| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
عمادالدين باقی در گفت و گو
با ايلنا:
آمريكا و غرب دموكراسی را برای منافع خود
میخواهند
• مادامی كه خاتمی و مجلس ششم سركار هستند
آمريكا هيچ اقدام نظامی عليه ايران نخواهد كرد ، اما آنها با توجه به انتخابات
شوراها پيش بينی میكنند كه انتخابات بعدی وضعيتی مثل انتخابات شوراها داشته باشد
و زمينه برای هرگونه اقدام عليه ايران مهيا میشود.
تهران ـ خبرگزاری كار ايران گفتوگو: جواد خرمی مقدم سهشنبه ١٣ خرداد ١٣٨٢ عمادالدين باقی معتقد است كه پديده دوم
خرداد ٧٦ افكار عمومی دنيا را تكان داد و رأی اكثريت مردم ايران در آن روز ،
تغييرات مهمی را در پی داشت.
اين روزنامهنگار و محقق در گفتوگو با سرويس سياسی خبرگزاری كار ايران ، ايلنا ، به تحليل اقدامات دولت آمريكا پس از حادثه ١١ سپتامبر و تهديدات مطرح شده عليه جمهوری اسلامی ، پرداخت و گفت: مادامی كه خاتمی و اصلاح طلبان بر سر كار هستند ، آمريكا اقدام نظامی عليه ايران انجام نخواهد داد چون با افكار عمومی داخل آمريكا و افكار عمومی دنيا ، مشكل پيدا خواهد كرد. اين پژوهشگر با اشاره به موانعی كه در چند سال اخير در مسير اصلاح طلبان ايجاد و موجب كندی حركت آنها شده است ، تصريح كرد: هر چند ممكن است كه اصلاح طلبان به دليل كندی روند اصلاحات ، مقبوليت خود را از دست داده باشند ولی مشروعيتشان از دست نرفته و امكان بازسازی آن وجود دارد. متن كامل گفتوگو با عمادالدين باقی به اين شرح است. • اوضاع منطقه و جهان را چگونه تحليل میكنيد. برخی معتقدند كه تنها راه رفع تهديدات و تأمين منافع ملی در شرايط حساس كنونی ، تمكين به آراء ملی است ، شما با اين نظر موافقيد؟ •• برای درك راه حل مطلوب ، بايد تصوير و تحليلی از شرايط داخلی ، منطقهای و بين المللی به دست بدهيم ، از آنجا بهتر میشود فهميد كه چه بايد كرد. آنچه كه اكنون به بيان ساده و در يك عبارت گفته میشود اين است كه بايد به رأی مردم تمكين كنيم و اين عبارت چون خيلی تكراری شده و پس از دوم خرداد بارها تكرار شده است ، تصور میشود كه اين حرف تازهای نيست. اما اين حرف با وجود تكراری بودنش ، در سالهای اول پس از دوم خرداد ، يك معنا میداد ، اما همين حرف در دو سال اخير يعنی پس از ١١ سپتامبر ، معنی ديگری میدهد و با آنچه كه قبلاً گفته میشد تفاوت زيادی دارد. شباهت صوری اين عبارت كه ما بايد به رأی مردم تن بدهيم و تكراری بودن آن نبايد باعث شود كه ما غفلت كنيم و گمان كنيم اين حرف دقيقاً همان حرفی است كه قبلاً زده میشد. بعد از ١١ سپتامبر دنيا دوره جديدی را شروع كرده است ، يعنی در واقع میشود گفت كه هزاره سوم از ١١ سپتامبر به بعد شروع میشود و سرنوشت جهان در دوره جديد از اين روز به بعد است كه رقم میخورد. در دوره جرج بوش پدر ، نظريه «نظام نوين جهانی» مطرح شد ولی اين بحث و فكری كه در پشت آن بود در سطح نظری باقی ماند و بيشتر شبيه نظريه يا ايدهای بود كه آمريكا میخواست آن را دنبال كند اما پس از ١١ سپتامبر اين تبديل به يك پروسه عملی شده است. • شرايط چه تغييری كرده است؟ •• الان يك تفاوت با گذشته وجود دارد و آن اين است كه آمريكا و حتی غرب ، يعنی اروپا با وجود اختلافاتی كه با آمريكا دارد ، مثلاً در مورد عراق در استراتژی كلی اختلافی ندارند ، البته اين اختلافات بيشتر برمیگردد به اختلاف منافع آنها. فرانسه و آلمان در عراق منافعی داشتند كه نمیخواستند آن منافع را از دست بدهند. فكر میكردند با بودن صدام يا يك رژيمی كه به صورت آرام جايگزين صدام شود اين منافع بهتر حفظ میشود. استراتژی كلی كه آمريكا دنبال میكند و اروپا هم در اين بخش تضاد عمدهای با آمريكا ندارد اين است كه جهان بايد به سمت دموكراتيزه شدن برود ، قبلاً كشورهايی مثل آمريكا و انگليس منافعشان در گرو حكومتهای توتاليتر و زورگو بود و منافعشان از اين طريق تأمين میشد. برای خودشان و جوامعشان دموكراسی يك ارزش بنيادی بود اما در خارج از مرزها منافع كشورشان ، اصل بود. آنها دنبال اين بودند كه يك دولت توتاليتر سركار باشد و حكومتهای دموكراتيك به نفعشان نبود ، چون حكومتهای دموكراتيك حكومتهايی هستند كه با انتخابات آزاد روی كار میآيند و گردش نخبگان صورت میگيرد و ممكن است دولت بعدی كه روی كار میآيد سياستهای متفاوتی داشته باشد و اينها نمیتوانستند به صورت ثابت و درازمدت منافعشان را تضمين شده ببينند ، لذا اصلاً دنبال دولت دموكراتيك نبودند. آنها يك دولتی میخواستند كه به عنوان دولت مقتدر و مسلط تنها طرف گفتوگو قرار داد آنها باشد و اين حكومت زورمند بتواند نيم قرن پايدار بماند و منافع آنها را تأمين كند. كودتا عليه دولت مصدق يك نمونه است كه شاه باحمايت دولتهای خارجی اين دولت را بركنار كرد و به سركوب مردم پرداخت. • چرا فكر میكنيد ١١ سپتامبر اين مقولات را دگرگون كرد و اصولاً اين دگرگونی چه تبعاتی دارد؟ •• قبل از ١١ سپتامبر اين بحثها مطرح شده بود كه مثلاً سازمان جاسوسی آمريكا پروژههای تحقيقاتی عظيمی را اجرا میكرد كه يك بخش از آن درباره تروريسم بود ، مطالعاتی كه اينها درباره تروريسم انجام دادند نشان میداد كه در سالهای اخير تحولی در پديده تروريسم در سطح بين الملل رخ داده است. از جمله اينكه ديديد قبلاً تصور به صورت سازمانهای محلی بود و در يك كشوری ، گروهی و سازمانی دست به اقداماتی در قلمرو ملی زد ولی در دو دهه اخير اينها در مطالعاتشان به اين نتيجه رسيدند كه تروريسم دارد تبديل به يك پديده انترناسيوناليستی و فراملی میشود و ترور قبلاً به صورت يك سازمان سياسی و ايدئولوژيك و برای يك سری اهداف آرمانی بود ـ البته آنها نامش را میگذاشتند تروريسم ، سازمانهای آزادیبخش و چريكی را اسمش را تروريسم میگذاشتند در حالی كه آنها دنبال اهداف آزادی خواهانه و عدالت جويانه بودند ـ اما پديدهای در دو دهه اخير شكل گرفته بود كه تروريسم را به صورت يك حرفه درمیآورد. حرفهای شدن پديده تروريسم ، يعنی اينكه يك عدهای هستند كه آرمان ندارند بلكه افرادی كارآزموده و مجرب هستند در ساختن و كار گذاشتن بمب ، ابتكاراتی در مورد ايجاد يا كاربرد سلاحهای جديد دارند و اينها در سطح بين المللی هم كار میكنند. يعنی يك مقداری شبيه گروههای مزدور عمل میكنند. پاسپورتهای اينها ديگر پاسپورتهای محلی نيست ، كسانی هستند كه مثلاً با پاسپورت آمريكا به آمريكا میروند با پاسپورت فيليپين به فيليپين میروند و با پاسپورت پاكستان به پاكستان میروند. همه جای دنيا هم محل زندگی اينهاست. بعضی از اين تروريستها كسانی هستند كه مثلاً هم زمان در چند كشور خانه دارند و در سال ممكن است چند ماه درهر يكی از اين خانهها باشند ، اينها بدون مرز بودند. اينها كسانی بودند كه به استخدام در میآمدند و شناسايی كسانی كه اينها را به خدمت میگرفتند ، كار دشواری شده بود چون به استخدام درمیآمدند از طرف فردی كه ممكن بود اين فرد نماينده دولت يا سازمانی باشد و بعد دست به عملی میزدند و وقتی خود تروريستها شناسايی میشدند معلوم نبود كه اينها خط اصلی را از كجا گرفتهاند. اين يك اتفاقی بود كه در سالهای اخير رخ داده بود و زنگهای خطر را به صدا درآورده بودند. مقالاتی كه كارشناسان سازمان جاسوسی آمريكا مینوشتند شكلگيری اين پديده را گوشزد میكردند لذا به تدريج مسئله تازهای برای اينها مطرح شد و آن امنيت بود. واقعه ١١ سپتامبر اين مسئله را تبديل به يك مسئله ملموس و عظيم كرد به گونهای كه الان میشود گفت مسئله اصلی غرب ، مسئله امنيت است. • اما خيلیها میگويند مسئله آنها نفت است و خليج فارس و تهاجم اخير به عراق را جنگ برای نفت میدانند. •• ماجرای عراق كه رخ داد ، بعضی تحليل كردند كه هدف آمريكا از حمله به عراق دستيابی به نفت اين كشور است ، ممكن است اين تحليل واقعيت هم داشته باشد ، اما اين نمیتواند علت اصلی تهاجم آمريكا باشد بخاطر اينكه اصلاً نياز به اين تهاجم نبود ، قبلاً هم نفت عراق زير پوشش سازمان ملل دست آمريكا و غرب بود يعنی در سياست «نفت در برابر غذا» در واقع نفت دست دولت عراق نبود ، غرب از كانالهای خاصی ، نفت را به ميزانی كه میخواست استخراج میكرد و در مقابل به عراق غذا میداد. از طرفی ، هر چند نفت عراق ١٠ درصد نفت دنيا است ولی اين در برابر نفت كل جهان و ذخاير نفتی آمريكا ، انگليس و كل منابع جهان وگردش مالی جهانی آنقدر چيز قابل توجهی نيست كه علت اصلی تهاجم باشد. مسئله بعدی كه مطرح میكنند اين است كه آمريكايیها هدفشان تغيير نقشه خاورميانه است و میخواهند نقشه جغرافيايی منطقه را عوض كنند در حالی كه به اعتقاد من اين تحليل هيچ مبنايی ندارد ، اولويت اول اينها مسئله نفت يا تغيير نقشه جغرافيای منطقه نيست ، اتفاقاً تا اينجا خلاف اينها هم بوده است. اينها نشان دادند كه طرفدار تغيير نقشه جغرافيايی منطقه نيستند ، همانگونه كه عراق را تجزيه نكردند در حوزه ايران هم دنبال تجزيه نيستند ، ممكن است كه در جايی به اين برسند كه برای براندازی رژيمی به صورت تاكتيكی سياستهای تجزيهطلبانه را دامن بزنند ، اما تجزيه به عنوان يك تاكتيك ممكن است اتفاق بيفتد ولی استراتژی آنها تجزيه نيست. يا اينكه گفته میشود میخواهند اسرائيل را گسترش بدهند به كل خاورميانه ، وقتی اينها دنبال اين هستند كه هر طور شده دولت مستقل فلسطينی ايجاد شود و اسرائيل هم آن را به رسميت بشناسد ، پس دنبال گسترش اسرائيل به كل منطقه نيستند و اين اصلاً بامنافع آنها هم سازگار نيست ، آنها دنبال اين نيستند كه تضادها را در منطقه بيشتر كنند ، پس اين نگرانی هم چندان مايهای ندارد. اينكه میگويند آمريكا میخواهد نقشه منطقه خاورميانه را تغيير دهد مقداری برخاسته از ذهن كسانی است كه تصور میكنند آمريكايیها يك سناريوی پنهانی دارند كه دارند اين را گام به گام پيش میبرند و ما میكوشيم آن بخشهای پنهانی را كه هنوز نمیدانيم چيست ، كشف كنيم و خودمان را در برابر آن آماده كنيم. در حالی كه قدرتهای جهانی ديگر به اين شيوه سنتی عمل نمیكنند. آمريكايیها برنامهريزی میكنند و اين برنامه را به صورت شفاف اعلام میكنند. دو تا كتاب منتشر شده است يكی كتاب استراتژی امنيت ملی آمريكا و ديگری طرح آمريكا برای خاورميانه ، اين كتابها سه ، چهار سال قبل چاپ شده است و در شورای امنيت آمريكا نشستهاند و بحث كردهاند و تحقيقاتی سفارش دادهاند و جمعبندی كردهاند و اين تحقيق و اين سناريو اگر در ايران و در شورای امنيت انجام میشد به صورت يك طرح فوق سری در میآمد ، اما آنجا اين را به صورت كتاب انتشار عمومی میدهند و افكار عمومی در داخل و در خارج میدانند كه سناريوی آمريكا اين است. در كتاب طرح آمريكا برای خاورميانه ، از دو سال قبل از حمله به عراق ، جزئيات اقداماتی كه در عراق خواهند داشت را پيشبينی كردند و اينكه در روزهای پيش از جنگ گفته میشد كه آمريكا میخواهد به نحوی سازمان ملل را از دور خارج كند و اينگونه گفته میشد كه آمريكا میخواهد ترفندی بكار ببرد كه سازمان ملل را از ماجرای عراق كنار بكشد. اين يك برنامه مخفی نبوده است و در اين كتاب پيش بينی شده كه عراق سعی میكند سازمان ملل را فعال كند ولی آمريكايیها میگويند كه نبايد خيلی به دخالت سازمان ملل اهميت بدهيم. بعد هم میگويند كه رژيم صدام به هر صورت كه شده است بايد تغيير كند. اينكه میگفتند اينها بهانه است و آمريكا دارد بهانه جويی میكند تا بازرسان ملل بروند آنجا و يك چيزی بدست آورند ، اينها برمیگردد به توهماتی كه ما داشتيم. آمريكايیها از مدتها پيش برنامههای خود را به صورت شفاف مطرح كردهاند. در هيچ كدام از آن چيزهايی هم كه اعلام كردهاند تغيير نقشه خاورميانه مطرح نشده است ، بنابر اين من اعتقادم اين است كه گرچه مسئله نفت و يا صلح خاورميانه برای آمريكا استراتژيك است اما مسئله فوریتر و مهمتر اينها در حال حاضر امنيت است و بعد از واقعه ١١ سپتامبر اين مسئله امنيت در صدر قرار گرفت. اگر شما خودتان را به جای آمريكايیها قرار بدهيد ، آمريكا كشوری است كه به عنوان بزرگترين ابر قدرت جهانی شناخته شده ولی يك دفعه میبيند در خانه خودش يك عمليات تروريستی صورت میگيرد و ظرف چند ثانيه دوتا برج را منهدم میكند و چند هزار نفر را در چند ثانيه نابود میكند. طبيعی است برای ابر قدرتی همچون آمريكا وقتی اين اتفاق میافتد و اين نگرانی وجود دارد كه چنين عملياتی تكرار شود مسئله امنيت در صدر قرار میگيرد. اگر اين تحليل را بپذيريم بهتر میشود در مورد وضعيت خاورميانه و در مورد آينده ايران و كشورهای منطقه ارزيابی كرد. تحليلشان اين است كه منبع تروريسم در خاورميانه و خصوصاً در كشورهايی مثل ايران ، عراق و افغانستان است. كره شمالی را هم اشاره میكنند ، اما كره شمالی را منبع تروريسم نمیدانند. درگيری آمريكا با كره شمالی هم بيشتر يك نوع فشار است برای مهار كره و برای خلع سلاح كردن اين كشور. اما درگيری اينها با كره نخواهد بود. در مطالبی هم كه منتشر شده مشخص شده است كه اساساً آمريكايیها كره را جزو محور شرارت نمیدانند بلكه به بوش پيشنهاد میشود كه كره را اضافه بكند ، به دليل اينكه میگويند وقتی ايران ، عراق و افغانستان در ليست محور شرارت قرار میگيرد ، اين تصور به وجود میآيد كه آمريكا در برابر كشورهای اسلامی و جهان اسلام صف آرايی كرده است و اين باعث میشود كه جهان اسلام در مقابل آمريكا قرار بگيرد بنابر اين میگويند كره شمالی را هم اضافه كنيد به اين محور تا اين تصور را خنثی كند. بنابر اين قرار گرفتن نام كره شمالی در محور شرارت ، شكلی است. اينها چون معتقدند كه منبع آن خاورميانه است ، لذا الان روی اين منطقه متمركز شدهاند. نكته ديگر اينكه به اين نتيجه رسيدهاند كه قبلاً در كشورهايی كه فشار و سركوب بود سازمانهای چريكی شكل میگرفت و معمولاً آمريكايیها و انگليسیها از رژيمهای سركوبگر حمايت میكردند ولی همين باعث میشد كه اين جنبشهای آزادی بخش موضع ضد آمريكايی و ضد غربی پيدا كنند و همين يكی از زمينهها و بسترهای شكلگيری پديده تروريسم شده و بعد هم تمامی سازمانهای چريكی چون ضد امپرياليستی و ضد آمريكايی بودند به رغم اختلافات برای تهاجم به منافع آمريكا به وحدت میرسيدند و خود اين كم كم سازمانهای حرفهای تروريستی را پرورش داد. • يعنی ديگر نظامهای دموكرات را بر نظامهای توتاليتر ترجيح میدهند؟ •• آنها به اين نتيجه رسيدند كه اساساً اين پرونده تروريسم به معنای جديد آن محصول آن دوران بوده است و برای اينكه زمينه آن را از بين ببرند راهش اين است كه بيايند و زمينه پيدايش سازمانهای چريكی را از بين ببرند. راهش اين است كه دموكراسی بوجود بيايد. اين يكی از ضرورتهای دموكراتيزاسيون در منطقه است. اصولاً جنگ سرد و دوران آن اقتضائاتی داشته ، يكی از اقتضائات آن هم حكومت با مشت آهنين بود و دولتهای غربی از ترس اينكه غول كمونيسم گسترش پيدا كنند و احزابی را در كشورهای مختلف سازماندهی میكرد و كودتا میكردند و قدرت را به دست میگرفتند و كشور جزو اقمار كشورهای كمونيستی میشد ، آنها هم متعاقباً از اين شيوههای استفاده میكردند و اين جزو اقتضائات دوره جنگ سرد بود. الان دوره جنگ سرد تمام شده و اقتضائات آن از بين رفته است ، خطر گسترش كمونيسم ديگر وجود ندارد ، بنابر اين الان در اين كشورها ديگر آن خطر را كه دولتهای ناپايدار بوجود بيايند و احزاب كمونيستی قدرت را به دست بگيرند وجود ندارد ، از طرف ديگر مجموعه تحولاتی كه رخ داده است آمريكا و غرب را به اينجا رسانده كه الان تضمين منافشان در گرو دموكراسی در كشورهای مختلف دنيا از جمله در خاورميانه است. يعنی اينگونه منافعشان با ثباتتر خواهد شد. بعد از جنگ سرد و تبديل شدن جهان به دهكده جهانی و گسترش فناوری ارتباطات و يكدست شدن ارزشها و هنجارها در سطح دنيا ، از طرفی اقتصاد جهانی نيز بايستی از اين تفرق خلاص بشود و يك نوع جهانی سازی در اقتصاد صورت بگيرد ، همه اينها اقتضا میكند كه نظامهای سياسی منطقه تغيير بكند و ديگر آن نظامهای سنتی نمیتوانند پايدار بمانند. • آيا برخی نظامها تلاش نخواهند كرد كه با دادن امتياز خارجی ، ماندگاری خود را بيشتر كنند؟ •• واقعيت اين است كه به اعتقاد من امكان ندارد كه چنين سازشهايی صورت گيرد. به خاطر اين كه وضع دنيا دگرگون شده و منافع آمريكا و غرب در دموكراسی است ، معنای آن ، اين نيست كه آنها دموكراسی را برای دموكراسی میخواهند ، آنها دموكراسی را بخاطر منافع خودشان میخواهند. فرض كنيد مسلمانان بخواهند اسلام را جهانی كنند ، به طبع اين جهانی شدن ، منافع زيادی برای كشورهای مسلمان دارد. الان هم آمريكا و غرب در قلمرو جغرافيايی خودشان ، دموكراسی يك ارزش ملی است و دموكراسی برای دموكراسی است. اما برای ديگر نقاط دنيا دموكراسی برای منافع خودشان است ، الان منافع آنها از اين طريق تأمين میشود. • پس سازش منتفی است؟ •• به نظر من ، چنين سازش و تبانی امكان پذير نيست و در دوره جديد اينها نمیآيند اشتباهی كه در دوره جنگ سرد انجام دادند و در حمايت از شاه بر عليه مصدق كودتا كردند ، تكرار كنند ، آنها از تجربيات دوران جنگ سرد درس گرفتهاند. بسياری از تحليلگران غربی معتقد بودند كه اساساً انقلاب اسلامی در سال ٥٧ واكنشی بود به كودتای آمريكا و انگليس در ٢٨ مرداد ٣٢ و اشغال سفارت آمريكا را يك نوع واكنش نسبت به آن كودتا میدانستند. بنابر اين اينها نمیآيند تخم مرغهايشان را بگذارند در سبد جناحهايی كه بارها در انتخابات دوم خرداد و پس از آن ، مردم به آنها «نه» گفتند قدرتهای خارجی منافع و آيندهشان را به گروهی كه در جامعه مطرود است گره نمیزنند چون هر آن ممكن است تحولی عليه آنها صورت بگيرد. • چرا آنها به دموكرات كردن همه نظامهای سياسی منطقه نمیانديشند؟ •• من معتقدم كه اينها قاطعانه دنبال اين هستند كه ساختار سياسی نظامهای منطقه را عوض كنند و بدون شك نه تنها درباره ايران بلكه ، درباره عربستان ، كويت ، بحرين ، قطر و همه اين كشورها برنامه دارند. نكته اينكه برخی از شيوخ منطقه خيلی مدبرانه عمل میكنند. آنها روند حوادث جهانی را خوب درك كردهاند و دارند پيشاپيش حوادث حركت میكنند و خودشان قبل از آنكه فشارهای سنگين بر آنها وارد شود اصلاحات را شروع كردهاند ، اصلاحاتی كه در جامعه ما از سال ٧٦ مردم به آن رأی دادند و تاكنون در ساخت قدرت يك ميليمتر پيش نرفته است ، آنها خودشان اين اصلاحات را از بالا شروع كردهاند و نسبت به ما هم جلوتر رفتهاند. البته به اين معنی كه آنها اصلاحاتی را كه شروع كردند در جامعه خودشان پيش بردند هر چند از شرايط جامعه ايران هنوز عقبتر هستند. با اين تحولاتی كه در منطقه دارد صورت میگيرد ، بعضی رژيمها رفتنی هستند ، به ميزانی كه مقاومتشان هم بيشتر باشد رفتنشان حتمیتر است. كشوری همچون عربستان سعودی در مقابل اين تحولات تاب مقاومت ندارد. اصلاحاتی را الان امير عبدالله در داخل عربستان آغاز كرده است كه بتواند اين خاندان راماندگارتر بكند ولی معلوم نيست كه اگر اين توفان وزيدن بگيرد چقدر بعضی از اين حكومتها میتوانند تاب مقاومت داشته باشند. • در اين شرايط حساس ، ايران از چه موقعيتی برخوردار است؟ •• ايران يك موقعيت ويژهای دارد. موقعيتی دارد كه هيچ يك از اين كشورها ندارند. ايران كشوری است كه دوم خرداد را پشت سر گذارده است. در افكار عمومی دنيا دوم خرداد يك زلزله تلقی شد كه يك دفعه ٨٠ درصد مردم به شكل دموكراتيك خواسته خود را مطرح و تغييری را به سيستم تحميل كردند. خاتمی وقتی به قدرت میرسد به عنوان يك عنصر انديشمند شناخته میشود و در دنيا از جايگاه ويژهای برخوردار میشود ، به نحوی كه هيچ رئيس جمهوری در كره زمين به اندازه خاتمی مورد حمايت افكار عمومی داخل و حمايت بين المللی نبود. تقريباً همه دولتهای دنيا در حمايت از دولت خاتمی و اصلاح طلبها اتفاق نظر دارند. چه در شرق و چه در غرب. از آن طرف انتخابات مجلس روی میدهد و اين هم مكمل دوم خرداد میشود. ايران الان كشوری است كه نهادهای انتخابی آن يك موقعيتی برای آن در افكار عمومی دنيا بازسازی كردهاند و اين فرصت و شانس را داشته كه بتواند پيشاپيش حوادث حركت كند و دنباله رو حوادث نباشد. ايران از ترس تهديد و فشار نظامی مجبور نشد كه دموكراسی را بپذيرد بلكه قبل از اينكه واقعه ١١ سپتامبر و اين تهديدات به وقوع بپيوندد در دوم خرداد ٧٦ اين پروسه در ايران آغاز شده است. بنابراين ، اين موقعيت استثنايی برای ايران ايجاد شده و هنوز هم هست هر چند به شدت در اثر فشارهايی كه وارد آمده و موانعی كه ايجاد شده است اصلاح طلبان مقبوليت خود را تا حدی از دست دادهاند ولی مشروعيتشان را از دست ندادهاند و امكان بازسازی آن وجود دارد. مادامی كه خاتمی و مجلس ششم سركار هستند آمريكا هيچ اقدام نظامی عليه ايران نخواهد كرد ، چون هم با افكار عمومی داخل آمريكا و هم افكار عمومی دنيا مشكل پيدا میكند ، اما آنها با توجه به انتخابات شوراها پيش بينی میكنند كه انتخابات بعدی وضعيتی مثل انتخابات شوراها داشته باشد و زمينه برای هرگونه اقدام عليه ايران مهيا میشود. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |