[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
پروژه‌ای برای همکاری آمريکا و اروپا
* ما بايد به موازات اين که در جهت سلب توانايی‌های تروريسم و دول ياغی برای صدمه زدن به ما می کوشيم، سعی نماييم به قوه ی محرکی که باعث پديد آمدن چنين گروه ها و رژيم های پليدی می شود جهت ديگری بدهيم
* در ايران نيز مسئله بر سر کشوری است که ايالات متحده و اروپا بايد آن را در تغيير رژيم ياری دهند، البته به صورتی کاملا متفاوت با عراق.


رونالد دي آسموس ــ کنت پولاک
برگردان: كوروش جعفرپور
پنجشنبه ٢٦ دی ١٣٨١

اشاره:
آنچه كه در پي مي آيد برگردان نوشتاري است از كنت ام.پولاك و رونالد دي. آسموس (Ronald D. Asmus and Kenneth M. Pollack) از مشاورين بيل كلينتون ، رييس جمهور سابق آمريكا. از دو نويسنده اين نوشتار، كنت پولاك در ميان نظريه پردازان نزديك به كاخ سفيد چهره ي شناخته شده تري است. وي كه در سمت‌هايي هم چون تحليل‌گر سازمان سيا در امور خاورميانه ، مشاور بيل كلينتون درهمين زمينه و اين اواخر همراه با آسموس به عنوان عضو شوراي روابط خارجي آمريكا فعاليت داشته ، اخيرا كتابي منتشر كرده است با نام "طوفان تهديدآميز، دلايلي براي حمله به عراق" ("The Threatening Storm: The Case for Invading Iraq") كه در آن نه حمايت احتمالي عراق از تروريسم و نه نقض حقوق بشر توسط رژيم اين كشور ، بلكه عمدتا تلاش صدام حسين براي دستيابي به سلاح اتمي را برترين توجيه براي حمله به عراق مي داند. به نوشته پولاك اگر عراق در آفريقا واقع بود خطر تجيهز رژيم صدام حسين به سلاح اتمي اهميت چنداني نمي داشت، اما با توجه قرار گرفتن اين كشور در كنار يكي از منابع بزرگ انرژي جهان ، دستيابي ديكتاتور بغداد به اين گونه سلاح‌ها وي را به تهديدي جدي براي منافع آمريكا بدل مي كند. پولاك بر آن است كه فرو افتادن بمب اتمي عراق بر عربستان سعودي توقف ٩٠ درصد توليد نفت بزرگترين صادركننده اين ماده و مالا ركود اقتصادي جهان را درپي خواهد داشت كه ابدا به سود منافع و مصالح آمريكا نيست.
در نوشتار زير اما پولاك و هم قلم وي حوزه دلايل و توجيهات را تا حدودي گسترده تر كرده اند و در چهارچوب بحثي كه ماه‌هاي اخير بر سر درك متفاوت اروپا و آمريكا از تروريسم ، مناسبات بين المللي ، استفاده از حربه جنگ در اين مناسبات و ... جاري بوده است خطوطي را براي شكل دهي به همكاري ميان دوقاره در خاورميانه ترسيم مي كنند كه گردن گذاشتن اروپا به اقتدار و رهبري آمريكا از درونمايه هاي اصلي اين رابطه است. هسته اصلي نوشتار اما چگونگي سامان دهي به يك نظم نوين در خاوميانه از منظر دو كارشناس رسمي آمريكا و كم و كيف ادغام اين منطقه در روندهاي جهاني است. اين نوشتار ابتدا در ماه نوامبر گذشته در نشريه آمريكايي Foreign Affairs انتشار يافت و بعدا در نشريات آلماني بازتاب يافت كه متن زير از ترجمه آلماني به فارسي برگردانده شده است.

پنجاه سال است که آمريکا و متحدين اروپايي اش براي رسيدن به هدفي بزرگ  يعني پديد آوردن قاره اي دمکراتيک، صلح آميز و  پيشرو، قاره اي که نه از خارج و نه از داخل مورد تهديد قرار داشته باشد، همکاري استراتژيکي دارند. اکنون قرن جديدي آغاز گرديده و اين هدف به تحقق خود نزديک مي شود. بزودي پيمان آتلانتيک شمالي و بازار مشترک اروپا باعث خواهند شد که در سرزمينهاي مابين درياهاي شرق و سياه دمکراسي و امنيت حاکم شود.

امروز آمريکا و اروپا بايد اهداف روابط فيمابين را دوباره تعريف نمايند. در نيم قرن سپري شده وظيفه مشترک ما عبارت بود از محافظت اروپا در مقابل تهديدات موجود در اين قاره. امروز اما تهديدات خطرناک چه براي امنيت اروپا و چه براي آمريکا از خارج قاره منشا مي گيرند: از سوي تروريست ها و يا دول ياغي در خاورميانه بزرگ. (منظور از خاورميانه بزرگ که به انگليسي آن راgreater middle east  مي نامند، منطقه اي است از شمال افريقا، مصر و اسرائيل تا خليج فارس و افغانستان و پاکستان.)

تا به امروز نه آمريکا و نه اروپا خطر جديدي که ما در برابرش قرار گرفته ايم و آسيب پذيري ويژه ي دمکراسي غربي و عواقب آن براي سياست امنيتي آينده ما را از لحاظ رواني هضم کرده اند. بحث بر سر نوع تازه اي از تروريسمي که ما خود در اروپا ده ها سال است که با آن آشنايي داريم نيست. تهديد کنوني در اين است که کشورهاي ياغي تروريسم را تقويت کرده و داراي سلاح هاي کشتار جمعي شده اند. اما اين مشکلات تنها علائم باليني بيماري هاي عديده ي اقتصادي و سياسي عميقي هستند که خاورميانه دچار آن است.

بنابراين لازم است که ما براي برطرف نمودن عوامل زيربنايي تروريسم دست به يک تهاجم گسترده بزنيم. بدون شک اين تهاجم بعد نظامي نيز بايد داشته باشد. ولي تروريسم در وحله نخست يک مشکل سياسي را به نمايش مي گذارد. به همين دليل در نبرد عليه تروريسم همانند زمينه نظامي  در زمينه سياسي نيز بايد پيروز گرديد. زيرا  کل خاورميانه در بحراني دست و پا مي زند که ناشي از عدم توانايي حکومت هاي اين منطقه در غلبه بر مسائل ناشي از مدرنيسم  و پديده ي جهاني شدن است. اقتصادهاي ملي منطقه، حتي آن اقتصادهايي که از درآمدهاي بيکران نفتي بهره مي برند، براي مردم خود نه رفاه فراهم نموده اند و نه سربلندي. سيستم آموزشي آن ها تعداد بي شماري انسان جوان با سواد اما فاقد تخصص کافي توليد مي کنند که برايشان شبکه امنيت اجتماعي مناسبي وجود ندارد که اين خود بخود براي آناني که کارشان دامن زدن به تنفر و گسترش ترور است خوراک مناسبي را  فراهم مي سازد.

غرب براي ورود به چنين مبارزه اي به يک استراتژي نياز دارد که محدود به قواي مسلح و  يک حمله نظامي نباشد. نابود کردن اسامه بن لادن و ساقط نمودن صدام حسين مطمئنا اهداف مهمي هستند . ولي آن ها به خودي خود کافي نمي باشند. اگر ما فقط به دنبال تحقق اين اهداف باشيم  ممکن است تيرمان خطا رود و يا آن ها تأثير معکوس بر جاي بگذارند. ما بايد به موازات اين که در جهت سلب توانايي هاي تروريسم و دول ياغي براي صدمه زدن به ما مي کوشيم، سعي نماييم به قوه ي محرکي که باعث پديد آمدن چنين گروه ها و رژيم هاي پليدي مي شود جهت ديگري بدهيم. در غير اين صورت حداکثر دول ياغي و گروه هاي تروريستي جاي خود را به کسان ديگري مي دهند، در حالي که عوامل پديد آورنده و خطرات ناشي از آن ها کماکان به قوت خود باقي مي مانند.

استراتژي غرب بايد پرداختن به ريشه هاي اين مشکلات باشد. مابايد در حالي که جنگ بر عليه تروريسم را در زمينه نظامي به پيش مي بريم  با همان قاطعيت به دنبال دستيابي به يک استراتژي باشيم که باعث تحقق تحولاتي در خاورميانه شود. بدين معني که ما بايد ماهيت رژيم هاي ضد غرب را که به دشمنان ما پناه داده ، از آنان پشتيباني کرده و اعضاي جديدي را به آن ها تحويل مي دهند، تغيير بدهيم. در اين راستا بايد کوشش نماييم که رژيم هاي بازتر ، مردمي تر و مسئول تري را پديد آوريم که با يکديگر بصورت صلح آميز کنار بيايند. اين امر منجر به بوجود آمدن نوع جديدي از دمکراسي در خاورميانه بزرگ و يک سيستم اقتصادي نوين مي گردد که مردم منطقه را کمک مي کند سربلند زيسته و کار و درآمد تضمين شده اي را داشته باشند. به عبارت ديگر بايد جوامع خاورميانه را کمک نمود که با درک نيازهاي مدرنيسم جوامع مدني تازه اي بر پا کنند که آنان را قادر مي سازد در دنياي مدرن دوام يابند بدون اين که مجبور شوند در اين راه اعتماد به نفس و فرهنگ منحصر به فردشان را از دست بدهند. تحقق اين امور منوط به آن است که ما در نبرد با تروريسم پيروز شده و بر تهديدات متعددي که ريشه در اين منطقه دارند نقطه پاياني بگذاريم.

اين يک فرآيند استراتژيک است که نه به سال ها بلکه به ده ها سال زمان نياز دارد و تحقق آن خارج از توانايي هاي يک کشور تنها از جمله ايالات متحده آمريکا مي باشد. حال استراتژي مشترک دو سوي اتلانتيک در برخورد با اين تهديدات چگونه بايد باشد؟ مشکلاتي که ما در افغانستان ، در مناقشه اعراب و اسرائيل و در عراق و ايران با آن ها مواجه هستيم همه به صورت کلاف سر در گمي به هم مربوط هستند و بخش هايي از مسائل استراتژيک مشابهي مي باشند که بايد به آنان در چهارچوب بزرگ تري نگريست. در اين چهارچوب قفقاز و کشورهاي آسياي مرکزي نيز جاي دارند.

غرب نه تنها نمي تواند مدل هاي سياسي وحکومتي خود را به اين منطقه تحميل نمايد بلکه نبايد اصولا در اين راه کوششي بعمل آورد. تحول در خاورميانه بزرگ لاجرم داراي جلوه هايي از دمکراسي، بازار آزاد ، حکومت قانون و سيستم آموزش پيشرفته ي ما خواهد بود. ولي اين وظيفه ما نيست که شکل نهايي اين منطقه را به آن ديکته نماييم. هدف ما بايد عبارت از آن باشد که منطقه را آماده شنيدن نداهاي پيشرفت نموده و آن را در ساختن جامعه اي نوين ياري نماييم. ما نمي دانيم که مدرنيسم عربي و يا اسلام مدرن چه شکلي خواهند داشت.

ابتدا بايد استراتژي نو را در افغانستان به منصه عمل درآورد. اگر آمريکا بار ديگر از تلاش در اين راستا خودداري کند، بقيه منطقه اين را به عنوان نشانه اي از آن تلقي خواهند نمود که ما فقط به نابودي جوامع اسلامي علاقه داريم و نه به بازسازي آن ها. اين امر به گسترش احساس نفرت و  دروغ هايي که اسامه بن لادن و امثال او براي رواجشان فعاليت مي کنند، خواهد انجاميد. 

سپس ايالات متحده و اروپا در جهت مدرنيزه کردن منطقه بايد با کمک يکديگر در حل مناقشه اعراب و اسرائيل بکوشند.
و سوم اين که صدام حسين و رژيمش بايد از صحنه محو شوند. هم به اين دليل که تلاش هاي او جهت دستيابي به سلاح هاي اتمي منطقه ي حياتي خليج فارس را به مخاطره مي اندازد و هم به اين دليل که استراتژي دراز مدت ايجاد تحولات در خاورميانه تا زماني که اين استالين عصر ما به حکومت ددمنشانه اش ادامه مي دهد، به موفقيت دست نخواهد يافت. اين امر به يک تهاجم بزرگ به عراق نياز دارد. براي تمامي طرف هاي در گير بهتر آن است که آمريکا و اروپا مشترکا به اين تهاجم دست بزنند. زيرا آينده مشترک ما به همان ميزان که به از بين بردن سلاح هاي کشتار جمعي صدام وابسته است به پديد آوردن يک رژيم جايگزين دمکرات در عراق نيز بستگي دارد. چهارم در ايران نيز مسئله بر سر کشوري است که ايالات متحده و اروپا بايد آن را در تغيير رژيم ياري دهند، البته به صورتي کاملا متفاوت با عراق. مشخصه ايران آن است که فرآيند تحولات در هيچ کجا نمايان تر از اين کشور که انجام دگرگوني ها ديگر کار امروز و فردا است، نمي باشد.

بدون رهبري آمريکا و شخص رئيس جمهور نمي توان دو سوي آتلانتيک را حول يک هدف استراتژيک متحد نمود. اروپا گرچه وظايف فراواني بر عهده دارد ولي ساختن اين مسير تازه و تعيين اهداف آن بايد تحت رهبري اين سوي آتلانتيک انجام پذيرد. زيرا در غير اين صورت هيچکس از اقتدار و نفوذ لازم براي پيشبرد اهداف و تعيين حق تقدم هاي لازم برخوردار نخواهد بود. اما اين دقيقا يکي از آن چيزهايي است که کمبودشان امروز احساس مي شود: فعاليت آمريکا به منظور دستيابي به يک موضع مشترک آمريکايي – اروپايي در برابر مسائل مبرم استراتژيکي عصر حاضر.   

 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de