[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
اين وضعيت قابل ادامه نيست
مصاحبه منتشرنشده  «سيد مرتضی مرديها» با روزنامه توقيف­شده نوروز
 
پنجشنبه ١٦ آبان ١٣٨١
 

در ياداشت «لا مُساس» که اولين نوشتة مرتضی مرديها پس از بستن وسيع مطبوعات بود و در هفته­نامة گوناگون به چاپ رسيد، مرديها در تغيير رويکردی قابل توجه، به نوعی پايان پروژة اصلاحات را اعلام کرد. «لامُساس» به معنای "به من دست نزنيد" حکايت سامری است که حسب روايت به جزای بنيان نهادن کيش گوساله­پرستی در برابر توحيد، به لعنت خدا گرفتار شد و اين لعنت به صورت بيماريی بروز کرد که هر کس به قصد مس و لمس وی نزديک می­شد، او وحشت­زده فرياد برمی­داشت که "لامساس و لامساس"! دکتر مرديها در آن زمان، اين استعاره را برای مقاومت شديد محافظه­کاران در برابر "دست زدن" که کنايه از اصلاح است، به کار برد.
متن زير، مصاحبة منتشرنشده وی با روزنامة توقيف­شده نوروز است که در سال 1380 صورت گرفته؛ پايان دوره اصلاحات به گونه­ای ديگر، در اين مصاحبه صورت­بندی و تحليل شده است. موضع جديد مرديها از اين جهت مهم است که وی همواره در جرگه اصلاح­طلبان خوشبين و محاسبه­گر محسوب می­شده است، اما در اين جا از لزوم ريسک­پذيری و پرداخت هزينه سخن می­گويد.

 
سؤال: براي شروع بحث، اين پرسش را مطرح مي­کنم كه پنج سال گذشته پس از دوم خرداد سال 76 را كه به­عنوان جنبش اصلاحي نوين مردم ايران از آن ياد مي­شود، چگونه ارزيابی می­کنيد؟
- به نظر من اين پنج سال را به سه دوره مي­توان تقسيم كرد؛ يك دورة تقريباً يك ساله كه در آن جريان مقابل هنوز از زير بختك اصلاحات كه روي آن افتاده بود بيرون نيامده و خودش را پيدا نكرده بود. آنها در اين مدت در حالت انفعال و ترس به سر مي­بردند. يكي از نشانه­هاي استيصال محافظه­كاران اين بود كه وقتي روزنامه­اي مثل جامعه با آن شدت و حدت (البته شدت و حدتي كه كاملاً از نظر مدني قابل دفاع است) منتشر شد تا يكصد و سي شماره اصلاً نمي­دانستند با آن ­چه برخوردي داشته باشند. بعد هم كه تعطيل شد، فرداي آن روز روزنامه توس منتشر شد و كماكان استيصال طرف مقابل مشخص بود. دورة دوم دوره­اي بود كه در آن محافظه­كاران شروع به بازيافت خود كردند و در اين دوره از كارهاي خشن و تهديدكننده استفاده مي­كردند. به­نظرم اين دوره دو سالي طول كشيد. تا مي­رسيم به يك سال آخر دوره اول رياست­جمهوري؛ در حول و حوش اين زمان تقريباً سه-چهار واقعه با فاصله كم و بيش نزديك به هم اتفاق افتاد. قضية كوي دانشگاه، بستن فله­اي روزنامه­هاي اصلاح­طلب، ترور آقای حجاريان و نامه به مجلس. اين حوادث پيش­زمينة شروع مرحله سومي بود كه در طي آن جريان مقابل اصلاحات شمشير خود را از رو بست. كه البته كماكان هم ادامه دارد و اگر اتفاق قابل توجهي نيفتد تا پايان دورة دوم رياست­جمهوري هم همين وضعيت پيش خواهد رفت.
 
پس در واقع مرحله سوم، مرحلة پيشي گرفتن آنها بر روند اصلاحات است؟
- بله، هر كاري كه توسط اصلاح­طلبان پي­ريزي شود، فارغ از اين كه سياسي باشد يا اقتصادي و اجتماعي توسط محافظه­كاران در نطفه خفه مي­شود. همين مورد اصلاح قانون جلب و جذب سرمايه­گذاري خارجي نمونة روشني بر اين مدعاست. ديگر دوران قاجار گذشته كه انواع قراردادهاي "رژي" و "دارسي" و امثال آن بسته شود؛ دنيا عوض شده است. ديگر زمان استعمار و استثمار از خريد زمين توسط خارجي­ها گذشته، اما آقايان يا هنوز در دوران ما قبل تاريخ مدرن حركت مي­كنند يا اين­گونه وانمود مي­كنند.
 
در مرحله سوم، اصلاح­طلب­ها براي برون­رفت از وضعيت فعلی چه مي­توانند انجام دهند؟ اصولاً آن­ها چه امكاناتي براي خود در اين شرايط دارند؟ من از صحبت­هاي شما اين­گونه برداشت كردم كه به نوعي مي­توان گفت اصلاحات قفل شده است، بعضی معتقدند خود آقاي خاتمي هم راه برون­رفت از وضعيت كنوني را نمي­داند. به نظر مي­رسد وضعيتی چون حيراني محافظه­كاران در دوره اول الان بر اصلاح طلبان مستولي شده است؟
- بگذاريد برگرديم به ابتداي بحث اصلاحات؛ يعني به بعد از پيروزي آقاي خاتمي. به اين بپردازيم كه اگر اين سناريويي كه اتفاق افتاد، نمي افتاد، جايگزين آن چه بود؟ به نظر خيلي­ها، البته نه اكثريت بلكه تعداد قابل توجهي از كارشناسان، آقاي خاتمي مي­بايست در فرداي پيروزي درخشان دوم خرداد، نه مغرور از پيروزي بلكه مستظهر و پشت­گرم به آن آراي ميليوني و به تأسي از رهبر انقلاب كه در 12بهمن 57 در بهشت زهرا گفت: من به پشتوانة رأيي كه اين ملت به من داده است دولت تعيين مي­كنم، عمل می­کرد. ايشان می­بايست، هر هفته و يا هر ماه به يكي از شهرهاي بزرگ مي­رفت و با آن شور و هيجاني كه آن موقع وجود داشت، جمعيت­هاي ميليوني فراهم مي­كرد و نوعي رفراندوم را در همان زمان به نمايش مي­گذاشت؛ بايد مي­گفت: مردم من برنامه­ام اين است آيا موافقيد؟ اين كار را مي­خواهم انجام دهم و نياز به مساعدت و همياري شما دارم، ياريم مي­كنيد؟…
آن اشتياق و علاقه آن هم با آن تراكم، قدرتي به ايشان مي­داد كه مرحله اول جنبش اصلاحي، كه در آن محافظه­كاران خود را گم كرده بودند، بسيار طولاني­تر مي­شد و عقب مي­رفتند. اما بايد پرسيد اگر اين اتفاق مي­افتاد محافظه­كاران چه مي­كردند؟ آن­ها احتمالاً دست به يك عكس­العمل خطرناك مي­زدند. چيزي شبيه به يك كودتا، يا خلع آقاي خاتمي و يا چيزي در اين ابعاد، كه البته به نوعي به خشونت هم كشيده مي­شد؛ خشونتي كه كمترين آن زنداني كردن دست­جمعي اصلاح­طلب­ها و آزار گسترده مردم بی­دفاع بود. اگر اين اتفاق مي­افتاد بعداً تاريخ و آيندگان اين ادعاي قابل دفاع را داشتند كه كساني كه پروژه اصلاحات را پيشنهاد و به آن عمل كردند، دچار اشتباه شدند. آنها رأي مردم را به­دست آورده بودند و بايد در كمال احتياط و با زيركي طرف مقابل را كم­كم با استفاده از نيروي مردم متقاعد مي­كردند كه به نفع او است تا عقب بنشيند. حداقل حدود خودش را رعايت كند و بر اساس يك خوانش دموكراتيك از قانون اساسي عمل كند. به نظر من در آن شرايط، مثلاً در صورت وقوع يك جنگ داخلي در پي طرح جدي مطالبات مردم، ما حرفي نداشتيم كه به آيندگان بزنيم و در مقابل آنها خلع سلاح مي­شديم.
در صورت بروز چنين اتفاقي مردم ايران و جهان مي­گفتند اصلاح­طلبان مغرور از پيروزي به محافظه­كاران حمله كردند و آنها هم چون خود را يك مرتبه در خطر شديد ديدند، دست به عكس­العمل غيرعقلاني زدند. چيزي كه در تاريخ صد ساله اخير ما اتفاق افتاده است. من معتقدم اين راهي كه ما آمديم اشتباه بود ولي اشتباه بودن آن بعدها مشخص شد و فكر مي­كنم اشتباه ميمون و مباركي بود. محافظه­كاران نشان داده­اند كه چيزي از مذاكره و مصالحه نمي­فهمد و اگر با آنها چنان كه شايسته آنها بود رفتار مي­شد، چه­بسا عكس­العمل­هاي خشني نشان مي­دادند كه ما نمي­توانستيم از پيامدهاي آن دفاع كنيم. بنابراين، به يك معنا، بهتر آن­كه اين كار انجام نشد و اين طور شد كه مي­بينيد.  در واقع با اين اتفاقاتي كه در پنج سال اخير روي داد، حجت بر همه تمام شده و ديگر در مقابل آيندگان خلع سلاح نيستيم. در اين زمان اصلاح­طلبان هرگونه كه بود با محافظه­كاران كنار آمدند. جريان اصلاح­طلب به جز چند استثناء، كاملاً معقول و در نهايت نجابت رفتار كرد. پس حالا كه اصلاحات به بن­بست رسيده ديگر حجت تمام است. منظورم اين نيست كه بايد انجام كارهاي خشن در دستور كار اصلاح­طلبان قرار گيرد. حرفم اين است كه الان اگر كشور به مسير متفاوتي برود، ديگر كسي به ما نمي­گويد يك فرصت تاريخي فوق­العاده براي اصلاح نظام و جامعه را از دست داده­ايم. اين تهمت ديگر به جريان اصلاحات نمي­چسبد، البته به قيمت اشتباهات مباركي كه اصلاح­طلبان داشته­اند. ما واقعاً تاريخ و افكار عمومي داخلي و خارجي را خلع سلاح كرده­ايم. هيچ عاقلي در حال و آينده ما را متهم به خطاي تندروي نخواهد كرد.
مي­توانيم از زبان حافظ خطاب به مصالحه و مسالمت بگوييم: آنچه سعي است من اندر طلبت بنمودم، اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد، و از زبان مولوي، بدون بيم خطا در محاسبه بگوييم: پس در وعظ و نصيحت بسته شد، امر "اعرض عنهم" پيوسته شد. الان ديگر هر كسي اين قضاوت را مي­تواند داشته باشد كه وضعيت موجود قابل ادامه نيست و از اين پس مسؤوليت همه اقدامات به عهده محافظه­كاران خواهد بود.
 
آيا الان هم مي­شود به تعبير شما به تأسي از رهبر فقيد انقلاب و با اتكاء به افكار عمومي رفتار كرد؟
- الان ديگر خيلي دشوار است، اما به هر حال بايد اين وضعيت تغيير كند. گرچه اين كار خيلي مشكل است، اما بايد حداقل وارد فاز جديدي از حركت و استراتژي شد ولو به نتايجي كه آن زمان مي­توانست منجر شود، منتهي نشود يا هزينه­هاي بيشتري داشته باشد.
من از دو، سه سال پيش به اين طرف چند نكته را در محافل دوستانه مطرح مي­كردم. يكي اينكه اصلاحات ولو اين­كه به اعلاي درجه مصالحه­جو باشد، منطقاً و عقلاً و بنابر تجربه هيچ گريزي و راهي ندارد و جز اينكه همان­گونه كه براي پيش­ روي خود خط قرمز تعيين كرده، براي پشت سر خود نيز چنين خط قرمزي را تعريف كند. البته اين خط قرمز ممكن است محل اختلاف باشد، ولي مي­توان حداقلي را فرض كرد كه مورد قبول افراد و جريان­هاي سياسي اصلاح­طلب ذي­نفوذ باشد.
اما اصلاح­طلبان اين كار را انجام ندادند. در واقع هيچ كس چنين كاري نكرد. آقاي خاتمي كه خودش را از مقام ليدر اصلاحات كنار گذاشت، اين كار را نكرد و كساني كه مي­توانستند در اين زمينه در موضع قائم­مقامي باشند، چه به صورت فرد چه به­صورت جمع، نيز تا حد زيادي از اين امر شانه خالي كردند. كسي جرأت نكرد با مردم صحبت كند و بگويد ما مصلحت­جويانه تا اينجا را عقب نشستيم ولي به خاطر همان مصلحت­ها از اين بيشتر عقب نخواهيم نشست. اين بزرگترين مشكل اصلاحات بود و همين مسأله بود كه سردرگمي ايجاد كرد.
بدون يك خط قرمز پشت سر و بدون داشتن رشته­اي از اصول ثابت حداقلي، اصلاح­طلبان مرتباً عقب نشستند و آن­قدر اين كار را ادامه دادند كه به وضعيت بن­بست فعلي رسيديم. اگر مخرج مشترك گفته­هاي اصلاح­طلبان را در نظر بگيريم، ساقط كردن نرم­افزاری مجلس مي­توانست يكي از خطوط قرمز باشد كه نشد.
من يادم است تمام عناصر اصلاحات قبل از تشكيل مجلس ششم مي­گفتند هر كاري محافظه­كاران انجام دادند، اصلاح­طلبان نبايد هيچ واكنشي از خود نشان دهند. چون اين­ها مي­خواهند كاري كنند كه گشايش مجلس ششم منتفي شود. بگذاريد مجلس تشكيل شود بعد از آن ما با دو بال قوه مجريه و قوه مقننه پرواز خواهيم كرد. بنابراين به نظر مي­آيد اگر بخواهيم حرف­هاي خود اصلاح­طلب­ها را در نظر بگيريم خط قرمز اصلاح­طلب­ها بايد مجلس می­بود. آنها نبايد در مقابل فلج كردن مجلس كوتاه مي­آمدند.
نكتة دوم كه نكتة بسيار مهمي است و چندين سال است من در بحث­هاي دوستانه مطرح مي­كنم وجود دو عمل با دو نتيجه است: عمل خشونت­آميز و عمل خشونت­انگيز. اينها دو مقوله متفاوت و جدا از هم هستند كه بايد به دقت به آن توجه كرد. ما به عمل خشونت­آميز اعتقاد نداشته و نداريم. هر فعلي كه مستقيماً آثار خشونت در آن ظاهر شود، خطا و غيرقابل قبول است. اما يك دسته اعمال وجود دارد كه خود آنها خشونت­آميز نيستند، اما مي­تواند به خشونت توسط طرف مقابل منجر شود. ما حق نداريم چيزي را بشكنيم و يا جايي را آتش بزنيم، ولي آيا حق داريم از ترس آتش­افروزي طرف مقابل از هر گونه كنش حق­طلبانه جدي صرف­نظر كنيم.
ما نمي­توانيم بگوييم، به بهانة اين كه برخي از رفتارهاي مدني و برخي دفاع­هاي ما از حقوق حقه و قانوني­مان -با معيار قانون اساسي و به لحاظ افكار بين­المللي و حقوق بشر- را با استناد به اين که آستانه تحريك طرف مقابل فوق­العاده پايين است، انجام ندهيم. من معتقدم نمي­توانيم عملي غيرآميخته به خشونت را به صرف اين كه مي­تواند خشونت طرف مقابل را برانگيزد، كنار بگذاريم؛ در حالي­كه ما همين كار را كرديم كه به اين­جا رسيديم. بعد از ترور آقاي حجاريان آقاي گنجي پيشنهاد داد كه بياييم يك راهپيمايي سكوت برگزار كنيم؛ فرياد نمي­زنيم و حمله نمي­كنيم كه هيچ، اصلاً حرف هم نمي­زنيم؛ يك راهپيمايي سكوت. هر كس شمعي در دست به علامت شام غريبان. اين عمل خشونت­آميز نبود ولي چون احتمال مي­رفت به خشونت از سوي طرف مقابل ختم شود، با آن مخالفت شد. اين شد كه عملاً دست و پاي جنبش مدني اصلاح­گرا شكسته شد.
يكي از پسران ناصرالدين­شاه كه حاكم اصفهان بود، براي آقانجفي كه يكي از ملاكين بزرگ اصفهان بود پيغام فرستاد كه پايت را روي دم ما نگذار. او در پاسخ گفته بود به ما بگوييد دم شما كجاست تا ما روي آن پا نگذاريم. نمي­شود هر جا كه رفتيم دم شما باشد! محافظه­كاران هم همين­گونه هستند. هر منفذي را از حجم دم خود انباشته­اند، حالا مدعي اند، اصلاح­طلب­ها بايد در هر قدمي مراعات اين دم دراز را بكند. اصلاح­طلبان هم متأسفانه آستانه تحريك بسيار بالايي دارند و به نظر مي­رسد اين استعداد را دارند كه تا بي­نهايت عقب­نشيني كنند. در حالي­كه به نظر  مي­رسد بر اساس حقي كه به لحاظ عقلاني و به لحاظ مشروعيتي از اول وجود داشته و اينك به لحاظ برآورد شرايط و منطق موقعيت هم تشديد شده، جناح اصلاحات بايد به دفاع از خودش بپردازد. به­گمانم اصلاح­طلبان به دشواری مي­توانند به گونه­ای دفاع­پذير ملاحظات گذشته را براي شرايط فعلي لحاظ كنند.
در غير اين­صورت ما كم­كم بايد به مرگ خود فتوا دهيم، چون محافظه­كاران به كمتر از مرگ راضي نيستند. يك نفر آدم منصف نمي­تواند حتي يك دليل بياورد كه در طول پنج سال گذشته محافظه­كاران حركتي از خودشان نشان داده­اند كه مطابق آن، به حداقلی­ترين معناي كلمه، اهل مصالحه، معامله و گفتگو باشند. يك دوره­اي دچار ترس و انفعال بودند، يك دوره­اي هم دست به تحرك زدند و دوره ديگري هم كه الان هستيم كركري پيروزي مي­خوانند و اصلاح­طلبان را تحقير مي­كنند. با اين روش ديگر نمي­توان ادامه داد. محافظه­كاران دندان اصلاح­طلبان را شمرده­اند و دست ما براي آنها رو شده است. اين البته منافاتی با از هم­پاشيدگی درونی محافظه­کاران، به لحاظ سياسی و فرهنگی ندارد. نمی­خواهم از آن­ها چهرة قدرتمندی نشان دهم، ولی البته به لحاظ بروکراتيک و سازمان امنيتی و انتظامی، نبايد ساده­انگاری به خرج داد.
روش فعلي اصلاح­طلبان دچار تناقض دروني است. يعني اين منطق غير از اين­كه كاملاً غلط است به هدف هم نمی­رساند. در كجاي دنيا و در كجاي تاريخ تا به حال يك حركت در صلح­جويانه­ترين شكل خود بدون هزينه و انرژي و بدون پذيرش حداقلي از ريسك پيشرفت داشته و موفق بوده است.
اين البته يك امر بديهي است ولي سر انكار آن اين است كه نسلي كه انقلاب را در سال 57 پشت سر گذاشت و سال­هاي ترور و پس از آن جنگ را تجربه كرده، اينك كه سكاندار جنبش اصلاح­طلبي ايران است، از بازگشت به آن شرايط وحشت دارد، براي همين محافظه­كاري را پيشة خود ساخته است و به­سان مار گزيده­ها از ريسمان سياه و سفيد مي­ترسد. از شدت وحشتی كه آن سابقه بر ما مستولي كرده مي­ترسيم. به نظر من بعضي شخصيت­ها تمام شرايط را داشتند كه سكانداري كشتي توفان­زده اصلاحات را به عهده بگيرند. سابقه، وجاهت، توانايي، تيزهوشي و قدرت اجرايي. در مجلس افرادي وجود دارند كه مي­توانند ملاحظات معمول را پشت سر بگذارند. حتي در جنبش دانشجويي و جريان­هاي سياسي، حزبي نيز همين­طور. ولي ناتواني فعلي ظاهراً محصول اين است كه هيچ كس جرأت نمي­كند مسؤوليت اتفاقاتي كه بعداً ممكن است بيفتد و شايد سنگين هم باشد به عهده بگيرد. همه ميدانند كه اين وضعيت راه به جايي نميبرد، ولي كسي جرأت نمي­كند جلو بيفتد، چون همه دنبال تضمين هستند، تا بدون كمترين ريسك، معضلي به اين بزرگي را حل كنند، هيهات! ظاهراً قرار است هر وقت ما نخواستيم از جلو سقوط كنيم بايد آن قدر عقب برويم كه از پشت بيفتيم. اين هم طنز تلخي است كه در جامعه ما محافظه­كاران فكري در عمل بسيار ريسك­پذير هستند و آزادي­خواهان فكري در عمل تا اين حد محافظه­كار، ملاحظه­كار و بلكه ترسو شده اند. بدون هزينه ممكن نيست.
اگر قرار است اتفاقي بيفتد بايد از يك جايي شروع كنيم و قطعاً اين كار خطرات و ريسك­هايي نيز در بر دارد. بحث بر سر اين است كه اصلاح­طلبان پس از مدت­ها مارگزيدگي و مدتي برق­گرفتگي بايد خود را باز يابند و اقدامات لازم را براي برون­رفت از وضعيت فعلي انجام دهند.
يا خودمان به دست خودمان مرگ اصلاحات را امضا كنيم و بگوييم مردم ببخشيد نتوانستيم و يا اينكه قبول كنيم ما مسؤول خشونت­آميز بودن رفتار خودمان هستيم، نه مسؤول خشونت­انگيز بودن آن. اگر چه آستانه تحريك طرف مقابل بسيار پايين است. اما اين نبايد منعي باشد بر سر راه فعاليت ما. به نظر من طرف مقابل اصلاحات نه به مردم و نه به هيچ سازمان رسمي ديگر متكي نيست. او متكي به نيروي بي­هويتي در حدود پنج يا ده هزار نفر است كه مي­تواند تجهيز كند و آنها را آماده هر كاري كرده است. اين برای اصلاح­طلبان صادق و دلسوز نوعی وحشت اجتماعی ايجاد کرده است؛ وحشت بازگشت عصر ترور و وحشت. نمی­گويم چنين نمی­شود، ولی اولاً بايد آمادة پرداخت هزينه بود، ثانياً در وضعيت فعلی هم ما چيز زيادی برای باختن نداريم.
 
الان اگر بخواهيم ساختارشناسي كنيم به نظر شما امكانات اصلاح­طلب­ها واقعاً چيست؟ هم از نظر ايدئولوژي و هم از نظر نيروهايي كه در اختيار دارند و مي­توانند طرحي و يا كاري ارايه دهند؟
- آقاي خاتمي تا به حال چند بار مردم را نااميد كرده است و گرچه كه گاه يك نكته­هايي را اشاره كرده ولي معمولاً هميشه دير و كم بوده است. تازه همان مقدار هم عكس­العمل فشار فضا است. وقتي شعارهايی تند (و به حق) از طرف دانشجويان، و در واقع از طرف هشتاد درصد مردم، مطرح مي­شود، ايشان چاره­اي ندارد و جز اينكه براي كنترل آنها، چند حرف تند بزند. ولي البته بلافاصله سعي كند تيزي و تندي آن را بگيرد. گاه كه وعدة سخنراني ايشان با مردم داده مي­شود، پيش آمده كه گزارش­هاي اقتصادي و شبيه اينها را ارايه داده است. اگر چه اينها هم در جاي خود بسيار مهم است ولي براي انساني كه پاي او را به فلك بسته­اند و به آن چوب مي­زنند، فوري­ترين مسأله اين است كه كي از فلك باز مي­شود! اين­كه حالا براي سال آينده آنها گندم وارد مي­شود و يا چند سال ديگر تعدادي شغل ايجاد خواهد شد، براي كسي كه به "آپلو" بسته شده است نمي­تواند خيلي هيجان­انگيز باشد. آقاي خاتمي كمترين كاري كه مي­تواند بكند اين است كه با صراحت كافي با مردم حرف بزند نه، به بهانه شانزده آذر، در يك سالن كوچك دانشكده فني، بلكه در جايي كه مردم به وفور حاضر باشند. اين يك امكان است و امكاني نيست كه فقط براي آقاي خاتمي باشد. ايشان مي­تواند راه را باز كند و حتي اگر ايشان اين كار را نكرد بقيه مي­توانند اين كار را انجام دهند. البته نه به صورت پراكنده، زيرا كه در غير اين­صورت آسيب­پذيري افزايش مي­يابد. اگر يك هسته پنجاه نفره نمايندگان مجلس اطلاعيه دهند كه مردم بياييد وكالت­نامه­هايتان را از ما پس بگيريد. خودش مي­تواند شروعي باشد براي برون رفت از وضعيت موجود بگويند ما نمي­توانيم كاري انجام دهيم. بايد از موش و گربه­بازي دست برداريم و بگوييم كه قضيه چيست. ساختار قدرت در جامعه ما خيلي پيچيده نيست. طرف مقابل هم دنبال کتمان کردن آن نيست. آقاي خاتمي از يك ادبيات خاص استفاده مي­كنند. اما وقتي اميد مردم مكرر به يأس تبديل مي­شود معلوم نيست ايشان چه انگيزه اي دارند كه همچنان با آن ادبيات خاص حرف بزنند. وقت آن رسيده است كه ادبياتِ "كي بود كي بود من نبودم" كنار گذاشته شود.
 
آيا بايد اين ادبيات را حذف كرد؟    
- بله، صريح و فاش بگوييم هدف ما اين است، اما مراكز قدرت مشخص و معلومي كه همه آنها را مي­شناسند نمي­گذارند. مردم شما بگوييد چه كار كنيم. كمترين كاري كه مي­توانيم بكنيم اين است كه شرمنده مردم نشويم. استعفا دهيم. البته دو نكته را مطرح كنم. من در اين قضايا نه خيلي خوشبين هستم نه اهل بلوف؛ جناب آقاي عبدي مي­گويند با خروج دسته جمعي از حاكميت اين جريان شش­ماه يا حداكثر يك سال بيشتر دوام نمي­آورد. اما من اين خوشبيني را ندارم از طرفي هم اين طور نيست كه اين را به صورت بلوف مطرح كنم. برخي­ها مي­گويند اين تهديد يك بلوف سياسي است اما لازمه بلوف­زدن اين است كه تصور كنيم حريف از حداقلي از شعور و عقلانيت برخوردار است، در حالي­كه اگر آنها اين حداقل­ها را داشتند كه وضعيت اين­گونه­ نمي­شد. اين درست است كه اگر جريان دوم خرداد خود را يك­مرتبه از حاكميت خارج كند مشروعيت محافظه­کاران هم در داخل و هم در خارج دچار بحران مي­شود، اما آنها از درك عواقب اين اقدام عاجزند و حتي از آن خوشحال هم خواهند شد. مي­گويند بسم الله اصلاً از اول هم غاصب بوديد لازمه توبه شما هم اين است كه «ترد الامانات الی اهلها». البته بعد اين قضيه ممكن است اوضاع خيلي براي ما سخت شود، من دورنماي خيلي خوشايندي را در كوتاه­مدت نمي­بينم. ممكن است تعداد زيادي زنداني شوند و كسي هم نيست كه خبر دهد در زندان با اين­ها چه مي­كنند. اوضاع ممكن است خيلي بد شود. من فكر نمي­كنم بعد از اين قضيه اتفاق شيريني مي­افتد. ولي هر اتفاقي در هر وقت قرار است بيفتد به هرحال تكليف آن زودتر معلوم شود بهتر است. ما الان بين دنيا و يك جريان غيرمنطقي حائل شده­ايم. دنيا بايد تكليف خودش را با اين­ها روشن كند. در فرداي دوم خرداد قرار بود مذاكره و معامله­اي صورت بگيرد: آقاجان شما به جلوه­هاي خشن زورگويي پايان بده، ما هم بقاي اين مجموعه در حال اضمحلال را تضمين مي­كنيم. ابتدا قرار شد دو نفر سر ميز مذاكره بنشينند، يك طرف امکانات سخت­افزاري و قدرت را در دست داشت و يك طرف هم مردم و افکار عمومي را در اختيار داشت. قرار بود اين­ها با هم يك داد و ستدي کنند. اما آن طرف شروع كرد كارت­هاي برنده طرف مقابل را يكي­يكي سوخت كردن. به گونه­اي كه الان جريان اصلاحات اسير طرف مقابل است. اين­ها مطمئن هستند كه هر اتفاقي از سوي آنها بيفتد ما با افراط در ريسك­گريزي، فقط سعي در دعوت به آرامش مي­كنيم. رئيس و نواب رئيس­مجلس مي­گويند، مجلس را زدند اشكال ندارد، به­صورت مسالمت­آميز پي­گيري مي­كنيم. آخر كدام يك از اين پيگيري­هاي مسالمت­آميز به نيم­درجه موفقيت رسيد كه ادامه مي­دهيد. آن­ها فقط تسليم بي­قيد و شرط مي­خواهند. اين وضعيت ديگر قابل ادامه نيست.
يك نكته ديگر را هم بگويم من آدم بسيار واقع­گرا و آرمان­گريزی هستم. ولي در مادي­ترين و ماترياليستي­ترين جوامع هم امكان ندارد بدون حداقل­هايي از اخلاق و شرافت زندگي ادامه يابد. بنابراين دوستاني كه فقط به دنبال حساب و جمع و تفريق هزينه­های اصلاحات هستند (كه خود من هم عضوي از آنها هستم) بايد بدانند وقتي حقارت مردم به يك حد غيرقابل قبولی رسيد، ديگر كسي حساب سود و زيان را نمي­كند و همه چيز از هم خواهد باشيد. به نظر من آيندگان نسبت به اين حد از ظرفيت ما براي پذيرش تحقير از طرف دشمن حيرت خواهند كرد. در جهان ما سالانه صدها هزار خودكشي صورت مي­گيرد، و معنا و مفهوم آن اين است كه آدم­ها به وفور به وضعيتي مي­رسند كه عطاي يك زندگي را به لقايش مي­بخشند. طلاق ابغض الحلال عندالله است. ديگر حساب استعفا مشخص است. استعفا را نبايد كم­آوردن و قهر كردن تعبير كرد. آقاي بازرگان مي­گفت از من مي­پرسند چرا قاطع نيستم؟ قاطع يعني برنده، هر چاقويي به من دادند تيغه­اش­ را شكستند، چه­طور برنده باشم؟ آيا بهتر نيست وقتي تيغه چاقو را از ما گرفتند، دسته­اش را هم ارزاني خودشان كنيم؟
 
مهمترين اشتباهات و خطاهاي اصلاح طلبان چه بوده است؟
- من تا سه سال اول را به دليل تحليلي كه به شما گفتم ولو بانضمام اطلاعات بعدي دريابيم كه از اول اشتباهي هم صورت گرفته، آن را اشتباه مباركي مي­دانم. اشتباهي هم اگر بود، اشتباه درستي بود! اشتباهي بود كه در مجموع ما از آن خيلي ضرر نكرده­ايم، چون حجت داريم. الان دنيا از افراط ما در نجابت به درد آمده است. اما بعد از آن سه واقعه­اي كه گفتم، يعني بعد از اين­كه طرف مقابل نشان داد هرگز اهل امتياز دادن نيست و هر سرزميني هم که واگذار مي­كند، اعم از قوه مجريه و قوه مقننه، زمين سوخته است، بدون امكانات نرم­افزاريِ قدرت، آن را انتقال مي­دهد، آن نهادهايی را هم كه در آن دارد تخريب مي­كند و مي­سوزاند، از آن نهادها برای اصلاح­طلبان چيزي باقي مانده كه پس از فتح كردن آن بايد به خود بخندند، مثل فتح مسکوی سوخته، به دست بناپارت. ما با فتح قوه مجريه همين­طور شديم و با فتح قوه مقننه اين وضعيت وخيم­تر شد. اگر قوه قضائيه هم انتخابي بود آن هم به همين سرنوشت دچار مي­شد. به قول آقاي ابراهيم نبوي مجلس زماني در رأس امور بود الان قرار است در ته امور باشد، قوه قضائيه هم كه الان در رأس امور است اگر در اختيار اصلاح طلبان می­بود در ته امور قرار مي­گرفت! قضايا كاملاً روشن است.
به گمان من، در قالب حاکميت دوگانة فعلی هيچ کار مهمی نمی­توان انجام داد. وعده­های دوستان اصلاح­طلب ما که هنوز طرفدار مسالمت (يعنی تسليم) هستند، حکم چک­هايی را دارد که البته يک فرد معتبر می­کشد، ولی ما می­دانيم که پولی در حساب نيست، چک­ها قطعاً برگشت می­خورد. ادامه اين وضعيت "استخوان لاي زخم" به نفع هيچ كسي نيست. ما بنا به تجربه اين دو ساله اخير، هيچ اماره­ای براي اميد به يك اصلاحات حداقلي هم نداريم. ترس مطلق از هزينه­دادن يك امر عقلاني نيست، يك امر احساسي است. ما فقط مي­ترسيم، نه ترس ساده. ترس مقدس. مي­ترسيم كه بلايايي كه مدتي است از آن می­گريزيم، دوباره نو شود. ما از آسيب ديدن مردم مي ترسيم، اما هميشه نمي­توان از نامطلوب گريخت. عاقبت جايي مجبور مي­شويم واقعيت­ها را بپذيريم. ما به بن­بست رسيده­ايم ولي در بن­بست به دور خودمان مي­چرخيم يا عقب­گرد مي­كنيم تا بگوييم بن­بست نيست! برون­شوي بن­بست را بايد جست، حتي اگر با اعلام اشتباه­هايمان باشد. يكي كردن اين دو دولت در يك مملكت فقط يك آرزوست. آرزويي كه البته بر ما پيران صاحب تجربه كاملاً عيب است. هيچ چيز جز زدن حرف آخر مشكل­گشا نيست. ما در حالتي مثل اواخر جنگ يا اواخر پيش از دوم خرداد، منتظر يك معجزه­ايم. شايد رخ داد، ما به همين اميد دست دست مي­كنيم تا خدا يا تاريخ يا بخت يا شانس (يا بدشانسي) برايمان تصميم بگيرد، قدرت ريسك­پذيری نداريم، لذا قدرت تصميم­گيري از ما سلب شده است. ما از ترس اتهام حرام­زادگی، عريانی­ها را برملا نمی­کنيم.
دقت كنيم كه از قديم گفته­اند صلح به اراده دو طرف است درصورتي­كه درگيري به صرف اراده يك طرف محقق مي­شود. پاسيفيسم ما شكست خورده است، چون يك طرف نيام شمشيرها را شكسته، كشتي­ها را آتش زده و فقط بر طبل جنگ مي­كوبد و جز به تسليم بي­قيد و شرط راضي نيست، خودمان را بيش از اين گول نزنيم. الفتنه اشد من القتل.
(پايان)
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de