| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
بمناسبت ٨٥ مين سالگرد «انقلاب
اكتبر»
نقد لنينيسم از منظر ماركسيسم يا سوسيال دمكراسى؟
محسن حيدريان
جمعه ١٧ آبان
١٣٨١
شب هفتم نوامبر سال ١٩١٧ ولاديمير ايليچ لنين ٤٧ ساله با قد كوتاه خود به آرامي و بدون شليك حتي يك گلوله با ياري يك گروه اندك سازمان يافته موفق به تحقق توطئه اي شد كه از دوران جواني در تب و تاب آن مي سوخت. پژوهشگران تاريخ روسيه و نيز بازماندگان حادثه شب هفتم نوامبر ترديد ندارند كه لنين در آن شب زمستاني هفتم نوامبر در سكوت و آرامش كامل و بدون هيچ مقاومتي ، قدرت را در پطروگراد بدست گرفت. اما افسانه سازان «حكومت شوراها» پس از كسب قدرت روايات و تصاوير حماسي و پرشكوهي از كودتاي آرام شب هفتم نوامبر سرهم بندي كردند كه واقعيت كودتا را طي هفتاد سال در كتابهاي درسي ، تبليغات احزاب كمونيستي سراسر جهان ، فيلمها و نمايشات عجيب و غريب تحريف مي كرد. در اين تصوير سازيهاي كاذب روايت شد كه توده هاي عظيم و مسلح خلق با غريو شعارهاي انقلابي طي يك مبارزه سرسختانه به پيشاهنگي گارد سرخ بلشويك ، مقاومت ارتجاع تزاري را در هم شكسته و انقلاب كبير اكتبر را با شعار «اتحاد پرولتاريا و دهقانان» به پيروزي رسانده اند. استقرار حكومت بلشويكي اما شش ماه پس از «انقلاب كبير اكتبر» پس از كناره گيري تزار در ماه مارس ١٩١٧ تحقق يافت. (طبق تقويم قديم روسيه ٧ نوامبر برابر با ٢٥ اكتبر بود). اما هيچ كس تصور نمي كرد كه حادثه آن شب زمستاني هفتم نوامبر سرنوشت نه تنها روسيه بلكه جهان را دگرگون كرده است. ماركس و انگلس هرگز شعار وحدت كارگران و دهقانان را پيش نكشيده بودند. در آثار آنان هيچ اشاره اي به اين تز وجود ندارد. اما لنين براي تئوريزه كردن انديشه هاي اراده گرايانه خود و توجيه انقلاب در يك كشور عقب مانده دهقاني كه اكثريت مطلق آن بيسواد بودند، نه تنها كودتاي اكتبر را با شعار «اتحاد پرولتاريا و دهقانان» سازمان داد بلكه آنرا به شعار «حكومت كارگري و دهقاني » نيز تبديل كرد كه در تحول بعدي به ضرورت سركوبي مردم شهرها توسط «دهقانان انقلابي» و «گاردسرخ» فراروئيد. هنوز لنين رهبر كودتا در قيد حيات بود كه حزب بلشويك براي درهم شكستن مقاومت مردم در برابر حكومت تازه در اكثر شهرها و روستاهاي روسيه حمام خون واقعي براه انداخت. تنها امتياز بلشويكها در اين جنگ تمام عيار و بيرحمانه عليه مردم روسيه و اقليتهاي ملي و ديني ، مهارت خارق العاده تبليغاتي «حزب طراز نوين طبقه كارگر» بود كه از سوي لنين رهبري مي شد. لنين اما سالها پيش مقدمات فكري كودتا و عواقب آنرا با افكار قدرت گرايانه خود فراهم كرده بود. او در كتاب «چه بايد كرد؟» با اعتقاد به جهاني كه رنگهاي آن ياه سياه است يا سفيد نوشته بود: «امروز يگانه گزينش ممكن ميان ايدئولوژي بورژوايي و ايدئولوژي سوسياليستي است. راهي ميان دو اين دو وجود ندارد و بشريت هنوز ايدئولوژي سومي نيافريده است» در همان كتاب ، لنين ابزار لازم براي تحقق اهداف سوسياليستي را «انقلابي هاي حرفه اي » دانسته بود كه رسالتشان اگاه كردن طبقه كارگر است. زيرا لنين اساسا به آگاهي اتحاديه اي كارگران كه ناشي از مبارزات روزمره و واقعي آنان است باور نداشت و همواره اتحاديه هاي كارگري را كوچك و بي اهميت مي شمرد. او ادعا مي كرد كه آگاهي طبقه كارگر بايد از بيرون به درون جنبش كارگري منتقل شود و حاملان اين آگاهي همان كادرهاي تمام وقت حزبي و انقلابيون حرفه اند. اين عناصر حزبي همان كساني بودند كه بايد ديكتاتوري پرولتاريا يعني ديكتاتوري يك حزب را بر جامعه روسيه به عنوان حكومت كارگران و دهقانان اعمال مي كردند. اما «انقلاب پرولتري و دهقاني» براي در هم شكستن مقاومت «ضدانقلاب» در همان گامهاي نخست به پليس مخفي هم نياز پيدا كرد كه بنا به فرمان لنين «چكا» پديد آمد. كودتاگران لنينيست بلافاصله حقوق همه احزاب نه فقط بورژوايي بلكه چپ را نيز به خشن ترين شكل ممكن نقض كرده و فعاليت تمامي گروههاي سياسي در روسيه را تعطيل اعلام كردند و دوما پارلمان اين كشور را به توپ بستند. سركوب خونين مخالفان و از بين بردن ابتدايي ترين حقوق سياسي و اجتماعي مردم بنام «ديكتاتوري پرولتاريا» به رهبري كميته مركزي حزب بلشويك صورت گرفت. لنين همه اين رفتارهاي خشونت آميز را با تئوري انطباق خلاق ماركسيسم با «عصر امپرياليسم» توجيه كرد. لذا سركوب و دولتي كردن جامعه روسيه اجزاي سياست و تفكري بود كه بايد به نياز «عصر امپرياليسم» پاسخ ميداد. روندي كه در تكامل خود با استقرار رژيم پليسي شوروي در ادبيات سياسي جهان عنوان «لنينسيم» يافت. در حاليكه ماركس حتي يك كلمه هم درباره سانتراليسم دمكراتيك ننوشته بود، لنين ديدگاه زورمدارانه و ديكتاتورمآبه خود را در زندگي درون حزب بلشويك نيز اعمال كرد و وجود گرايش هاي مختلف در درون حزب را بعنوان اجراي اصل سانتراليسم دمكراتيك ممنوع اعلام كرد. اين درحالي بود كه با استقرار «حزب طراز نوين طبقه كارگر» در قدرت بتدريج معناي حاكميت حزب با دولت كارگري يكي تلقي شد. ديكتاتوري پرولتاريا و سانترالسيم دمكراتيك دو عنصر اساسي انديشه اي بودند كه نه تنها در شوروي بلكه در سراسر جهان فجايع مصيبت باري آفريدند. نقد لنينيسم از منظر ماركسيسم؟ اكنون پس از فروپاشي كمونيسم پرسش اين است كه آيا همه فجايع ناشي از «انقلاب كبير اكتبر» را تنها به گردن لنين و يا ماركسيسم روسي انداخت و يا جوهر انديشه هاي ماركس نيز در آن دخالت داشته است. درست است كه در مكتب بلشويم با اضافه كردن پسوند لنينيسم به ماركسيسم نه تنها افكار فلسفي ماركس مورد توجه قرار نگرفت بلكه تحريف نيز شد. اما فراموش نبايد كرد كه آنچه ماركس از مفهوم «ديكتاتوري پرولتاريا» در نظر داشت ، گرچه بطور كلي از منظر مردم سالاري و دمكراسي مدرن كه دفاع از حق اقليت جوهر آن است ناسازگار و نادرست بود، اما بي شك با فجايع و جنايات ضد انساني كه تحت لواي اين مفهوم در كشورهاي بلوك شرق انجام گرفت ، يكي نيست. ماركس در مفهوم «ديكتاتوري رولتاريا» سركوب اقليت «ضد انقلابي» را براي دفاع از حكومت اكثريت مد نظر داشت. اما بهررو همين نظريه بعنوان ابزاري در دست اقتدارگرايان احزاب كمونيست حاكم مبدل به شمشير خون چكان و بيرحمي گرديد كه ميليونها انسان دگرانديش را از دم تيغ گذراند. بطور كلي نگاه عمومي ماركس به انسان و جامعه كاملا تحت تاثير انديشه كليدي او در باره پيكار طبقاتي است. ماركس انسان را موجودي طبقاتي و از پوست و گوشت و استخوان ميداند و با ديگر ابعاد و نيازهاي روحي ، دروني و فرهنگي او كار زيادي ندارد. نگرش او به جامعه و نهادهاي آن مانند دولت ، جامعه مدني ، قرارداد اجتماعي و غيره نيز در اساس تحت تاثير نگرش طبقاتي اوست. لذا بسياري از مفاهيم و مقولات سياست مدرن و در راس آن انديشه آزادي و دمكراسي دغدغه ذهني او نبوده اند. ماركس اصولا به شاهكارهاي ادبي و هنري دورانش اهميتي نمي داد و حتي با آثار نويسندگان بزرگ دوران خود مثل فلوبر، ملويل ، ايبسن و ادگار آلن پو آشنايي ژرفي نداشت. در اين ترديدي نيست كه تاريخ مصرف بسياري از مفاهيم و روشهاي كليدي كه ماركس پيش كشيده بود و بويژه نظريات او درباره مفاهيم آزادي ، دمكراسي مدرن ، قدرت سياسي ، مشروعيت ، دولت دمكراتيك حتي مدتها پيش از فروپاشي كمونيسم به پايان رسيده بود. پرسش مركزي ماركس تضادي بود كه ميان مناسبات توليدي سرمايه داري از يكسو و رشد نيروهاي توليد از سوي ديگر مي ديد. به باور او اين تضاد نه تنها محرك تاريخ بلكه منجر به محو كامل جامعه سرمايه داري خواهد شد. ماركس در كتاب «پيكار طبقاتي» از پرولتاريا مي خواهد كه حساب خود را از «خرده بورژوازي» جدا كند و مي نويسد: « سوسياليسم اعلام استمرار انقلاب و ديكتاتوري پرولتارياست و اين شرط گذار بسوي الغا تمايزات طبقاتي بطور كلي و الغا همه مناسبات توليدي است كه بر اين تمايز مستقر است.» ماركس در كتاب « هجدهم برومر....» تئوري دولت خود را بطور منسجم تري تكميل و ارائه كرد. او نوشت: «همه اختلافات پيشين ماشين دولت را تكميل كردند و حال آنكه بايستي آنرا در هم شكست.» اين حكم كه به سختي مورد پسند شديد لنين قرار گرفت ، در واقع توجيه «خشونت قاطع انقلابي» است كه اساس سبك و شيوه تفكر لنيني نه تنها براي كسب قدرت بلكه حفظ آن نيز بود. «خشونت انقلابي» قرائت لنين از تفكر انقلابي ماركس بود كه طي يك قرن اخير در بسياري از كشورها و فرهنگ هاي گوناگون جهان هواداران بسيار يافت و قربانيان بي شماري را به كام خود كشيد. ماركس در «مانيفست» دو شرط عمده براي پيروزي انقلاب پرولتري بر شمرده بود كه عبارت از سازماندهي نيرومند و نيز آگاهي طبقاتي طبقه كارگر است. مانيفست تاكيد مي كند كه حتي اگر طبقه كارگر در مبارزات سياسي و صنفي متشكل خود عليه سرمايه داري پيروز نشود، هر گام مبارزاتي به آگاهي طبقاتي او خواهد افزود. اما ماركس در كهنسالي به اين دريافت رسيد كه موضوع آگاهي طبقاتي طبقه كارگر به اين سادگي ها نيست. پاراودكس مهم اين پيش فرض در اين است كه هيچ واحد كارگري در هيچ كارخانه و سنديكايي حاضر به ميدان آمدن براي باخت نيست و لذا كسب آگاهي طبقاتي آن گونه كه مانيفست اعلام كرده بود، تنها يك توهم و خواب و خيالي بيش نبود. علاوه بر اين در مانيفست و اصولا ديگر آثار ماركس هيچ اشاره اي به مركزي ترين مفاهيم و مسايل دنياي سياست وجود ندارد. زيرا ماركس اصولا شناختي از مفهوم اساسي دولت دمكراتيك بورژايي نداشت و براي او قدرت سياسي تنها شر مطلق بود. ماركس بطور كلي در همه آثار خود تحت تاثير چنين تفكر نادرست و غير واقع بينانه اي از يكسو و از سوي ديگر ميل سوزان خود به تغيير انقلابي جهان همواره كوشش آزاديخواهان در راه حق راي همگاني و نيز آزادي و دمكراسي پارلماني را باطل و دروغ مي دانست. او در اين يكسونگري چنان تند مي رفت كه حتي كسب راي همگاني را منوط به كسب قدرت سياسي از سوي پرولتاريا مي دانست. اما واقعيت آن است كه اكثريت مطالباتي كه كه در مانيفست مورد تاكيد ماركس و انگلس قرار گرفته نظير حق راي همگاني ، ماليات بر حسب مقدار در آمد، برنامه ريزي صنعتي ، آموزش و پرورش رايگان ، ممنوعيت كار كودكان و غيره دهها سال است كه بدون نياز به انقلاب و كسب قدرت سياسي از سوي پرولتاريا در نظام سرمايه داري بدست آمده است. يك پارادوكس ديگر مانيفست تاكيد بر كسب قدرت سياسي همچون «هدف فوري طبقه كارگر» است. خود ماركس در انقلاب سال ١٨٤٨ متوجه شد كه چنين هدفي هرگز عملي نيست و از آن عقب نشست و ايده دفاع از انقلاب بورژوايي را پيش كشيد. ماركس در سالهاي پايان عمر تسخير قدرت سياسي را به «هدف نهايي» پرولتاريا تغيير داد. فراموش نبايد كرد كه درست برخلاف لنين ، ماركس عليرغم همه تاثيرات منفي فكري ، با مدرنيته و دستاوردهاي آن مانند عقل گرايي ، سكولاريسم ، لغو انواع امتيازات سنتي و غيره همراه بود. ماركس افق فكري تازه اي بر پرسش شكاف طبقاتي در جامعه بعنوان يك بيماري بزرگ اجتماعي بازكرد و از آنجا كه اين پرسش به زندگي ميليونها انسان در سراسر كره زمين پيوند نزديك داشته و دارد، انديشه هاي ماركس نيز هنوز مطرح و بازخواني ميشود. با وجود اينها هر چند بر تمايزات اساسي ميان لنينيسم و ماركسيسم تاكيد نيز كنيم ، اما نقد اولي از منظر دومي نقدي عقيم و نارساست و قادر به افشاي جوهر تفكر ضد آزادي و ضد دمكراتيك لنين نيست. نقد لنينيسم و ماركسيسم از منظر سوسيال دمكراسي پس از وقوع انقلاب بلشويكي به رهبري لنين در روسيه واژه تجديد نظر طلبي به بدترين ناسزاي سياسي تبديل شد و تحت اين نام بسياري از منتقدين ماركسيسم از نظر ذهني و نيز عملي سركوب و مختنق شدند. در همان دوران پيروزي انقلاب اكتبر، كتابهاي ادوارد برنشتين منتشر شد. برنشتين در سال ١٨٧٢ به عضويت حزب سوسيال دمكرات آلمان كه يك حزب ماركسيست انقلابي بود در آمد. برنشتين از نخستين نسل جوانان پيروان ماركس بود و به دليل استعداد و لياقت سياسي به سرعت نظر ماركس و انگلس را جلب كرد. او يكي از مخاطبين اصلي نامه نگاريهاي ماركس و انگلس در آلمان بود. شايان ذكر است كه نامه نگاري ميان انقلابيون و فعالين سياسي يكي از رايج ترين شيوه هاي تبادل نظر در آن دوران در ميان انقلابيون اروپا بود. طنز تاريخ چنين بود كه برنشتين اين نامه ها را كه در آنها از جمله هرگونه تجديد نظر طلبي در جنبش كارگري بشدت نكوهش شده ، در نوامبر سال ١٩٠٠ منتشر كرد. نامه هاي مبادله شده ميان ماركس و انگلس از يكسو و برنشتين جوان از سوي ديگر امروزه به اسنادي تاريخي تبديل شده است. اما بايد دانست كه در ابتداي انتشار افكار برنشتين ، حتي حزب سوسيال دمكرات آلمان نيز انديشه هاي او را بشدت طرد كرد، اما در عمل و زير فشار واقعيات اين حزب بتدريج و گام به گام به صحت درك برنشتين و مفاهيم مورد تاكيد او روي آورد و در عمل به اجراي يك سياست رفرميستي سوق پيدا كرد. مهمترين نوآوري برنشتين چالش فكري او در برابر برداشت قشري از ماركسيسم است. برنشتين در كتاب «پيش شرط هاي سوسيالسيم و وظايف سوسيال دمكراسي» انديشه ضرورت انقلاب پرولتري را زير سوال برد. اهميت اين اثر بويژه در آن است كه پس از انتشار مانيفست حزب كمونيست ، برنشتين اولين متفكر سوسياليست بود كه احكام آنرا بطور شفاف نقد كرد و آشكارا نشان داد كه بسياري از تاويل ها و پيش بيني هاي مانيفست نادرست و مبتني بر اراده گرايي و درك نادرست از روند تاريخ و سرمايه داري است. برنشتين از جمله نظريه تمركز سرمايه را كه يكي از تزهاي مركزي ماركس براي توجيه انقلاب پرولتري بود، رد كرد. او نشان داد كه درست برخلاف نظريه ماركس سرمايه نه تنها در جهت تمركز بلكه در جهت پراكندگي سير كرده است. داده هاي مورد كاربرد برنشتين كه حاصل تحقيقات اقتصادي و تاريخي او در لندن بود، كمك زيادي به ابطال نظريه ماركس كرد. برنشتين در ادامه نشان داد كه طبقه متوسط نيز نه تنها در جهت ضعف و اضمحلال بلكه درست بر عكس در سمت گسترش و افزايش نقش اقتصادي و اجتماعي بيشتر تحول پيدا مي كند. او همچنين اثبات كرد كه زندگي طبقه كارگر نيز نه به سوي تشديد فقر و تنگدستي بلكه درست بر عكس در جهت بهبود و رفاه نسبي تغيير كرده است. بدين ترتيب مهمترين پيش فرضهاي انديشه ماركس كه تشديد شكاف طبقاتي و تقسيم جامعه به دو طبقه استثمارگر و استثمار شونده كه توجيه گر و زمينه ساز تسخير قدرت سياسي از سوي پرولتاريا بود، از سوي برنشتين ابطال گرديد. برنشتين اعلام كرد كه انقلاب پرولتري نه تنها ضرورت تاريخ نيست بلكه هيچ زمينه و نياز واقعي در متن جامعه سرمايه داري وقت آلمان ندارد. اما اين بررسي هاي تجربي در نظر برنشتين بدان معني نيست كه طبقه كارگر زير فشار سرمايه داري نيست و يا مورد استثمار قرار نمي گيرد. برنشتين تاكيد كرد كه براي بهبود وضع طبقه كارگر بايد از راههاي مسالمت آميز نظير تشكيل اتحاديه و سنديكاي كارگري ، مبارزه در پارلمان و شوراهاي شهري پيكار كرد. در پايان كتاب «پيش شرط هاي سوسيالسيم و وظايف سوسيال دمكراسي» برنشتين يك نظريه هنجاري و بينش تازه اي را پيش مي كشد. او مي نويسد: «حتي اگر بفرض محال انقلاب پرولتري مورد نظر ماركس هم تحقق پذيرد، اصولا تحقق نظريه «ديكتاتوري پرولتاريا» نتيجه اي جز ايجاد «يك تمدن بدوي تر و عقب مانده تر» ندارد.» در ادامه برنشتين مي نويسد:« پيكار براي بهبود وضع طبقه كارگر بايد از راههاي قانوني ، مذاكره و به شكل تدريجي پيش رود. برنشتين در توضيحات مفصل خود درباره پيكار مسالمت آميز بر واژه «سياست نياگونگي» تاكيد مي كند و مراد او مبارزه تدريجي و گام به گام است. برنشتين تاكيد مي كند كه: «سوسياليسم بايد نماينده يك تمدن برتر و پيشرفته تر از سرمايه داري باشد و لذا تحقق آن نه از راه ويرانگري بلكه سازندگي و تكامل اجتماعي ميسر است.» در پرتو چنين ارزيابي مهمي است كه برنشتين جنبش سوسيال دمكراسي را از اعلام جنگ عليه ليبراليسم بر حذر ميدارد. او بر اين باور است كه ليبراليسم هر جا كه تنها بعنوان مدافع سرمايه داري اعلام حضور مي كند، بدون ترديد بايد مورد انتقاد سوسيال دمكراسي همچون يك رقيب سياسي قرار گيرد. اما چنين رقابتي بدين معنا نيست كه ميان سوسياليسم و ليبراليسم يك نبرد همه جانبه جاري است ، بلكه ليبراليسم بعنوان يك جنبش بزرگ تاريخي ادامه منطقي سوسياليسم است. يك پرسش مركزي برنشتين مواضع سوسيال دمكراسي درباره مفهوم و جايگاه آزادي و اولويت آن در برنامه جنبش كارگري است. برنشتين آزادي و حقوق شهروندي را دو مولفه اساسي جنبش سوسيال دمكراتيك مي شمرد و همواره هشدار ميدهد كه مبارزه براي عدالت اجتماعي و برابري اقتصادي نبايد به قيمت قرباني كردن آزادي پيش رود. اين نظريه جوهر اساسي تفكر لنيني در باره قرباني كردن آزادي در برابر عدالت را زير سوال مي برد. برنشتين درباره وظايف سوسيال دمكراسي تاكيد مي كند كه: « هرآينه كه برنامه هاي اقتصادي سوسيال دمكراسي مشروط به تحولات و يا شرايطي گردد كه آزادي و تكامل آن در خطر افتد، سوسيال دمكراسي هرگز نبايد به چنين مواضعي كشانده شود. حقوق شهروندي و حمايت از آزاديهاي قانوني هميشه و همواره بايد مقدم بر هرگونه تحقق چنان برنامه هاي اقتصادي باشد.» به باور برنشتين آزادي همواره مقدم بر رفاه اقتصادي است. اين باوري است كه قريب ٧٠ سال پس از وي از سوي نظريه پرداز سوسيال دمكراسي مدرن جان رولز به نحو دقيق تري فرمولبندي و روزآمد شد. علاوه بر اينها برنشتين از نخستين سوسياليستهايي است كه درك ماركس از حزب طبقه كارگر را مورد انتقاد شديد قرار داد. برنشتين درك ماركس از سازماندهي و عملكرد حزب كارگري را همانند فهم گروههاي كوچك توطئه گر دانست و ماركس را «بلانكي گرا» ناميد. برنشتين درباره هدف اصلاحات سوسياليستي بر نكاتي تاكيد مي كند كه هرگز مورد نظر ماركس و جنبش ماركسيستي نبوده است. برنشتين مي نويسد: «همه چاره جويي هاي جنبش سوسياليستي بايد آزادي فردي و آموزش و حمايت از فرد انساني باشد... چنين اصلاحاتي است كه به آزادي عمومي جامعه منجر ميشود. بعبارت ديگر ارتقا و تكامل آزادي است كه دامنه آنرا در جامعه گسترش ميدهد و آزادي بيشتر به بار مي آورد... بعنوان نمونه تعيين ساعات قانوني كار روزانه كارگران ، حداقل آزادي است. چنين قانوني در حقيقت ممنوعيت فروش روزانه نيروي كار بيش از حد مقرر به سرمايه دار است. تضمين قانوني ساعات كار بر همان اصولي استوار است كه مانع بردگي شخصي مادام العمر نيروي كار ميشود.» درك برنشتين در باره آزادي مبتني بر دركي مدرن از آزادي و نشان دهنده آزاد انديشي اوست. او نخستين متفكر جنبش چپ است كه تلقي مدرني از آزادي فردي و اجتماعي پيش كشيد و راه تازه اي را در انديشه سوسياليستي نشان داد كه پيكار در راه عدالت اجتماعي به معناي قرباني كردن آزادي نيست. تفكر و زندگي برنشتين اينرا نيز اثبات كرد كه تحول از دگماتيسم ايدئولوژيك ماركسيستي به چپ آزاد انديش در گرو كنار گذاشتن نه تنها انديشه ديكتاتوري پرولتاريا و كسب قدرت سياسي از راه انقلاب بلكه باور به پيكار مسالمت آميز و عاري از خشونت است. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |