| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
صدام حسين
به روايت دوستان دوران
كودكی و همشاگرديهای مدرسه
(قسمت دوّم)
حسن هاشميان
سهشنبه ۲۰ اسفند
۱۳۸۱
«صلاح عمر علي» از اهالي تكريت و عضو
شوراي فرماندهي انقلاب در سال 1968 و سفير سابق عراق در فنلاند ، اسپانيا و امريكا
كه اكنون به خيل مخالفان صدام پيوسته است ، درباره دوران كودكي صدام مي گويد: صبحه
مادر صدام با داشتن يك طفل يتيم و از دست دادن شوهر خود ، در فقر دست و پا ميزد و
به دنبال پناهگاهي براي خود و كودك خويش ميگشت. از اينرو مجبور شد با فرد شريري
بنام ابراهيم الحسن ازدواج كند. آنهائي كه ابراهيم الحسن را ديدهاند تصديق ميكنند
كه مهمترين خصوصيت اين مرد بيرحمي و قساوت وي ميباشد . بنابراين او نتوانست رابطه
محبت آميزي با صدام داشته باشد و دائماً او را بي رحمانه كتك ميزد. صدام براي فرار
از ضربات ناپدري خويش كمتر به خانه ميآمد و بيشتر اوقات خود را در اطراف «العوجه»
سپري ميكرد. او از نظر مردم العوجه كودكي ناميمون بود، به همين خاطر اگر با يكي از
كودكان العوجه مشاجره مختصري ميكرد ، همه بر سر او ميريختند و مفصلاً كتكش
ميزدند. او بتدريج ياد ميگيرد كه در اجتماع بيرحمي زندگي ميكند و هيچ وسيلهاي
جزء اينكه به خود متكي باشد ، براي دفاع از خود ندارد. در آن سالها يك ميله آهني
براي خود تدارك ديد كه همواره با خود حمل ميكرد. بعدها توانست يك هفت تير براي خود
دست و پا كند كه اين وسيله تا زمان حال هنوز همراه وي ميباشد. صلاح عمر علي ادامه
ميدهد: مادر صدام چون قادر به تحمل اين وضع نبود ، پسر نه ساله خود را تشويق كرد
تا به نزد دائي خود خيرالله طلفاح در تكريت برود و با آنها زندگي
كند.
صدام براي اولين بار در تكريت وارد مدرسه ابتدائي ميشود. صلاح ميگويد: «.. دائي من سعيد عبدالفتاح در اين مدرسه درس ميداد. او هنوز زنده است و من يك بار از او درباره صدام سئوال كردم. به من پاسخ داد كه اسم صدام هنوز در دفاتر مدرسه موجود ميباشد ، او دانش آموزي با هوش بود و در رده بندي برترينهاي مدرسه قرار داشت.» بعضي وقتها مشاهده ميشود كه به صدام نسبت تكريتي ميدهند كه اين مسئله در اساس غلط ميباشد. تكريت شهري در 160 كيلومتري شمال بغداد و بر سر راه موصل ، در آن سالها سكونتگاه سه نوع از عشاير عراق بود. نخست عشيره «التكارته» (منسوب به تكريت) كه ساكنان اصلي تكريت هستند ، دوم عشيره آلبوناصر كه احمد حسن البكر ، صدام حسين و خيرالله طلفاح از آن هستند و سكونتگاه اصلي آنها العوجه و نه تكريت است و سوم عشيره الحديثيه كه از شهر حديثه در مرز سوريه به تكريت مهاجرت كردهاند. مرتضي الحديثي وزير خارجه سابق عراق كه به دستور صدام اعدام شد و ناجي صبري الحديثي وزير خارجه فعلي، از اين عشيره ميباشند. صدام در خانه دائي خود زياد مورد پذيرش نبود ولي بالاجبار در ميان آنها مانده بود. خير الله طلفاح دائي وي ، او را با لقب «البُشْت» (به معناي سفيه بيملاحظه ، پسر شرير و بياصل و نسب) مورد خطاب قرار ميداد. او اين اصطلاح را تا زماني كه صدام به مقام معاون اول حسن البكر رئيس جمهور ارتقاء مييابد ، به كار ميبرد. خيرالله طلفاح معتقد بود كه تصميمات صدام از روي حساب و كتاب اتخاذ نميشود ، بنابراين نميتوان به آنها اعتماد كرد. «.. صدام ممكن است در يك آن هرآنچه كه بدست آورده است، از دست بدهد..». وقتي صدام در حكومت حسن البكر به مقام معاون اولي رسيد، تلاش كرد تمام علائم و مظاهر خفت ، حقارت ، ضعف و نيازمندي دوران فقر خود را از بين ببرد. او از اين هم فراتر رفته تصميم گرفت تمام كساني كه به شكلي دوران فقر و حقارت وي را ديده بودند ، نابود سازد. ابراهيم زبيدي در اين باره ميگويد: «.. در زمستان سال 1973 الصحاف (مدير آن زمان راديو وتلويزيون عراق كه ابراهيم الزبيدي كارمند وي محسوب ميشد.) مرا براي يك كار مهم خواست. من به دفتر او رفتم و مرداني تمام مسلح كه اطراف خود را با چشمان جستجوگر خود ، ميكاويدند در آنجا مشاهده كردم. حدس زدم بايد فرد مهمي امروز به سازمان ما آمده باشد. در اطاق الصحاف را باز كردم و چشم به چشم ، من و صدام نگاهامان تو هم رفت. تلاش كردم در را ببندم ولي او صدايم كرد ، سپس از جاي خود برخاست و دست خود را براي سلام دراز كرد. من مانده بودم كه او را چي خطاب كنم. اگر او را ابوعدي خطاب ميكردم ، در اين صورت الصحاف متوجه رابطه صميمي ما ميشد و اين چيزي است كه صدام دوست نداشت اتفاق بيافتد. من از كاربرد كلمه «سيدي» (سرور من) براي صدام اكراه داشتم (ابراهيم الزبيدي از لحاظ خانوادگي خود را بالاتر از صدام ميدانست) براي يك لحظه و به شكل ناخودآگاه «السلام عليكم» بر زبان من جاري شد و از حالت دوگانگي كه دچارش شده بودم ، رهائيم داد. او در حالي كه چشمان خود را به اطراف اطاق ميگرداند با من حرف ميزد. اين حالت رواني صدام يكي از مهمترين ويژگي شخصيتي اوست. هنگامي كه خاطره بدي از خود در ذهن داشته باشد كه فرد ديگري آنرا ميداند ، سعي ميكند از نگاه مستقيم به آن شخص فرار كند. او از حال من و خانواده سئوال كرد در حالي كه چشمان وي به راست و چپ ميچرخيد. لحظات به كندي ميگذشت و من احساس كردم او براي يك كار مهم نزد الصحاف آمده است. اجازه گرفتم و بيرون رفتم. آنچه كه در ذهن من ميگذشت به واقعيت نزديك است. هرچه مقام صدام بالا رفته است ، تعداد دوستاني كه از ايام كودكي وي را ميشناختند و در سالهاي اخير ناپديد شدهاند ، فزوني ميگرفت و اكنون نوبت من رسيده است. من دست پاچه شده بودم و گذشته تلخ و مشقت بار را در ذهن مرور ميكردم. ياد دوستان مشترك خود با صدام افتادم كه يكي پس از ديگري يا در تصادف ماشين كشته شدن يا غرق شدن يا خودكشي كردند. او اكنون به سراغ من آمده است ، چون ديگر نميتواند مرا تحمل كند. وي اكنون شخص دوم كشور است و با هر وسيلهاي تلاش ميكند نفر اول شود، بنابراين امثال من اطلاعاتي درباره شخصيت و دوران كودكي وي در اختيار دارند كه شيوع آنها براي اهداف صدام خطرناك محسوب ميشوند. تصميم گرفتم به هر وسيلهاي كه شده از كشور خارج شوم. به همين خاطر نزد دوست شاعر و سليم النفس خود شاذل طاقه رفتم كه جانشين وزير امور خارجه وقت بود. تمام ماجرا را براي وي تعريف كردم ،او جواب داد كه دچار توهم شدم و ابوعدي (صدام) گل سرسبد حزب و از بهترين جوانان انقلاب است. فوراً پاسخ دادم كه اين گل را ارزاني شما ميكنم و فقط به من كمك كن كه از كشور خارج شوم. او وقتي مرا مُصر ديد به من پيشنهاد كرد كه مدير مركز فرهنگي و مشاور مطبوعاتي سفارت عراق در بيروت شوم . من پذيرفتم وكار انتقال من از راديو وتلويزيون عراق به وزارت اعلام (به مثابه وزارت ارشاد در كشور ما) با سرعت و به آرامي صورت گرفت ، سپس گذرنامه سياسي و بليط هواپيما را گرفتم و يك روز قبل از مسافرت ، جهت خداحافظي با الصحاف نزد وي رفتم. او خنده شيطنت آميزي بر لب داشت و گواه از يك خبر بد ميداد. از او پرسيدم كه چرا ميخندد. گفت: من نميخواهم خبر بدي به شما بدهم ، بگذار يك نفر ديگر اين كار را بكند. من اصرار زيادي كردم و در نهايت مجبور شد بخشي از حقيقت را بازگو كند. او گفت: سفر شما به بيروت ملغي شده و شما به راديو و تلويزيون برميگردي بدون اينكه به من بگويد چه كسي اين كار را كرده است. من بلافاصله نزد حامد الجبوري وزير اعلام رفتم و قضيه را مورد پرس و جو قرار دادم .او قضيه را از اساس منكر شد . از او درخواست كردم كه دو هفته مرخصي به من اعطا كند تا در خارج از عراق استراحت كنم و توضيح دادم كه در حال حاضر خسته هستم و هرگز قادر به رفتن بر سر كار نيستم. او موافقت كرد و برگه مرخصي را در اختيارم گذاشت. با اين برگه به سراغ دوستم سعدي صالح مدير كارگزيني رفتم. او از من پرسيد كه چه مدت در خارج ميمانم گفتم: دو هفته. او نگاه ترديدآميزي كرد و دوباره سئوال خودرا مطرح كرد. پاسخ دادم روي برگه مرخصي نوشته شده است كه هفته سوم ماه ژانويه برميگردم. تبسم كوتاهي كرد و گفت: در چه سالي؟! من اول سال 1974 از عراق خارج شدم و دو هفته مرخصي ام تا به امروز طول كشيد!» ادامه دارد |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |