‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





مدرنيته يا عصر جديد
 
محسن حيدريان
جمعه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۲

روز ٩ دسامبر سال ١٩١٠ نه تنها خلق و خوی انسان بلكه همه روابط انسانی دگرگون گرديد. ويرحينيا ولفباVirginia Woolf اعلام قاطع اين حكم در رمان «آقای بنت و خانم براون» تصريح كرد كه اين دگرگونی اساسی همه عرصه‌های دين ، سياست و ادب را در بر می‌گيرد. در اين ادعای البته اغراق آميز اما يك هسته واقعی وجود داشت.
متفكران و نويسندگان متعدد ديگری نيز سالهای آغازين قرن بيستم را سرآغاز «عصر تجدد» ناميدند. برخی آغاز عصر جديد را پيدايش مكتب كوبيسم در سال ١٩٠٧ دانستند كه پيكاسو با نقاشی پنج دختر با نقابهای هندسی شكل حيرت آور نويد آنرا داده بود. اما استراوينسكی با نمايش باله «رقص مرگ جهان ديروز» در پاريس در سال ١٩١٣ به استقبال «عصر جديد» رفت.
بهرحال هر چه بود نگرشی تازه به آدم و عالم كه چندی بعد با انقلابی بزرگ در فيزيك و ظهور انشتين نيز همراه بود، حاكی از پيش رانده شدن ارزشهای تازه‌ای در دنيای دانش ، ارتباطات ، انديشه ، ادبيات و هنر بود. اين دورانی است كه چه از نظر تاريخی و چه از منظر رويكرد سياسی ، ادبی و هنری نام‌های گوناگونی نظير مدرنيته ، تجدد، جنبش مدرنيسم يا عصر جديد يافته است.
صاحب نظران ميان مدرنيسم به مثابه رويكرد به معنای كوشش برای معاصر زيستن از يكسو و عصر جديد همچون يك دوران تاريخی از سوی ديگر تمايز قائل ميشوند. يك پرسش مركزی ديگر كه در باره تجدد و مدرنيته همواره مورد بحث و مجادله بوده است ، نسبت آن با سنت می‌باشد. بعبارت ديگر آيا مدرنيته گسست كامل از سنت و يا نوسازی و تداوم انطباقی آن بر شرايط عصر جديد بوده است؟ در اين باره دو نظريه وجود دارد. اكثر صاحب نظران مدرنيته را از منظر تاريخ انديشه گسست كامل از مفاهيم قديم ميدانند و بر اين باورند كه اصولا نوگرايی در جدال با سنتها و دين شكل گرفته است. اما از همان آغاز عصر جديد در ميان خود مدرنيست‌ها نيز كسانی بودند كه مانند ت. س. اليوت بر اين نظر بودند كه نوسازی فكری و ادبی بدون رابطه با سنتهای قديمی عملی نيست. او بر اين باور بود كه: «نويسنده‌ای كه نوسازی ادبی را در پاكسازی كامل ميز كار و از صفر شروع كردن ميداند، تنها خود را می‌فريبد.» به باور اليوت قطع كامل از سنتها نوسازی نه در عمق بلكه در سطح محدود خواهد كرد. بهرحال چه تجدد گرايی را ادامه انديشه و ادبيات در شرايط عصر جديد بدانيم و چه آنرا گسست كامل از گذشته و سنتها بشماريم بايد همه ابعاد آنرا بخوبی بشناسيم.
برای شناخت همه ابعاد مدرنيسم و تجدد بايد به ٥ پرسش: چرا؟ چه؟ كجا؟ چه وقت؟ و چگونه؟ پاسخ داد. بی گمان نوسازی يا مدرنيته و اين جهانی شدن تنها ويژه غرب نيست و در هر كشور و هر زمان و در هر پهنه‌ای اعم از سياست ، دين ، فرهنگ و انديشه يا شيوه زندگی تواما و يا جدا از هم ميتواند رخ دهد، اما منظور ما در اينجا كنكاش در روند مدرنيته در مغرب زمين است.

سه دهه دگرگون ساز
از درون دوران انحطاط اواخر قرن نوزدهم سايه روشنهای دو روند متفاوت را ميتوان ملاحظه كرد. از يكسو اوج گيری تازه ناسيونالسيم و نو رمانتيسم و از سوی ديگر جنبش مدرنيسم كه هنوز به گرايش غالب فكری تبديل نشده بود. لذا انديشه و ادبيات همانطور كه نيچه درباره راه رستگاری انسان ياد آور شده بود، بايد راه خود را از فراسوی نيك و بد به پيش می‌گشود تا انديشه انتقادی مدرن بتدريج قادر به پيكار با سنت‌های جزمی گذشته گردد.
در ابتدای قرن بيستم قدرتهای بزرگ جهان خود را برای شروع جنگ جهانی نخست آماده می‌كردند. رقابت امپرياليستی ، بلوكهای قدرت بزرگ جهانی را به نظامی گری سوق ميداد. اما عليرغم اين روند، گرايش تجدد خواهانه در عرصه‌های انديشه ، ادبيات و هنر رو به تقويت و گسترش بود. به عبارت ديگر نسبت روشنی ميان حوزه تفكر و انديشه با حوزه سياست و نظامی گرمی در اين دوره به چشم نمی‌خورد و هر يك بدون توجه به ديگری راه خود را به پيش می‌گشود. اين دوگانگی را همچون تناقض (پارادوكس) مدرنيته نيز ميتوان تفسير كرد كه كم و بيش همه عرصه‌های دوران تازه را در بر می‌گيرد: افكار تازه در برابر پرسشهای تازه ، شيوه زندگی نو در برابر اضطرابهای تازه ، قدرت نو در برابر چالشها و ضدقدرتهای تازه ، لذتهای جديد در برابر نگرانی‌های تازه..... به يك معنا آغاز مدرنتيته پايان ثنويت گرايی يا پايان انتخاب ناگزير ميان خير و شر بود. زيرا چه بسا راه درست ، انتخابی فراسوی خير و شر و از ميان آنهاست. در گستره انديشه ، گرچه مدرنيسم ريشه‌های تاريخی عميقی داشت ، اما مهمترين مشخصه آن در عصر جديد در پيش گرفتن رويكرد انتقادی بود. تصادفی نيست كه شارل بودلر مفهوم «مدرنيته» را «جنگ و ستيز با باورهای كهنه» دانست و اعلام كرد كه پيام عصر جديد اين است: «انسان نبايد مدافع هر چيزی اشد».
جنگ جهانی اول نه تنها نقشه سياسی بلكه ذهنيت غرب را دگرگون كرد. نابودی ميليونها جوان در آتش جنگ، بربريتی وحشتناك بود كه شوك بيدار كننده‌ای بر دنيای سياست ، انديشه و فرهنگ تمدن غرب وارد كرد. اين شوك همه عرصه‌ها و نهادهايی را كه «حقيقت مطلق» تصور ميشدند، يكی پس از ديگری زير سوال برد. اين تحول به برآمد طغيان فكری و ادبی كه در زير پوست جامعه جريان داشت ، ميدان داد. چالش با سنتها و نهادهای سياسی ، فرهنگی و دينی حاكم و گسترش رويكرد انتقادی در تفكر و شناخت ، زمينه را برای پيدايش مفاهيم نظری تازه‌ای فراهم كرد. رويكرد تازه پاسخ ديگری به پرسش چگونه زيستن انسان در دوران تازه ميداد. اين همان رويكردی است كه عصر جديد، تجدد، مدرنيته يا مدرنيسم خوانده ميشود.
واقعيت اين است كه مدرنيسم به مثابه يك رويكرد فكری و فرهنگی ، حاصل چند قرن تلاش و نوآوری نخبگان و متفكران بسياری بود كه از دوران رنسانس و با آثار كسانی همچون شكسپير و ماكياولی آغاز شده بود و سپس در دورانهای روشنگری و واقع گرايی (رئاليسم) با طرح انديشه‌های خردباوری ، حقوق طبيعی ، برابری شهروندی و دمكراسی به پختگی و قوام بيشتر رسيده بود. به عبارت ديگر پيش زمينه‌های مدرنيته روندی بود كه بذرهای آن از رنسانس در سده پانزدهم از طريق تاسيس انسانگرايی و رويكرد تازه به دين ، سياست و اخلاق افشانده شده بود و سپس از درون تحولات اجتماعی و رشد سرمايه داری ، بويژه گسترش شهرنشينی و انقلابهای فرانسه و امريكا بر بستر افكار روشنگرانه سده هيجدهم سر بلند كرده بود. چالش‌های فلسفی و فكری سراسر قرن نوزدهم بر محور آزادی ، دمكراسی و فردباوری زمينه ظهور نيرومندتر تجدد گرايی را هم به مثابه رويكرد و هم به مثابه يك واقعيت اجتماعی در آغاز قرن بيستم هموار كرد.
عصر جديد در پهنه سياست به معنای شكل گيری رابطه تازه ميان دولت و ملت ، قوانين اساسی سكولار، شكل گيری نظام پارلمانتاريستی و دمكراسی انتخابی ، نظام چند حزبی و نهادی شدن حوزه همگانی ميان دولت و جامعه از طريق نهادی شدن افكار انتقادی بود.
مدرنيته در پهنه شيوه زيست به معنای كوشش در راه طرد شيوه قديمی زيستن و گزينش شيوه تازه زيستن ، انديشيدن و رفتار كردن و نيز گزينش سبك تازه‌ای برای بيان احساسات و نگرشی تازه به هستی اجتماعی است. به اين ترتيب مدرنيته كوشش آگاهانه انسان مدرن برای نو زيستن در دوران تازه و پديدار شدن چشم انداز و منظری تازه در همه پهنه‌های سياسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، فلسفی و تجاری بود.
 
شاخص‌های مدرنيته يا عصر جديد
 
بابِل‌های‌های مدرن
فلات وسيع ميان دو رودخانه تمدن ساز فرات و دجله ، قريب صدها هزار سال پيش از ميلاد محل و نماد اولين تمدن بشری بوده است. در همين منطقه حاصلخيز و پر آب بود كه قديمی ترين مردم جهان شروع به زندگی و كار كردند و نخستين حروف نوشتاری تاريخ بشر و نيز اولين جامعه سازمان يافته شهری و اداری را تاسيس كردند. همچنين در همين فلات وسيع ميان دو رودخانه بود كه تمدن بابل قريب ٢٠٠٠ سال پيش از ميلاد ساخته شد. بابليان با احياه ٴ تمدن و نظام شهری تازه پايه‌های پيش تمدن شرق را ريختند. تمدن بابليان در سال ٦١٢ پيش از ميلاد يك بار ديگر احياء شد و بابل پايتخت آن گرديد. شهرت بابل از جمله به دليل نقش مركزی آن در مطالعات نجوم و رياضی بود. تصادفی نيست كه نخستين تقويم تاريخ بشری در اين منطقه خلق شد. بابل در سال ٥٣٩ قبل از ميلاد از سوی پارس‌ها تسخير شد. اما اهميت علمی و شهری خود را همچنان حفظ كرد. بدين ترتيب تمدن بابليان به نماد معنا دار زندگی شهری در تاريخ بشری تبديل شده است. پويايی ، چند فرهنگی بودن ، رقابت ميان مراكز گوناگون و شهرهای دو سوی رودخانه فرات و دجله ، از مظاهر و ويژگی‌های تمدن بابل است. از همين رو تمدن بابليان تاثير مهمی در پويايی فرهنگ يونان باستان و تمدنهای بزرگ مصر و شرق مديترانه داشته است.
هرچه بود، شهرهای بزرگ اوايل قرن بيستم كه روز به روز گسترش و رشد بيشتری می‌يافتند، شباهت زيادی با تمدن بابليان داشتند. اين شهرهای بزرگ را به دليل درهم آميزی جمعيتها و گروههای بزرگ اجتماعی و انسانی با فرهنگهای متفاوت در آن ، بابِل‌های جديدNew Babylon می‌نامند. در اين بابل‌های جديد هر روز گروههای تازه‌ای سربلند می‌كردند: روشنفكران ، معلمان ، پژوهشگران ، دانشجويان ، روزنامه نگاران ، نويسندگان و هنرمندان از كارآمدترين و پوياترين گروههای تازه بودند كه برای اولين بار در كميت و كيفيتی حيرت آور نقش مهمی در حيات اين شهرها به عهده گرفتند و به همين دليل نيز به اصلی ترين گروههای مرجع جامعه مدرن تبديل شدند. نه تنها تعداد بلكه كيفيت اين گروههای روشنفكری و مرجع و تنوع فكری آنان دائما افزوده می‌شد. اما زندگی شهری از يكسو امكانات تازه‌ای برای ايجاد شغل‌های تازه ، تحصيلات ، تفريحات و رفاه شهروندان ايجاد می‌كرد و از سوی ديگر دارای مشكلات خود بود. افزايش اضطراب و نگرانی ، رقابت و چشم و هم چشمی دائمی ، جدا افتادگی از يكديگر و از طبيعت از مهمترين دشواريها بود.
در آغاز قرن بيستم چند شهر بزرگ اروپايی نظير لندن ، برلين ، پاريس ، وين و پراگ به مراكز اصلی رشد و تجمع مدرنيست‌ها تبديل شدند. از سال ١٩١٢ لندن مركز اصلی ايماژ گراييimagism در انديشه و ادبيات بود. گرچه از سال ١٩٢٠ اين مركز به پاريس منتقل شد، ولی لندن همچنان اهميت مركزی خود را در عرصه‌های تاتر، رسانه‌های گروهی و صنعت نشر حفظ كرد. اما پاريس پيشرو ژانر‌های ادبی ، ظهور انواع ايسم‌های تازه و بويژه مكتب رويا گونگی (سوررئاليسم) گرديد كه با سياست درآميخته شده بود. اين شهر همچنين مركز رشد سازمانهای ضدفاشيستی و فرهنگ امريكايی گرديد. همچون شهر بابل در دوران باستان در برابر مركزيت پاريس ، شهر برلين بعنوان يك رقيب تازه نفس سربلند كرد. اهميت برلين در فراگيری انواع ممكن پديده‌های دوران مدرنيته از مد و طراحی لباس گرفته تا كافه‌ها، كلوپها و كاباره‌های شبانه بود. شهر امپراطوری وين نيز تا سال ١٩٣٨ مركز معماری و هنر و فلسفه و موسيقی بود.

سرمايه داری و تجدّد
در آغاز قرن بيستم جوامع مدرن بر بستر رشد و توسعه سرمايه داری و فن آوری در اروپای غربی و مركزی و امريكا به معنای واقعی كلمه زاده شدند. پويايی و از بالقوه به فعل تبديل شدن ظرفيتهای سرمايه داری و رقابت آزاد به چهار برابر شدن بازدهی كار در صنايع جديد، نظم تازه در نظام توليدی و نيز توليد انبوه منجر شد. رشد چشمگير صنايع ، اختراع ماشين بخار، تلگراف ، تلفن ، راديو، برق و گسترش شبكه راه آهن و پيشرفت شگفت انگيز ارتباطات تاثير مهمی در شتاب روند مدرنيسم داشت. پايان يافتن پروژه عظيم خط راه آهن پاسيفيك در سالهای پايانی قرن نوزدهم با وصل كردن شرق و غرب امريكا به يكديگر چشم انداز تازه‌ای گشود. اختراعات تازه مانند اختراع برق از سوی اديسون و نيز اختراع باطری و ژنراتور بسرعت زندگی روزمره مردم را دگوگون كرد. يك حادثه مهم ديگر در دنيای تازه صنعتی توليد انبوه اتوموبيل به سال ١٩١٣ از سوی هنری فورد برای نخستين بار و عرضه آن به بازار بود.
گسترش روند سرمايه داری و صنعت به رشد سريع تر رسانه‌های گروهی تازه و نيز همگانی شدن روزنامه و مجله منجر شد. در اوايل قرن بيستم همه كشورهای غربی دارای روزنامه‌های پرتيراژ و نيز مجلات هفتگی مخصوص شدند. نخستين مجله هفتگی پرتيراز «زندگی»Life نام داشت كه در امريكا انتشار يافت. اما پيدايش عكس‌های متحرك يعنی «فيلم» كارآمدتر از مجلات هفتگی بود. تماشای فيلم بسرعت همه گير شد و هنرپيشگانی مانند چارلی چاپلين ، گلوريا سوانسون و باستر كيتون به ستاره‌های محبوب سينما تبديل شدند. از دهه ١٩٣٠‌هاليوود مركز مشهور تهيه و توليد فيلم شروع به كار كرد. اما يك رسانه مهم ديگر كه امواج نامريی آن فضای فرهنگی و ذهنيت مردم در هر خانه و محله و محل كار را بطور روزانه تحت تاثير قرارميداد، راديو بود. تب راديو از دهه ٢٠ قرن بيستم فراگيرتر شد. همزمان سر و كله نخستين جعبه‌های جاودئی تلويزيون نيز ظاهر شد، اما همگانی شدن آنها به بعد از جنگ دوم جهانی موكول گرديد. رسانه‌های گروهی تازه نه تنها ديوارهای زندگی ايزوله و جدا افتاده فردی را در هم می‌نورديدند بلكه به دليل توليد و انتشار گسترده اطلاعات ، دانايی‌های بشری و خلق تجربه و احساس در ميان مخاطبين خود، می‌توانستند برای زندگی فردی و اجتماعی و ارتباط انسانی چشم انداز تازه‌ای ايجاد كنند. زيرا «همه دنيا» از راه راديو و روزنامه و تلويزيون هر روزه به درون هر خانه وارد می‌شد.

دين و تجدّد
دين و كليسا در اكثر كشورهای غربی نقش بسيار نيرومند و در مواردی تعيين كننده خود در نظام آموزشی ، نهادهای فرهنگی ، دانشگاهها و بعضا دستگاه قضائی را از دوران قرون وسطی تا ظهور جوامع مدرن كم و بيش حفظ كرده بود. سيطره دين تنها در باور بسياری از مردم ريشه نداشت ، بلكه در پهنه اقتصاد، حقوق ، مالكيت و نيز در پيوند نزديك و پشتيبانی از حكومتهای سلطنتی نيز حضوری فعال داشت. انحصار تفسير كتاب مقدس ، سيطره اصول جزمی و مناسك ظاهری ، مقابله با ديگر اديان و نيز دانش عرفی كه از اصول بنيادی دستگاه روحانيت كاتوليك بود، دين و كليسا را به بزرگترين دشمن نهادهای مدرن و عرفی تبديل كرده بود. اما رابطه بسيار نزديك كليسا با مردم ، به روحانيون كاتوليك اين امكان را داد كه از تغييرات در روحيات و طرز تفكر مردم از نزديك آشنا شوند و به آن حساسيت بيابند. اين هنگامی بود كه رشد شهرنشينی و اصول اخلاقی مدرن (نسبی گرايی) و سپس ظهور انشتين در عالم دانش و شتاب نسبی گرايی و كثرت گرايی ، نياز به اين جهانی شدن و معاصر زيستن را به روندی فراگير تبديل كرده بود. اين روند در تكامل خود به تولد سكولاريسم يا اين جهانی شدن دين و رانده شدن آن به عرصه زندگی خصوصی اكثريت شهروندان و از سوی ديگر عامل فشار مهمی برای وادار كردن دين به انطباق خود با نيازهای دنيای تازه منجر گرديد. به اين ترتيب پروتستانيسم ، سكولاريسم و تساهل و تسامح و كثرت گرايی دينی ميوه‌های عصر جديد در عرصه دين را تشكيل ميدهند.
با پيدايش پروتستانيسم و سكولاريسم شكاكيت و انتقاد نسبت به كتاب مقدس و تفسير اصول دين رواج يافت و تاويلات نظری گوناگون از الهيات ، كثرت گرايی دينی را پديد آورد. دين ناگزير به حضور تجربه و دانش عرفی و اين جهانی در علم الهيات گرديد. اين تحول به اسطوره زدايی از چهره دين منجر گرديد و اصول جزمی دينداری را بطور گسترده زير سوال برد. دستگاه روحانيت برای انطباق خود با شرايط جديد از هر سو زير فشار قرار گرفت. تضعيف مطلق گرايی و تماميت خواهی در باورهای دينی مردم و نيز تاويل‌های تازه از دين كه از سوی فلاسفه‌ای همچون سورن كيركگارد و فردريش نيچه و نيز متفكران برجسته الهيات كه در اغلب دانشگاههای غرب دارای كرسی بودند، از عوامل مهم اين تحول بود. اصول اخلاق مدرن ، دين و دستگاه روحانيت را مجبور كرد كه به باز سازی خود بيانديشد و برای انطباق خود با مدرنيته و پاسخ به نيازهای انسان مدرن بكوشد.
اين تحولات فقط محدود به عرصه باور به دين و فرهنگ دينی نبود بلكه عرصه‌های حقوقی ، قانونگذاری و زندگی سياسی و اجتماعی را نيز در بر گرفت كه پيامد آن سلب مالكيت از كليسا و محدود كردن دامنه نفوذ دين در زندگی اين دنيايی بود. به اين ترتيب زمينه جدايی كامل دين از نظام سياسی و آموزشی فراهم آمد. تجدد و اين جهانی شدن بطور مشخص دخالت كليسا در ساز و كار دولت ، نهادهای حكومتی و قضايی و آموزش و پرورش را منع كرد. اين تحولات همه جا با استقبال وسيع مردم و نيز بازيگران هر حيطه روبرو شد و كليسا در عمل چاره‌ای جز پذيرفتن اين جهانی شدن نداشت. بطور نمونه در همه كشورهای غربی معلمان ، دانشجويان و دانش آموزان از عرفی شدن نظام آموزشی بطور فعال و گسترده حمايت كردند. وظيفه اصلی نظام‌های آموزشی غرب از عصر جديد به اينسو آموزش دروس اصلی و نيز تربيت دانش آموزان و دانشجويان با آرمانهای ملی ، آموزش تاريخ و هويت ملی و وطن دوستی می‌باشد.
در فرانسه بعنوان نمونه ظهور جمهوری سوم ، بارزترين گواه جدايی دين از آموزش و دولتمداری بود. اما برخی از رهبران دينی ، آزاد سازی نظام آموزشی از كليسا را همچون «مبارزه عليه دين» تلقی كردند. در فرانسه ابتدا در سالهای ٨٢ _١٨٨١ كليسا و مدرسه از هم تفكيك شدند و سپس در سال ١٩٠٥ با جدايی دين از حكومت پايه‌های نظام جمهوری تحكيم شد.
بطور خلاصه ميتوان گفت كه نسبی كردن حقيقت دين و جدا كردن حوزه عمومی از حوزه خصوصی از بزرگترين دستاوردهای مدرنيته است. اما اين دستاورد بزرگ محصول انطباق دين در جهات گوناگون با نيازهای عصر جديد نيز بود. دين در دوران مدن خود را به اجبار يا داوطبانه با سه روند اساسی وفق داد و از آن پس به باز سازی مداوم خود برای پاسخ دادن به نيازهای انسان مدرن روی آورد:
١_ كثرت گرايی دينی ، پذيرش پروتستانيسم و سكولاريسم و نيز پذيرش رويارويی و رقابت با ساير اديان و تفاسير غير متعارف و حتی مناقشه انگيز از كتب و روايات دينی.
٢_ انطباق خود با مرجعيت علم و دانش و دست برداشتن از دخالت همه جانبه در آموزش و پرورش و آموزش عالی و پذيرش تجربه و دانش اين جهانی (سكولار) بعنوان مرجع معتبر علم و آگاهی.
٣_ انطباق خود با مردم سالاری و پذيرش اصل رضايت و خواست آزاد مردم بعنوان مبنای حقانيت سياسی حكومت.

سياست و تجدّد
پيدايش و تحكيم دمكراسی و نظام چند حزبی بر اساس قوانين اساسی سكولار و نظام پارلمانتاريستی به تفكيك بيش از پيش عرصه سياست از فلسفه ، ايدئولوژی و آرمانگرايی و رمانتيسم سياسی منجر شد. اين تحول عرصه سياست را از اخلاق و الهيات و دين نيز جدا كرد و به عبارت ديگر زمامداری و كشورداری را بيش از گذشته پراگماتيزه نمود و سياست ورزی را به عرصه مصلحت جويی و نتيجه مندی تبديل كرد. مدرنيته ، سياست را به يك ميدان بازی ميان بازيگران گوناگون تبديل كرد و استفاده از فرصت‌ها برای تحقق اهداف سياسی اعلان شده بازيگران را نه يك رذالت بلكه يك فضيلت اعلان نمود. هر يك از بازيگران و احزاب سياسی ، اما دارای مخاطبان اجتماعی و فكری معين خود گرديدند. به اين ترتيب مسئله اساسی سياستمداران از يكسو رعايت قوانين بازی و پذيرفتن نقش بازيگران مخالف و از سوی ديگر كوشش برای امتياز گيری ، چانه زنی ، جدل و يا گفتگوی سياسی و مهمتر از همه پيروزی در كارزارهای انتخاباتی و نتيجه مند كردن پيكار سياسی گرديد. سياست ورزان نه برای حل مسايل تاريخی ، فلسفی يا طرح آرمانهای بزرگ برای نسلهای بعدی ، بلكه برای پيروزی در كسب يك هدف اعلان شده و گسترش موفقيت و پايه اجتماعی خود پا به صحنه مبارزه سياسی نهادند.
در اين تقسيم كار جديد، سياست ديگر نقش معلم اخلاق و ادبيات را از دست داد. شهروندان نيز از نيروهای سياسی توقع ارائه آرمانهای بلند بالا و طلايی برای نسلهای آينده را ندارند. وظيفه اپوزيسيون در دوران مدرن نه براندازی بلكه امتياز گيری بيشتر و مهمتر از آن جلب و تسخير افكار عمومی می‌باشد.
مدرنيته به اخلاقيات منزه طلبانه در عرصه سياست نيز پايان داد. وظيفه سياست در دوران مدرن همچون علم و عمل عبارت از سياست ورزی است و نه فلسفيدن و يا حركت از عواطف و تعصبات و احساسات. اما يك جنبه اساسی سياست در دوران مدرن تاثير پذيری آن از افكار عمومی و مهمتر از آن طرح مسئله مشروعيت اخلاقی حكومت بر اساس رضايت شهروندان بود. در دنيای مدرن اسلحه‌ای كارآمد تر از افكار عمومی و بسيج آن برای هر تحول سياسی و اجتماعی وجود ندارد. اهميت يافتن افكار عمومی در پيكارهای سياسی روندی است كه از دوران مدرنيته آغاز شد. به اين ترتيب در دوران مدرن سياست ورزی در حقيقت كنش و واكنش بر اساس عقلانيت و نتيجه مندی consequence است. مهمترين متغير ارزيابی فعاليت سياسی نيز قبل از هر چيز ميزان نتيجه مندی آن و تسخير افكار عمومی و آراه ٴ شهروندان می‌باشد.

شيوه زندگی و تجدّد
مدرنيست‌ها در همه كشورهای اروپايی و نيز امريكا مارش خود بجلو را با تجمع گسترده در پاتوقهای ويژه ، دانشگاهها، موزه‌ها، كتابخانه‌ها، سالن‌های تئاتر و سينما، انتشاراتی‌ها، روزنامه‌ها، مجلات و كافه‌ها اعلام می‌كردند. شعار نوسازی Make it New از سوی ازرا پوند
Ezra Pound كه برجسته ترين نويسنده و شاعر ادبيات آنگلوساكسون بود، به ميان آمد و بسرعت مورد پذيرش و اقبال همگانی قرار گرفت. در امريكا شهرهای نيويورك و شيكاگو به مراكز مهم ادبی تبديل شدند و بويژه از طريق مجله «بازخوانی آنسوی اقيانوس اطلس»The Transatlantic Rewiew در ارتباط فشرده‌ای با مراكز ادبی پيشرو اروپا قرار گرفتند. در اين ميان تركيب و آميزش انواع فرهنگها و تمركز زدايی همراه با جهانی شدن و چند فرهنگی شدن فضای ادبی ، هنری و فرهنگی تاثير تعيين كننده‌ای در رشد و بارآوری مدرنيسم داشت. يك نمونه آميزش فرهنگها را ميتوان در شهر زوريخ از سال ١٩١٥ مشاهده كرد كه به مركز جنبش اعتراضی دادائيسم Dadaism تبديل شد. در اين جنبش گروههايی از نقاشان و شعرای آلمانی ، اسپانيايی و رومانيايی كه از صفوف جنگ گريخته بودند گرد هم آمدند و «كاباره ولتر» را در سوئيس تاسيس كردند. هدف آنها مبارزه با جنگ و سانسور بود و بسرعت شاخه‌ها و شعبه‌های زيادی در بسياری از شهرهای اروپا پيدا كردند.
پس از پايان جنگ جهانی اول شيوه زندگی ميليونها روشنفكر و جوانان طبقه متوسط بطور كاملا چشمگيری دگرگون شد. زندگی شبانه ، تفريحات گوناگون ، رواج موج گونه انواع رقص ، موسيقی و مد لباس ابعاد كاملا تازه‌ای يافت. تصادفی نيست كه دهه ٢٠ قرن بيستم را «دهه شادی» نام نهاده‌اند. سنت شكنی در رفتار جنسی و روابط زن و مرد و انعكاس آن در فيلمها، نقاشی‌ها و گالريها از ديگر عواقب زندگی شهرهای بزرگ بود.
همگانی شدن فعاليت فرهنگی و جلب تعداد هر چه بيشتری به كتاب و روزنامه خوانی ، گوش دادن به موسيقی و تماشای فيلم ، تئاتر و موزه اشكال تازه فعاليت فرهنگی را تشكيل می‌داد. اما همزمان ميان فعاليتهای فرهنگی طبقه كارگر و طبقه متوسط نيز تمايزاتی پديد آمد. بعنوان نمونه تماشا و بازی فوتبال ، رقص تانگو و گوش دادن به گرامافون از مشخصات فرهنگ تازه كارگری بود. يكی از نتايج تجدد گرايی و شهرنشينی در آغاز قرن بيستم تحول در پوشش زنان و مردان بود. كت و دامن بلند زنانه و كت و شلوار مردانه و نيز رواج انواع كلاههای شاپو از نشانه‌های مهم تجدد گرايی اقشار متوسط بود. آرايش موی كوتاه در ميان زنان كه برای نخستين بار مد شد، يكی ديگر از نشانه‌های تجدد گرايی بود. اما مهمتر از آن زنان در دوران جنگ جهانی اول در ابعاد بسيار گسترده تری به كارهای مردانه مانند رانندگی ، كارمندی و كارگر صنعتی جلب شدند كه تغيير موقعيت اجتماعی آنان را ببار آورد.

انديشه ، هنر و تجدّد
شگردهای تازه آفرينش هنری و عبور از مرزهای جاافتاده سنتی و جرئت تجربه‌های نو در عرصه‌های نو، مهمترين ويژگی همه عرصه‌های فكری و هنری دوران گذار به تجدد بود. نويسندگان ، هنرمندان و نقاشان با چالشهای تازه‌ای روبرو شده بودند: وقتی با يك دوربين عكاسی می‌شد عكس‌های بسيار زيبابی گرفت ، ديگر نقاشی با سبك سابق چه معنايی ميتوانست داشته باشد؟ همين پرسش برای نويسندگان نسبت به صنعت فيلم و باز آفرينی واقعيت از راه تصاوير متحرك پديد آمد: وقتی همه ابعاد زندگی انسان را ميتوان در فيلمی يك ساعته نمايش داد، ديگر نويسنده چه نقش و اهميتی در بازآفرينی زندگی ميتواند داشته باشد؟ اينها پرسشهای تازه‌ای بودند كه همه عرصه‌های ادب و هنر را با چالشهای تازه‌ای روبرو كردند. نتيجه اين چالش‌ها جستجوی راهها و شيوه‌های تازه ادبی و هنری بود. بدين گونه بود كه در پاريس پيكاسو با آفرينش سبك كوبيسم نظرات را بسوی خود جلب كرد. در آلمان نقاشان و شاعران دست به تجربه‌های نو زدند. در ايتاليا «آينده گرايان» يك رسوايی آبدار را به يك آفرينش هنری پر سر و صدا تبديل كردند.
در ابتدا تنها تعدادی انگشت شمار جرئت نوآوری و تجربه‌های نو را داشتند. اما شوك جنگ جهانی اول چالشها و پرسشها را به خط مقدم صحنه جامعه پيش كشاند. جنگ و پيامدهای مخوف آن عالم و آدم را دگرگون كرد و به چرخ زندگی سرعت داد. شاعری پرسان شد كه: «آيا همه زندگی رقصی بسوی مرگ نيست؟ »
در دوران جنگ جهانی اول و پس از آن اين نوآوريها چنان فراگير شد كه طی سالهای ١٩٤٠_١٩١٠ انديشه ، ادبيات و هنر جهت گيريهای كاملا تازه‌ای يافت. كنجكاوی در باره اندرون آدمی ، روانكاوی ، كوشش جهت شناخت روحی و انگيزه‌های درونی انسان ، نگاه بسياری از انديشه ورزان و ادبا را بسوی درون انسان كشاند. اما همزمان خيزش برای كشف رابطه آدمی با بيرون و فضای پيرامونی نيز اوج تازه‌ای گرفت. اين جهت گيريهای درونی و بيرونی منشا ظهور چشمگير انواع مكاتب گوناگون ادبی ، هنری و فكری بود: كوبيسم (سبك نقاشی)، آينده گراييfuturism ، حالت نمايی (اكسپروسيونيسم)expressionism ، دادائيسمdadaism و رويا گونگی (سوررئاليسم) surrealism مهمترين آنها بود. اما مخرج مشترك اين مكاتب گوناگون چيزی جز كوشش برای طرد مفاهيم بی چون و چرا و خشك و قديمی نبود. به همين دليل اين «ايسم‌ها» عليرغم تفاوتهای بسيار، به عنوان «مدرنيسم» شناخته می‌شوند. لذا مهمترين ويژگی جنبش ادبی و هنری مدرن بكارگيری انواع تشبيهات آزاد و انتقادی است.
آينده گراييfuturism و حالت نمايی (اكسپروسيونيسم)expressionism كه اولی از ايتاليا و از سوی مارينتی Marinetti (١٩٤٤_١٨٧٩) با تز «رهايی از آينده گرايی و حالت نمايی (اكسپروسيونيسم) ارثيه فرهنگی گذشتگان و حركت بسوی آينده» و دومی از آلمان برخاست ، دو مكتبی بودند كه بسرعت در سراسر اروپا فراگير شدند. مخرج مشترك هر دو آنها ذهن انگاريsubjectivism و بی توجهی به واقعيت بيرونی بود. هر دو مكتب فوق واكنشی تند به فرهنگ سنتی بودند. اما در اين واكنشهای افراطی رگه‌های نيرومند ضد دمكراتيكی نيز نهفته بود كه بعضا در خدمت انديشه‌های جنگ طلبانه در آمد. بويژه آينده گرايان ايتاليايی در رويه افراطی خود حتی به ستايش از جنگ، نظامی گرمی ، هرج و مرج و رفتار تخريبی روی آوردند و اينها را «ايده‌های زيبايی كه زندگی را به پايشان بايد قربانی كرد» برشمردند. بايد در نظر داشت كه هم چنانكه آينده گرايان روس پيوند نزديكی با بلشويك‌ها داشتند و نماينده آنان ولاديمير ماياكوفسكی در ستايش انقلاب اكتبر به «سپاه هنر» رهنمود ميداد، آينده گرايان ايتاليا نيز نزديكی‌های بسياری با فاشيست‌های ايتاليايی داشتند و رهبر آنان مارينتی در مانيفست سياسی معروفی با عنوان «آينده گرايی و فاشيسم» اين مواضع را تاكيد كرد.
دادائيسم نيز كه از سوی تجمع تبعيديان سياسی به سال ١٩١٦ در زوريخ با شعار «شورش عليه مقدسات» پايه ريزی شد، همين رويكرد را داشت. هوگو بالHugo Ball از رهبران اين جنبش نوشت: « چطور ميتوان از همه اين بدبختی‌ها رها گرديد؟ تنها با فرياد دادا ، دادا، دادا،dada تا مرز جنون و ديوانگی و بيهوشی» اما دادائيست‌ها كه در اكثر شهرهای بزرگ اروپا بلافاصله پس از پايان جنگ فعال شدند، دست به تحريكات پرسروصدايی زدند. يك نقاش معروف دادائيست در پاريس بنام مارسل دوشامMarcel Duchamp چهره موناليزا با لبخند مرموز آن اثر معروف لئونارد داوينچی را با ريش و سبيل بازنمايی كرد. مارسل اين نقاشی تحريك كننده را با نوشتن پنج حرف مستعار امضا كرد. بازديد كنندگان نمايشگاه با تعجب می‌پرسيدند كه آيا اين حروف توضيحی بر لبخند مرموز مونا ليزاست؟ دادائيست‌ها با خنده پاسخ ميدادند كه اين حروف به معنی اين است كه: «لای پای موناليزا داغ است.» در واقع نيز معنای لفظی حروف فرانسوی مربوطه چيزی جز اين نبود. اين تحريك هنری چنان سروصدای زيادی در فرانسه به پا كرد كه تابلو را از نمايشگاه به بيرون انداختند. اما هدف اصلی اعلام شده دادائيست‌ها « آزاد كردن هنر» از قيد و بندهای سنتی و به پايين كشيدن آن از تخت اسطوره به زمين بود.
از درون همين جنبش دادائيسم بود كه مكتب رويا گونگی (سوررئاليسم) در فرانسه سربلند كرد. آندره برتون ( ١٩٦٦_١٨٩٦)Andere Breton از فعالين سابق دادائيست در مانيفستی اعلام كرد كه: «هدف سوررئاليسم پيكار با سليقه فرهنگی حاكم ، ستيز با هرگونه قدرت سياسی و اخلاقی حاكم و ايجاد يك انقلاب درونی در فرد انسانی است.» به باور روياگونگان كه مركز اصلی فعاليتشان در پاريس بود، برای آزاد كردن روح انسانی بايد بر سه دشمن بزرگ كه عبارتند از: خانواده ، دين و جامعه شوريد. به گمان آنها هدف اين سه مرجع چيزی جز تربيت كليشه‌ای فرد و كنترل اميال و تخيلات و خفه كردن درون انسان نيست. بنابراين سوررئاليست‌ها در پی آزادكردن نيروهای خفته و درونی انسان بودند. اما چنين كوششی نمی‌توانست با واقع نگری بدست آيد. لذا آنها همان راهی را برگزيدند كه فرويد نشان داده بود: رجوع به تخيل و رويا. هدف آنها بيدار كردن نيروهای درونی ، تمايلات خفته ، هوس‌ها و اميال پنهان شده درون ضمير ناخود آگاه انسان بود.

ادبيات و تجدّد
تب نوگرايی و سنت شكنی در ميان نويسندگان و شعرا چنان اوج گرفت كه «مدرن بودن» و كوشش برای نوسازی زير شعارMake it New به مسئله روز بسياری از آنها تبديل شد. مدرنيسم از آن دوران تا كنون به وجه غالب ادبيات غرب تبديل شده است. اما نبايد پنداشت كه همه آثار مدرنيست‌ها از منطق روشن و خردمندانه‌ای برخوردار است. درست برعكس وجه تمايز بسياری از اين آثار صرفا طغيان عليه سنتهای جاافتاده كلاسيك غرب بود. يكی ديگر از خصوصيات عمومی ادب و هنر مدرن كوشش برای جلب و همراهی مخاطبين است. هدف يك نقاش ، شاعر، موسيقدان يا نويسنده مدرن اصولا اين نيست كه واقعيات را باز آفرينی كند، يا لزوما پژواك واقعيات باشد، اين هدف و رسالت دوران واقع گرايی بود. مدرنيست‌ها اما در تلاش برای خلق واقعيت يا قوانين ويژه خود‌اند. مدرنيست‌ها از شنونده ، بيننده يا خواننده دعوت می‌كنند كه دريافت و برداشت شخصی خود را _ بنا به قوه فهم و توان _ از آثار آنان داشته باشد.
بايد بياد داشت كه جنگ جهانی اول نه تنها زندگی ميليونها انسان و بنای صدها هزار ساختمان را ويران كرد بلكه فرهنگ و ادبيات اروپای قرن نوزدهم را نيز به گور سپرد و يا مورد بازخوانی‌های تازه قرار داد. در بسياری از كشورها بويژه در آلمان دوران بازنگری به ارزشهای گذشته و سنتهای ادبی و فرهنگی كه فجايع جنگ را ممكن ساختند، آغاز شد. چنانكه نيچه گفته بود برای گام به پيش نهادن و تكامل انسان و جامعه بايد بخشهای بيمار و عقيم سنتها و ارزشهای گذشته را بدور ريخت تا امكان نوسازی فراهم آيد. بر مبنای چنين فضايی بود كه هرمان هسه (١٩٦٢_١٨٧٧) همه تمدن غرب را زير سوال برد و برای يافتن سرمشق تازه بسوی شرق و دين هند نگريست.
در سالهای ميان جنگ اول و دوم جهانی رمانهای زيادی درباره توصيف جنگ و مصايب آن منتشر نشد. اما يكی از پرخواننده ترين و بهترين رمانهای اين دوران را اريك ماريا ريماركو (١٩٧٠_١٨٩٨) نوشت. اين رمان «در جبهه غرب خبری نيست» نام دارد و به زندگی و مشاهدات چند جوان آلمانی از حضور در خطوط جبهه‌های جنگ می‌پردازد. «پاول» قهرمان رمان اما تنها گزارشگر فضا و محيط دهشتناك جنگ و شبها و روزها و هفته‌ها و سالهای پراضطراب آن نيست ، بلكه به نقد حوادث و عكسبرداری از درون جوانها و احساسات آنها نيز می‌پردازد. پائول گزارش همه جانبه‌ای از خطوط مقدم جبهه جنگ در زير آتش بمبها و خمپاره‌ها و در ميان انبوه پيكرهای بی جان سربازان خودی و دشمن ميدهد. شرايط جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها و روايت زنده زنان و مردانی كه هر يك تجربه و واكنش ويژه خود نسبت به مصايب جنگ را بيان می‌كنند، اين رمان را به اثری پر جاذبه و زنده تبديل كرده است. اما درونمايه اصلی رمان اعتراض عليه جنگ و افشای چهره واقعی آن و از درون است. نگاه از درون پائول به جنگ فراتر از مرزهای ملی است. او به پرده برداری از ويرانيهايی می‌پردازد كه يك نسل از جوانان همه كشورهای درگير جنگ را به نابودی كشاند. اين رمان با موفقيت بی نظيری روبرو شد و تنها در عرض يكسال دههار بار تجديد چاپ شد و تيراژ آن از يك ميليون نسخه نيز فراتر رفت و به زبانهای گوناگون اروپايی ترجمه و منتشر شد. پس از صعود فاشيسم در آلمان اين رمان اولين كتابی بود كه در آتش كتاب سوزی نازيستها سوخت و ممنوع اعلام شد و نويسنده آن از اولين روشنفكرانی بود كه در اعتراض به فاشيسم تابعيت آلمان را ترك كرد. رمان در «جبهه غرب خبری نيست» تا همين امروز نيز از محبوب ترين و پرفروش ترين كتابهای جهان باقی مانده و به فيلم نيز برگردانده شده است.
دو رمان نويس بزرگ ديگر مدرنيست اوايل قرن بيستم مارسل پروست و جيمز جويس می‌باشند. هر دو نويسنده از طريق بازآفرينی دنيايی كه در دوران جنگ اول جهانی پشت سر گذاشته بودند، نقش بزرگی در نوگرائی ادبی بازی كردند. هر دو نويسنده درون انسانها را باز آَفرينی می‌كنند و به آگاهی فرد انسانی از خود می‌پردازند. اين نويسندگان نفوذ زيادی در دنيای ادب و رمان پس از خود بجا گذاشتند. كافكا نيز با آثار ادبی نو، شخصيت‌های تازه‌ای را خلق كرد. كافكا واقعيت بيرونی را به گونه دقيقی توصيف كرد، اما در زير پوست اين واقعيتهای كابوسی جريان دارد كه فرد انسانی در چنبر آنها دست و پا ميزند.
يكی ديگر از تحولات ادبی مهم اين دوره انتشار گسترده كتابهای جيبی ، كتب پسرانه و كتب دخترانه و نيز سريالهای ادبی بود. نياز به سرمشق‌ها و الگوهای تازه برای نوجوانان و جوانان و نيز امكان فنی چاپ چهار رنگ زمينه انتشار گسترده اين آثار بود.

جنبش كارگری و تجدّد
گسترش سرمايه داری و رشد شهرهای بزرگ نه تنها كميت بلكه كيفيت و نقش طبقه كارگر در زندگی سياسی و اجتماعی و فرهنگی اغلب كشورهای غربی را ارتقا داد. همزمان شكاف فكری ميان ماركسيسم و سوسيال دمكراسی برای جلب هرچه بيشتر كارگران به صفوف خود در آخرين دهه قرن نوزدهم و دو دهه نخست قرن بيستم به اوج خود رسيد. رقابت ميان دو الگوی ماركسيسم انقلابی و سوسيال دمكراتيسم اصلاح گرا مهمترين مشخصه جنبش‌های كارگری بود كه تاثير مهمی در سرمشق فعاليت و نگرش جنبش كارگری به فعاليت سنديكايی ، آموزش و مشاركت سياسی در كشورهای گوناگون داشت. در اكثر كشورهای غربی تحقق پارلمانتاريسم ، حق رای همگانی و نظام چندحزبی كه خود موضوع مهم پيكار مشترك ليبرالها و سوسيال دمكراتها در پايان سده نوزدهم بود، تاثير مهمی در افزايش نفوذ انديشه‌های اصلاح طلبانه در برابر انديشه‌های انقلابی در جنبش كارگری داشت. لذا جنبشهای كارگری كه حول خواستهای مشخص رفاهی و اصلاحی در سازمانهای وسيع سنديكايی متشكل می‌شدند، بطور عمده تحت تاثير افكار و مدل سوسيال دمكراسی قرار داشتند. نوع نگاه اصلاح طلبانه و دموكراتيك به جنبش كارگری با اهميت دادن به «فرهنگ كارگری» ميوه داد. بنا به همين نوع نگاه بود كه شبكه تازه‌ای از روزنامه‌ها و انتشاراتی‌های و محافل مطالعاتی و كلوبهای دوستداران فوتبال و هنر شروع به زايش در سراسر اروپا كردند. در بسياری از شهرهای بزرگ سالن‌های بزرگی بنام «خانه مردم» تاسيس شد و گروههای تاتر ويژه كه در كارخانجات و خيابانها فعاليت می‌كردند براه افتاد.
در آغاز قرن بيستم ميتوان از سه مدل فرهنگ كارگری نام برد كه هر يك ويژگيهايی خود را داشتند: مدل روسی _ آلمانی ، مدل فرانسوی و مدل آنگلو ساكسون.
در آلمان جنبش كارگری بيش از هر كشور غربی ديگر تحت تاثير مدل روسی و انقلاب اكتبر قرار داشت. اين درحالی بود كه جنبش كارگری اين كشور بطور پارادوكسال زادگاه مهم انديشه‌های اصلاح طلبانه كارگری و سوسيال دمكراسی هم بود. سنديكاهای كارگری و حزب كمونيست آلمان سازمانگران اصلی جنبش كارگری بودند. تاتر پرولتاری پيسكاتورpiskator به اتحاديه سراسری كارگران آلمان تعلق داشت و با بليط ورودی بسيار ارزان امكان حضور وسيع كارگران را فراهم می‌ساخت. كلوبهای ويژه كتابخوانی كه به حزب كمونيست و اتحاديه سراسری كارگری تعلق داشتند، كتابهای ارزان قيمتی را در اختيار كارگران قرار ميدادند. انتشار چند روزنامه و مجله كارگری ، راه اندازی شركتهای تهيه و پخش فيلم ، برپايی اتحاديه نويسندگان پرولتری و انقلابی موسوم بهBPRS از جمله فعاليتهای فرهنگی جنبش كارگری در اين كشور بود. اما انجمن نويسندگان كارگری آلمان از مسكو به رهبری «بوروی بين المللی ادبيات انقلابی»RAPP هدايت می‌شد. كنترل از راه دور مسكو همچنين فعاليت «گارد نويسندگان كارگری» فرانسه را در بر می‌گرفت كه از جمله در سال ١٩٢٥ آناتول فرانس نويسنده مشهور اين كشور را بعنوان «يك سوسيال دمكرات خائن و سوسيال شوينيست» از صفوف خود اخراج كرد.
اما رقابت ميان كمونيستها و سوسيال دمكراتها در فرانسه سخت تر بود. با اين حال فعاليت فرهنگی جنبش كارگری فرانسه تحت تاثير افكار رفرميستی سوسياليستی قرار داشت. مهمترين كانونهای اين جنبش در عرصه فعاليتهای فرهنگی دو عرصه فيلم و تاتر بود كه جنبه مستقل داشتند و توانستند پايگاه مردمی بسيار وسيعی كسب كنند.
در كشورهای آنگلو ساكسون اما ماركسيسم هرگز قادر به ايفای نقش سمت دهنده فكری ، اتحاديه‌ای و فرهنگی در جنبش كارگری اين كشورها نگرديد. در امريكا احزاب سوسياليستی متعددی كه ساخته شدند، هرگز قادر به جلب نظر مثبت جنبش كارگری به صفوف خود نشدند. اما اتحاديه‌های كارگری اين كشور با سازماندهی جنبش كارگری مطالبات و اصلاحاتی را پيش می‌كشيدند كه از سوی احزاب بزرگ غير سوسياليستی امريكا به واقعيت می‌پيوست. در انگستان نيز گرچه در سال ١٨٨٣ يك حزب ماركسيستی تاسيس گرديد، اما هرگز نتوانست نقش مهمی در جنبش كارگری اين كشور بازی كند. مطالبات رفاهی و اصلاحات اجتماعی مورد نياز جنبش كارگری اين كشور بطور عمده از سوی حزب كارگر كه حزبی سوسيال دمكرات بود رهبری می‌شد.
در كشورهای آنگلوساكسون و نيز كشورهای اسكانديناوی گسترش كتابخانه‌های مردمی و رشد فكری و فرهنگی حقوق بگيران در راس فعاليتهای جنبش كارگری قرار گرفت. اما برپايی كلوبهای كتابخوانی كارگری در انگستان كه تحت تاثير مدل امريكايی «كتاب ماه» قرار داشت و در همكاری نزديك با موسسه انتشارات پنگوئن صورت می‌گرفت ، تاثير بسزايی در ارتقا آگاهی كارگری داشت. در انگلستان هر كتاب خوب پنگوئن به قيمت يك پاكت سيگار در همه فروشگاهها و پمپ بنزين‌ها در دسترس مشتريان قرار می‌گرفت. اين ابتكار توانست شكاف ميان فرهنگ كارگری و فرهنگ نخبگان در انگستان را بنحو چشمگيری كاهش دهد و چندی بعد به يك الگوی موفق در سراسر اروپا و امريكا تبديل گرديد.
بطور كلی گسترش و تكامل فرهنگ كارگری در اروپا زمينه را برای دو تحول اجتماعی كه اهميتی اساسی داشت ، مهيا كرد: نخستين تحول عبارت از گسترش فرهنگ دمكراتيك بود كه تا قبل از آن تنها از مواهب ويژه طبقات بالايی و متوسط و در انحصار نخبگان بود. دومين تحول عبارت از گسترش يك دمكراسی ادبی و فرهنگی بود كه تمركز زاديی در توليد و مصرف محصولات فرهنگی را به بار آورد. اين تحول بويژه موجب كاهش فاصله ميان فعالين حرفه‌ای و آماتور در عرصه فرهنگ و ادبيات گرديد. در پی اين دو تحول بزرگ اجتماعی بود كه تقريبا در همه كشورهای غربی برای نخستين بار همه گروهها و طبقات بزرگ اجتماعی و نيز گرايشهای سياسی گوناگون توانستند سخنگويان ادبی و فرهنگی ويژه خود را بيابند. ظهور روزنامه‌ها، ناشرين ، منتقدان و جنبشهای ادبی مخصوص هر طبقه و يا گروه اجتماعی بزرگ نظير كارگران ، جوانان و زنان از نتايج مهم تحول اجتماعی فوق بشمار ميايد.

تاويل از انسان و تجدّد
يكی از مهمترين شاخص‌های مدرنيته بی اعتبار شدن قرائتهای دينی از سرشت انسان و از سكه افتادن توضيح رفتار آدمی بر اساس قرائتهای دينی و سنتی است. از سوی ديگر نظريه پردازی در باره سرشت انسان و اندورن او بر اساس مطالعات و بررسيهای تازه روانشناسانه اهميت جدی يافت. همچنين در پهنه ادبيات و هنر تشريح رفتار انسان بر اساس تحليل روانی انسان و نيروهای محرك درونی وی از نفوذ و جايگاه بزرگی برخوردار گرديد.
اما تاويل تازه از انسان و انگيزه‌های و محرك‌های رفتار وی برای نخستين بار از سوی سيگموند فرويد صورت گرفت. دكترين فرويد بر اين درك استوار بود كه برای شناخت انسان بايد تمايل ناخودآگاه درونی هرانسان را مد نظر قرار داد. اين ميل ناخودآگاه بخشی از وجود هر انسان است كه خود او قادر به كنترل آن نيست. اين محرك ناخودآگاه درونی ميتواند رفتار و كنش‌های انسان را هدايت كند. اما هنگامی كه ارزشهای حاكم بر جامعه ، امكان بروز و ظهور اميال درونی انسان را نمی‌دهد، در درون انسان يك حالت فروخفتگی و سركوب خود پديد می‌آيد كه ناشی از انكار و دست رد زدن بر تمايل درونی اوست. ادامه حالت فروخفتگی و انكار نيازهای ناخوداگاه درونی يك واكنش دفاعی را بر می‌انگيزد كه منشا جدالهای دورنی ، رفتار عصبی و نامتعادل انسان است. قرائت تازه فرويد از نيروهای موجود درون انسان و حالت فروخفتگی و سركوب ميل درونی و نتايج آن ، اساس نظريات سنتی در باره انسان و كنش او را زير سوال قرار داد و پايه تازه‌ای برای انسان شناسی ايجاد كرد. نظريات فرويد كه ابتدا با نفی و بی عنايتی محافل متنفد آكادميك روبرو گرديد، بزودی اما بسرعت نه تنها انسان شناسی بلكه دانش روانكاوی و تعليم و تربيت و فرهنگ و ادبيات تمدن غرب را زير و رو كرد. قبل از فرويد در آثار شكسپير، ماكياولی و داستايوسكی همواره اين انديشه حضور داشت كه اگر نيروهای مرموزی بر كنش و رفتار آدمی تاثير می‌گذارد و او را به واديهای ناخواسته می‌كشاند، چيزی نيست جز نيروهای مرموزی كه در درون و اعماق روح انسانی جای دارند. اما با ظهور فرويد و پژوهشهای روانكاوی دوران مدرن نيروهای ناشناخته درون آدمی كشف گرديد.

فلسفه و تجدّد
مدرنيته و دگرگونيهای ذهنی و زيستی ناشی از آن پاسخ به پرسشهای پايه‌ای فلسفه درباره چگونه زيستن و چگونه بايستن انسان در دوران تازه و نيز نسبت عقل با واقعيت را بمراتب دشوارتر كرد. در جريان انقلابهای بزرگ قبل از دوران مدرن همواره اين نظريه غالب بود كه «پس از پيروزی» دوران تازه نوزايی و پيروزی عقل فرا ميرسد. اما حوادث آغاز سده بيستم كه موازی بودن و همزيستی جنگ و ويرانی با پيروزی دمكراسی ، صنايع تازه و انديشه‌های مدرن را در عمل اثبات كرد، بر خوش بينی جاودان مربوط به نوزايی خردباوری و پاسخهای قاطع به پرسشهای تازه نيز نقطه پايان گذاشت. چنين فضايی توانايی فلسفه در ايجاد يك توازن تازه ميان قطبهای متضاد انديشه ، زندگی ، انسان و سياست را بشدت زير سوال قرار داد. بويژه آنكه فلسفه كلاسيك دوران طلايی خود را با ظهور متفكران دوران روشنگری و اوج گيری انديشه‌های كانت پشت سر گذارده بود.
لذا ظهور مدرنيته با كناره گيری (abdication) فلسفه از پهنه‌های سياست ، دانش و هنر همراه است. در هيچ دوره ماقبل مدرنيته سابقه نداشت كه بيشترين و بزرگترين فلاسفه و متفكران جستجوگری و كاوش خود را در خارج از حوزه فلسفه متمركز كرده باشند. اين رويكرد «خود انكارانه» بطور پارادوكسال درست در دورانی صورت می‌گرفت كه فلسفه با رويكرد تازه‌ای مواجه می‌گشت كه در تاريخ گذشته آن هرگز سابقه نداشت. اين رويكرد تازه نوگرايی علمی بود. تعداد فيلسوفان حرفه‌ای كه در بر آمد تجدد در دهها رشته تخصصی فلسفی ، پژوهشی و علوم انسانی در رشته‌های گوناگون دانشگاهی به كار مشغول شدند، هرگز در تمام دوران گذشته فلسفه و معرفت سابقه نداشت. تفكيك حوزه‌های گوناگون تخصصی پژوهش و كوشش برای پاسخ دادن به پرسشهای ديرين فلسفه و معرفت در دوران مدرنيته چنان گسترش يافت ، كه تصور آن حتی در وحشی ترين خوابهای فلاسفه يك سده قبل از آن ممكن نبود.
اما گسست از فلسفه كلاسيك و عدم اطمينان فلسفی دوران مدرن در واقع واكنش نخبگان دوران تازه در برابر بازيافت‌های سه متفكر بزرگ مدرنيته نيز بود. همچنانكه ميشل فوكو تاكيد كرده بود: «اين سه متفكر ما را در برابر يك امكان تازه برای تاويل كردن قرار دادند و بار ديگر امكانی برای هرمنوتيك به وجود آوردند.» ماركس اثبات كرده بود كه نظام سرمايه داری قوانين ويژه خود را دارد كه هدايت كامل آن از سوی بشر تقريبا غير ممكن است ، اما در برابر دارای امكانات بزرگی برای ايجاد بحرانهای عظيم است. نيچه نيز انديشه‌های دوران روشنگری و باور به عقل بشری را زير سوال برده بود. نيچه راه دوران مدرنيته را با اين نظريه گشوده بود كه انسان را نه بايد فرشته دانست و نه ديو، بلكه او را چنان كه هست بايد شناخت و چيزی بنام شر مطلق و نيك مطلق وجود ندارد. انسان تنها از طريق بازشناخت و بازتعريف خود است كه ارزش واقعی خود را می‌يابد. باز تعريفی كه نه در سيستم ارزشگذاريها بلكه در فراسوی آنها وجود دارد. سرانجام فرويد نيز با پيش كشيدن نظريه ذهنيت ناخودآگاه و غرايز و تمايلات جنسی و نقش تعيين كننده آن در شكل دهی شخصيت انسان نشان داده بود كه تسلط عقل انسان بر همه رفتار و كنش او توهمی بيش نيست. هر سه نظريه پرداز فوق پيش فرض اساسی فلسفه كلاسيك درباره انسان عقل گرا و روشن انديش را بطور راديكال زير سوال بردند.
عواقب جنگ جهانی اول نيز نظريه ترقی دائمی جوامع را زير سوال برد و حتی بسياری را به بی باوری نسبت به تمدن غرب ، تكنولوژی و عقل گرايی حاكم بر آن سوق داد. اما كمی بعد با فروكش كردن نسل بازنده جنگ و بر آمدن نسل تازه‌ای كه در اوايل قرن بيستم چشم به جهان گشوده بود، زمينه برای نگاه تازه‌ای به آدم و عالم از دو منظر هرمنوتيك (علم تاويل)Hermeneutics و اگزيستانسياليسم فراهم شد. تصادفی نيست كه رويكردهای هستی شناسانه تازه متاثر از ترديد جدی بشر نسبت به دين ، ايدئولوژی و نيز نسبت به انديشه‌ها و سرمشق‌های بورژوازيی بودند. لوديگ وينگشتاين موسس هرمنوتيك تاثير مهی در شكل دهی به درك تازه از آدم و عالم بجا گذاشت. در رويكرد اگزيستانسياليسم نيز با انسان تنهايی مواجه‌ايم كه در جستجوی معنا دادن به زندگی خويش است. سه فيلسوف برجسته اگزيستانسياليسم عبارتند از مارتين‌هايدگر، كارل ياسپر و ژان پل سارتر می‌باشند. بديهی است كه فلاسفه دوران مدرن عقل گريز نيستند، اما عقل گرايی مدرن مفهومی نسبی گرا، متوازن و تاويلی است.

-----------------
* اين مقاله با كمی اختصار در شماره ٩٣ نشريه راه آزادی نيز به چاپ رسيده است.

منابع انگليسی:
- Hampton، Jean، ١٩٩٧، Politicak Philosophy، Boulder، Colorado، Westview press.
- Kymlicka، Will، ١٩٩٥، Modern politisk filosofi، Nora، Nya Doxa.
- Miller، David، ١٩٨٧، The Balckwell Encyklopedia of Politicak Thouhth، Oxford، BAsil Blackwell Ltd.
- Therborn،G. ١٩٩٥. European Modernity and Beyond - The Trajectory of European Societies ١٩٤٥-٢٠٠٠. London، SAGE Publications.
- Vincent، Andrew، ١٩٩٢. Modern Political Ideologies، Oxford، Blavkwell.
 
منابع به زبان سوئدی: 
- Bergstrom، Borje، ١٩٩١، Alla tiders historia texter، Malmo، Gleerups.
- Liedman، Sven- Erik، ١٩٨٨. Fr‚n Plation till Gorbatjov. Stockholm، Bonnires.
- Malnes، Raino och Midgaard، Knut، ١٩٩٣. De politiska ideernas historia، Studentlitteratur، lund.
- Nietzsche، Friedrich، ١٩٩٤، Om moralens h„rstamning، Raben Prisma.
- Olsson، Bert och Algulin، Ingmar، ١٩٩٠. Litteraturens historia i varlden، Stockholm، Norstedts Forlag.





[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de