[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 

ادب ايرانيان
ايران در جستجوی راه خلاصی از اسلام‌گرايی
*  ايران، اولين کشوري که در آن اسلام سياسي به قدرت دست يافت، راه برون رفت از اسلام‌گرايي را مي پيمايد. اما سناريوهاي احتمالي تغييرات چگونه‌اند؟ مسکوي سال ١٩٩١ و تحولات پس از يک کودتاي ناموفق؟ سناريويي از نوع روماني؟ انقلاب مخملي پراگ؟ و يا نظير لهستان يک دهه وضعيت جنگي در پيش روست؟
 
كريستيانه هوفمن
فرانکفورتر آلگماينه سايتونگ (دوشنبه 30 دسامبر 2002)
برگردان: كوروش جعفرپور
يكشنبه ١٥ دی ١٣٨١
 
ريشارد کاپوسينسکي در کتاب خود "شاه در شاه" که شرح وقايع قبل از انقلاب ايران است مي نويسد: "وقتي که ايراني ها از حکومت سير مي شوند و ديگر نمي توانند آنرا تحمل کنند، همه مثل سنگ مي شوند و در آخر به گونه اي ناپديد مي شوند که گويي زمين آنان را بلعيده است". يکي از دوستان سه سال قبل مي گفت: "مردم ايران مي دانند که سيستم به پايان کار خود رسيده است. اما ما ايراني ها مردم مؤدبي هستيم. مؤدب تر از آن که اين حقيقت را به آنان که بر ما حکومت مي کنند گوشزد کنيم."
در اين ميان حاکمان خود  نيز اين را مي گويند. صحنه سياسي ايران پر از اصطلاحات مربوط به روزهاي آخر عمر رژيم شده  است. آيت‌الله‌ها نسبت به يک انفجار قريب الوقوع اجتماعي هشدار داده و سيستم را مواجه با يک خطر جدي مي بينند. ايدئولوگ محافظه کار ، شريعتمداري، از وقايع بسيار مهمي سخن مي گويد که بزودي بوقوع مي پيوندند و تنش هاي فراواني را باعث خواهند شد. محمد رضا خاتمي، يکي از رهبران اصلاح طلب، پيشگويي "تغييرات تعيين کننده‌اي" را مي نمايد. در بحث هاي سياسي هر روز بيش از پيش کوشش مي شود تا اوضاع با رژيم شاه مقايسه گردد. در آن زمان سلطنت استبدادي و  ديکتاتور حکومت مي کردند و امروز خطر يک ديکتاتوري با رنگ و بوي مذهبي (محمد رضاخاتمي) گوشزد مي گردد.
آيت الله اميني مي گويد:"هدف انقلاب اسلامي  اين نبود که سيستم با يک سيستم ديگر تعويض شود ولي رفتار حکومت تغييري نکند."  و آيت الله طاهري باندهاي چماقدار محافظه کاران را ، که از سوي رهبر مذهبي "نيروهاي مردمي" ناميده مي شوند،  با "شعبان بي مخ" رهبر مخوف چماقداران شاه مقايسه مي نمايد. بدين گونه است که امروز آشکارا هشدار داده مي شود که امکان  دارد که حکومت اسلامي  به سرنوشت رژيم شاه دچار گردد.
شب ها در مباحثه هاي ميان روشنفکران سياسي تنها يک موضوع بحث وجود دارد: آينده کشور. تعداد اندكي به يک انقلاب تازه اعتقاد دارند، اما همه به لزوم ايجاد تغييرات عميق معتقدند. اين نيز مسلم است که روحانيون در آينده نقش ناچيزي در صحنه سياسي بازي خواهند  نمود. ايران ، اولين کشوري که در آن اسلام سياسي به قدرت دست يافته، راه برون رفت از اسلام گرايي را مي پيمايد.  اما سناريوهاي احتمالي تغييرات چگونه اند؟ مسکوي سال 1991 و تحولات پس از يک کودتاي ناموفق؟ سناريويي از نوع روماني؟ انقلاب مخملي پراگ؟ و يا نظير لهستان يک دهه وضعيت جنگي در پيش روست؟
يکي از روشنفکران اروپايي شده از نسل قديمي مي گويد که  او جزو آناني است که هرگز کراوات خود را به کنار نگذاشته و سيستم اسلامي را همواره مردود شمرده است. ده سال قبل نيز شايد او همين حرف را مي زده است. جوان‌تر ها با او مخالفت مي کنند. روشنفکراني که با خانواده هايشان در ايران زندگي مي کنند و در آن جا براي خود آينده اي ، حتي آينده اي سياسي را ممکن مي دانند با اين که سيستم مذهبي را رد مي کنند اما به سناريو هاي با ثباتي فکر مي کنند. به نظر آنان بخش بزرگي از نيروهاي نخبه و اقشار مياني جامعه از ثبات بهره‌مند مي شوند. آن ها به خردورزي و هوشمندي و سکولاريسم خزنده و  عقب نشيني تدريجي روحانيت از سياست اعتقاد دارند. علاوه بر آن رژيم هنوز ميلياردها دلار نفتي ذخيره دارد. روشنفکر سالخورده يادشده مي گويد يک سال قبل از سقوط شاه هم همه همين طور دور هم جمع مي شدند و هيچکس احتمال سقوط رژيم شاه را باور نمي کرد.
در ماه هاي اخير موضوع جديدي وارد گفتگوها شده است: خشونت. بعضي ها از اين بيم دارند که محافظه کاران قصد داشته باشند گلاسنوست پرزيدنت خاتمي را به پايان رسانده و خود را با بهره گيري از آميزه اي از عوام فريبي و ارعاب در قدرت باقي نگاه دارند. شعار امروز دانشجويان اينست: رفسنجاني پينوشه، ايران شيلي نمي‌شه.
ترس مردم ريخته است. سه سال قبل همه در بحثهاي سياسي با خويشتنداري شرکت کرده و طرف بحث را نيز محتاطانه سبک سنگين مي کردند. انتقاد از نظام سياسي نيز هميشه در حدي ملايم باقي مي ماند. امروز اما هر گفتگويي ، حتي گفتگوها و برخوردهاي اتفاقي ، تنها با يک نتيجه به پايان مي رسد: آن ها بايد بروند.
خانم دکتر در بيمارستان سرش را از روي دستگاه سونوگرافي بر مي گرداند و مي پرسد: در اينجا کي شروع مي شود؟ آن ها طالبان را از افغانستان بيرون کردند. اين کار در اينجا کي انجام مي گيرد؟ يک باغدار در يک منطقه کوهستاني مي گويد: آن ها بايد بروند. پدربزرگ او يک ملا بوده و حتي بر عليه رضا شاه مبارزه کرده بود. اين روزها عبارتي  دهان به دهان مي چرخد: "سال ديگر برف بدون ملا". اين جمله را گويا اولين بار يک کودک بر زبان رانده است.
ايراني ها صحبت مي کنند، انتقاد مي کنند و هر کاري را که سيستم مذهبي ناپسند مي داند انجام مي دهند. آن‌ها مانتوهاي کوتاه مي پوشند، روسري هاي رنگي بر سر مي کنند يا کراوات مي زنند، دستهاي يکديگر را مي گيرند، مي رقصند، شراب مي خورند و برنامه هاي ماهواره ها را تماشا مي کنند. با اين همه تعداد کمي از آن ها به تظاهرات مي پردازند ، آنان حزب سياسي راه نمي اندازند و براي مقاومتشان رهبري بر نمي گزينند. آيا اين از روي ادب است يا آن توانايي است که ايراني ها طي يک قرن تسلط بيگانه براي تحقير و ناديده گرفتن حاکمانشان کسب کرده اند؟ و يا اين که اين امر ناشي از فقدان يک ايدئولوژي انرژي‌بخش در پس اين جنبش  مي باشد؟ آيا جوانان ايراني در عصر پست ايدئولوژي تنها توانايي اغتشاش پس از بازي هاي فوتبال را دارند؟
مدت هاست که بر صحنه سياسي تنها يک نمايش جريان دارد. در روي اين صحنه بحث مي کنند، شکايت مي کنند، توجيه مي کنند، دستگير ميکنند و آزاد مي نمايند و دوباره بحث مي کنند. مجادله کنندگان روشنفکران برجسته و تحصيل کرده هستند که با فصاحت سخن ميگويند و جمله پشت سر جمله رديف مي کنند.
موضوع بحث مذهب و حاکميت، اصلاحات، سنت و ميراث انقلاب و مشروعيت قدرت است. سخنان آنان بر عليه آمريکا ، استکبار جهاني و رشوه خواري داخلي است.  آن ها يکديگر را به اتحاد مي خوانند و به هم هشدار مي دهند که درخواست هاي تماشاچيان را از نظر دور ندارند. حضار در سالن، در پايين صحنه، در آغاز با اشتياق دست مي زنند. اما حرف هاي آن بالا ربط چنداني به آنان ندارد. حرف هاي گنده فقط از جنس صدا هستند. اين است که در حالي که روي صحنه نمايش ضد آمريکايي اجرا مي شود آن ها در پايين بصورتي سمبليک کوکا کولا مي نوشند.
هر از گاهي از گوشه اي صداي هو کردن شنيده مي شود. آن هايي که آن بالا نشسته اند مضطرب مي شوند. مي گويند: "ببينيد دارند ما را هو مي کنند". و يکديگر را در اين امر مقصر معرفي مي کنند. ولي مرتبا بر تعداد تماشاچياني که علاقه شان را به اين صحنه از دست داده اند افزوده مي شود. آن ها از روي ادب ايراني خود بدون جلب توجه و در حالي که زير لب معذرت خواهي مي کنند سالن را ترک مي کنند. صندلي ها تا مي شوند و درهاي رخت کن قفل مي شوند. سالن خالي مي شود. بحث روي صحنه داغ مي گردد. استدلال ها مرتب برنده تر و صداي جواب ها بلند تر مي شود. گويي بحث بر سر مرگ و زندگي آن ها است. ولي ديگر کسي به حرف هاي آنان گوش نمي دهد.
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de