| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
صدام حسين
به
روايت دوستان دوران كودكی و همشاگردیهای مدرسه
(قسمت
سوّم)
حسن هاشميان
hassan_hashemian@yahoo.com
پنجشنبه 22 اسفند ۱۳۸۱ توماس هابز فيلسوف انگليسي زماني گفته است كه « ترس »
صفت مشترك ميان همه انسانها است. اما به نظر ميآيد اين قاعده شامل صدام حسين
نميشود. چه آنهائي كه زماني صدام حسين را دوست داشتند و چه كساني كه هميشه از وي
متنفر بودند، تصديق ميكنند كه مهمترين خصوصيات پايدار شخصيتي وي شجاعت وخشونت است.
امير اسكندر نويسنده زندگينامه صدام حسين ميگويد: «.. اهل العوجه عادت داشتند در
خانه هاي خود سگ نگه دارند. بعضي از آنها سگان وحشي و ترسناكي داشتند بطوري كسي
جرأت گذر از نزديك خانه هاي آنها را نداشت. در ميان كودكان و جوانان العوجه داستان
هاي ترسناكي درباره اين سگ ها وجود داشت كه در نقل و قول هاي كودكانه دهان به دهان
ميگشت ، مسئلهاي كه پرهيز كودكان را از نزديك شدن به چنين سگاني
برميانگيخت. صدام حسين يك روز با يكي از اين سگ ها مواجه شد، عادت بر اين بود كه
كودكان در صورت مواجه با چنين سگاني بالفور فرار كنند. اما او ايستاد در حالي كه يك
ميله آهني در دست داشت. با ضربات خود نه فقط سگ را ازبين برد بلكه شكم آنرا سوراخ
سوراخ كرد..»
صدام مسير نُه كيلومتري العوجه تا تكريت را گاهاً پياده طي ميكرد. در بعضي اوقات صدام موفق ميشد از كتك هاي ناپدري خويش بگريزد اما ابراهيم الحسن بدنبال وي رفته و تمام العوجه را براي يافتن او زير پا ميگذاشت. در چنين مواقعي براي فرار از دست ناپدري خود، صدام بسوي تكريت حركت ميكرد. او با پاي برهنه در حاليكه ميله آهنياش را در دست دارد، بسوي آن شهر روانه ميشد. سفر او در پايان خود به شب ميخورد، موضوعي كه مردان بزرگسال تصديق ميكنند حاضر به انجام چنين كاري نبودند و ترس و مخاطره آن راه خوفناك را در شب تجرء نميكردند. ابراهيم الزبيدي درباره شجاعت صدام ميگويد: «.. زرگري از شهر موصل به تكريت آمد و روبروي منزل « ليلي » خاله صدام براي خود مغازهاي باز كرد. ليلي كه در آن روزها ما در خانه او مشغول سيمان كاري بوديم ، قطعه طلائي همراه با مقداري پول به آن زرگر داده بود تا آنرا تغير شكل دهد. روزهاي زيادي سپري شد ، ولي نه خبري از تغير صياغت طلا و نه پول آن شد. ليلي هر روز به او سر ميزد و زرگر امروز و فردا ميكرد ، تا اينكه قضيه به ماهها كشيده شد. خاله صدام از او خواست از صياغت طلا صرف نظر كرده ، طلا و پولش را به وي عودت دهد. زرگر امتناع كرد. ليلي به خانه برگشت، مرا به گوشهاي كشاند و داستان را برايم تعريف كرد و از من خواست به سراغ زرگر رفته با او تفاهم كرده در مهلت سه روز طلاها را عودت دهد و به من تأكيد كرد كه صدام متوجه قضيه نشود. اما صدام انگاركه به وي الهام شده رازي در ميان است، موضوع را مورد پرس وجو قرار داد. من داستان را براي وي گفتم اما از وي قول گرفتم اگر بخواهد همراه من بيايد بايد كنار بيايستد تا مسئله را به شكل مسالمتآميز حل نمايم. او موافقت كرد. ما بسوي مغازه زرگر شتابان گام برداشتيم. اما در يك آن صدام داخل مغازه پريده ، در آنرا از داخل بست. بعد از آن آنچه كه من ميشنيدم صدا ،ناله ها و استغاثه هاي زرگر بود كه فرياد ميكشيد: به دادم برسيد.. دارد مرا ميكشد! آنگاه بعد از مدتي در مغازه زرگر باز شد در حاليكه صدام با دست هاي پر از طلا از آن بيرون آمد..» درسال 1964 حزب بعث دچار دو دستگي شد و اختلاف شديدي ميان اعضاي آن صورت گرفت . گروهي كه صدام به آن تعلق داشت احساس درماندگي ميكرد زيرا علي صالح السعدي مدير سابق حزب تمام امكانات سازمان را در اختيار گروه خود قرار داده بود و اجازه نداده بود مجموعه مقابل چيزي مايملك شود. ناگهان صدام پيشنهاد عجيبي ميكند. او مطرح ميسازد كه به دفتر گروه مقابل حمله كرده، وسايل موجود در آنجا را تصاحب كند. صلاح علي عمر در اين زمينه ميگويد: صدام با من ديدار كرد و گفت، برادر صلاح ،همانطور كه ميدانيد علي صالح السعدي تمام امكانات حزب را در انحصار خود قرار داده و بر عليه ما مورد استفاده قرار ميدهد. لازم است چنين امكاناتي دوباره به ما برگرداند شود. او سپس نقشه خود را تشريح كرد: به آنجا ميرويد، اگر كسي داخل خانه باشد حمله نميكنيد ، اگر داخل شديد وسپس كساني ديگري آمدند آنها را اذيت نميكنيد.. چنين حركت هائي برخلاف روند جاري فقط از امثال صدام برمي آيد.آنها به آن خانه رفتند و توانستند برخي از امكانات را به گروه خود منتقل كنند. شجاعت و بعضاً خشونت صدام او را در ميان تمامي اعضاء معروف كرده است. همه مراكز حزبي زماني با اسم صدام آشنا شدند كه او در يك رخداد ماجراجويانه مشاركت ميكند. حزب بعث تصميم ميگيرد رئيس جمهور وقت عبدالكريم قاسم را ترور كند. صدام داوطلب ميشود كه شخصاً به رئيس جمهور عراق حمله كند. او در اين عمليات شركت ميكند، به عبدالكريم قاسم حملهور شده سپس به سوريه رفته و بعد از آن به مصر ميگريزد. از آن زمان به بعد نام صدام بر سر زبان ها ميافتد. در سال 1968 زماني كه بعثي هاي گروه صدام به قدرت ميرسند ، عبدالرزاق نايف را بعنوان نخست وزير معرفي ميكنند. نايف در رژيم عبدالرحمن عارف معاون مدير استخبارات بود به همين خاطر بعثيها به كمك وي براي كودتا بر عليه عبدالرحمن عارف نياز داشتند. اما بعد از پيروزي مايل بودند او را كنار بزنند زيرا كه معتقد بودند راه خود را ميرود و ممكن است براي آنها خطراتي بيآفريند. از طرفي ديگر حوادث و كشت وكشتارهاي 1963 تجربه تلخي در اذهان عموم از خود به جا گذاشته است و بعثيهاي جديد مايل نبودند آنرا تكرار كنند، زيرا در دوره قبل به بركناري آنها انجاميده است. تصميم ميگيرند نايف را به آرامي بركنار كنند. او مرد با نفوذي بود و كوچكترين حركت وي ممكن بود براي آنها مشكلاتي ايجاد كند. نقشه به اين شكل بود: اورا سوار ماشين كرده، به فرودگاه برده و از آنجا به بيرون كشور هدايت كنند ، بدون اينكه كسي متوجه اين كار شود. چنين مأموريتي بسيار خطرناك بود و بايد كسي آنرا انجام دهد كه از توانائيهاي عملي و رواني بالائي برخوردار باشد. به طبيعت حال صدام براي اين كار انتخاب ميشود. او در قسمت عقب ماشين كنار نايف به آرامي مينشيند و به او ميگويد: كوچكترين حركتي كه بكني ، ترا خواهم كشت. اين جمله براي نايف كافي بود زيرا كه صدام را خوب ميشناخت و تا فرودگاه جرأت تكان دادن به خود نداد. مهمترين شكل خشونت صدام در رفتاري كه با داماد خود «حسين كامل» انجام داد، ظاهر ميشود.اگر چه صدام به افراد طايفه داماد خود گفته بود كه من در موضوع فرار «حسين كامل» به اردن و اعلام مبارزه بر عليه صدام، از حق خود و فرزندانم ميگذرم ولي ذهناً آنها را به گرفتن انتقام تشويق كرد. مشعان الجبوري رابط حسين كامل با گروههاي معارض عراقي در اردن و عضو گروه 65 نفري تصميم گيرنده درباره حكومت انتقالي عراق كه اخيراً در شهر اربيل جلسات خود را برگزار كردند، ماجراي قتل «حسين كامل» را اين چنين شرح ميدهد:« ..حسين كامل بعد از اينكه از كارهاي دولت اردن بسيار عصباني بود(1) به منزل سفير عراق در عمان ميرود و از او ميخواهد، درخواست عفو او را به صدام حسين برساند.سفير براي انجام اين كار دو شرط جلوي حسين كامل قرار ميدهد، نخست اينكه قول دهد رأي وي تغير نكند و دوم براي پاسخ يك روز مهلت لازم دارد. داماد صدام هر دو شرط را ميپذيرد و نزد خانواده خود برميگردد. روز بعد به اطلاع او ميرسانند كه صدام با درخواست وي موافقت كرده است. برادر وي «صدام كامل »چنين تصميمي را جنون كامل ميخواند زيرا معتقد است به محض ورود به عراق آنها را خواهند كشت. او اصرار زيادي براي انصراف حسين كامل از برگشت به عراق انجام ميدهد و علناً به او ميگويد كه همراه وي نخواهد آمد. پاسخ حسين كامل روشن بود« همه شما را ميكشم ». او نه فقط برادران خود را مجبور كرد كه با وي به عراق برگردند، بلكه خواهر و پنج فرزند او را نيز همراه خود برد. عزالدين شوهر خواهر حسين كامل كه همراه وي به اردن گريخته بود در آن روز ها در تركيه بسر ميبرد. وي از تركيه به حسين كامل پيام داد كه اگر زن وفرزندان اورا با خود ببرد ، برعليه وي شكايت خواهد كرد. در يك روز آفتابي ماه فوريه ( بهمن ماه ) حسين كامل و همراهان وي بسوي عراق حركت كردند بدون اينكه رئيس غافله آنها به پيام هاي عزالدين توجه كند. دقايقي قبل از اينكه كاروان داماد صدام به مرز عراق برسد،يك هليكوپتر كه « عدي » پسر بزرگ صدام و « ساجده» مادر وي را حمل ميكرد، به زمين نشست. ديدن عدي در آن لحظات براي حسين كامل به معناي نگون بختي بود، زيرا اختلافات وي با عدي بود كه منجر به خروج وي از عراق شد. او بطور يقين احساس كرد كه ديگر هيچ جايگاهي در حكومت نخواهد داشت. اتفاقات بعدي بيشتر تن حسين كامل را به لرزه انداخت. آنها به محض ورود اولين كاري كه مشاهده نمودند، جدائي دختران صدام و فرزندان آنها از بقيه بود. دو دختر صدام بلافاصله سوار هليكوپتر شده و بسوي بغداد پرواز كردند در حاليكه حسين كامل و همراهان وي مجبور بودند بقيه راه را با ماشين طي نمايند. علاوه بر آن آنها متوجه شدند كه در دو طرف جاده مرز اردن به بغداد مأموران ويژه ايستادهاند. ترس آنها زماني فزوني گرفت كه فهميدند مأموريت اين گارد نه استقبال ازآنها بلكه جلوگيري از فرار آنان ميباشد. در آن لحظات صدام كامل به برادر خود پيشنهاد كرد، ميان بر زده و از راه بيابان فرار كنند، اما حسين كامل پشنهاد برادر خويش را رد كرد. با ورود كاروان حسين كامل به بغداد، آنها به جاي اينكه به كاخهاي خود بروند ، بسوي خانه پدري خويش در منطقه « سيديه» بغداد حركت كردند. پدر و مادر حسين كامل در انتظار آنها بودند. جمال برادر كوچك حسين كامل از رفتن به خانه پدري خويش منصرف شد و در يكي از نواحي بغداد خود را پنهان كرد. پدر حسين كامل اطلاع يافته بود كه افراد عشيره آنها در حال آماده شدن براي كشتن فرزندان وي ميباشند ، از اينرو سلاح فراواني را در خانه خود مهيا ساخته بود. هچنين او براي ديدار با صدام بسوي دفتر وي رفته بود ، ولي صدام از پذيرفتن وي امتناع كرده بود. از طرف ديگر حاكم عراق افراد ديگري مانند علي حسن المجيد عضو شوراي رهبري عراق و عموي حسين كامل، جمال مصطفي شوهر «حلا» دختر كوچك صدام، ثائر عبدالقادر پسر عموي حسين كامل و داماد احمد حسن البكر رئيس جمهور پيشين عراق و ده ها تن ديگر از خانواده هاي حاكم را به حضور پذيرفته بود. صدام روبروي آنها نشسته بود و علي حسن المجيد صحبت ميكرد. او ميگفت: « سرور من، حضرتعالي نسبت به حق حكومت و حق خود گذشت كرديد ولي ما نسبت به حق عشيره گذشت نخواهيم كرد. اين عنصر فاسد ( اشاره به حسين كامل ) در عشيره است..سرور من، سرانجام عنصر فاسد چيست؟» صدام پاسخ داد:« ياد گرفتيم كه جزء فاسد را قبل از اينكه به جاهاي ديگر سرايت كند ، از ريشه بكنيم. اين حق عشيره شماست كه اين كار را انجام دهد ولي من اجازه نميدهم فرزندانم در اين كار شركت كنند. من از حق خود و فرزندان خود گذشتم!» اين سخن براي افرادي كه در آنجا جمع شده بودند كافي بود تا بدانند صدام از آنها چه ميخواهد. آنها دست به كار شدند. اولين كاري كه انجام دادند از دامادهاي صدام خواستند كه بالفور زنان خود را طلاق دهند تا ارتباط قانوني آنها با صدام قطع شود. يكي از مُلاهاي بغداد به سرعت برق طلاق دختران صدام را گرفت. سپس تمام راه هاي خروج و ورود بغداد تحت كنترل فدائي هاي صدام قرار گرفت به اين منظور كه مبادا حسين كامل فرصت خروج از بغداد پيدا كند يا به ياران خود در العوجه بپيوندد. در غروب روز بيستم فوريه 1996 پيرزني كه در همسايگي خانه پدري حسين كامل زندگي ميكرد به مادر وي اطلاع داد كه به آنها دستور دادند محله را براي چند روز ترك كنند. در يك آن در حالي كه ساعت بزرگ بغداد دقايقي قبل از 9 شب را نشان ميداد، محله « سيديه » كاملاً خالي از سكنه خود شده بود. در آن هنگام مادر حسين كامل از لابلاي پنجرهاي كه مشرف به بيرون خانه است متوجه شد كه سراسر كوچه آنها مملو از سربازان سياه پوشي شده است كه فقط چشمان آنها پيدا بود. پدر حسين كامل تلاش كرد با مهاجمين صحبت كند كه اكثر آنها از عموزادگان او بودند. وي به آنها يادآور شد كه قول داده بودند در صورتي پسران او زنان خود را طلاق دهند ، كاري با آنها نخواهند داشت. پاسخ شنيد كه نقشه حمله به آنها طراحي شده و فقط صدام حسين است كه ميتواند از آن جلوگيري كند. او بسوي صدام شتافت تا بلكه بتواند از اين كار او را بازدارد. به تمام كساني كه ميشناخت متوسل شد. بعد فهميد اكثر افراد فاميل كه ميخواست آنها را واسطه قرار داده تا نظر صدام را تغير دهند ، در حمله به فرزندان وي شركت دارند. او بلافاصله به خانه برگشت و اعلام كرد تمام راهها بسته است و چارهاي جزء مقاومت نيست. حسين كامل و برادر وي به توزيع سلاح موجود در مناطق مختلف خانه پرداختند و آماده نبرد شدند. شب درازي بود و هيچكدام از افراد داخل خانه نه چيزي خوردند و نه تا صبح خوابيدند. با روشن شدن هوا گروه انتقام هنوز هجوم خود را آغاز نكرده بودند. مادرحسين كامل به شوهر خود گفت: رابطه صدام با من خوب است. من نام فرزند بزرگ خود را به تبرك نام پدر وي انتخاب كردم و نام پسر دوم خودم را زماني كه وي تحت تعقيب بود به نام او گذاشتم. اگر از او درخواست ديداركنم، مرا خواهد پذيرفت. با چنين انديشهاي مادر حسين كامل شتابان بسوي كاخهاي صدام حركت كرد. در حالي كه او به انتظار نشسته بود تا شايد ماشيني از طرف صدام بيايد و اورا نزد وي ببرد ، حمله عليه فرزندان وي آغاز شده بود. جنگ سختي درگرفت، افراد داخل خانه مقاومت بينظيري از خود نشان دادند و تعداد زيادي از مهاجمين را كشتند. اما حملات پيدر پي ادامه داشت و هر چه مقاومت بيشتر ميشد نيروهاي كمكي و تازه نفس افزايش پيدا ميكردند. با گذشت ساعاتي از هجوم 60 نفر از مهاجمان كشته شدند. با مشاهده چنين وضعي علي حسن المجيد دستورداد نيروهاي خاص وارد عمليات شوند. آنها از سلاحهاي منفجره استفاده كردند ، بطوري كه بعد از گذشت اندك مدتي مشاهده كردند كه چوبي با پارچه سفيد از بالاي ساختمان نمايان شد. بعد از آن چهره صدام كامل هويدا گشت. مهاجمان يك گلوله در دهان وي زدند و بلافاصله نقش بر زمين شد. حسين كامل در حالي كه زخمي بود تلاش كرد از باغچه پشت منزل فرار كند ولي مهاجمان به او رسيدند و بدن وي را به رگبار بستند. آنگاه علي حسن المجيد بر سر وي حاضر شد در حاليكه آخرين نفسهاي خود را ميدميد كله او را به رگبار بست. وقتي مهاجمان داخل منزل شدند ، كامل حسن المجيد پدر حسين كامل و دختر وي همراه با پنج فرزند او كشته شده بودند. مادر حسين كامل هنوز به انتظار نشسته بود و كسي جرأت نداشت ماوقع را به او بگويد. غروب وقتي به خانه برگشت اجازه نداشت وارد آن شود زيرا دستور داده بودند كه كسي حق دفن اجساد را ندارد. با گذشت چهار روز و شيوع رايحه تعفن در محله ، با درخواست اهالي محله اجساد دفن شدند. از آن به بعد مادر حسين كامل همانند ديوانه ها و در علن به صدام ناسزا ميگفت. او شبها تنها بود و كسي جرأت نزديك شدن به او را نداشت. در يكي از روزها ، يكي از همسايگان جسد او را در حالي كه سرش را از تنش جدا كرده بودند، پيدا ميكند.» ادامه دارد ---------------------------
توجه: منابع و مآخذ در قسمت پاياني خواهد آمد. 1) دولت اردن بر حسين كامل فشار ميآورد كه طرح نظام
فدرال را براي آينده عراق بپذيرد تا از اين طريق بتواند يكي از وابستگان خانواده
هاشمي را بعنوان حاكم آينده عراق معرفي كند. او شديداً مخالفت ميكرد به همين دليل
با محدوديتهاي زيادي مواجه شد كه از جمله آنها ميتوان به گذاردن وسايل استراق سمع
در محل اقامت او، قطع تلفن و كاهش سهميه غذا اشاره
كرد.
|
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |