| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
نان ، جنگ و
دموكراسی
* ديكتاتورهای خاورميانه روزانه چندين
برابر تلفات جنگ فعلی آدم میكشند ، اما تنها فرق اين كشتهها با كشتههای جنگ
عراق اين است كه دوربينهای تلويزيونهای الجزيره، بی بی سی و العالم آنها را به
تصوير نمیكشند تا زشتی حكام منطقه و در رأس آنها صدام را نمايان كند
* چرا اجازه میدهيم هيولائی مانند صدام در پشت عربيت ، اسلاميت و انسانيت پناه بگيرد در عين حالی كه برای هيچكدام از اين مفاهيم ارزشی قائل نيست حسن هاشميان hassan_hashemian@yahoo.com سهشنبه ۱۲ فروردين ۱۳۸۲ اين روزها تصاوير دردناك زيادی را از جنگ مشاهده میكنيم كه بیگمان احساسات هر بينندهای را جريحهدار میكند. انسانهای آواره ، انسانهای آسيبديده و پشتهای از كشته شدگان كه بزودی فراموش خواهند شد و تنها میتوان اصطلاح «قربانی» را برای بيان حال آنها به كار گرفت. ولی براستی آنها قربانی چه چيزی شدهاند؟ جامعهای كه استبداد توليد میكند يا روابط قدرتی كه آنها را مسخ كرده هرگونه ابتكار و خلاقيت را از آنها میگيرد و يا سازمانها و نظام كار عقبماندهای كه توانائی توليد هيچگونه تكنولوژی نداشته در برخورد با تكنولوژی جوامع ديگر اين چنين آنها را بیدفاع رها میكند. هيچ جای شكی وجود ندارد كه برتری تكنولوژی نظامی امروز غرب امتداد يك جامعه دموكراتيك است كه در روابط اجتماعی آزاد بنياد يافته اين چنين آنها را در سرزمينهای ما قدرتمند میسازد. اما با وجود چنين اقتداری ، حكام آنها هرگز جرأت نخواهند كرد بدون در نظر گرفتن افكار عمومی مردم خود ،جنگی را آغاز كنند. اگر میبينيم كه رئيس جمهور امريكا اين چنين محكم فرامين جنگ صادر میكند ، برای اين است كه 70 درصد امريكائيها موافق او هستند. اما اجازه دهيد بپرسم در زمانی كه صدام به ايران و بعدها به كويت حمله كرد چند درصد مردم عراق موافق وی بودند؟ و اصولاً اگر جامعه عراق مبتنی بر يك نظام دموكراسی بود ، صدام میتوانست چنين جنگهائی را راه بياندازد؟ بسياری از ساكنان عراق كه اكنون آواره ، مجروح يا زير باران توپ و موشك جان میبازند ، زمانی برای صدام كف زده بودند و او را «بزرگ» لقب داده برای او رقصيدهاند. آنان قدرت اندك خود را با فريادها و زندهبادها در اختيار رهبر قرار داده ، او را به شكل هيولای بلامنازع درآورده بدون هيچ ارادهای ، چارهای جزء اطاعت در برابر چيزی كه خود ساختهاند، ندارند. آنها نه فقط توانائی مخالفت نداشته و كلمه «نه» را از فرهنگ لغت زندگی سياسی خود حذف كردهاند، بلكه خيلی از آنها در برابر فرياد آزاديخواهان عراق كه يكی يكی به جوخههای اعدام سپرده شدند، سكوت كرده يا وانمود نموده آنها را نشنيدند. من در پی ملامت اين مردم نيستم زيرا اين طبيعت استبداد است كه چنين انسان هائی را پرورش میدهد. اما برای من اين سؤال مهم است كه چرا «دموكراسی» در خاورميانه يك «ارزش» نيست و مردم «نان» خود را بر آن ترجيح میدهند، نانی كه اگر چه چند روزی میتواند آنها را به قناعت برساند ولی در برابر آن ، چيزی به حكام میدهند كه نان خود و چند نسل ديگر آنها را به تباهی میبرد. اكنون آثار جنگهائی كه بر منطقه ما تحميل شد را میتوان در نرخ بالای طلاق ، آمار خودكشيها ، ميزان قتل و سرقت و عموميت فحشاء و اعتياد رصد كرد. اين پديدههای بدبختی را فقط میتوان در چشم انسانهای سيری كه « نان » خود را گرفته و درد ديگران را درد خود نمیدانند ، ناديده انگاشت، ولی عموم جامعه براستی از مصبيتهای فوقالذكر رنج میبرند و آنهائی كه «دموكراسی» را به تكه «نانی» فروختند ، در برابر شكلگيری چنين وضعی مسئول هستند. در حال حاضر صدای برخی افراد با بالا رفتن تعداد تلفات غير نظاميان در جنگ عراق طنين انداز شده است. ما هم با آنها همصدا میشويم و بر اين اعتقاد هستيم كه هر انسان آزادهای مخالف رساندن كوچكترين ضرر به بيگناهان است، اما بدبخت كسانی هستند كه در آرامی و پشت ديوارهای بلند استبداد مردند و نه كسی مرگ آنها را فهميد و نه برای آنان فريادی برخاست. ديكتاتورهای خاورميانه روزانه چندين برابر تلفات جنگ فعلی آدم میكشند ، اما تنها فرق اين كشتهها با كشتههای جنگ عراق اين است كه دوربينهای تلويزيونهای الجزيره، بی بی سی و العالم آنها را به تصوير نمیكشند تا زشتی حكام منطقه و در رأس آنها صدام را نمايان كند. چرا كسی پشت اين ديوارها نمیرود تا يك بار و برای هميشه منطقه خود را از گرداب جنگ و استبداد رهائی دهيم. آيا اين نيست كه همه ما دنبال «نان» خود هستيم و «دموكراسی» خواب و خيالی است كه در نزد ما به «هيچ» نمیارزد؟ چرا اجازه میدهيم هيولائی مانند صدام در پشت عربيت ، اسلاميت و انسانيت پناه بگيرد در عين حالی كه برای هيچكدام از اين مفاهيم ارزشی قائل نيست. بعضيها بنام عربيت برای وی بيانيه صادر میكنند، برخی بنام اسلام افراد « استشهادی » روانه عراق میكنند، و عدهای بنام انسانيت سپر انسانی به بغداد اعزام مینمايند. آيا اين اعمال ناشی از اين نمیشود كه ما خواهان روياروئی با احساسات و عواطف مردم « اجتماعات احساسی » نيستيم و بر حسب منافع خود و برای تجارت سياسی خود به دنبال آنها راه میافتيم. آيا اين عوامزدگی نيست كه به جای آموزش عقلانيت به مردم ، در گير رفتار جمعی و تودهای آنها میشويم . نبايد فراموش كنيم كه تربيت «تودهای» رفتار مطلوب نظامهای استبدادی است. مستبدين تودهها را برای دويدن دنبال ماشينهای آنها ، برای هورا كشيدن و برای دست تكان دادن ، میخواهند ، اما زمانی كه موضوع سازمان يافتگی مدنی مردم مطرح میشود آنها را به چشم رقيبان سياسی مینگرند و از هرگونه شكلگيری تشكيلات آزاد آنان ممانعت به عمل میآورند. رفتار تودهای همچنين بنيان سيستم اجتماعی ديكتاتورهاست كه فقط عدهای اندك از آن تمتع میجويند در حالی كه دموكراسی به نفع همه است و حتی فرزندان زندانبانانی كه آزاديخواهان را در سلولهای انفرادی مواظبت میكنند میتوانند از آن بهره مند شوند. اينكه امريكا به منطقه آمده باشد يا نه بايد اين انديشه را بارور سازيم كه دموكراسی در ايران در كنار استبداد صدام حسين بوجود نمیآيد و جغرافيای استبداد تنها در مرزهای عراق محدود نمیگردد، بنابراين زمان آن فرا رسيده است كه به ياری مردم مظلوم عراق در نبرد رهائی از دست استبداد به پا خيزيم. اگر ما واقعاً خواهان دموكراسی هستيم بايد همانند مردم آلمان كه پيروزی يا شكست شيراك در انتخابات سال گذشته فرانسه برای آنها مهم بود، عمل كنيم و بودن يا نبودن صدام را در زندگی سياسی خود با اهميت بدانيم. صدام گره دموكراسی خاورميانه است و با باز شدن آن بسياری از گرههای ديگر باز خواهد شد. از سوی ديگر تجارب گذشته به ما ياد داده است كه امريكائی ها جزء برای استحصال منافع خود وارد كار نمیشوند. اين نوشته در صدد آن نيست كه آنها را مقدس جلوه دهد يا بعنوان فرشته نجات معرفی كند بلكه با وجود فرضهای مطرح شده درباره آنها (آمدن آنان با انگيزه سلطه بر نفت منطقه و كمك به اسرائيل و ...) يك نكته مهم را از نظر دور نمیكند كه آنها از جامعهای میآيند كه مهمترين سنت آن «قانون اساسی»اش میباشد. از زمانی كه توماس جفرسون ، جان آدامز و جورج واشنگتن قانون اساسی امريكا را نوشتند تا به امروز ، كمتر كسی از حكام آن كشور به خود اجازه داده است ، از آن عبور كند. جورج بوش رئيس جمهور فعلی امريكا با تمام تصاوير خونآشامی كه از وی ترسيم میكنند و با تمام صفت های منفی كه به او میچسبانند ، هرگز جرأت ندارد كه از اين قانون اساسی كوچكترين تخطی بنمايد. اما حكام خاورميانه قانونگريزی و قانون ستيزی خصوصيت ذاتی آنهاست. كافی است روی اين نكته متمركز شويم تا رمز بدبختی مردم خاورميانه را درك نمائيم. گفته میشود مفاهيم برابری ، برادری و آزادی انقلاب فرانسه از طريق جنگهای ناپلئون به اروپا و خصوصاً روسيه رسيد ، بطوری كه ده سال بعد از حمله ناپلئون به آن كشور اولين قيام آزاديخواهی تحت عنوان «دكابريست»ها شكل گرفت . و نيز مورخان نوشتهاند كه با خروج نيروهای اشغالگر فرانسوی از مصر در سال 1801 محمدعلی پاشا اصلاحات خود را آغاز كرد و در همان سال رفاعه رافع الطهطاوی پدر «نوگرائی» مصر متولد شد. آنچه كه اكنون مسلم است ، امريكائيها حتی اگر با بهترين شيوه بر رژيم صدام فائق آيند ، تا ابد در اين منطقه باقی نخواهند ماند اما آنچه كه ناپيدا است اينكه آيا جنگ عراق سبب خواهد شد كه قانون گرائی و رفتار مدنی در شكل ، كالبد و ساختمان حكومت های خاورميانه وارد شده ، نهادينه گردد؟ اگر چنين شود يك تحول عميق اتفاق افتاده است و در آينده مورخان خواهند نوشت كه اين مسئله از طريق جنگ عراق صورت گرفته است. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |