| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
تيغ دولبه مدرنيته پاسخی به مقاله مليحه محمدی و
همفكران درباره امريكا و جهان امروز
محسن
حيدريان
چهارشنبه ٢٧ فروردين ١٣٨٢ مقاله خانم مليحه محمدي در
شماره ديروز ايران امروز با عنوان «تاملي بر استقبال محسن حيدريان...» عليرغم لحن
تند و «افشاگرانه» ايشان ، از صميم قلب مرا خوشحال كرد. گرچه رويكرد خانم محمدي
آشكارا نه يك ديالوگ سازنده بلكه يك جدل ستيزه جويانه ايدئولوژيك است ، با اين وجود
فرصت مناسبي براي نشان دادن نازايي باورهاي انزواگرايانه برخي از روشنفكران سياسي
ايران و بطور كلي بي انديشه گي و گيج سري آنها در جهان امروز است. لذا در پاسخ مي
كوشم نشان دهم كه چرا ابزار فكري و نوع نگاه آنها در «كربلائي» ديدن صحنه سياست
جهان امروز تنها يك يكسويه نگري خظرناك و عوامفريبانه است.
در اين روزها كه احساسات تند ضد امريكايي ، پيش افتاده ترين و رايج ترين شيوه تخليه روحي برخي از فعالان سياسي قديمي ايراني در تبعيد است ، مقاله خانم محمدي بغضي بود كه در گلوي بسياري گير كرده بود و بايد مي تركيد. بنظر من نيروهاي سياسي سنتي ايران _ از هر خانواده فكري _ اگر شهامت گذر از پيچ حساس باورهاي جهان سپري شده را نيابند، قادر به ايفاي نقش مثبتي در گذار ايران به دوران مدرن نخواهند بود. لذا علت پاسخ گويي ام به مقاله خانم محمدي برخلاف رويكرد هميشگي ام كه معمولا مدارا نسبت به منتقدين است ، نه به علت لحن جدل آميز و افشاگرانه مقاله ايشان بلكه به دليل اهميت بحثي است كه بسيار فراتر از يك ارزيابي سياسي از اين يا آن حادثه است. ميتوانم حدس بزنم كه برخي از دوستان اصلاح طلب من نيز در برخورد به اوضاع تازه منطقه و جنگ عراق در احساسات «ضد امپرياليستي» جريحه دار شده شان شريك خانم مليحه محمدي اند. اما نگاه من به موضوع از همان مقاله روز اول جنگ متفاوت بوده و دائما نيز تقويت شده است. بايد اضافه كنم كه در جهان پست مدرن كنوني ما ناگزيريم كه از دوران باورهاي ساده لوحانه كودكي گذر كنيم و پا به دوران بلوغ فكري بگذاريم ، وگرنه نقش سازنده در كشوري نخواهيم داشت كه ٢٥ سال است كه زير فشار مهيب و عبوس شعارهاي «ضدامپرياليستي» نه تنها آزادي و دمكراسي بلكه تجدد و هم پيوندي با دنياي پرطپش كنوني را نيز قرباني شعار هاي كور خود كرده است. عبور از باورهاي جهان دو قطبي بزنگاهي است كه حتي براي برخي همچون خانم مليحه محمدي كه سفر طولاني و پررنج تحول از انقلابي گري به اصلاح طلبي را پشت سر گذاشته اند، نيز مسيري دشوار بنظر ميرسد. اما خوشبختانه مردم ايران در اثر تجربه ملي و همگاني ، دوران گزافه گويي هاي «ضد امريكايي» را با پرداخت هزينه اي هنگفت پشت سر گذاشته اند و به پزهاي روشفنكران سنتي پوزخند مي زنند. زندگي در تبعيد دوراني همراه با فرصتها و دشواريهاست. در حاشيه ماندن و در دل و انديشه كوچك ماندن و احساس خود كم بيني در حاشيه جهان پر طپش كنوني از عواقب طبيعي آن است. تصادفي نيست كه برخي همچون خانم محمدي به دنبال نويسنده اي مي گردند كه جرئت در هم ريزي تابوها و چارديواري امن ارزشهاي ده ها ساله رايج آنها را كرده و هويت فكري و معنا بخش زندگي آنها را مخدوش كرده است. اگر در اينروزها آب به لانه اقتدارگرايان حاكم بر ايران و همه ديكتاتورهاي منطقه افتاده است ، از ترس از دست دادن منافع افسانه يي شان است ، اما براي برخي از دوستان «ضدامپرياليست» همه هويت و ستون فقرات فكري شان مطرح است. لذا اين دوستان ، كه خانم مليحه محمدي بنظرم يكي از مودب ترين و با فرهنگ ترين آنهاست ، همه ناراحتي ها و احساسات و شكست هاي سياسي و اجتماعي خود را معمولا همراه با يك فهرست طولاني از جنايات تاريخي امريكا و انگليس بر سر نويسنده اي مي كوبند كه جرئت در هم ريزي تابوهاي سياسي شان را كرده است. نكات نابجا ابتدا بايد تصريح كنم كه من هرگز بيانيه «ديك چني ، رامسفلد و شركا» را نخوانده ام ، لذا در باره شباهتهاي آن با برداشتهاي خود نميتوانم ارزيابي داشته باشم. اما يك چيز را مسلم ميدانم و آن اين است كه تاريخ مصرف كاربرد اين شيوه افشاگري يعني استفاده از شگرد «اين هماني» مدتهاست كه به سر آمده است. اين شيوه اي بود كه آدمهاي تازه به دوران رسيده اما پر مدعا و ميان تهي به كار مي بردند تا فقدان اعتماد بنفس سياسي خود را پنهان كنند و نيز طرف مجادله را باصطلاح خراب كرده و از ميدان بدر كنند. اما بخش عمده مقاله خانم مليحه محمدي طرح نكات گوناگوني از برداشتها و احساسات ايشان عليه امريكا و امپرياليسم است ، كه لابد جزو باورهاي ايشان و از ديد من نيز محترم است. اين حوزه خصوصي باورهاي ايشان و هر كس ديگر البته گاو و گوسفند كسي را در اين جهان كم و زياد نمي كند. خوشبختانه كوچكترين شانسي هم براي غالب شدن اين ارزشها و باورها در حوزه همگاني ، پس از فجايع ٢٥ سال اخير در ايران وجود ندارد. اما اين احساسات خصوصي ايشان هيچ رابطه اي با نقد دريافت هاي من ندارد و لذا از آنها مي گذرم. بويژه اينكه من هرگز در طرح شناخت خود از جهان امروز هرگز وارد حيطه هنجاري و بيشني نشده ام. مساله من همچنانكه در مقاله ام عنوان شده نه «طرح جهان چنان كه مي خواهيم» بلكه «واقعيت جهان چنانكه هست» مي باشد. به گمانم ما هنوز بعنوان كشور و يا ملت و همچنين بعنوان اپوزيسيون به كنش گر فعال جهان امروز تبديل نشده ايم تا قادر به طرح موثر و كارآمد «جهاني كه مي خواهيم» گرديم. لذا تنها كاربرد اين حرفها در حال حاضر تخليه رواني است. احساسات تند و راديكال «ضد امپرياليستي» اما اگر كارساز بود، بدون ترديد ايران هم اكنون به دليل رهبري اسلامي ها و چپ هاي صادر كننده شعارهاي ضد امپرياليستي _ اكنون به شكوفاترين و دمكرات ترين كشور منطقه و يا آسياي امروز تبديل شده بود. اما نابجايي و ناهمزماني در نقد ايشان تنها محدود به اختلاط حيطه بينشي و هنجاري با حيطه جهان شناختي نيست كه بر سرتاپاي مقاله ايشان حاكم است. ايشان مثلا تصور مي كند كه وقتي من از شكست سياست واقع گرايان در دوران كلينتون در پاره اي از مسايل سخن مي گويم ، اين بينش ، خواست يا آرزوي من است ، در حاليكه منظور بيان واقعيت سياست خارجي امريكاست ، چنانكه بود. ايشان در همه جا در نقل قول از مقالات گذشته من _ با استفاده از آرشيو ايران امروز _ از جمله در رابطه با سياست امريكا در زمان شاه و غيره همين اشتباه پيش پا افتاده اما بسيار اساسي روش شناسي را تكرار كرده است. همه نقل قولهاي ايشان بدينگونه است كه گويا واقعيات ابتدا از من نظر خواهي كرده اند و بعد بدليل اجراي نظرات من چنين و چنان شده است. در حاليكه من در همه مقالات مورد اشاره نابجاي ايشان از منظر يك سياست شناس كه تخصص حرفه ايم است قبل از آنكه همچون ايشان وظيفه موضع گيري در «محكوم» كردن و يا دستورالعمل صادر كردن در مقابل خود گذاشته باشم ، در حد شناخت محدود و مختصرم كوشش به بازيابي واقعيات بر مبناي سياست شناسي كرده ام. مليحه محمدي صاف و ساده ميان مفاهيم ارزشي ، بينشي و توصيفي هيچ تمايزي قايل نيست و به سادگي يكي را جاي ديگري مي گذارند و قضاوت مي كند. واقعا من نمي فهمم كه ايشان چطور از مقاله من در مورد اولاف پالمه به يكباره به نقد درك من از جهان امروز رسيده است. اتفاقا همين نابجايي و ناهمزماني ايشان بدرستي نشان ميدهد كه اصولا ذهنيت ايشان قادر به دگرگوني بزرگ و تاريخي بزرگي كه جهان پس از پايان جنگ سرد شاهد آن بوده است ، نيست. جالب آنكه اولاف پالمه علاوه بر آنكه يكي از دوستداران صديق امريكا بود و اين كشور را مهد آزادي و دمكراسي ميدانست ، همچنانكه در مقاله مورد اشاره تصريح شده هرگز يك ضد امپرياليست نبود. او يك سياستمدار پخته و ورزيده بود كه مي كوشيد در جهان دو قطبي و تحت سيطره جنگ سرد با استفاده از فرصت هاي گوناگون نوسان ميان دو ابر قدرت جهاني ، از حقوق جهان سومي ها و صلح در جهان دفاع كند. سياستي كه متاسفانه در جهان امروز از دامنه به مراتب بسيار محدودتري برخوردار است و اين همان نكته ظريفي است كه ايشان نه تنها آنرا منظور نداشته است بلكه بدتر از آن ، موضوع را به بينش من و نه واقعيت عريان جهان امروز مربوط دانسته است. چنانكه در مقاله من با عنوان «تاملي در سقوط صدام» آمده است ، سياست مانور كشورهايي همچون فرانسه و آلمان در جهان كنوني _ كه اولاف پالمه اگر زنده بود، درست مثل رهبران حزب سوسيال دمكرات امروز سوئد آنرا دنبال مي كرد_ در اثر گذاري در روابط جهاني بسيار محدودتر شده تر است. اين موضوعي است كه در پايين آنرا بيشتر خواهم شكافت ، اما بدانيد كه چنين دگرديسي بزرگي در جهان امروز با اجازه و يا بنا به خواست اين بنده حقير صورت نگرفته است. تناقض (پارادوكس) ذاتي مدرنيته جهان پس از يازده سپتامبر گرچه از بسياري جهات شاهد يك دگرگوني تاريخي در روابط جهاني است ، اما منطق دروني آن تداوم همان تناقضي (پارادوكس) است كه از ابتداي ظهور و قوام گيري مدرنيته وجود داشته است. مدرنيته يا عصر جديد از نظر زماني و تاريخي سه دهه نخست قرن بيستم را در بر مي گيرد كه از يكسو با جنگ خانمانسوز جهاني و ظهور قدرتهاي امپرياليستي ، پيدايش ابر قدرتها و اقتصاد جهاني و از سوي ديگر تحولي تاريخي در سياست ، انديشه و ادبيات و دمكراسي همراه بوده است. اين دوراني است كه با تحول در علم و معرفت و ظهور نظريه نسبيت از سوي انشتين (Einstein) بر اخلاقيات دنياي كهن نقطه پايان گذاشت و دگرگونيهاي ذهني و زيستي تازه اي درباره چگونه زيستن و چگونه بايستن انسان را پديد آورد. در جريان انقلابهاي بزرگ قبل از دوران مدرن همواره اين نظريه غالب بود كه «پس از پيروزي» دوران تازه نوزايي و پيروزي عقل فرا ميرسد. اما حوادث آغاز سده بيستم كه موازي بودن و همزيستي جنگ و ويراني با پيروزي دمكراسي ، صنايع تازه و انديشه هاي مدرن را در عمل اثبات كرد، بر خوش بيني جاودان مربوط به نوزايي خردباوري و پاسخهاي قاطع به پرسشهاي تازه نيز نقطه پايان گذاشت. چنين فضايي توانايي فلسفه در ايجاد يك توازن تازه ميان قطبهاي متضاد انديشه ، زندگي ، انسان و سياست را بشدت زير سوال قرار داد. ميشل فوكو در مقاله «نيچه ، فرويد و ماركس» مي گويد: «اين سه متفكر ما را در برابر يك امكان تازه براي تاويل كردن قرار دادند و بار ديگر امكاني براي هرمنوتيك به وجود آوردند.» ماركس اثبات كرده بود كه نظام سرمايه داري قوانين ويژه خود را دارد كه هدايت كامل آن از سوي بشر تقريبا غير ممكن است ، اما در برابر داراي امكانات بزرگي براي ايجاد بحرانهاي عظيم است. نيچه نيز انديشه هاي دوران روشنگري و باور به عقل بشري را زير سوال برده بود. نيچه راه دوران مدرنيته را با اين نظريه گشوده بود كه انسان را نه بايد فرشته دانست و نه ديو، بلكه او را چنان كه هست بايد شناخت و چيزي بنام شر مطلق و نيك مطلق وجود ندارد. انسان تنها از طريق بازشناخت و بازتعريف خود است كه ارزش واقعي خود را مي يابد. باز تعريفي كه نه در سيستم ارزشگذاريها بلكه در فراسوي آنها وجود دارد. سرانجام فرويد نيز با پيش كشيدن نظريه ذهنيت ناخودآگاه و غرايز و تمايلات جنسي و نقش تعيين كننده آن در شكل دهي شخصيت انسان نشان داده بود كه تسلط عقل انسان بر همه رفتار و كنش او توهمي بيش نيست. هر سه نظريه پرداز فوق پيش فرض اساسي فلسفه كلاسيك درباره انسان عقل گرا و روشن انديش را بطور راديكال زير سوال بردند. عواقب جنگ جهاني اول نيز نظريه ترقي دائمي جوامع را زير سوال برد و حتي بسياري را به بي باوري نسبت به تمدن غرب ، تكنولوژي و عقل گرايي حاكم بر آن سوق داد. اما كمي بعد با فروكش كردن نسل بازنده جنگ و بر آمدن نسل تازه اي كه در اوايل قرن بيستم چشم به جهان گشوده بود، زمينه براي نگاه تازه اي به آدم و عالم از دو منظر هرمنوتيك (علم تاويل) Hermeneutics و اگزيستانسياليسم فراهم شد. تصادفي نيست كه رويكردهاي هستي شناسانه تازه متاثر از ترديد جدي بشر نسبت به دين ، ايدئولوژي و نيز نسبت به انديشه ها و سرمشق هاي بورژوازيي بودند. اما هر چه بود مدرنيته پايان عوامفريبي ها و اخلاقيات منزه طلبانه در عرصه سياست ، نسبي كردن ارزشهاي بشري و اجتناب از «كربلايي» كردن جنگها و مصايب بشري و مهمتر از همه آميزش و دوگانگي پارادوكسالي بود كه هم مردم جهان و هم قدرتهاي بزرگ در بهره روي از آن شريك بودند. جهان تازه: چالشها و فرصتها صرفنظر از احساسات و لحن عصباني خانم محمدي به صراحت بايد گفت كه دو اختلاف اساسي ، نگاه ما به جهان امروز و پيامدهاي جنگ را از هم متمايز مي كند. بنظرم اين اختلافات بسيار فراتر از دو مقاله جداگانه است ، موضوع به دو برداشت و شناخت متفاوت از جهان امروز و عواقب آن براي ملتهاي خاورميانه و بويژه ملت ايران و چگونگي بهره برداري بهينه براي دمكراسي و حاكميت ملي در ايران مربوط مي گردد. بنابراين در واقع مقاله خانم محمدي اين فرصت را به من داد تا آنچه را در مقاله قبلي در اين خصوص نا گفته گذاشته ام ، كمي بيشتر باز كنم. محمدي و شايد عده اي از همفكران ايشان بجاي خشنودي از نابودي يك رژيم خون آشام كه يك قلم از حسابهاي بانكي سركرده آن در بانكهاي غربي بيش از ٤٠ ميليارد دلار بوده است و در زندانهاي قرون وسطايي اش چرخ گوشت انسان استفاده مي شده است ، لبه اصلي انتقادشان متوجه امريكا و انگليس است. نحوه برخورد ايشان به انهدام رژيم صدام براي من موضوعي علي السويه است ، اما نگاه خانم محمدي به جهان حتي از دوران جهان دوقطبي نيز عقب تر است و به دوران استعماري باز مي گردد. تصادفي نيست كه نابودي رژيم صدام حسين از نگاه ايشان نه پيروزي بزرگ آزاديخواهان منطقه بلكه به معناي روي كار آمدن يكي از «قلدرترين و خشن ترين دست نشاندگان امريكاست». بنابراين خانم محمدي هر قدر از «چرخش فكري»، «قدرت گرايي» و «تحول فكري» من سخن بگويد، اصل قضيه در اختلاف اساسي ما در نگاه به جهان امروز و منطق مدرنيته ريشه دارد. برداشتهاي سياسي و نيز قرائت ايشان از جهان و بويژه شگردهاي ايشان در پلميك و انگيزه تراشي براي دگرانديشان همگي از تعلق ايشان به دنياي سپري شده حكايت مي كند. برداشت خانم محمدي از نابودي يكي از خون آشام ترين رژيمهاي تاريخ بشري بنظرم بسيار تكان دهنده ، اما اتفاقا نشان دهنده سيستم فكري سياسيون نسلهاي پيش و كهنسالاني است كه عجز خود از درك جهان را تنها با «تئوري توطئه» مي پوشاندند. متاسفانه بايد گفت كه چنين برداشتي از تحول بزرگ كشور همسايه عراق نشانه ترس كودكانه اي از مدرنيته و گريز از آن است. توضيح دنياي دوران پست مدرن با مدل دوران استعمار علت اصلي سرگيجه و كربلايي كردن اوضاع كنوني جهان و پرخاشجويي ايشان عليه قرائت هاي ديگر از جهان است. ايشان هنوز متوجه نيست كه دوران استعمار نه تنها از نظر تاريخي بلكه از ديد افكار عمومي پوياي جهان امروز و بويژه افكار عمومي امريكايي ها و همچنين از جهت هزينه غير عقلايي و وحشتناك اشغال نظامي خاك كشورها براي استعمارگران چندين دهه است كه به سر رسيده است. اما اختلاف اساسي ما درباره درك دوراني است كه چهره و اوضاع جهان را پس از يازده سپتامبر دگرگون كرده است. بنظرم اين يك تغيير بنيادي است كه تفسير حقوق بين الملل از نگاههاي گوناگون تنها يكي از موضوعات آن است. لذا هرگز نميتوان تنها با تفاسير حقوقي و بدون توجه به موازانه قدرت در عرصه سياست جهاني آنرا بازشناخت. در پايان دهه نود روند تكاملي جهان نه تنها از جهان دو قطبي و دوران جنگ سرد بلكه از دوران چند قطبي اوايل قرن بيست و يكم نيز گذر كرد. نتايج اين روند را اما هنوز چند دهه بعد خواهيم ديد. اولين نتايج اين دگرگوني تاريخي در روابط جهاني خود را در افغانستان و يوگسلاوي و اينك در عراق در پر كردن خلاه ٴ قدرت ناشي از فروپاشي شوروي ، نمايان كرد. در جنگ عراق چنانكه ديديم امريكا نه تنها از روي فرزند خود ناتو بلكه متحدينش در اتحاديه اروپا نيز عبور كرد. وضعيت تازه را از منظر تاريخي تنها با امپراطوريهاي بزرگ تاريخي ميتوان مقايسه كرد. كوششي كه من در مقاله «تاملي بر سقوط صدام» انجام داده ام. جهان كنوني پس از جنگ عراق جهان امپراطوري گونه اي است كه هدف امريكا در آن نه نفت است و نه اقتصاد بلكه تحول در جغرافياي سياسي منطقه و ايجاد يك ديناميسم سرمايه داري آزاد است. اين دوراني است كه دولتهاي كوچك حتي اگر بخواهند قادر به پيشبرد سياستهاي جهاني كارآمدي نيستند. جهاني كه پايان شعارهاي بلندپروازانه و رمانتيك از سوي دولتهاي كوچك و پديد آمدن چشم انداز تازه اي در پيكار ميان قدرت و حق از يكسو و زير ضرب رفتن رژيمهاي اقتدار گرا از سوي ديگر از پيامدهاي آن است. بطور مشخص تر دوران تازه جهاني برآمد دوباره اما متفاوت و نيرومند همان تيغ دولبه اي است كه منطق ذاتي مدرنيته بوده است. روند تازه جهاني پس از نابودي كمونيسم هم منطق ضد اقتدار گرايانه دارد و رژيمهاي ارتجاعي و ضد مدرنيته در منطقه را تهديد مي كند و هم روندي بسوي قدرت نمايي بيشتر امريكا در جهان تك قطبي به رهبري امريكاست. امريكا براي قدرت نمايي و نظامي گري اش البته برخلاف تصور محمدي و همفكران از ما اجازه نگرفته است ، اما يك جنبه ديگر دولبه بودن شمشير امريكا تاثير پذيري آن از افكار عمومي است. درست به همين دليل من حضور فعال افكار عمومي و اعتراض به امريكا از موضع دفاع از صلح در جهان را در هر دو مقاله ام مورد تاكيد قرار دهم. واقعا نيز بر اين باورم كه در جهان امروز اسلحه اي كارآمد تر از افكار عمومي و بسيج آن براي هر تحول سياسي و اجتماعي وجود ندارد. اهميت يافتن افكار عمومي در سياست گذاري جهاني روندي است كه از شروع مدرنيته آغاز شد و امروز به اوج خود رسيده است. در دنياي امروز تيغ دولبه مدرنيته هم عصر تكنولوژي اطلاعات و نرم افزاري و اينترنت را در بر مي گيرد و هم افزايش قدرت نظم دمكراتيك به معناي قدرت نخبگان و منتخبين در برابر انتخاب كنندگان. در دوران كنوني كه عصر «نرم افزاري» و «تكنولوژي اطلاعات» و «دهكده جهاني» ناميده ميشود و عنصر مركزي و تعيين كننده آن «دانش و معرفت» است ، هيچ جامعه اي بدون كوشش در راه توليد و توزيع دانش راه بجايي نمي برد. بويژه جامعه اي همچون ايران اصلاحات واقعي نيازمند دانش و شناخت تازه از جهان است. اين كاري است كه بايد بدون جانبداري ايدئولوژيك و با نگاهي انتقادي صورت گيرد. بويژه آنكه در جازدن در دنياي گذشته در ميان روشنفكران ايراني سابقه اي طولاني دارد و بجاي گسترش شناخت و معرفت بيشتر به ساده انديشي و كم كاري فكري انجاميده است. فراموش نكنيم كه در جهان ديروز نيز ما يعني اغلب روشنفكران سياسي ايران بويژه چپ ها و اسلامي ها با اتكا به ارزشهاي «ضد امپرياليستي» و دفاع جانانه از اشغال سفارت امريكا بجاي تلاش در راه حقوق و ارزشهاي شهروندي همه نيروي خود را صرف مبارزه با «خطر ليبراليسم» دولت بازرگان و سرنگوني آن كرديم. اما يك موضوع مهم ديگر اين است كه در جهان تك قطبي امروز چه ما بخواهيم و چه نخواهيم قدرت سياسي امريكا يعني قدرت دمكراسي دويست ساله اي كه هر يك از پنجاه ايالت آن به تنهايي قدرت و ثروتي بيش از تمام قاره اروپا دارد، اهميت بيشتري از حق دولتهاي كوچكتر يافته است. اگر يك لبه مدرنيته ضد اقتدار گرايي است يك لبه ديگر آن قدرت نمايي و نظامي گرايي امريكاست. اما تهديد آميز بودن قدرت افسانه اي امريكا متوجه دولتهاي خود كامه است و نه قدرتهاي دمكراتيك. علت آن ساده است: قدرت امريكا برخلاف قدرتهاي فاشيستي و كمونيستي بر افكار عمومي مردم امريكا و انتخابات دمكراتيك استوار است و مشروعيت خود را از مردم مي گيرد. بنابراين جنگ عراق تنها طليعه اي از سرآغاز يك دوران تازه در سياست جهاني است. بدون شناخت جهان كنوني و سمت و سوي آن هرگز نيت خير، اخلاق و تعهد انساني براي توفيق در راه «عشق به انسان ، احترام به آزادي و مبارزه با سلطه جويي» ياري نخواهد كرد. نيروهاي سياسي ايران هرگز چيزي از صداقت ، فداكاري و پيكار جويي كم نداشته اند، اما درست انديشي و مهمتر از آن بزرگ انديشي و گيج سري در شناخت جهان آن گوهر كميابي است كه فقدان آن ما را به حاشيه جهان كنوني رانده است. پيامدهاي جنگ براي منطقه و ايران اين پرسش كه آيا با بمب و نظامي گري ميتوان در كشورهاي خاورميانه دمكراسي ايجاد كرد، پاسخ ساده آن منفي است. اما اين همه پاسخ نيست. تفاوت اساسي جهان كنوني با جهان دوران سپري شده در نظم دمكراتيك با نظم اقتدار گرايانه است. بطور مشخص تر دوران تازه جهاني تيغ دولبه اي است كه هم منطق ضد اقتدار گرايانه دارد و رژيمهاي ارتجاعي و ضد مدرنيته در منطقه را تهديد مي كند و هم روندي بسوي قدرت نمايي بيشتر جهان تك قطبي به رهبري امريكاست ، نابودي رژيم صدام نه تنها مقدمه تغيير نقشه سياسي خاورميانه بلكه شوك بيدار كننده اي بر دنياي سياست ، انديشه و فرهنگ تمدن كشورهاي منطقه است. اين شوك همه عرصه ها و نهادهايي را كه «حقيقت مطلق» تصور ميشوند را يكي پس از ديگري زير سوال خواهد برد. اين تحول به برآمد طغيان فكري و سياسي كه در زير پوست جامعه جريان دارد، ميدان خواهد داد. چالش با سنتها و نهادهاي سياسي ، فرهنگي و ديني حاكم و گسترش رويكرد انتقادي در تفكر و شناخت ، زمينه را براي پيدايش مفاهيم نظري تازه اي فراهم خواهد كرد. اين همان رويكردي است كه از بدو پيدايش در غرب يك شمشير دولبه بود: هم برندگان خود را داشت و هم بازندگان خود را. همه دستاوردهاي مدرنيته همواره تيغ دولبه بوده است. هم قدرتهاي سياسي بزرگ از آن بهره گرفته اند و هم مردم جهان و آزاديخواهان. بنابراين داستان بسيار پيچيده تر از محكوم كردن و يا تاييد كردن جنگ عراق است. پرسش اصلي من در هر دو مقاله در رابطه با جنگ اين بوده است كه موضوع را تنها در حد ديپلماسي حقوقي در روابط بين المللي و يا اعتراض به جنگ محدود نكنيم. اگر جنگ و اوضاع كنوني تيغ دولبه اي از فرصت ها و چالش هاست ، ايرانيان نيز بايد از يكسو عليه آن اعتراض كنند، اما از سوي ديگر در جستجوي بهره برداري از فرصت كنوني در راه منافع ملي ملت ايران ، اصلاح طلبان و آزاديخواهان برآيند. بطور كلي جهاني شدن هم تهديدي عليه دمكراسي در كشورهاي پيشرفته و هم چشم اندازي براي ايجاد دمكراسي در كشورهاي استبداد زده جهان امروز است. علت اين تناقض (پارادوكسال) در اين است كه دمكراسي و مردم سالاري پروژه اي ملي و تنظيم كننده حوزه روابط انتخاب كنندگان و منتخبين است. اما از سوي ديگر جهان امروز پايان دوران «چهار ديواري ، اختياري» نيز است. يعني ديگر هيچ رژيم اقتدارگرايي نميتواند در يك كشور جداگانه در منطقه خاورميانه تحت عنوان «حقوق بشر اسلامي» دست به جنايت و آدم كشي و قصاص و زن ستيزي بزند. نكته ديگر اينكه سياست امريكا بدون اينكه تحقق آن به اراده يا تاييد ما بستگي داشته باشد، چنانكه در مقاله روز نخست شروع جنگ اشاره شد در واقع نقش قابله براي زايمان دردناك زني آبستن را بازي مي كند. اين قانون نانوشته همه پيچ ها و دگرديسي هاي بزرگ در دورانهاي تاريخي است. ويژگيهاي نظير آزاد منشي ، روح ملي ، وطن دوستي ، لوازم دمكراسي و غيره خواصي نيست كه به اراده امريكا در هر كشور جداگانه بستگي داشته باشند و يا كاشته شوند. اينها مايه ها و زمينه هايي است كه طي روندي طولاني در جنين يك كشور شكل گرفته ، اما در دورانهاي طوفاني امكان ظهور و زايش مي يابد. با آنچه كه توضيح دادم دومين اختلاف اساسي به برداشت از پيامدهاي جنگ براي خاورميانه و ايران مربوط ميشود. من به صراحت نه تنها در مقاله به مناسبت سقوط صدام بلكه در مقاله منتشر شده در همان روز نخست جنگ نيز بروشني امكان نتيجه مندي مثبت آن براي منطقه و ايران را پيش كشيدم. لازم است اشاره كنم كه جنگ و پيامدهاي ضدانساني آن براي من صرفا يك موضوع آكادميك و نظري نيست. من خود بعنوان افسر وظيفه زرهي در خطوط مقدم جبهه هاي جنگ به مدت دو سال در سالهاي ٥٩ تا ٦١ با جنگ و همه زشتي ها و مصايب آن شبانه روز زيسته ام. توصيف فشارهاي روحي و انساني جنگ از توان قلم خارج است. من شخصا تنها بر اثر تصادف بارها از خطر مرگ در جنگ جستم. اما هرگز فراموش نمي كنم كه موشك باران فقط يك روز قواي صدام حسين عليه ايران در جبهه ها و پشت جبهه ها، بيش از چند برابر همه تلفات انساني و مادي جنگ اخير امريكا عليه عراق بود. بنابراين بجاي دراماتيزه كردن عواقب وحشتناك جنگ عراق كه بزرگترين دشمن تاريخي معاصر ايران را به گور سپرد، بايد موضوع را از منظر عقلانيت سياسي و نتيجه مندي آن كاويد. در پايان تاكيد مي كنم كه امريكا و انگليس به دلايل گوناگون به ايران حمله نظامي نخواهند كرد، اما بدون ترديد و بطور حتم با پايان يافتن دوران «چهار ديواري ، اختياري» در خاورميانه حلقوم اقتدارگرايان ايران را بطور جدي جهت استقرار نظمي دمكراتيك در ايران خواهند فشرد. و چه بهتر از اين. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |