| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
صدام
حسين
به روايت دوستان دوران كودكی و همشاگردیهای مدرسه (قسمت اوّل) حسن
هاشميان
hassan_hashemian@yahoo.com يكشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱ اخيراً كتابي به زبان عربي در لندن منتشر شده است كه زواياي ناگفته اي از زندگي صدام حسين را بازگو ميكند. نويسنده اين كتاب ابراهيم زبيدي تكريتي دوست دوران كودكي صدام و همشاگردي وي در مدرسه است. زبيدي اهل روستاي « العوجه » در حومه شهر تكريت است ، جائي كه صدام در آنجا به دنيا آمده است. او درباره اينكه چگونه صدام سر از بغداد درآورد ، ميگويد: پدر خيرالله طلفاح (دائي صدام) در حومه بغداد كار ميكرد ، پسرش خيرالله هرساله در موسم مدرسه نزد وي ميماند و فقط در فصل تابستان به العوجه برميگشت. صدام در سال 1957 به آنها ملحق شد و از اين بعد فصل جديدي در زندگي وي در بغداد گشوده شد. از سوي ديگر امير اسكندر نويسنده سرگذشت صدام حسين درباره پدر و مادر صدام ميگويد: پدر صدام ، حسين الماجد بود كه اندكي قبل از تولد فرزندش فوت كرده بود. درباره مرگ پدر صدام روايتهاي متفاوتي وجود دارد. بعضيها ميگويند وي به مرگ طبيعي مرده است و بعضي ديگر معتقدند كه بوسيله يك راهزن از پاي درآمد. موضوع تاريخ تولد صدام نيز محل مناقشه قرار گرفته است. در سال 1980 خود صدام طي بيانيه اي تاريخ تولد خود را 28 آوريل 1937 اعلام كرده و بعنوان روز عيد ملي عراقيها وارد تقويم آن كشور نمود. اما دكتر حامد البياتي عضو مجلس اعلاي عراق و از مخالفان صدام معتقد است كه تاريخ تولد صدام اول جولاي 1939 است كه بيشتر عراقيها آنرا گواهي ميدهند. علت اين اختلاف در ذكر تاريخ تولد صدام از آن ناشي شده است كه رئيس جمهور فعلي عراق مايل بود با دختر دائي خود « ساجده خيرالله طلفاح » كه دو سال از وي بزرگتر بود ، ازدواج كند. در رسومات عربي اهل تكريت شايسته نبود كه مردي با زني بزرگتر از خود ازدواج كند به همين خاطر صدام مجبور شد چنين تغيري در تاريخ تولد خود ايجاد كند. مادر صدام « صبحه » خواهر خير الله طلفاح است كه داراي شخصيتي قويتر از شوهر خود بوده و بعد از اينكه ازدواجهاي متعددي كرد ، در سال 1982 درگذشت. زندگي صدام در « العوجه » فقيرانه و همراه با مشقت سپري شده است. آنها در يك خانه گلي كه فقط يك اطاق داشت و از برق و آب لوله كشي شده محروم بود ، زندگي ميكردند. كار صدام در ده سالگي اين بود كه به ايستگاه راه آهن شهر تكريت رفته ، به انتظار قطار نشسته ، آنگاه در يك لحظه مناسب به درون قطار خزيده و در آنجا به فروش هندوانه مشغول ميشد. درباره تحصيلات صدام ، ابراهيم زبيدي ميگويد: صدام دير به مدرسه فرستاده شد به همين خاطر از همكلاسيهاي خويش مسن تر بود و مورد تمسخر آنها قرار ميگرفت. «.. ما در مدرسهاي در شهر تكريت درس ميخوانديم و به ياد ميآورم روزي كه صدام از معلم خود كتك مفصلي خورد. اين معلم « كاكا عزيز » نام داشت و همراه با برادر خود بهزاد از كردستان عراق به تكريت آمده بودند. كاكا عزيز جوان ، خوش سيما ولي بسيار فقير بود. او عادت داشت قبل از اينكه درس را شروع كند ، براي نشان دادن سلطه خود بر كلاس ، يكي از بچهها را پاي تخته فراخوانده ، مورد پرس و جو قرار داده و سپس كتك بزند. آن روز نوبت به صدام رسيد. او دو سيلي به صورت صدام نواخت و با چوب بر پشت وي ضربات محكمي وارد ساخت. صدام بدون اينكه واكنشي نشان دهد ، بر سر جاي خود برگشت و تا پايان كلاس چيزي نگفت. در بيرون كلاس اكثر بچهها با طعنه و ريشخند صدام را مسخره كردند و به او خنديدند ، اما او همچنان ساكت بود و چيزي نميگفت. مدير مدرسه از موضوع آگاهي يافت و با شناختي كه از اهل « العوجه » و شر وشور آنها داشت ، تلاش كرد قضيه را فيصله داده ، جو آشتي برقرار كند. از اينرو به كاكاعزيز هشدار داد و در مقابل از صدام خواست كه از معلم خود معذرت بخواهد. صدام در كمال آرامش و ادب از معلم خود معذرت خواهي كرد و همه ما فكر كرديم كه قضيه پايان يافت. كاكاعزيز در يك خانه محقرانه در بيرون شهر تكريت همراه با برادر خود زندگي ميكرد. هنگام شب محله آنها بسيار تاريك ميشد و كسي جرأت بيرون آمدن نداشت. روز بعد خبردار شديم كه يك نفر سوار بر اسب به خانه كاكاعزيز رفته در آنها را زده و هنگامي كه بهزاد در را باز ميكند، به او شليك كرده و ميگريزد. كاكاعزيز برادر خويش را كه از ناحيه پا زخمي شده است به سرعت به درمانگاه برده سپس به پاسگاه رفته و بر عليه صدام شكايت ميكند. مأموران بلافاصله به سوي خانه خيرالله طلفاح (دائي صدام) روانه ميشوند. ولي وقتي به آنجا ميرسند هيچگونه ردي از اسب و اسلحه پيدا نميكنند و خود صدام را درحال خواب مييابند. ضمن اينكه كوچه منزل دائي صدام بسيار تنگ بود و امكان عبور اسب از آن ناممكن بود. بنابراين مأموران متقاعد ميشوند كه اين كار بايد بوسيله فرد مجهول ديگري صورت گرفته باشد. اتهام از صدام برداشته شد و كاكاعزيز اسباب و اثاثيه خود را جمع كرد و از شهر تكريت هجرت كرد. سالها بعد صدام ماجرا را براي من تعريف كرد كه چگونه اين كار را كرده و چگونه « دحام » پسر خاله وي « ليلي » او را در پنهان كردن اسب و اسلحه ياري كرده است.» ابراهيم زبيدي در همه احوال دوران كودكي ، نوجواني و جواني دوست صدام بوده و همراه او به شمار ميآمد. به همين خاطر وقتي كه صدام به بغداد نزد دائي خود رفت، ابراهيم زبيدي نويسنده كتاب « حكومت پروپاگاندا و سرگذشت صدام حسين » عشق رفتن به بغداد به سرش زده و بعد از مدتي به دنبال او روانه بغداد ميشود. زبيدي معتقد است كه تا زماني كه در سن 23 سالگي صدام عضو حزب بعث ميشود ، قبل از آن رئيس جمهور فعلي عراق هيچگونه علاقهاي به سياست نداشته است. او از سياست متنفر بود و فقط آرزو داشت پليس شود. زبيدي در اين باره ميگويد:.. يك روز من به نشريه « العمل » كه مدير آن دكتر فاضل الجمالي نخست وزير سابق عراق و رئيس حزب « العمل » بود ، ميرفتم. صدام مرا ديد و تقاضا كرد كه همراه من بيايد. ما وارد اتاق محمود الجندي روزنامه نگار شديم و من يك جلد از ديوان شعر خود را به او دادم و از وي تقاضا كردم كه مقاله نقدي درباره آن بنويسد. محمود بلافاصله به اطاق دكتر الجمالي رفت ، سپس برگشت و گفت كه دكتر ميخواهد مرا ببيند. من به اطاق دكتر الجمالي رفتم و صدام در اطاق محمود الجندي منتظر ماند. دكتر الجمالي با ديدن من به شوخي گفت: اي دزد! حالا اشعار مرا به اسم خودت منتشر ميكني! من در كنار او نشستم و ساعتها درباره ديوان اشعار خودم صحبت كرديم. صدام هنوز در اطاق بغلي منتظر بود. وقتي كه بيرون آمدم ، صدام را به خاطر اينكه مدت زيادي منتظر بود ناراحت ديدم. من بدون توجه به ناراحتي وي با دكتر جمالي كه براي بدرقه كردن من از اطاق خود خارج شده بود ، خداحافظي كردم و بيرون آمده وارد خيابان شدم. صدام بدنبال من دوان دوان ميآمد. از او پرسيدم: اين دكتري كه پيش او بودم را
ميشناسي؟
گفت: نه، كيه؟ گفتم: فاضل الجمالي. گفت: با تو چطور بود؟ گفتم: بسيار خوب و سخاوتمندانه. سپس درباره موفقيت خود درامتحاني كه دكتر الجمالي از من درباره شعر گرفت ، به او گفتم. صدام ناگهان ايستاد و از من درخواست كرد به سوي الجمالي برگرديم تا از او درخواستي براي عضويت صدام در حزب وي بكنم. از صدام پرسيدم: براي چي ميخواهد عضو حزب الجمالي شود؟ او پاسخ داد: از اين طريق ميتواند با كمك الجمالي موفق شود وارد سازمان پليس شود. من با خنده به او جواب دادم و راهم را ادامه دادم. صدام بدنبالم ميآمد و ملتمسانه از من ميخواست كه اين كار را براي وي انجام دهم. در آن لحظه نه من و نه هيچكس در عراق فكر نميكرد كه يك روزي فردي كه اين چنين دنبال من ميدويد ، مالك تمام عيار همه عراق شود.» |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |