‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





تاملی بر جشن سقوط صدام!
* علت سقوط آسان و نسبتا سريع صدام ساده بود: شهروندان عراقی هيچ انگيزه‌ای در دفاع از صدام نداشتند.
* سياست امريكا در منطقه نه بر نفت و اقتصاد و نه حتی نجات خلقها از زير سلطه ديكتاتوری استوار است ، اما اين سياستی است كه منطق كاملا ضد اقتدارگرايانه دارد و در عمل همسو و در راستای دمكراسی و ثبات تازه در منطقه است
* بازندگان اصلی سياست امريكا در منطقه اقتدارگرايان و حكومتهای فاقد مشروعيت سياسی و اخلاقی‌اند كه به دليل رفتارهای قرون وسطايی خود ثبات سياسی شان در افكار عمومی تزلزل يافته است
 

محسن حيدريان
پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۲

با سقوط صدام حسين زندگی سياسی يك خون آشام ٦٥ ساله پايان يافت. اما مهمتر از آن به بيش از ٢٥ سال حكومت ترور و اختناق سيستماتيك بر عراق نقطه اختتام مسرت بخشی گذاشته شد. رژيم صدام از نظر رفتار با دگر انديشان ، منتقدان درون حكومت و اپوزيسيون اين كشور و نيز در شيوه تبليغاتی و محافظت از خود شباهت كم نظيری با استالين داشت. او حتی در اين رويا بود كه بغداد را به استالينگراد ديگری در برابر نيروهای امريكا و انگستان تبديل كند. اما صدام همچون همه اقتدار گرايان نه قادر به فهم روندهای تازه جهان كنونی بود و نه حتی با واقعيات ملموس كشور زير نگين خود آشنايی داشت. صدام همچون منشا اصلی اين جنگ آنقدر از شهامت مدنی و انسانيت فارغ بود كه راه همه كوششهای سياسی ، مصالحه جويی و كوتاه آمدن را كه تا سه هفته پيش جريان داشت ، با رفتاری لجوجانه و قرون وسطايی مسدود كرد. اما مقاومت ضعيف و در مجموع پراكنده گارد ويژه جمهوری و فدائيان صدام كه تنها سه هفته ادامه يافت ، نشان داد كه با هيچ نيروی نظامی تربيت شده‌ای نيز نميتوان از پايه‌های رژيمی نامشروع دفاع كرد و حتی دست به مقاومت آبرومندانه‌ای زد. علت سقوط آسان و نسبتا سريع صدام ساده بود: شهروندان عراقی هيچ انگيزه‌ای در دفاع از صدام نداشتند.

اين جنگ گرچه جنگی نامتعارف بود، اما مانند همه جنگها با تلفات و تراژديهای انسانی و ضايعات وحشتناك روحی تاسف باری همراه بود. با اينحال حيات سياسی رژيم صدام در مجموع در يك جنگ نسبتا كوتاه پايان يافت و با توجه به حجم عظيم زرادخانه تسليحاتی موجود در عراق در مجموع كمترين تلفات و خرابيهای ممكن را ببار آورد. اما جنگ صرفنظر از عدم حقانيت قانونی و بين المللی آن كه مورد انتقاد به حق گسترده‌ای در جهان نيز قرار گرفت ، به دلايل متعددی بويژه پايان دادن به حيات يك رژيم ضدبشری دارای سرشتی عادلانه بود.

جنگ عليرغم رنج‌ها و مصايب دهشتناكی كه برای غير نظاميان عراقی ببار آورد، از اين جهت نيز عادلانه بود كه تامين حق زندگی انسان آزاد و رهايی از يك رژيم ضد انسانی ، همواره و بطور پايه‌ای برتر از هر ارزش اخلاقی و نيز حقوق بين المللی ديگر است. من اين نظريه را در آستانه شروع جنگ نيز به صراحت پيش كشيدم. بخصوص اينكه مساله اصلی و كليدی عراق و ديگر كشورهای منطقه بويژه ايران قبل از هرچيز فقدان آزادی و ظلم رژيمهای مستبد و نابود كردن سرمايه‌های اجتماعی و طبيعی يعنی وطن دوستان و منابع زير زمينی اين كشورهاست. لذا انگيزه امريكا و انگليس در نابودی رژيم صدام هرچه باشد، در دوران كنونی كه بيش از نيم قرن از مناسبات استعماری رها شده است ، در نتيجه مندی مثبت آن بسود ملت عراق و ديگر ملل منطقه هيچ ترديدی نيست.

صدام حسين همچون يك سد بزرگ سياسی نه تنها در برابر شهروندان عراق و دمكراسی در اين كشور بلكه در كل منطقه خاورميانه تهديد بزرگی برای صلح پايدار، دمكراسی و نيز حل مسالمت آميز مشكل تاريخی فلسطين و اسرائيل بود. اينك با از بين رفتن اين مانع اساسی افقهای تازه‌ای در برابر مردم عراق ، همسايگان اين كشور و نيز همه ملتهای خاورميانه گشوده ميشود. با پايان بحث مشروعيت حقوقی نبرد عليه رژيم صدام ، در حقيقت مشروعيت اخلاقی و سياسی اين نبرد در برابر ديدگان باز همه آگاهان سياسی و آزاديخواهان جهان و منطقه می‌درخشد.

با پايان جنگ، اينك مساله مركزی بازسازی عراق ، گذار به دمكراسی و مشروعيت دادن به دوران تازه سياسی در اين كشور است. اين چشم اندازهای تازه با وجود رژيم صدام حتی تا چند نسل ديگر هم در حد يك رويا باقی می‌ماند. بدون ترديد تجربه عراق در كنار تجربه مثبت افغانستان و يوگسلاوی سابق از هم اكنون بعنوان راهها و امكانات تازه دوران كنونی برای گذار به دمكراسی مورد توجه بيشتر سياست شناسان قرار خواهد گرفت. اما در شرايط كنونی و با توجه به قدرت فوق العاده امريكا، برای پرهيز از يكه تازی كامل اين كشور بايد خواستار مشاركت فعال سازمان ملل متحد در همه معادلات سياسی و اقتصادی و انسانی عراق پس از جنگ و نيز منطقه گرديد.

پرسش مهمی كه اكنون در پايان جنگ اهميت مركزی می‌يابد وضعيت تازه منطقه پس از صدام است. برای پاسخ به اين پرسش بايد برندگان و بازندگان اوضاع تازه منطقه خاورميانه را باز شناخت. اما قبل از آن بايد نگاه ديگری به انگيزه‌های امريكا و بطور كلی شرايط تازه جهان پس از يازده سپتامبر انداخت.

جهان پس از يازده سپتامبر به يك معنا بازگشت گفتمان سياست بر جهان است كه طی آخرين دهه‌های قرن بيستم بشدت زير سلطه اقتصاد و نيز جهان دو قطبی قرار گرفته بود. امريكا بعنوان قدرتمندترين ، ثروتمند ترين و به گفته هگل «سرزمين آينده بشريت» و بنا به تاكيد هوشمندانه آلكسی توكويل نخستين انديشمند آزاديخواه دوران مدرن «كشوری كه نويد ظفرمندی آزادی فردی بر بردگی (نظام روسيه) را خواهد داد»، ١٢ سال پس از جشن پيروزی بر كمونيسم ، سياست خارجی تازه‌ای را در پيش گرفت.

در سياست خارجی تازه امريكا در دوران پس از يازده سپتامبر ديگر منافع اقتصادی و يا نفت نقش اصلی را بازی نمی‌كند. در سياست خارجی امريكا همواره ميان آرمان‌گرايان و واقع‌گرايان و نيز انزوا گرايان و جهان‌گرايان رقابت و كشمكش وجود داشته است. اما تز اصلی آرمان‌گرايان _ البته به مفهوم امريكايی آن _ كه اينك سكان سياست خارجی اين كشور را در دست دارند، قائل شدن به انديشه رسالت جهانی امريكا بعنوان «اردوگاه خير جهان» است. به عقيده آنان تز اصلی واقع گرايان در دوران كنونی بويژه پس از يازده سپتامبر كارايی خود را از دست داده است. واقع گرايان كه در دوران كلينتون سكان سياست خارجی امريكا را در دست داشتند بر اين باور بودند كه نقش امريكا را بطور عمده در رقابتهای اقتصادی در جهانی كه مرزهای ملی ديگر مرزهای واقعی نيستند، محدود كنند و يا تنها در مواردی همچون مساله فلسطين و اسرائيل به ايفای نقش بپردازند.

تجارب بوسنی در جريان از هم گسيختگی يوگسلاوی سابق و نيز تجربه افغانستان ، عدم كارايی ديپلماسی اروپا در هر دو مورد را اثبات كرد. پس از آن اين نظريه بيش از پيش تقويت گرديد كه امريكا بعنوان تنها ابر قدرت بازمانده در جهان ، يك نظم ناقرينه را نمايندگی می‌كند. در واقع با پايان يافتن قرينگی دو ابر قدرت كه امكان هر دو كشور را در جهان محدود می‌كرد، در پی حادثه يازده سپتامبر اوضاع از هر نظر به سود جهان‌گرايان و آرمان‌گرايان در رهبری سياست خارجی امريكا دگرگون گرديد. اين درست همان نظريه‌ای است كه امريكا بعنوان كشوری استثنايی و نماد يك قدرت برتر و آزادتر از دوران تاسيس آن يعنی از حدود دويست سال پيش مبنای فلسفه وجودی اين كشور نزد خود امريكايی‌ها بوده است. هرچه هست ، امريكا بعنوان كشوری كه مورد عشق و نفرت گسترده و پيشداوريهای بسيار در جهان قرار دارد، اينك اهميت بزرگی در منطقه خاورميانه يافته است.

بدون ترديد برای خطاهای سياست داخلی و خارجی امريكا و انگليس ميتوان فهرستهای بسيار طولانی نوشت. اما اين انتقادات بايد با پذيرش اين اصل صورت گيرد كه در جهان امروز در پيش گرفتن سياست خارجی انزواگرايانه از سوی امريكا هرگز بسود منطقه خاورميانه و جهان نيست. بعنوان نمونه طی هشت ماه پيش از يازده سپتامبر، امريكا در رابطه با مسئله اسرائيل و فلسطين موضعی انزواگرايانه در پيش گرفت كه پيامد آن تنها بسود افراطيون اسرائيل و شارون بود. يازده سپتامبر امريكا را متوجه كرد كه نمی‌تواند خود را از درگيريهای جهان كنونی كنار بكشد. گرچه آرمانگرايی هم در سياست خارجی امريكا بی درد نيست و پيامدهای خود را دارد، اما انزواگرايی آن نتايج بمراتب وحشتناك تری برای جهان امروز خواهد داشت. فراموش نبايد كرد كه روسيه و اروپا اگر چه بعنوان دو قطب بزرگ در معادلات بين المللی حضور دارند، اما توانايی آنها در تاثير گذاری سازنده در مسايل بحرانی جهان بسيار محدود است. ضمن اينكه مخالف آنها با جنگ نه از موضع «ضد امپرياليستی» برخی از نيروهای سياسی با پيش زمينه‌های كمونيستی و اسلامی در جهان سوم بلكه از موضع مخالفت با جنگ از موضع انسانی و يا حقوقی و يا نوسان ميان سياست مستقل اروپايی و رابطه قدرت ويژه شان با امريكاست. بطور مثال فرانسه بعنوان مستقل ترين دولت اروپايی و بقول كيسينجر بعنوان «اپوزيسيون جهانی» عمل می‌كند، اما امكان اثر گذاری محدودی در روابط جهانی را دارد.

به اين ترتيب سياست امريكا در منطقه نه بر نفت و اقتصاد و نه حتی نجات خلقها از زير سلطه ديكتاتوری استوار است ، اما اين سياستی است كه منطق كاملا ضد اقتدارگرايانه دارد و در عمل همسو و در راستای دمكراسی و ثبات تازه در منطقه است.

يكی از درسهای ما ايرانيان درباره پايان پيروزمند جنگ عليه صدام ميتواند اين باشد كه واژه امپرياليسم كه از ابداعات لنين بود و تا حدی نيز در رفتار سياست خارجی امريكا در دورانهايی واقعيت داشته است ، اينك بايد باز خوانی شود. مفهوم امپرياليسم را كه كمونيستها به نيروهای اسلامی نيز تسری دادند و با استقبال گسترده افراطيون اسلامی مواجه شد، در دوران كنونی بايد از مفهوم كليدی «سياست جهانی» تفكيك كرد. مفهوم اخير كه از دوران روشنگری و از سوی ايمانوئل كانت ابداع شده و همواره مورد بازخوانی‌های تازه قرار گرفته در جهان امروز اهميت بزرگی يافته است. مراد از «سياست جهانی» نياز به بازيگران قدرتمند اما منصف و خويشتن دار در صحنه جهانی برای پاسداری از ثبات ، صلح عادلانه و توازن قدرت در عرصه جهانی است.

واقعيت اين است كه در تاريخ بشری هيچ ابر قدرتی به اندازه امريكا خويشتن داری نكرده است. كافی است به قدرتهای بسيار كوچكتری نظير ناپلئون و يا نقش انگستان و فرانسه در دوران استعمار و يا نقش شوروی در جنگ جهانی دوم و پس از آن در تجاوز به بسياری از كشورهای پيشرفته از خود نظر كنيم. قبل از امريكا هيچ قدرت جهانی ديگری در تاريخ وجود نداشته است كه در عين ايجاد ديناميسم و پويايی در روند تاريخ ، يك نظم آزاد را در جهان نمايندگی كرده باشد. قدرتهای پيشين يا بسيار ايستا بودند و يا ملتهای تحت سلطه را زير فشارهای وحشتناك قرار ميدادند. امريكا اولين قدرتی است كه در عين حفاظت از نظم پويای سرمايه داری ، خواهان يك ساختار آزاد از دولتهای ملی در سرتاسر جهان است. لذا نقش امريكا در جهان كنونی را هرگز نميتوان با مفهوم لنينی «امپرياليسم» توضيح داد.

اما اگر امريكا به دليل قدرت ، ثروت و امكانات فوق العاده و نيز جذابيت‌های علمی ، فرهنگی ، پزشكی ، سينمايی ، زبانی و بعنوان آزادترين كشور زنان و مهاجران دنيا، می‌خواهد رهبری جهان را بر عهده داشته باشد، بايد همچون يك امپراتوری يعنی در نقش داور و نه يك طرف دعوا در مناقشات جهانی حضور يابد. بعبارت ديگر بايد از لوازم سياسی و نه نظامی بهره برداری كند. يك مسئله اصلی سياست تازه خاورميانه‌ای امريكا حاكم گردانيدن سرمايه داری با سرمشق امريكا در منطقه است. همين سياست است كه مقاومت بسياری از نيروهای واپس‌گرا را به همراه داشته است. اما مسلما همه مخالفان جنگ را نبايد در زمره اين نيروها قرار داد. در پشت مخالفت با جنگ درست همچون بيطرفی مثبت در برابر آن ، انگيزه‌ها، منافع و نيز مواضع كاملا متضاد وجود داشته و دارد. بعنوان نمونه هرگز نميتوان گفتمان «ضد امپرياليستی» اقتدار گرايان جمهوری اسلامی را كه با دكترين جنگ بر سر نفت پرچم دفاع از صدام را بر افراشتند، با مواضع نيروهای سياسی اپوزيسيون داخل و خارج از كشور كه از موضع انسانی ، مدنی و صلح خواهانه مخالف جنگ بودند، يكی دانست.

بهرحال هرچه هست ، بازندگان اصلی سياست امريكا در منطقه اقتدارگرايان و حكومتهای فاقد مشروعيت سياسی و اخلاقی‌اند كه به دليل رفتارهای قرون وسطايی خود ثبات سياسی شان در افكار عمومی تزلزل يافته است. پيش از آن ديديم كه افغانستان كشور فراموش شده‌ای كه هيچكس حتی زحمت انديشيدن به آنرا به خود نمی‌داد، سرنوشت كاملا متفاوتی يافت. پروژه‌های بازسازی افغانستان پس از طالبان بنا به گزارشات منابع مستقل آنقدر گسترده و وسيع است كه در تاريخ اين كشور هرگز سابقه نداشته است.  بازندگان ديگر اين وضع نيروهای سياسی واپس‌گرا و ايدئولوژيك و نيز همه بازيگرانی‌اند كه جهان پويای امروز را از ديدگاه نظريه‌های كليشه‌ای و سنتی می‌نگرند.

اما برندگان اوضاع تازه عبارتند از مردم تشنه آزادی ، جوانانی كه نگاه ديگری به شيوه زندگی دارند، دمكراسی سازان و نخبگان سياسی آزاديخواه در عراق و كل منطقه می‌باشند. كوشش‌های تازه برای حل اختلافات فلسطين و اسرائيل نيز يكی ديگر از پيامدهای نابودی صدام خواهد بود. با اينحال مساله اساسی اين است كه با سقوط رژيم تماميت گرای صدام حسين زمين زير پای همه رژيمهای اقتدار گرای منطقه و در راس آن جمهوری اسلامی به رهبری علی خامنه‌ای به لرزه در آمده است.
 
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de