهار تيتر خورد می شود:
يك ـ درآمد سخن‏
دو ـ تعريف مفاهيم ‏
سه ـ تحليل مسئله ‏
چهار ـ تنقيح موضوع‏

زير تيتر آغازين باقی می مانيم. درِ مشكلات را بزنيم و اولويت مقدم را بشناسيم. نياز نخست در ايران انتفاء ‏مشكل شماره يك جامعه ما ــ يعنی ساخت حاكميتی است كه بر خلاف شئون تاريخی و ملی است. ‏
روشن است كه ابزار اين مهم اتحاد است. به واژه اتحاد در اين جا پسوندی نمی دهم حتی نازل ترين حد ‏آن نيز نظر مرا در اين بحث تامين می كند.‏

از نظر منطقی دو ضرب در دو مساوی است با چهار. ولی مشكل اين است كه منطق ساده اتحاد با تحول ‏وقفه ناپذير واقعيت در ايران نمی خواند. و فرمول ياد شده با ورود شماره های ديگری به عمل ضرب همچنان باز می ‏ماند. برای بستن آن بايد راز اسطوره ای هيولای دروازه شهر را گشود و به قلمرو منطق وارد شد. تاريخی به اندازه ‏دو نسل به آسانی و به غفلت از كنار اديپ خردمند - گشاينده راز - گذشت. تاريخی به اندازه دو نسل از كنار جنبش ‏ملی خود گذشت و ريشه های خودرا در آن گم كرد. ‏

در يك كلام انديشه های سياسی سازمان يافته ريشه ای در جنبش ملی ما ندارند. و به همين دليل آن را ‏نمی شناسند و بيرون از پوشش متحد كننده آن به دنبال فورمول های اتحاد سرگردانند. و به همين خاطر است كه ‏در تحول واقعيت اجتماعی در ايران نقشی به عهده ندارند. و باز به همين علت است كه در خود فرو رفته، بسته و ‏محدود باقی مانده و از انطباق با دگرگونگی در واقعيت اجتماعی عاجزاند.‏

در انطباق با تحول واقعيت اجتماعی است كه شادمانگي، تر و تازگی و شور ملی توليد می شود. و كالاهای ‏كهنه و خمود حاكميت مسلكی مورد انكار قرار می گيرند. انديشه هائی كه از شور ملی الهام نمی گيرند به جای ‏شادمانگی و تر و تازگی با خمودگی و عصبيت با حاكميت دينی می جنگند. احساس تر و تازگی و شور ملی موجب ‏رشد انديشه مستقل می گردد. انديشه مستقلی كه مرجعيت های اعتقادی گوناگون را انكار می كند. حكومت ديني، ‏در عين حال كه مشروعيت خود را از دست می دهد، بی اعتمادی به مرجعيت های گوناگون چپ و راست را نيز ‏افزايش می دهد. علت اين است كه حقيقت دينی حاكم در نوعی از شرايط فرامدرنيته كه در جامعه وجود دارد ‏افسون زدائی می شود. اين شرايط فرامدرنيته ای چون به گونه ای عملي- و نه ارادي- بوجود آمده است تنها از ‏سحر مسلكی حاكم افسون زدائی نمی كند. بلكه سحرهای مسلكی نهفته در ميان محكومين نيز آماج بررسی و ‏افسون زدائی اوست. يعنی كل دستگاه توليد كننده حقيقت موضوع شناخت قرار می گيرد. ‏

اكنون بايد ديد كه نيروهائی كه به اتحاد در مقابل حاكميت دينی می انديشند بدون شناخت اين روند ‏فرامدرنيته ای و بدون انطباق خود با آن چگونه می توانند از يك چشم انداز مثبت برای اتحاد اپوزيسيونی سخن ‏بگويند؟! جنبشی كه فاقد وجدان ملی است به جای اينكه ريشه های اتحاد خود را در زمينه جنبش ملی بجويد ‏بدنبال سراب هائی راه می افتد و در نوستالژی يك وحدت نيم بند با انديشه هاي، از نظر مسلكي، مشابه خو د ‏گرفتار می شود. اين نوع تلاش، بخاطر اين كه با تحو ل واقعيت اجتماعی در ايران- كه يك تحول (پست) مدرنيته ‏ای است-منطبق نيست، ناكام می ماند. گرايش عمومی در ايران امروز ديگر به حقيقت اعتقاد ندارد. يعنی حقيقت ‏تابع برداشت فردی انسان از واقعيت شده است. و همين نيز دليل شكست حاكميت دينی از نظر اخلاقی بوده است. ‏بنابراين افسون زدائی از حقيقت تابع گسترش تفرد برداشت و گسست از برداشت های فرافردی است كه به خرد ‏منفصل گروهی چسبيده اند. ‏
برای اين كه يك گروه متشكل در دوران ما مدرن بشود بايد اين سه ويژه گی (پست) مدرنيته ای روزگار ما ‏را، كه از تحول واقعيت اجتماعی در ايران نيز استنتاج شده اند، در ساختار خود پياده كند:‏
‏۱- افسون زدائی از حقيقت ‏
‏۲- تابع كردن مفاهيم فرافردی به اصل تفرد برداشت
‏۳- مدرن شدن رابطه جزء با كل

و بنابراين ديگر عضو يك گروه پيروی سينه چاك نخواهد بود. و از اعمال هرنوع شك منطقی به ‏ايده آل خويش نخواهد هراسيد. بنابراين مفاهيمی نظير حقيقت، خدا، انقلاب، ماركسيسم و... هاله مقدس ‏فرافردی خود را از دست می دهند. و اين پيش زمينه ورود به جنبش ملی خواهد بود كه عمومی ترين و ‏اساسی ترين شكل اتحاد ما است. اين روند هم اكنون در ايران انبساط می يابد. و به نظر من يك ويژگی ‏‏(پست) مدرنيته ای است كه تنها در قالب جنبش ملی ميتواند تبلور بيابد. و تر و تازگي، نشاط و شور ملی ‏در مقابل خمود و جمود فرافردی بوجود بياورد. رابطه بين كليت ساختاری يك تشكل از طرفی و فرد از ‏طرف ديگر در صورتی كه پيروانه باشد كهنه و سنتی است. رابطه مدرن بين جمع و فرد (كل و جزء) ‏مبتنی بر اصالت تفرد نسبت به تشكل است. يعنی كل، مدرن نيست اگر شخصيت و هويت جزء را به خود ‏ضميمه يا وابسته نمايد. هنگامی كه ملت به عنوان يك نهاد مدرن به هستی آمد در واقع يك كليت ‏ساختاری بود كه آزادی رابطه كل با جزء را تامين می كرد. ملت سنتز اين رابطه آزاد بود كه به ساختارهای ‏كلكتيو رابطه بين كل و جزء پايان داد. دموكراسی تنها ناظم و ناسق اين نوع رابطه جزء با كل است. رابطه ‏بين عضو يك حزب مدرن با حزبش از رابطه يك شهروند با ساختار ملی نشئت می گيرد. به اين خاطر ‏دموكراسی خاستگاهی ملی دارد. خلق ها و مليت های گوناگون ايرانی تنها پس از ورود به مدرنيته است كه ‏ميتوانند آگاهانه و در انتخابات آزاد، دور از افسون حقيقت ها، سرنوشت قومی و ملی خويش را تعيين كنند. ‏معمولا گرايشات تجزيه طلبانه محصول گرايشات ماقبل مدرن می باشند.‏

تعريف
عقب نشينی ايمان به سود آگاهی يا كمی بی طرفانه تر بگويم: از دست رفتن جذابيت تعاريف ‏فرافردی در مقابل برداشت های متفرد از مفاهيم و حقيقت های گوناگون كه جوهری ترين چرخش تاريخ ‏مدرنيته را نشان می دهد در جامعه ما گسترش می يابد. ‏

درست است كه برداشت های فردی نيز از تاثير سلطه های گوناگون بر كنار نيستند ولی برداشت ‏های فرافردی زير تاثير مستقيم و عريان سلطه ها هستند. هنگامی كه در يك فضای ماركسيستی اقامت ‏می گزينيم و از آن جا به واقعيت نگاه می كنيم هيچ مفهوم يا حقيقت خاصی را توليد نمی كنيم بلكه تنها ‏به مفهومی كه قبلا توسط يك آگاهی يا سلطه فرافردی توليد شده است باز می نگريم. اگر از درون ‏فضاهائی كه در فلسفه و فرهنگ سياسی سنتی ما وجود دارد به واقعيت اتحاد يا به مفهوم مجرد وحدت ‏نگريسته شود هيچ تعريف يا طرح تازه ای از وفاق عمومی نمی توان توليد كرد. زيرا كه از درون اين فضاها ‏با فرهنگ دوران ديگری به واقعيت و حقيقت امروزی نگريسته می شود. به عنوان مثال از درون فضای ‏ميم-لام نمی توان به ظرفی يا به فضائی از اتحاد سياسی وارد شد كه در آن مفاهيم فرافردی گذشته نظير ‏خدا، عشق، دين، ماركسيسم و...ديگر به حقيقت هائی متفرد تبديل شده اند و هويت گروهی ندارند. ‏همچنين از درون فضائی كه جمعيت گسترده پيروان در آن صف كشيده اند امروز نمی توان به فضائی از ‏اتحاد سياسی وارد شد كه در آن مرجعيت در شكل های گوناگونش مورد انكار قرار می گيرد.‏

درست به همين خاطر است كه بعضی وقتها طرح اتحاد سياسی توسط فضاهای فرافردی معرف ‏بحران درونی در اين فضاها است. در فضاهائی كه زير سلطه حقيقت های فرا فردی هستند- و در اين بحث ‏اختصارا آن ها را فضاهای فرافردی می ناميم- عموما نوعی اتحاد مطرح می شود كه در فضای عمومی ‏‏(پست) مدرنيته ای قرار نمی گيرد. چون در اين جا آدم كوله بار تعاريف و حقيقت های فرافردی را زمين ‏می گذارد و به تفرد برداشت در مورد اين مفاهيم گردن می نهد. ‏

با پذيرفتن اصل تفرد برداشتْ اتحاد های سياسی سنتی در هم می ريزد. و راه ورود به جنبش ملی ‏يعنی فضائی از اتحاد (پست) مدرنيته ای گشوده می شود. برای تعريف (پست) مدرنيته يا جنبش ملی ‏نيازی به فرهنگ و لغت نامه نداريم. مخرج مشترك اين دو مفهوم فردی كردن حقيقت است كه محصول ‏گذار از درك های فرافردی است. پس اعتقاد به دين يا ايدئولوژی يا هر حقيقت ديگری مساوی است با ‏اعتقاد آقای حسن خبازی. مادام كه شناخت ديگری كه آقای احمد ساوجی از آن حقيقت دارد را بپذيرد. ‏
 
جنبش ملی فضائی است يا ظرفی است كه در آن اجزاء متكثری وجود دارد كه هر كدام از آن ها از ‏برداشتی متفردانه در رابطه با حقيقت های اعتقادی خويش برخوردار است. و درست به همين خاطر است ‏كه جنبش ملی اتحادی پوشاننده و همگانی می گردد. و به همين دليل تنها فضائی است كه ميتوان در آن ‏يك اتحاد ملی را در مقابل دولت دينی به هستی آورد. بيرون از اين فضا اتحادهای ديگری از برداشت های ‏فرافردی می توانند شكل بگيرند. ولی ويژگی اين فضاها جنگ درونی آن ها عليه يكديگر است كه دير يا ‏زود به انفجار می انجامد. در يك كلام در فضاهای فرافردی به تفاهمی ماهوی و وفاقی درونی نمی توان ‏دست يافت. چرا كه منطقی كه بر اين فضاها حاكم است منطق تضاد است نه گفتمان و استدلال. در ‏گفتمان، اصل استدلال است. در استدلال اصل پذيرش تفاوت و اختلاف است. آدم در منطق تضاد هستی ‏خود را فرض بر هستی طرف ديگر رابطه نمی داند. ‏

فضائی از مدرنيته كه در آن ساختارهای كلی خورد و تجزيه می شوند پست مدرنيته ناميده می ‏شود. هنگامی كه ساختارهای كلی شكسته شوند ديگر جائی برای اعتقاد كامل و نظريه صد در صد– كه ‏منطق مونيستی از آن ناشی می گردد- باقی نمی ماند. چنين شرايطی برای ايجاد جنبش ملی مدرن ايده ‏آل است. تنها مانع انديشه سنتی رايج در نيروهای سياسی و عدم جسارت كافی آنها برای شكستن ‏ساختارهای سنتی خودی است.‏

تحليل ‏
برای درك اتحاد سياسی به مثابه يك نهاد بايد اطراف نهاد ديگری را شناخت كه تضاد ناميده می ‏شود. اشكال بزرگ اتحاد سياسی به مثابه يك نهادتاريخی اين است كه اطراف تضاد را ثابت فرض می كند. ‏فرض بر اين است كه گروه های محكوم در مقابل گروه های حاكم به هم می پيوندند. و ”من“ شان را به ‏‏”ما“ تبديل می كنند تا حاكمين را به زير بكشند. سپس اتحاد سياسی ديگری سعی می كند محكومين ‏سابق را به زير بكشد. اتحاد سياسی به عنوان يك مفهوم ايستا فاقد سلاح نقد درونی در ميان صف ‏محكومين است زيرا نقد، وحدت درونی اتحاد را از هم می پاشد. پس اتحاد سياسی چون به مصلحت است ‏ادامه می يابد. در گذشته ادامه اتحاد تا پيروزی محتمل تر بود. امروز ولی پارامتر های جديدی وارد ‏مناسبات شده اند كه چشم انداز اتحاد سياسی را در ابهام فرو می برند. يك انديشه سياسی (پست) مدرن ‏در كنار يك انديشه سنتی يا بنيادگرا نمی تواند عليه يك دشمن سنتی مبارزه كند. كما اينكه دشمن ‏سنتی ياد شده نيز نمی تواند با انديشه ای مدرن به منظور حفظ قدرت خويش به وفاق دست يابد. اين ‏است كه می گوئيم چالش سنت و (پست) مدرنيته، يعنی چالش بين حقيقت های فرافردی و حقيقت های ‏تجزيه شده متفرد، بر مناسبات تضادها و اتحادها اثر مستقيم می گذارد. در درون صف اتحاد سياسي، چه از ‏نظر تئوريك و چه از نظر عملي، انديشه ای ميتواند وارد شود كه در فضای اتحاد توانائی فروكاهندگی(*) داشته ‏باشد. يعنی رفورم پذير باشد. با اين ترتيب هيچ انديشه افراطی و بنيادگرا نمی تواند در فضای اتحاد تنفس ‏كند چون ذاتا با فروكاهندگی توافق ندارد و آن را ناشايست می داند. بحث ما مخالفت يا موافقت با اتحاد ‏سياسی نيست بلكه تحليل موقعيت اتحاد است. در چرخش (پست) مدرنيته ای اتحاد بر اساس انكار سلطه ‏انديشه های سنتی صورت می گيرد. در چنين چارچوبی از تحول واقعيت، احزاب و سازمان های سنتی كه ‏نافی تفرد برداشت و فردی بودن حقيقت هستند، نافی انديشه مستقل و تقويت كننده انديشه منفصل اند. ‏بنابراين طرفداری آن ها از اتحاد بايد از بردن مدرنيته به درون اعتقاد آن ها آغاز گردد. و الا حركت در راه ‏اتحاد فعل عبث است. يا لااقل اتلاف نيرو است و دل خوش كنكی است. مثل اين كه آدم مبارزه كند برای ‏اين كه مبارزه كرده باشد. مثل اين كه در گذشته مبارزه چريكی می كردند برای اين كه مبارزه سياسی ‏امكان پذير نبود.‏

چگونه ميتوان وارد اتحادی شد كه صفی از انديشه های سنتی در آن قرار دارد. و حال آن كه ‏اتحاد عليه حاكمان سنت گرا صورت می گيرد؟ اين در گذشته عملی بود ولی اكنون اتحاد به نحو ديگری ‏قاعده مند شده است. اختلاف درونی ما يعنی اختلاف در صفوف محكومين بسان مويرگی به شاهرگ ‏چالش ميان سنت و مدرنيته در ايران وصل می شود. اين است كه می گوئيم قواعد اتحاد كلاسيك تغيير ‏كرده است. يعنی ما نمی توانيم عليه حاكميت بنياد گرايان متحد شويم بدون اينكه سنت گرائی و بنياد ‏گرائی را، كه نگه دارنده اقتدار آنان است، آماج بگيريم. نمی توان در مقابل مرجعيت وعبوديت فكری مبارزه ‏كرد و در عين حال با انديشه هائی كه بند ناف خود را با حقيقت های گروهی و برداشت های كلكتيو ‏نبريده اند وارد اتحاد شد. پيچيده بودن وضع در اين جاست كه بحران عميق حكومت مذهبی با بحران ‏عميق در اپوزيسيون موازنه می يابد. آنچه كه در بخش گسترده ای از اپوزيسيون وجود ندارد اولا وجدان ‏ملی است وثانيا فروكاهندگی يا رفورم پذيري. مخالفت ما با حكومت دينی مخالفت با القاء ايمان و انديشه ‏به افراد و پيروان در ساختار دينی حاكم است. و بنابراين نمی توانيم خود در نهادهائی سازمان يابيم كه به ‏افراد و پيروان خود القاء ايمان و انديشه می كند.‏

تا آنجائی كه به انديشه چپ مربوط است آلترناتيو، تكامل يافتن در راستائی سوسيال دموكراتيك ‏است. از اين طريق چپ می تواند به مدرنيته وارد شود و خود را رفورم پذير و فرو كاهنده بسازد. باقی ‏ماندن در خط كلاسيك ميم-لام مخالفت با دموكراسی است. چپ از كانال سوسيال دموكراسی به پايه های ‏عدالت اجتماعی در جنبش ملی نيرو می بخشد. و تا هنگامی كه چپ خود را به اين مرحله از مدرنيته ‏ارتقاء نداده باشد نميتواند به عنوان نيروئی قابل محاسبه در جنبش ملی مردم ايران تلقی شود. ‏

تنقيح
برای چرخش (پست) مدرنيته ای سه ويژگی ديگر نيز ميتوان قائل بود كه با اتكاء به آن ها ساختار ‏دموكراسی و دولت مدنی (‏Rechtsstaat‏) استوار و گزند ناپذير می شود:‏
‏- رزمنده نبودن در داوری حتی در مواجهه با سنت. تحول در بنيادهای فرهنگی مهم است و ‏بررسی بر رد پيشينی سنت تقدم دارد.‏
‏- بی طرفی ميان اطراف تضادهای گوناگون به جای واكنش های سريع و عصبی به سود يا به زيان ‏يكی از اطراف تضاد.‏
‏- فقدان اتوپيا، انقلابی نبودن، خط كشی نداشتن، اعتقاد نداشتن به احكام كلی قاطع، فقدان ‏ايدئولوژی و بی اعتمادی به انديشه های بسته بندی شده و... ‏

اين ويژگی های (پست) مدرنيته ای، قبل از بوجود آمدن اين تركيب واژه ای، كم و بيش به مثابه ‏ويژگی های اخلاقی و فرهنگی، در جنبش های ملی وجود داشته اند. كافيست به ويژگی های شخصيتی ‏رهبرانی نظير گاندی، ماندلا، ويلی برانت و نهرو و مصدق نگاه كنيم.‏

دو نكته را اينجا بلافاصله بايد تذكر بدهم: يكی اين كه منظورم از (پست) مدرنيته نه (پست) ‏مدرنيسم است و نه گرايش مكتبی به (پست) مدرنيته. منظورم از چرخش (پست) مدرنيته ای دگرگونگی ‏های اخلاقی و اجتماعی در فاز نوتری از حيات مدرنيته است. به همين دليل غالبا پست را در پرانتز قرار ‏داده ام. دوم اين كه جالب توجه است كه خصوصياتی كه در بالا به عنوان ويژگی سوم آورده ام، نظير فقدان ‏اتوپيا و انقلابی نبودن و غيرو، تا چندی پيش از نظر ارزشی منفی شمرده می شدند. اين به خودی خود ‏نشان می دهد كه چرخش مهمی در فرهنگ و شيوه برخورد انسان دوران ما بوجود آمده است. چرخشی ‏كه در جامعه ما، هم زمينه و هم انعكاس قابل توجهی داشته است. آنچه اهميت دارد مضمون اين چرخش ‏است. اگر كسی به نام (پست) مدرن حساس است ميتواند از علامت های بيانی ديگری به جای آن استفاده ‏كند. مهم انطباق تحول سياسی در ايران با اين چرخش است. چرا كه مدرن شدن جامعه ايران اولويت ‏شماره يك است. برای ايران چيز مهم تری وجود ندارد. منظورم مدرنيزاسيون نيست، كه ديكتاتورها نيز ‏برای تثبيت قدرت خود و كسب وجاهت ملی به آن دست ميازند- از ميدان سازی های چائوشسكو تا برنامه ‏های پيشرفت صنعتی نظير برنامه فولاد پياتيلتكا توسط يسارينف ژوزف استالين. كما اينكه منظورم از ‏مدرنيته نيز تجدد نيست، كه بيشتر بازگو گر پيش مدرنيته است و به همين دليل برگردان دقيقی برای ‏واژه مدرنيته نيست.‏

برگرديم به ايران، جائی كه در آن چرخش (پست) مدرنيته ای، به گونه ای خود انگيخته، بازتاب ‏رشد بی اعتمادی ملی به حاملين و پيام آوران حقيقت های فرافردی، بسته بندی شده و گروهی است.‏

در چنين اوضاعی نيروهای سياسی همچنان در شرايط ماقبل مدرن بسر می برند. و خواست اتحاد ‏توسط آن ها به اين دليل بی چشم انداز است كه آن ها از درون فضائی پيش مدرن به نياز های دوران ‏‏(پسا) مدرن نگاه می كنند. آن ها قبل از هر چيز به يك ”سفر فضائی“ نياز دارند تا از فضائی پيش مدرن ‏عازم بشوند، مدرنيته را پل بزنند، و به فضائی پسا مدرن وارد بشوند. جنبش رفورم مذهبی در ايران نيز به ‏همين ”سفر فضائی“ نياز دارد تا به زمينه چرخش (پست) مدرنيته ای، كه در جامعه ايران مدتهاست به ‏علت بی اعتمادی به حقيقت های مذهبی حاكم و ايدئولوژی های ديگر بوجود آمده است، انتقال يابد.‏

پس پيش فرض اتحاد، مدرنيته است. مدرنيته حتی بصورتی سازمان نيافته مؤثر تر از جبهه ای يا ‏اتحادی مخشوش و در هم است كه در اتوپيا زندگی می كند و در آن هر كسی به دنبال به كرسی نشاندن ‏حقيقتی فرافردی است. و بنابراين حامل تضادهای درون خلقی قابل انفجار است.‏

حقيقت ها اگر توسط فيلتری از بی نهايت برداشت های فردی خورد و تجزيه نشوند به سنت های ‏خطرناكی تبديل می شوند. به چرخش (پست) مدرنيته ای در ايران بايد پاسخ گفت. اين در عين حال ‏اولين و مهم ترين گام در راه مدرن شدن يك انديشه سياسی در روزگار ماست. انديشه های سياسی پس از ‏برداشتن اين گام ميتوانند ريشه های خود را در جنبش ملی بيابند. يعنی كه به يك وجدان ملی مجهز ‏شوند. بدين سان پاسخ مسئله ای بنام اتحاد يافته می شود. آلتر ناتيوی جز جنبش ملی وجود ندارد. ‏

--------------------------
* - واژه فروکاهندگی و فرافردی را از کتاب ماتريس زيبائی نوشته بهمن بازرگانی گرفته ام.
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de