| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
گفتگوی «ايسنا»
با دكتر محمود سريعالقلم
تحولات آينده ايران
با جابجايی نسلها همراه خواهد بود
جمعه ٦
دی ١٣٨١
اشاره: دكتر محمود سريعالقلم
استاد دانشكده اقتصاد و علوم سياسي دانشگاه شهيد بهشتي تهران از جمله صاحبنظران
توسعه و مسايل كشورهاي جهان سوم است كه بهطور مشخص به مطالعه و نظريهپردازي
پيرامون چرايي توسعه نايافتگي ايران پرداخته است. از او تا كنون چندين مقاله و كتاب
در اين خصوص منتشر شده است كه از جمله مهمترين آنها ميتوان به كتاب عقل و توسعه
يافتگي اشاره كرد.
وي در اثر جديد خود تحت عنوان "عقلانيت و آيندهي توسعه يافتگي ايران" كه اخيرا از سوي مركز پژوهشهاي علمي و مطالعات استراتژيك خاورميانه منتشر شده است شرايط لازم براي پيشرفت عمومي كشور و بسط عقلانيت را به عنوان پارادايم حاكم درتوسه يافتگي ايران مورد بحث قرار ميدهد و دكترين بسط عقلانيت فردي،عمومي و دولتي در ايران را به عنوان چارچوبي كه به مكتب تحول شخصيت ايراني عينيت ميبخشد، طرح مينمايد. اين كتاب در گام اول درصدد
پاسخگويي به اين پرسش اساسي است كه آيا بحران در افكار و گفتمانهاست و يا در افراد
و شخصيت و خلقيات و روحيات آنها و براي دستيابي به تحول، كدام ساختارها در اولويت
قرار ميگيرد؟
سرويس ديدگاه خبرگزاري
دانشجويان ايران در يك گفتوگوي تفصيلي با ايشان پرسش پيش گفته و مباحث اساسي ديگري
از جمله امكان ثبات دراصول توسعه را به بحث گذاشته است كه حاصل آن در پي
ميآيد:
ايسنا: در مقالات و كتابهاي شما مجموعهاي از اصول، به عنوان اصول ثابت توسعه طرح شده است، لطفا براي ورود به بحث در مورد منطق و متدولوژي دستيابي به اين اصول و ميزان تحقق آنها درجامعه را توضيح دهيد. دكتر سريعالقلم: ما بهترين روش فهم و مطالعه در علم سياست را روش مقايسهاي ميدانيم. مقايسه كردن بيشترين محتوا را به ما منتقل ميكند. من وقتي تجربيات كشورهاي موفق درحال توسعه در آسيا، آمريكاي لاتين و ديگر مناطق را با هم مقايسه كردم، به مشتركاتي در همهي آنها رسيدم كه ما ميتوانيم از اين مشتركات بهرهبرداري كنيم. من اين بحث را اولين بار در سال 1368 در كنفرانس دانشگاه تربيت مدرس در رابطه با توسعهي ايران مطرح كردم و پيشرفت و توسعه را به دو قسمت تقسيم كردم: يكي اصول توسعه و ديگري عاملان توسعه كه ماهيتا با هم متفاوت است. مثلا ما ميگوييم در يك جامعهاي كه ميخواهد پيشرفت كند بايد نظم و آرامش وجود داشته باشد اينها اصول هستند و شايد بتوانيم اين اصول را در 50 مورد ليست كنيم. اما ليست كردن اين اصول مسالهاي را حل نميكند، آنچه مهمتر است عاملان توسعه هستند. به تعبير ديگر مهم اين است كه ببينيم انرژي توسعه در يك كشور كجاست؟ شما بعضي وقتها در زندگيتان با يك فرد موفق روبرو ميشويد و از خود ميپرسيد انرژي اين فرد براي اينهمه كار و فعاليت از كجاست؟ آيا انرژيها منبع دروني دارد؟ و آيا آرماني وجود دارد كه اين انرژي را توليد ميكند؟ اين انرژي كجاست؟ پيشرفت كشورها هم نياز به يك انرژي دارد كه اين اصول را بكار گيرند. "اصول" يك بحث نظري است. فهم و استخراج آن اصول هم كار بسيار دشواري است. كشورهايي موفق هستند كه سيستم دارند ومردم آن كشورها قاعدهمند رفتار ميكنند. من به دنبال همين شبكه بودم و در شرايط بعد از جنگ مطرح كردم كه ما براي پيشرفت كشورمان به يك استراتژي ملي نياز داريم و بايد آن انرژي را پيدا كنيم. به طور نظري انرژي هر كشور، نخبگان آن كشور هستند. البته خيلي منطقيتر و عقلاييتر است كه جهت گيري يك كشور و مديريت در يك كشور تحت تاثير جريانهاي اجتماعي، احزاب و جامعهي مدني باشد. اما در كشورهاي جهان سوم،جامعه ضعيف است. وقتي ما در جامعهشناسي از جامعه صحبت ميكنيم منظورمان تشكل است. منظورمان كميت نيست. هر چقدر تشكل در يك جامعه قويتر باشد، آن جامعه قويتر است. وقتي دركشورهاي در حال توسعه، تشكلها ضعيف است بنابراين نميتواند مسووليت پيشرفت را به عهده بگيرد. در كشوري مثل آلمان چندين حزب قوي وجود دارد و مردم به يكي از اين احزاب تعلق دارند. انتخابات ميشود و مردم راي ميدهند و اكثريتي، آرا را به دست ميآورند و انتخاب ميشوند و مديريت كشور را به عهده ميگيرند در آلمان، مردم بعد از اينكه راي دادند نيز قدرت دارند چون در قالب احزاب راي دادهاند. مردم در كشورهاي در حال توسعه راي ميدهند و بعد به خانه ميروند چون كار ديگري نميتوانند انجام دهند. يعني هيچ مكانيسم اجتماعي و سياسي وجود ندارد كه بتواند نتيجه اين آرا را تحقق بخشد. درچنين شرايطي كه خلا تشكل وجود دارد مسووليت پيشرفت بعهدهي كساني است كه در راس يك سيستم قرار ميگيرند. "آن دويست نفر كليدي" و دويست نفري كه مديريت كشور را پيش ميبرند. مثالهاي اين بحث فراوان است. آقاي ماهاتير محمد يك نفر بود ولي در بيست و دوسالي كه نخست وزير بوده است براي مالزي كارهاي كهكشاني انجام داده است و الان مالزي كشوري است كه داراي ساختار اجتماعي و ساختار مستعد سياسي است و به لحاظ اقتصادي نيز كارهاي عظيمي انجام گرفته است. رهبران كره جنوبي نيز كارهاي بسيار بزرگي انجام دادهاند. آن دويست نفري كه با هم منسجم هستند و احساس تعلق به يك جامعه ميكنند و فكر ميكنند بايد آن جامعه را ساخت. براي همين است كه من در اصول ثابت توسعه اولين اصل مهم را عاملان توسعه ميدانم. من هفت اصل ثابت براي توسعه نوشتهام كه اصل اول آن عاملان توسعه است كه هيات حاكمه يك كشور را در بر ميگيرد و از عامل دوم تا هفتم، اصول توسعه را نوشتهام و تفاوتي كه اينها با هم دارند اين است كه اگر قرار باشد اصول 2 تا 7 اعمال شود نياز به عامل "1" دارد. براي همين است كه من عامل "1" را از همه كليديتر ميدانم يعني هيات حاكمه يك كشور نقش اساسي در مديريت اصول توسعه در يك كشور دارد. نتيجهي كلي اين است كه رفتاري كه مردم يك جامعه با هم دارند دروضعيت و سرنوشت آن مردم بسيار تعيين كننده است. به همين دليل است كه من در فهم مسايل ايران وارد موضوع شخصيت شدهام و به اين نتيجه رسيدم كه مشكل كشور ما به عنوان يك مصداق مشكل رقابت گفتمانها نيست. يعني اين طور نيست كه ما بايد گفتمان ديگري را جايگزين گفتمان فعلي كنيم. مشكل اصلي فكري نيست كما اينكه در كشور ما، متون ترجمه شدهي عقلانيت و مدرنيته بيش از متون ترجمه شده در شرق اروپاست. ببينيد شرق اروپا الان درچه وضعيتي است و ما درچه وضعيتي هستيم. مشكل در اين است كه ما روش معاشرت با يكديگر را نميدانيم. رفتارهاي ما بواسطهي تاريخ
انباشته شده استبداد در ايران طي سي قرن گذشته، رفتارهاي جمعي نيست. به همين دليل
درجامعه ما قبيله سياسي شكل ميگيرد ولي حزب سياسي شكل نميگيرد چون حزب تابع
فكراست و قبيله تابع فرد است. حزب تابع برنامه و تابع مصلحت عامه جامعه است اما
قبيله تابع منافع فرد است. البته بحران شخصيتي كه ما داريم قابل اصلاح است، ژنتيك
نيست بلكه با تربيت و آموزش قابل اصلاح است مشروط بر اينكه ما تشخيص دهيم مشكل در
كجاست. شيوهي معاشرت ما، شيوهي حل و فصل مسايل ما، بسيار اختلافبرانگيز است.
اصلا مساله را غير سياسي مطرح كنيم. ببنيد الان بين اكثرهمسايهها اختلاف وجود دارد
بين فاميل در يك خانواده بزرگ اختلاف وجود دارد و خيلي اختلافات جدياي ديده
ميشود. نوع معاشرت زنان و مردان در زندگيشان پر از تنش و اختلاف است. اين نماد
اجتماعي همان اختلافات سياسي ماست. ما روش حل اختلاف را بلد نيستيم براي اينكه همه
ما حداكثرگرا هستيم. يكي از معاني لغت سياست يعني“ كنار آمدن “ در حاليكه ما كنار
آمدن را به لحاظ فرهنگي يك نوع ضعف ميدانيم. فكر ميكنيم اگر كوتاه بياييم درواقع
هويت ما زير سوال رفته است. ما مثلها و اصطلاحات زيادي داريم كه تاكيد ميكنند كه
انسان بايد هميشه يك حرف بزند و بر آن تاكيد كند به همين دليل من فكر ميكنم مشكلات
ما "خلقي" است نه "فكري". ما نياز داريم كه خلقيات خودمان را عوض كنيم. مرحوم
جمالزاده اين نكته را نيم قرن پيش مطرح كرده بود و اين نشان ميدهد كه مشكل خلقيات
ما فراسياسي و فراتر از زمان موجود است و آن دوره هم اين مسايل بوده
است.
چرا صادق هدايت، صادق هدايت شد؟ به نظر من يك دليل آن است كه او در ميانسالي به يك بنبست رسيد و ديد كنار آمدن انسانها در اين جامعه مشكل دارد. همه حداكثر را ميخواهند. ادارهي كشور، كنار آمدن ميطلبد. اولين عكس العمل ما دراختلافات قهر كردن است كه ضعيفترين نوع حل اختلاف است براي اينكه بنيانهاي حل اختلاف استدلالي نيست و براي اينكه 90، 10 يا 95، 5 فكر ميكنيم و 40، 60 يا 70، 30 يا 45، 55 فكر نميكنيم. كنار آمدن را براي خودمان يك افت شخصيتي ميدانيم و اين به تاريخ استبداد در ايران بر ميگردد. ايسنا: تغيير اين ويژگيها در شخصيت شهروندان و نخبگان ايراني چگونه و در قالب چه فرايندي امكانپذير ميشود؟ دكتر سريعالقلم: اين به يك استراتژي ملي نياز دارد. حل و فصل اين خلقيات حداقل يك كار ميان مدت است. ممكن است فيلم و تئاترو برنامههاي گفتوگو در راديو و تلويزيون خيلي موثر باشد، ولي دو نهاد تعيين كنندهتر از اينها هستند؛ نهاد مدرسه و نهاد خانواده. نهاد مدرسه ميتواند تعيين كننده باشد از اين جهت كه ما بايد از دورهي راهنمايي و دبيرستان شروع كنيم بچههاي كوچك را به اصل تحمل در زندگي و كنار آمدن با يكديگر آموزش دهيم. مقياس وسيع اين كه دو نفر در زندگي خانوادگي، با يكديگر اختلاف دارند و كوتاه نميآيند، در سطح سياست ديده ميشود. براي اينكه افراد نميتوانند كوتاه بيايند و اين افراد بايد آموزش داده شوند. در دورهاي كه آقاي خاتمي رييسجمهور ايران بودند با توجه به جهتگيري افكار و برنامههاي ايشان بايد قويترين وزير ايشان وزير آموزش و پرورش ميبود و اگر شخص رييسجمهور به اين قضاوت نهايي در مورد ريشهي مشكلات ايران ميرسيد شايد 50 درصد از وقت خود را براي آموزش ميگذاشت كه يك نسل، خوب تربيت شود و حامل آفت خلقي و شخصيتي نسلهاي گذشته نباشد چون اين آفات نسل به نسل ادامه دارد. دركنار اين ما به آرامش و ثبات اقتصادي نياز داريم. اينكه گفتم ما به يك استراتژي ملي نياز داريم براي اين است كه تربيت فرهنگي، آرامش اقتصادي هم ميخواهد و پذيرش فرهنگ مستعد نياز به آرامش اقتصادي دارد و در حقيقت نياز به اميد به زندگي بهتر دارد ولي ما به خاطر همان "خلقياتمان" نميتوانيم به اين مسايل توجه كنيم. ملتهايي كه توسعه پيدا ميكنند وجه مشترك جالبي دارند. عموما ملتهاي آرامي هستند. ما هيجان را بسيار دوست داريم و هيجان جزو فرهنگ ماست. ما كار سياسي دوست داريم. اگر كسي بيايد از اول انقلاب تا حالا تمام بحرانهايي كه داشتيم را ليست كند مشخص ميشود كه ما چقدر عشق به بحران داريم و از بحران لذت ميبريم يعني همانطور كه يك فردي كه دركنار دريا مينشيند و از آن آرامش لذت ميبرد ما از بحران لذت ميبريم و به بحران علاقهمنديم. ما از اينكه به يكديگر اعتراض كنيم لذت ميبريم. در مقايسه بين ملتها، مشاهده ميشود كه دامنهي چيزهايي كه ما از آنها لذت ميبريم خيلي محدود است تا ملتهاي ديگر مثلا افرادي بيش از بيست سال در يك سمت هستند، مشخص است كه سمت داشتن محدوديتهاي زيادي دارد و زندگي را محدود ميكند ولي انها حاضر هستند تمام لذات بالقوهي زندگي را كنار بگذارند و سمت داشته باشند ما از سمت داشتن لذت ميبريم اين جزو فرهنگ ماست و مساله فكر نيست. مساله اين است كه شخصيت ما با اينها شكل گرفته است. از كودكي به ما آموزش ندادهاند كه دامنهي لذات خودمان را گسترش دهيم. نكته جالب دربارهي ايران اين است كه ما ادعاهاي عرفاني زيادي داريم. ايران از نادر كشورهايي است كه در آن عرفان و دروننگري و لايههايي از تصوف وجوددارد ولي ما به طور عجيبي آدمهاي بيروني هستيم يعني اين عرفان در حد بيان و در حد احساسات است و هنوز تبديل به يك نهاد نشده است اتفاقا اگر افراد درونگراتر باشند، افراد قويتري خواهندبود. انسان اگر درونگرا باشد كمتر به دنبال اختلاف با ديگران است و هيجاناتش كمتر ميشود.زماني ما از يك كشور فقير صحبت ميكنيم كه اين خلقيات در آن حفظ شده، كه بحثي متفاوت است ولي ما كشور فقيري نبوديم و ايران كشور ثروتمندي بوده و هست ولي اين خصلتها ادامه پيدا كرده است بنابراين در بحث اصول توسعه ثابت، تعريف نخبگان از مشكلات كشور اهميت مييابد. اگر به اين تعريفها برسند، اين مشكلات راه حلهاي خاص خود را دارند. ملتهايي كه شلوغ هستند نميتوانند سيستم درست كنند. براي اينكه از يك شلوغي به شلوغي ديگري ميروند. سيستم درست كردن ثبات فكري و ثبات رفتاري و نقد دائمي ميخواهد تا يك كشور سيستم درست كند. سيستم سرمايهداري از 200 سال گذشته از هفت فاز عبور كرد و وارد فازهاي جديد شد. ما از اينكه سينوسي رفتار كنيم و از اينكه مبهم باشيم و كسي متوجه نشود چهكار ميكنيم، لذت ميبريم. همهي اينها با سيستم درست كردن مغايرت دارد. بخاطر اينكه وقتي ميخواهند يك سيستم اجتماعي - اقتصادي درست كنند بايد مسايل حل شده باشد و روابط و مناسبات حل شده باشد و افراد و انسانها در يك قالب قابل پيشبيني زندگي و فعاليت كنند. به همين دليل است كه در كشورهاي صنعتي عدهاي را جمع ميكنند و استراتژي ملي در پنجاه يا صد سال آينده را تعيين ميكنند چون در سيستمي كه دارند مشخص است به چه جهتي ميرود اما درجامعه ما اگر جهتگيري كسي مشخص باشد،آن فرد لطمه ميبيند. براي همين است كه ابهام در جامعهي ما جايگاه ويژه رفتاري دارد. من در سال 1371 يك سخنراني تحت عنوان "صراحت فرهنگي و توسعه يافتگي" داشتم كه بعدها اين لغت صراحت تبديل به همان شفافيت در جامعه شد. بعد از اينكه صحبت من در آن سخنراني تمام شد شخصي آمد پيش من و گفت چرا ميخواهيد صراحت مطرح كنيد؟ چرا به دنبال نظريهپردازي صراحت هستيد؟ گفتم چه طور؟ گفت: بقاي من نوعي، در اين است كه مبهم باشم. صريح بودن يعني اينكه من خودم را از بين ببرم و خودم را محدود كنم ولي پيشرفت من اين است كه از لابهلاي خطوط و جريانها عبور كنم. اتفاقا سياست خارجي ما در دنيا هم همينطور است در دنيا ميگويند ما نميدانيم ايران به دنبال چيست؟ براي اينكه انواع و اقسام صداها و حرفها و جريانهاي فكري از داخل حكومت - و نه جامعه - بيرون ميآيد. به هر حال با ابهام، با شلوغ كردن و با غير قابل پيشبيني بودن نميتوان سيستم درست كرد. مشكل ما اين است كه ما دردو قرن گذشته نتوانستيم سيستم درست كنيم در حاليكه مالزي توانست سيستم درست كند و به نظر ميرسد تركيه در حال درست كردن سيستم است. سيستم يك پديدهي آهنين نيست. ميتواند با گذشت زمان ميتواند تعديل شود و تكامل يابد. از منظر تاريخي اتفاقات مهمي در حال شكلگيري در كشور است و عليرغم مشكلاتي كه امروز داريم، از منظر تاريخي اتفاقات مهمي درحال وقوع است. يكي از اين اتفاقات مهم اين است كه ما مردم ايران در حال رسيدن به يك اجماع مهمي هستيم كه “مسايل ما درداخل ماست “و اين نكتهي مهمي براي يك كشور كهن مثل ايران است. شايد بزرگترين خدمتي كه مسوولين كشور ما ميتواند انجام دهند اين است كه افقي كه ما ميخواهيم به طرف آن برويم را با توجه به واقعيات جامعه ترسيم كنند. ما در خانوادههاي ايراني ميبينيم كه يك دختر يا پسري به هنر علاقه شديدي دارد اما خانواده اصرار ميكند كه مهندسي و يا پزشكي بخواند يعني ما با واقعيت حركت نميكنيم. ما دنبال اين نيستيم كه واقعيتها را بفهميم به نظر ميرسد كه ذهن ما ذهني است كه واقعيت گريز است و دلايل تاريخي و فرهنگي خود را دارد. درمديريت كشور نيز همين طور است. خيلي مهم است كه مديران كشور ببينند برفراز چه واقعيتهايي ميخواهند آينده يك جامعه را طراحي كنند. چقدرخوب است كه وقتي فردي حدود 30 سال دارد، يك طراحي و نقاشي از زندگي خود داشته باشد و بگويد اگر من عمري داشتم، ميخواهم در هشتاد سالگي اين كارها را انجام دهم و بعد برنامهريزي معكوس انجام دهد و بگويد اگر قرار است من در 60 سالگي اين كارها را انجام دهم، الان كه سيسال دارم بايد چه كار كنم كه در 60 سالگي به آن برسم؟ مديريت كشور هم همين طور است. ما براي سال 1420 شمسي چه افقي را نقاشي كردهايم؟ تعيين افق حركت به ما اطمينان ميدهد كه ما كجا ميرويم و چه كار ميكنيم. البته يك مشكلي كه در ترسيم آن نقاشي وجود دارد، اين است كه شما هر نقاشياي بخواهيد داشته باشيد نياز به يك پايگاه فلسفي داريد. اين پايگاه فلسفي و تعريف از زندگي خيلي مهم است. تعبيري كه من به كار ميبرم اين است كه شما بر كدام تپه ايستادهايد و افق را نگاه ميكنيد اين خيلي مهم است كه كدام تپه است. ما تپههاي مختلف در كشور داريم و در حال حاضر مهمترين مشكل فكري ما همين است. ما سه چهار تپهي فلسفي در كشور داريم كه وقتي ميخواهيم بين اينها ارتباط برقرار كنيم. مشكل داريم وقتي ميخواهيم يكي را انتخاب كنيم، مشكل داريم باز اگر بخواهيم اينها را جمع ببنديم اينها جمع اضداد است و از آن سيستم در نميآيد و همهي اين تپهها در جامعه پايگاه دارد و اگر هم نخواهيم آيندهاي را نقاشي كنيم، بايد به يك اجماع نظر بين تپههاي فلسفي برسيم. اينكه ميخواهيم مردم ايران در چه مسيري حركت كنند؟ در سياستگذاري يك كشور مهمترين محك، محك جامعه است. در موفقيت و يا موفقيت نسبي يا عدم موفقيت يك سياست، بايد بستر جامعه محك بخورد. مشكلي كه ما در صد و پنجاه سال گذشته و از اميركبير به بعد داشتهايم، اين بوده كه ذات مردم ايران را به خوبي كشف نكردهايم كه اين ذات، متناسب با چه نوع سياستگذاريهايي است. مردم ايران، مردم بسيار پيچيدهاي هستند و براي همين است كه سياستگذاري در ايران بسيار پيچيده است. چون مردم ايران دهها لايه دارند و مديريت اين لايهها، كار آساني نيست . اگر شما با يك ژاپني دو روز را بگذرانيد، صحبت كنيد، غذا بخوريد و قدم بزنيد و ... به خوبي متوجه ميشويد اين ژاپني كيست و چه خصوصياتي دارد. چگونه فكر ميكند، ايدهآلهايش در زندگي چيست، چه چيزي او را ناراحت ميكند و از چه چيزي خوشحال ميشود و به چه كسي علاقه دارد و ... ولي بعد از دو روز معاشرت با يك ايراني ما گيجتر ميشويم كه ببينيم لايهها چيست و كدام لايهها، الان مهم است. چون ما در رفتارهايمان چندين منبع داريم و از هر كدام در مواقعي كه ميخواهيم استفاده ميكنيم و نوع استفاده ما بستگي به شرايط، محيط و مخاطب دارد. بعضي از دولتمردان ما در طول يك روز، سهبار جهانبيني خود را تغيير ميدهند چون مجبور هستند و براي اينكه بايد بقا داشته باشند، چارهاي جز اين ندارند. دربارهي اينكه پرسيديد چهطور ميتوان اين ويژگيها را تغيير دارد، مهمترين كار فكري لازم، اين است كه بايد تضاد بين لايههاي شخصيتي ايراني را كم كنيم يعني ما به يك ايران شناسي قوي و واقعي نياز داريم. ايراني هم عاشورا را دوست دارد و هم تخت جمشيد را دوست دارد و هم اگر بتواند، علاقهمند است از پاريس خريد كند. همهي اينها را دوست دارد و همهي اينها را با هم ميخواهد. با اينكه مسافرت در آسياي مركزي و كشورهاي آسيايي براي ايراني راحتتر است ولي ترافيك هوايي ايراني به غرب است. بخاطر اينكه اين با يك لايه ايراني سازگاري دارد و آن اينكه ما تجمل و زيبايي را دوست داريم. تجمل و زيبايي در شرق كمتر است. تجمل و زيبايي در غرب وجود دارد. براي همين است كه ما درمديريت كشور و تعيين آن تپهي فلسفي و روشن كردن جهتگيري كشور و حل و فصل تضادهاي شخصيتي نيز به مديراني داريم كه ايرانشناسان قوي باشند و يا حداقل يك تيم ايرانشناسان قوي داشته باشند كه يك نوع سازگاري ميان سياستگذاري و واقعيتهاي جامعه بوجود بيايد. ايسنا: چنانچه در آغاز كتاب عقلانيت و توسعه يافتگي ايران آمده و در صحبتهاي شما نيز به آن اشاره شد، شما معتقديد كه عمده مشكل توسعه يافتگي ايران در افكار ما نيست بلكه در شخصيت پرورش نايافته ماست و شخصيت مقدم بر افكار است. حال آنكه شاخصهاي شخصيت و نوع عقلانيت سيستمي كه در كتاب به آنها اشاره شده و در 12 اصل بعنوان اصول ثابت توسعه مطرح شده است؛ مبتني بر مفاهيمي هستند چون:نفع جمعي ،قانونپذيري، حاكميت ملي، مشاركت قاعدهمند مردم در تعيين سرنوشت كشور و... همهي اين مفاهيم در context و زمينه مدرنيته تعريفپذير و قابل فهم و دركاند، و در خارج از آن و در جامعه ما يا جهان عرب كه از context و زمينههاي متفاوتي برخوردار است، نميتواند قابل درك و فهم باشد بنابراين در قدم اول به فهم و درك اين شاخصها و مفاهيم عقلاني در محيط فرهنگي بومي جامعه خود نيازمنديم؛ و بايد راهكاري معطوف به همان اصل مورد توجه در سخنان شما تحت عنوان ضرورت وجود يك تيم ايرانشناسي قوي براي كاهش تضاد ميان لايههاي فكري و پايگاههاي فلسفي در پيش گرفته شود.براين اساس اگر مسائل پيش گفته را بپذيريم، اين سوال به نحو جدي مطرح ميشود كه«آيا در اين صورت تغيير افكار مقدم بر تغيير شخصيت نيست؟» هر چند ترديدي وجود ندارد كه نميتوان ضرورت يك استراتژي ملي را براي اصلاح ويژگي و رويههاي رفتاري غير عقلاني انكار كرد. دكتر سريعالقلم: يك وقت ما سوال ميكنيم كه مشكل را چطور تعريف ميكنيم، يك وقت ديگر سوال ميكنيم كه اين مشكل را چطور بايد حل كنيم، من تعريف مشكل را در شخصيت ميدانم و حل و فصل آن را در تربيت فكري ميدانم. يعني در ايجاد ساختارهاي جديد تربيتي ميدانم و به اين صورت تفكيك ميكنم كه ما براي اينكه افراد فكري شويم بايد شخصيتمان را عوض كنيم يعني براي اينكه من به صحبتها و سوال شما گوش كنم و به نكاتي كه اشاره ميكنيد فكر كنم و بعد پردازش كنم و از سيستم ذهني من عبوركند و به آن عكسالعمل منطقي نشان دهم بايد طبعا آدم ملايمي باشم يعني بايد بپذيرم كه من ميتوانم از ديگران مطلب بياموزم اگر گرفتار مدرك و موقعيت و سمت و ... باشم اين باعث ميشود كه من به استدلال شما توجهي نداشته باشم. يك معناي جامعهي مدني هم اين است كه انسانها با استدلال با هم معاشرت كنند نه با سمت و موقعيت و ... معناي شهروندي نيز همين است كه آدمها با استدلال با يكديگر رفتار كنند. بنابراين استتناج شما صحيح
است و من مي پذيرم كه حل و فصل بحران شخصصيت مسايل فكري و ساختاري فكري است و در
رابطه با وضعيت جامعه ما بايد بگويم، كار فكري و تغييرفكري يكسري آمادگيهاي سني هم
ميخواهد، نسل اول انقلاب، داراي ذهن و چارچوب فكرياي است كه در دهه 30 و 40 شمسي
شكل گرفته است. بسياري از رجال سياسي كشور ما در حال حاضر بين 65 تا 75 سال هستند
يعني نسل اول انقلاب و مديران اصلي كشوردر اين سنين هستند. اين چارچوبهاي ذهني در
دورههايي شكل گرفته كه مبارزه با حكومت شاه و شكلگيري جنبشهاي اسلامي در كشورهاي
خاورميانه همزمان با شكلگيري جنبش آزاديبخش مردم فلسطين بوده است اينها با گذشت
زمان و در طول انقلاب هم تقويت شده است و به يك جهانبيني تبديل شده
است.
تغيير و تعديل در اين جهانبيني به معناي زير سوال بردن حيات سياسي افراد است. اينكه الان يك جوان بيست ساله در جامعه ما به گونهاي ديگرميانديشد براي اين است كه تابع زمان خودش است. دستور كار يك جوان 20 ساله در جامعه ما با يك دولتمرد 70 ساله بسيار متفاوت است و به تبع آن انگيزهها و چارچوبهاي ذهني آنها هم با هم متفاوت است. به نظر من مهمترين منبع انرژي در تحولات ايران تغيير نسل خواهد بود كه بسيار ناگهاني صورت خواهد گرفت. چون شكاف نسلي زيادي در ايران داريم به همين دليل است كه من معتقدم به اندازهاي كه تغيير نسل ميتواند تعيين كننده باشد، بحث و گفتوگو تعيين كننده نخواهد بود. نسل اول انقلاب كارهاي مهم خود را انجام داده است كه آن استقلال كشور و حفظ تماميت ارضي كشور است و همچنين به يك نياز تاريخي يعني هويت ديني در ايران پاسخ دادند. نسل بعدي ضمن اين كه بايد از كارهاي انجام شده قدرداني كند ميبايستي به فكر ايجاد يك سيستم با ثبات در ايران باشد. لغت سيستم يك معناي بسيار مهمي دارد و آن اينكه تابع قواعد است نه تابع فرد. براي اين مورد يك مثال شخصي ميزنم؛ يكبار من به منزل يكي از همكارانم تلفن زدم و دختر كوچك ده ساله ايشان تلفن را برداشت گفتم آقاي دكتر هستند ايشان گفت: پدرم نيستند گفتم برايشان پيغامي دارم به ايشان بفرماييد كه ما خيلي علاقهمنديم كه هفته آينده درخدمتشان باشيم و شما تشريف بياوريد منزل ما. دختر خانم گفت: ما نميتوانيم بياييم. گفتم چطور؟ از كجا ميداني؟ گفت: ما از شنبه تا جمعه يا يك جا ميرويم يا يكي به منزل به ما ميآيد قاعدهي اين خانه اين است كه يك بار درهفته بيرون ميرويم ياكسي ميآيد چون هفته آينده قرار است عموي ما به خانه ما بيايد من به جاي پدرم ميگويم كه ما نميتوانيم هفته آينده به منزل شما بياييم. اين قاعده است و همه آن را ميدانند. همه با قاعده زندگي ميكنند، وقتي انسان با قاعده زندگي كرد اختلافها هم كم ميشود و همه به قاعده رجوع ميكنند. جهان به طرف قاعده ميرود. اگر دقت كنيد در حال حاضر وقتي مسوولين ما با دنيا صحبت ميكنند، افراد را مخاطب قرار ميدهند، در حاليكه دنيا با سيستمها كار ميكند. بوش معرف يك سيستم و يك چارچوب منافع است و منافع را مديريت ميكند و خودش نقشي ندارد. بوش حكومت نميكند. مديريت ميكند ولي چون سابقهي رفتار سياسي در كشور ما فردي است ما تصور ميكنيم در كل دنيا نيز فردي است. دنيايي كه من از آن صحبت ميكنم صرفا غرب نيست، مالزي، كرهي جنوبي و ... به شدت به سمت سيستم پيش ميروند نسل بعدي بايد اين كار را انجام دهد و كار عظيم نسل دوم انقلاب ايجاد يك سيستم است كه افرادخودشان را با سيستم وفق دهند و نه بالعكس. بر پايه اين ميتوان "عمارت توسعه يافته ايران" را بنا كرد. كلا مبناي تمدن دو سه قرن اخير نيز همين است. مبنايش پوزيتيويسم است. اصلا عقلانيت يعني قاعدهمندي و اينكه هر كسي حدود خود را براي يك هدف جمعي بداند. ما بواسطهي فرهنگ انباشته شده تاريخيمان نتوانستيم سيستم درست كنيم چون آنچه را ما بلد بوديم قبيله سياسي ساختن است و نه سيستم سياسي. ما بهتر از اين بلد نبوديم و اين مودبانهترين، خوشبينانهترين و منصفانهترين تعبيري است كه ميتوانيم به كار ببريم. در يك سيستم لذات فردي كم ميشود و اهداف جمعي جايگزين آن ميشود. من فكر ميكنم به علت فشارهاي تمدني بينالمللي و مقتضيات جامعهي ما و اضطراري كه از نظر جمعيت و فشارهاي اجتماعي اقتصادي وجوددارد، ما هيچ آلترناتيو ديگري جز حركت در مسير يك سيستم نداريم. اين طور نيست كه ما چندين
انتخاب داشته باشيم و از بين اينها بخواهيم يكي را انتخاب كنيم.
يك اتفاق ديگر هم رخ داده كه نسل دوم انقلاب به آن عنايت بيشتري دارد و آن اين كه حل و فصل مسايل كشور صرفا راه حلهاي محلي ندارد. يك كشوري با موقعيت جغرافيايي ما و با امكانات و جمعيتي كه دارد خارج از قواعد بينالمللي نميتواند به دنبال راه حل بگردد. ما بايد سعي كنيم كه عضو سازمان تجارت جهاني شويم. ما بايد عضو فعال اپك و اكو و ديگر سازمانهاي اقتصادي و سياسي باشيم. وقتي بخواهيم در صحنهي بينالمللي جدي عمل كنيم بايد در دستور كار ملي خود نيز تغيير دهيم. كشورهاي غربي و تازه صنعتي شده دنيا به اين دليل ميتوانند كارهاي مثبت انجام دهند كه قاعدهمند حركت ميكنند و انسانها خود را با آن قاعده وفق ميدهند و كلا مديريت كشور يعني قاعده درست كردن. درحاليكه فرهنگ سنتي ما به اين صورت است كه ما جلسه ميگذاريم، با هم صحبت ميكنيم و به يك جمعبندي ميرسيم اما ازاتاق كه بيرون ميرويم هر كس كار خود را ميكند. به طور كلي ما قاعده گريزيم چون از قاعدهگريزي لذت ميبريم و از اينكه ديگران را نفي كنيم لذت ميبريم از اينكه سهم كسي را به او ندهيم لذت ميبريم و از اينكه رفتار تفوقآميز نسبت به ديگران داشته باشيم نيز لذت ميبريم. اين نوع لذات بايد در جامعه ما از بين برود. به رانندگي مردم دقت كردهايد؟ بسيار كم اتفاق ميافتد كه به اتومبيل ديگري راه بدهيم. اگرما در رانندگي كوتاه نياييم چگونه ممكن است در پول و ثروت و قدرت و سمت كوتاه بياييم؟ اگر نسلهاي جديد آموزش ببنيد و تربيت شوند و ذهن قاعدهمند پيداكنند كشور ما بسيار سريع پيشرفت ميكند. چون ايرانيها ملت با استعدادي هستند و به دنبال شوكت فردي و شوكت ملي هستند شوكت را دوست دارند. در اين مورد سابقهي تاريخي وجود دارد. بنيانگذار تمام اتفاقات مهمي كه در خاورميانه در دويست سال اخير رخ داده، ايرانيان بودهاند. از جنبشهاي ملي و ملي شدن نفت گرفته تا جنبش اسلامي حتي تعديل در تفكرات جديد هم از ايران شروع شده است. ما در طرح مسايل بسيار موفق و در سيستمسازي بسيار ناموفق بودهايم. اينكه ما نتوانستيم سيستم درست كنيم معلول خلقيات ماست چون انسانهايي كه ميخواهند سيستم درست كنند بايد فوقالعاده رعايت يكديگر را كنند. به همين دليل است كه ما در كشور يك نهضت حقوق بشري ميان خود ايرانيان لازم داريم تا واقعا به يكديگر احترام بگذاريم و اولين نماد آن در رانندگي خواهد بود. چون بايد از كارهاي كوچكتر شروع كرد. ايسنا: آيا اصول ثابتي كه مطرح كرديد، ممكن است به يك الگوي ثابت توسعه منتهي شود؟ دكتر سريعالقلم: خير، هر كشوري به تناسب واقعيتهاي فيزيكي كه دارد، جغرافيا، منابع طبيعي، جمعيت و هويت تاريخي خود بايد استراتژي ملي خاص خود را تبيين و طراحي كند. اين است كه اصول ثابت توسعه داريم اما از همين اصول ثابت الگوهاي مختلف قابل استخراج است. ممكن است در يك كشور اولويت به مسايل فرهنگي و در كشور ديگري اولويت به مسايل اقتصادي داده شود. مالزي آن ضرورتهاي فرهنگي كه براي رشد نياز است، به طور طبيعي در فرهنگ خود دارد و نيازي ندارد كه كاراضافي انجام دهد. مردم كره جنوبي مردمي هستند كه از هم حمايت ميكنند، با هم كار ميكنند و تقسيم كار در فرهنگ كره معنا دارد در چين نيز همينطور است بنابراين وقتي الگوهاي توسعه اقتصادي وارد اين كشورها ميشود خيلي سريع جواب ميدهد چون فرهنگ مستعدي براي اين كار دارد. اما ممكن است درجوامعي مثل خاورميانه كار فرهنگي سهم بيشتري در استراتژي ملي بهخود بگيرد تا كارهاي سياسي و اقتصادي. ايسنا: به نظر ميرسد اختلاف اين الگوها به اختلاف در نوع قرائت از اصول توسعه بر ميگردد يعني اصول توسعه به معناي واقعي در مباني فلسفي و روش شناختي خود در هر فرهنگي ميتواند متفاوت باشد، اگرچه نميتوان انكار كرد كه حوزههاي مشتركي هم ميتواند ميان تمام فرهنگها و تمدنها وجود داشته باشد. اما در نظريات بسياري از متفكران و نظريهپردازان توسعه، از جمله هانتينگتون به اين نكته بر ميخوريم كه ما يك مدرنيته واحد نداريم؛ بلكه مدرنيته غرب محصول فرآيند پيچيدهي تاريخي و تحولات ساختار اجتماعي - اقتصادي جامعه غرب است و حتي درخود غرب هم تعدد و تكثر دارد؛ در اين صورت آيا امكان دارد به گونهاي كليشهاي بدون توجه به بستري كه مدرنيته در آن رشد كرده است، براي جهان سوم قابل اقتباس باشد؛ و ما لزوما به حركت در چارچوب عقلانيت پوزيتيوستي غرب كه به عنوان مبناي تمدن در دو سه قرن اخير در غرب به آن اشاره كرديد، ناگزير باشيم؛ يا آنكه جهان سوم به يك مدرنيته درونساز و مبتني بر ساختار و هويت فرهنگي خودش نيازمند است؛ كه آن نيز به فعال شدن جريان توليد فكر داخلي احتياج دارد؟ از سوي ديگر تغيير ويژگيهاي شخصيتي مانند اينكه "من نميتوانم از ديگران بياموزم" كه به عنوان مقدمهاي شخصيتي براي ورود به فاز فكري به آن اشاره شد در قالب تفكر جامعهي مدني قالب درك است و بسياري از ويژگيهاي ديگري كه امروز ما را به مغايرت با سيستم سازي رسانده است از جمله گفتوگو ناپذيري، رفتارهاي افراطي و يا عدم صراحت يا شفافيت فرهنگي (كه خود نيز ناشي از گفتوگو ناپذيري و رفتارهاي افراطي است) همه اينها ناشي از يك نابساماني فكري وانديشهاي و به كاهش تضاد لايههاي فكري جامعه نيازمند است. البته ترديدي نيست كه با اولويت دادن به مباني فكري و انديشهاي و مبتني بر آنها ما بايد همزمان به يك فرآيند تغيير شخصيتي در قالب يك فرآيند جامعهپذيري سياسي دست بزنيم، چيزي كه عملا تا كنون حتي جنبش اصلاحطلبي از آن غافل مانده است يعني همان اهميت بحث مدرسه و خانواده كه شما به آن اشاره كرديد. حال اگر مطالب پيش گفته درست باشد آيا ميتوانيم به اين نتيجه برسيم كه ما بايد راهكار تلاش در جهت كاهش تضاد لايههاي فكري و ارائه يك قرائت درونساز و مبتني بر سنتهاي خودي را از عقلانيت سيستمي و همزمان با آن اما مبتني بر آن فرآيند جامعهپذيري سياسي را به عنوان مقدمه دستيابي به توسعه دنبال كنيم؟ دكتر سريعالقلم: من در پاسخ به تبييني كه شما كرديد، ميتوانم اين نكته را اشاره كنم كه مديريت ايران مستلزم فهم اين لايههاي مختلف در جامعه است. اگر ما بپذيريم كه يك جامعه يكپارچه نيستيم و اقشار مختلف با گرايشهاي مختلف در ايران وجود دارد و اگر فضايي باز بكنيم كه اين تفاوتها همزيستي مسالمتآميز داشته باشند ميتوانيم به طرف ايجاد يك سيستم برويم. رييس جمهور كشوري مثل فرانسه در دورهي قبل از دورهي جاري "شيراك" بود و نخستوزير او شخصي به نام "روسپن". اين دو از دو حزب مختلف بودند ولي با هم به يك قواعد مشتركي براي يك اصل مهمتر از دو حزب يعني“ فرانسه“ رسيدند و كشور را مديريت كردند هماهنگي بين دو جريان فكري مشكلات زيادي داشت ولي نكتهاي كه هر دو پذيرفته بودند اين بود كه فرانسه از دو حزب مهمتر است. در متون سياسي بحثي تحت عنوان كشور - ملت، داريم. من معتقدم كه ما هنوز كشور - ملت نيستيم و تاريخ سينوسي ما حكايت از همين مساله ميكند. اگر ما كشور- ملت بوديم قاعدتا بايد به صورت تكاملي عمل ميكرديم در حاليكه تاريخ ما سينوسي است. پس ما نياز به شرايطي داريم كه نوعي مداراي فرهنگي بوجود آيد. مداراي فرهنگي بين لايههاي مختلف فكري در جامعه بوجود آيد و يك اصلي كه بايد به تماميت ارضي و هويت ملي و چارچوب اجتماعي اولويت دهيم تا اين مساله. حكومت يك موضوع كاربردي است. حكومت يعني مجموعهاي از كسانيكه مسايل يك جامعه را حل ميكند. از آسفالت خيابانها گرفته تا جهتگيري اقتصادي و امنيت ملي و ... هر چند هر حكومتي مباني فلسفي دارد ولي ما نميتوانيم در اين مباني فلسفي متوقف شويم. ما بايد مباني فلسفي خودمان را تبديل به كاربردها كنيم. نسل اول انقلاب به شدت فلسفي است. لايههاي فلسفي اين نسل به مراتب قويتر از لايههاي كاربردي آن است چون ذهنيت اين نسل در يك دورهي ايدهآليستي شكل گرفته يعني در دهههاي 30 و 40 شمسي كه در حال مبارزه بوده است و مبارزه كردن هم يك چارچوب فلسفي و هم يك چارچوب عملياتي ميخواهد. چارچوب فلسفي آن خيلي قويتر بوده است. اگر ملاك افزايش سطح زندگي مردم ايران باشد اين يك نوع حكومت كردن است و اگر ملاك پاسخگويي به يكسري انتزاعيات فلسفي باشد، نوعي حكومت كردن ديگر است. من معتقدم اين مساله، مسالهي نسلي است. نزديك به 16 سال است كه من در ايران تدريس ميكنم كسانيكه 15 سال پيش دانشجوي من بودند با دانشجويان فعلي من، تفاوت اساسي با هم دارند. هر چقدر به گذشته بر ميگرديم فلسفيتر هستند و هر چقدر به جلوتر ميآييم، واقعبينتر، عينيتر و كاربرديتر هستند و مسايل را خيلي واقعي ميبينند. به همين دليل من معتقدم كه تحولات در ايران به خاطر جابجايي نسل بسيار ناگهاني خواهد بود. ايسنا: آيا ميتوان فرآيند توسعه را به فرآيند دگرگوني و تغيير نسلها واگذار كرد؟ دكتر سريعالقلم: ما با واگذاري به نسلها به طور طبيعي نميتوانيم مسايل كشور را حل كنيم. اما نكته مورد نظر من اين است كه نسل دوم انقلاب مستعدتر است كه به مسايل كاربردي و عيني بپردازد اما اين هم تابع فكر و برنامه و چارچوبسازي و هدايت فكري و ... است. به خاطراينكه من نسل اول انقلاب را به شدت فلسفي ميبينم. در نسل اول انقلاب سوال كاربردي ميپرسيم ولي جواب فلسفي ميشنويم بهخاطر اينكه خميرمايهي وجودي آنها همين است. ايسنا: اتفاقا همين مساله نشاندهندهي آن نيست كه ما نياز به كساني داريم كه بتواند پايگاه فلسفه وكاربرد را به هم نزديك كنند و يك سيستم عقلاني كاربردي متناسب با ويژگيهاي سنتي فرهنگي و بومي كشور براي ما ارائه كنند؟ دكتر سريعالقلم: فكر ميكنم براي اينكه مساله حل شود برخورد جدي با مسايل فكري نياز است .اما اين نكته را نبايد ناديده گرفت كه تحول در هر كشوري تابع فعل و انفعالات كانونهاي قدرت است. يك وقت است كه يك نفر از منظر روشنفكري ميگويد من علاقهمند هستم اين اتفاقات در كشور رخ دهد اما اين زماني محك واقعي ميخورد كه با تقاضاها و پايگاههاي كانونهاي قدرت تطابق داشته باشد، ما در كشورمان تعدادي كانونهاي قدرت داريم. كانونهاي قدرت “هستند“ و “باقي خواهند ماند“. حتي نسل دوم و سوم انقلاب براي حل و فصل مسايل فكري و شخصيتي نياز به اين دارد كه به اين كانونهاي قدرت توجه كند. زماني هست كه ما ميخواهيم در يك عالم روشنفكري چند هزار نفره صحبت كنيم و زماني هست كه ما ميخواهيم بحث كنيم كه واقعيتهاي ايران چيست؟ و زماني هست كه يك عدهاي مطرح كنند كه ما علاقهمنديم ايران سكولار شود. اما آيا كل ايران زمينه سكولارشدن را دارد يا نه؟ روشنفكر اگر ايدهاي مطرح كند كه با واقعيتهاي جامعه سنخيت نداشته باشد، اين ايده هم گرفتار همان جذميتهاي فلسفي است كه همه جا وجود دارد. روشنفكر ضمن اينكه بايد به دنبال حل و فصل مسايل جامعهاش باشد بايد واقعي فكر كند و اگرنتواند واقعيتها را خوب درك كند، در ارايه تجويز هم مشكل پيدا خواهد كرد. مثل يك پزشك. اگر پزشك خوب متوجه نشود كه موضوع بيماري چيست در درمان هم مشكل خواهد داشت. يك روشنفكر نميتواند براساس خواستههاي آرماني خود براي جامعه نسخهاي تجويز كند براي همين است كه جريان روشنفكري در ايران چه در گذشته و چه در شرايط فعلي، جنبشهاي اجتماعي ايجاد كرده و افكار را تحريك نموده ولي موفق به ايجاد سيستم نبوده است براي اينكه ايجاد يك سيستم مجددا بايد همراه با واقعيتها باشد. كانونهاي قدرت در كشورها ما بعضا فكري هستند و بعضا اقتصادي و ديني هستند. يك نوع سازگاري بين اين كانونهاي قدرت براي اولويت دادن به مصالح كشور نياز داريم. اين كار راحتي نيست و صرفا كار فكري نيست. محور حل و فصل اين تضادها، آينده ايران و سطح زندگي مردم ايران است. مبناي كار فكري و كار روشنفكر، استدلال است. كانونهاي قدرت براساس منافع رفتار ميكنند نه براساس استدلال.براي آشتي ميان منافع و استدلال است كه بايد فرمول پيدا كنيم. اگر يك روشنفكر نتواند واقعيتهاي يك جامعه را خوب درك كند و يا كانونهاي قدرت در يك جامعه را به خوبي تشخيص دهد، در جهتگيريهاي جديد فكري هم نميتواند موثر واقع شود. يعني اگر يك روشنفكر نتواند در داخل ذهن يك دولتمرد واقعيتها را بفهمد، نميتواند دايرهي خود را باز كند. زماني ميتواند دايره را باز كند كه بفهمد طرف مقابل به تناسب چه منافعي اين رفتارها را ميكند و اين كار آساني نيست. بنابراين جنس كار يك روشنفكر، كار نظري و استدلالي است. جنس كار يك دولتمرد حفظ منافع، توسعه منافع و ... است.البته ما از منظر تاريخي در ايران، آشتي ميان منافع حكومت و منافع ملت را كم داشتيم و اينجاست كه روشنفكر ميتواند نقش موثري را ايفا كند و سعي كند منافع جامعه را با منافع حكومت كنندگان آشتي دهد. البته اين درحالتي است كه بخواهيم واقعي و سياسي فكر كنيم. اگر بخواهيم آرماني و ايدهآليستي فكر كنيم كه همين سينوس را بايد ادامه دهيم. تاريخ توسعه اروپا از اين منظرخيلي مهم است. ميبينيم اقشار مختلفي بودند ولي با هم كنار آمدند و به يكديگر سهم دادند تا جامعه را مديريت كردند. ما نميتوانيم حداكثرگرا باشيم و نبايد اين را هم فراموش كنيم كه آشتي ميان منافع و استدلال است كه نهايتا به نفع مردم تمام ميشود. همهچيز در حوزهي سياست و قدرت، استدلالي نيست. اگر يك روشنفكر صرفا كتاب بخواند و بخواهد فرمولي براي جامعه تجويز كند،نميتواند موفق شود. جنبشهاي فكري در شرق اروپا مثالهاي بسيار خوبي براي ما هستند. واقعيتهاي جامعه را فهميدند و انديشههاي جديدشان را مطرح كردند و با يكديگر سازگاري داشتند و به يك چارچوب رسيدند .مجارستان و لهستان دو نمونه موفق هستند؛ ما ميبينيم كه اين نوع سازگاري در روماني و بلغارستان كمتر است به تبع آن مشكلاتشان بيشتر است. چالش يك روشنفكر اين است كه با توصيه و توصيههاي اخلاقي كار نكند بلكه براي اينكه مسايل پيش برود بايد با واقعيت فرمولبندي كند. چون اثرگذاري توصيه اخلاقي بسيار كوتاه است و معمولا در حوزه سياست، موثر نيست. همهي حكومتها به دنبال اين هستند كه جامعهي خود را مديريت كنند اما بعضي كنترل ميكنند، بعضي مديريت. كنترل كردن بسيار راحتتر از مديريت كردن است. مديريت كردن فكر ميخواهد. كنترل كردن عمدتا زور ميخواهد. مديريت كردن هنر ميخواهد و بسيار روشمند است و بايد با طبع بشر تطابق داشته باشد. مديريت كردن غير مستقيم است. اما كنترل كردن مستقيم است. آزاردهنده و غير پيچيده است. در سيستمهاي غربي، حكومتها فوقالعاده هنرمندانه جامعه را مديريت ميكنند. اگر حكومتي به اين نتيجه رسيده كه شخصي نبايد در حوزهي سياست وارد شود، اين را به طور مستقيم انجام نميدهد، غير مستقيم انجام ميدهد. يكي از اساتيد ايراني مقيم انگلستان ميگفت موهاي توني بلر در چهار سال نخست وزيرياش كاملا سفيد شد براي اينكه طرف مقابل تونلي بلر با پيچيدگيهاي فوقالعادهاي ميخواست مانع تحقق طرحهاي تونيبلر شود. اما تونيبلر و تونيبلرها كه سياستمدارند. ميدانند كه حوزهي سياست يعني حوزهي كارزار .در حوزهي سياست كسي براي كسي فرش قرمز پهن نميكند، همه جا تقابل وجود دارد. اما توني بلر با تيمهاي قوي و با فكر و محاسبه و آرامش توانست بسياري از كارهاي خود را پيش ببرد. دولتمردي كار بسيار دشواري است و انسانهاي بزرگي را نياز دارد براي اينكه مخالفت طرف مقابل و طبيعي بداند. سياست عمدتا حوزهي منافع است. ما فكر ميكنيم حوزهي سياست، حوزهي استدلال است. براي همين است كه توجيه ميكنيم، ميخواهيم گفتمانها را عوض كنيم و ... براي اينكه بسياري از كسانيكه در كشور ما دولتمردي ميكنند، نخبگان تصادفي هستند، قرار نبوده در اين حوزه وارد شوند ولي فرصتي پيش آمده و اين طور شده است. اينجور نبوده كه درمدارس عالي علم سياست دوره بگذرانند و از خانوادههايي باشند كه در آنها چندين سياستمدار تربيت شده باشد و آنها از نزديك مشاهده كرده باشند كه انسان براي اينكه به كسي "نه" بگويد صدها راه دارد .براي همين است كه سطح كارزار در حضور افراد غيرحرفهاي، پايين ميآيد. وگرنه سياست يعني كارزار نزاع سياسي منفي نيست، نزاع سياسي بايد كيفيت داشته باشد، عصباني شدن چيز بدي نيست ولي مهم اين است كه انسان بداند براي چه چيزي عصباني ميشود. تقابل خيلي خوب و طبيعي و بشري است ولي براي چي و با چه هدفي و براي چه افقي بايد تقابل وجود داشته باشد؟ اين مسايل درمسايل فردي و ريز هم قابل تعميم است. انسانهايي كه خيلي فكر ميكنند، دعوا نميكنند چون روشهاي حل و فصل دعواهايشان را به شيوه ديگري حل و فصل ميكنند. بخشي از مسايل ما فكري است ولي نكته من اين است كه ما بايد براي اينها تربيت شويم و بدون تربيت نميتوان خيلي از مسايل فكري را حل و فصل كرد. اين طور كه من خواندهام سقف تربيت رفتاري سيزده سالگي است. براي همين است كه من معتقدم بزرگترين خدمتي كه آقاي خاتمي ميتوانست براي ايران و مردم ايران و فرهنگ ايراني داشته باشد، اين بود كه ايشان عمدهي وقت خود را براي آموزش و پرورش ميگذاشت و در نوع نگاه ما به تربيت، انقلابي ايجاد ميكرد و ذهن ايراني را از فلسفي به كاربردي هدايت ميكرد نه اينكه فلسفه منفي است ولي نكته اينجاست كه ما در فلسفه متوقف شدهايم و گرنه هر كشوري براي اينكه رشد كند نياز به پايههاي فلسفي دارد. ايسنا: آيا ميتوان گفت كه ارايه استدلالهاي فلسفي در جهت كاهش تضادهاي لايههاي فكري و ارايه الگوهاي توسعه بومي ميبايد ناظر بر واقعيتهاي جامعه باشد تا بتواند توانايي ارايه راه حل و هدايت جامعه به يك مسير صحيح را داشته باشد نه آنكه اين راه حل به طور كلي باطل باشد؟ دكتر سريعالقلم: همهي اينهايي كه گفته شد ناظر به يك كانون مهمي است و آن اين است كه در كشورهاي درحال توسعه كه جامعه ضعيف است، آن كساني كه سرنوشت جامعه را رقم ميزنند يا بايد خودشان خيلي اهل فكر باشند يا اينكه تيمهاي قوي فكري داشته باشند كه براي جامعه فكر كنند. من به عنوان يك دانشجوي علم سياست بعضي اوقات از خود سوال ميكنم و تكه كاغذي بر ميدارم و ميپرسم درحوزهي حكومتي دركشور ما چه كساني فكر ميكنند؟ و اگر رجال فرصت ندارند بايد مديريت كنند، چه كساني برايشان فكر ميكنند؟ پاسخ روشني ندارم و دقيقههاي زيادي مكث ميكنم. شايد اطلاعات كافي ندارم ولي به نظرم ميرسد كه حلقههاي مهم مسوولين ما حلقههاي اجرايي هستند. ايسنا: در اين شرايط تحقق ارتباط ميان نخبگان فكري و ابزاري از چه راههايي امكان مييابد آيا بايد سطح علمي مشاورين مقامات عالي رتبه قويتر شود؟ آيا بايد موسسات پژوهشي تقويت شوند يا اينكه بايد حداقل دستگاههاي اجرايي توانايي بهرهبرداري خود را از همين حلقههاي تحقيقاتي موجود ارتقا دهند و نتايج آن را كاربردي و عملياتي نمايند، تحليل شما دراين خصوص چيست؟ دكتر سريعالقلم:من يك جواب كوتاه ميدهم. در كشور ما با واقعيتهاي فعلي يك مسوول از كسي مشورت ميگيرد و ميپذيرد كه كاملا او را قبول داشته باشد و بشناسد و كاملا سابقهي او را بدانند يعني آشنايي با فرد مقدم بر تو.اناييهاي فكري فرد است. اين طور نيست كه مسوولي در كشور ما بگويد ميخواهم دربارهي اين مساله تصميم بگيرم، بگرديد ببينيد در كشور چه كساني دراين رابطه كار كردهاند و آنها را دعوت كنيد من ميخواهم با اينها مشورت كنم. آن شخصي كه به مسوول نزديك ميشود بايد تاريخ و جغرافيايش مشخص باشد. استدلال فرد يك موضوع حاشيهاي است. اين به خاطر اين است كه اعتماد كردن به يك فرد خيلي مهمتر است تا اينكه آن فرد چه افكاري دارد و آيا اين افكار به درد كشور ميخورد يا نه؟ براي همين است كه عمدتا حلقههاي مشاورتي در كشور ما، حلقههاي دوستي هستند تا حلقههاي فكري. بايد با فردي كه مشورت ميدهد، نشست و برخاستي باشد، بايد تاريخ زندگي و پدر و مادر فرد شناخته شود بعد فرد ميتواند موثر باشد. چون نزديكشدن يك مشاو.ر و يك مسوول قبل از اينكه يك موضوع فكري باشد يك موضوع سياسي است. در اين چارچوب طبعا مشورت دادن كار آساني نيست. مسالهاي كه موضوع را پيچيدهتر ميكند اين است كه مسوولين ما علاقهمند هستند كساني كه به آنها مشورت ميدهند، آداب آنها را هم رعايت كنند و به قدري مسايل حاشيهاي پيش ميآيد كه اصل موضوع فراموش ميشود و نتيجه كار اين ميشود كه نظام سياسي ما تبديل به مجمعالجزاير عشاير سياسي ميشود و اين طور نيست كه افق مشخصي در كشور وجود داشته باشد و همه خود را با آن جهتگيري وفق دهند براي همين است كه اگر به حلقههاي سياسي در كشور نگاه كنيم و افراد آن را شناسايي كنيم متوجه ميشويم اين افراد از دورهي دبيرستان با هم بودهاند و يا ميگويند ما يكديگر را از زمان زندان شاه ميشناسيم و يا با يكديگر فاميل هستند. اين “افراد“ هستند كه حلقهها را ايجاد ميكنند تا اينكه بخواهند بگويند شما شهروند ايراني هستيد و در اين زمينه داراي تخصص هستيد بنابراين با ما همكاري كنيد. بايد حتما افراد مشورت دهنده شناخته شده براي مسوولين باشند و اين شناخته شدن به مراتب مهمتر از اهميت فكري يك فرد است. حتي در دورهي آقاي خاتمي هم همينطور بوده است و اگر دقت كنيد، افرادي كه با آقاي خاتمي كار ميكنند مطالعه كنيد، خواهيد ديد اين افراد كساني هستند كه يا از اول انقلاب با آقاي خاتمي بودهاند و يا اينكه هم محلي هستند و از كودكي با هم بزرگ شدهاند. يعني اين سنت اجتماعي در گروه اصلاحطلب هم بوده است و خارج از آن سنت رفتار نكردهاند. اين شيوه با سيستمي كه در روزنامهها آگهي ميكنند چند نفر كارشناس يا متخصص را ميخواهد و بعد براساس تواناييهاي افراد آنها را انتخاب ميكند نه با ويژگيهاي شخصي، متفاوت است. ما درفرهنگمان با ويژگيهاي شخصي افراد نيز كار داريم و فقط تواناييها و تخصص آنها مطرح نيست. من نميخواهم براي خوب يا بد بودن اين قضيه، قضاوت فكري كنم ولي شيوه رفتاري ما با يكديگر مربوط به زمان قبل از مدرنيته است و همچنين نوع معاشرتهايمان براي دورهي قبل از مدرنيته است. در فرهنگ ما عشيره، قبيله و خانواده و آشنايي شخص مهم است تا اينكه شما بگوييد من چندين سال است كه روي اين موضوع كار كردهام و به نتايجي رسيدهام و ميخواهم نتايج تحقيقاتم را در اختيار فلان مسوول بگذارم.يعني استدلالهاي يك فرد اصلا مهم نيست و مهم اين است كه ما چقدر با هم آشنا باشيم براي اين است كه در تاريخ ايران دورهها مهم بودهاند تا اينكه مراكز تحقيقاتي براي سيستم حكومتي توليد انديشه كنند. اين مساله در تاريخ ايران خيلي قديمي است و براي همين است كه اگر يك متخصص فكري در جامعه ما سازگاري و سنخيت رفتاري با آن رجل و دولت مرد نداشته باشد نميتواند مشورت بدهد. در كشورهاي صنعتي هم اين طور نيست كه افرادي كه با هم كار ميكنند يكديگر را نشناسند، يكديگر را ميشناسند و به عنوان متخصص هم هستند. براي ما تخصص زياد مهم نيست بلكه بيشتر امانتداري و تبعيت مهم است. فرهنگ مريدي در كشور ما قوي است و اين در اقشار تحصيلكرده جامعه ما نيز وجود دارد و در اين قشر نيز معاشرت با مريد، بيش از معاشرت فكري با مخالف رايج است. معناي همهي اينها اين است كه دستور كار تحول ما خيلي مهم است و بايد زحمت زيادي براي تغيير يافتن بكشيم. تشخيص اين مساله تشخيص حكومتي است. چالشهاي بزرگي در پيش داريم. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |