‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





عمادالدين باقی در گفت و گو با ايلنا:
آمريكا و غرب دموكراسی را برای منافع خود می‌‏خواهند
• مادامی كه خاتمی و مجلس ششم سركار هستند آمريكا هيچ اقدام نظامی عليه ايران نخواهد كرد ، اما آنها با توجه به انتخابات شوراها پيش بينی می‌‏كنند كه انتخابات بعدی وضعيتی مثل انتخابات شوراها داشته باشد و زمينه برای هرگونه اقدام عليه ايران مهيا می‌‏شود.


تهران ـ خبرگزاری كار ايران
گفت‌وگو: جواد خرمی مقدم
سه‌شنبه ١٣ خرداد ١٣٨٢
 
عمادالدين باقی معتقد است كه پديده دوم خرداد ٧٦ افكار عمومی دنيا را تكان داد و رأی اكثريت مردم ايران در آن روز ، تغييرات مهمی را در پی داشت.
اين روزنامه‌‏نگار و محقق در گفت‌‏و‌‏گو با سرويس سياسی خبرگزاری كار ايران ، ايلنا ، به تحليل اقدامات دولت آمريكا پس از حادثه ١١ سپتامبر و تهديدات مطرح شده عليه جمهوری اسلامی ، پرداخت و گفت: مادامی كه خاتمی و اصلاح طلبان بر سر كار هستند ، آمريكا اقدام نظامی عليه ايران انجام نخواهد داد چون با افكار عمومی داخل آمريكا و افكار عمومی دنيا ، مشكل پيدا خواهد كرد.
اين پژوهشگر با اشاره به موانعی كه در چند سال اخير در مسير اصلاح طلبان ايجاد و موجب كندی حركت آنها شده است ، تصريح كرد: هر چند ممكن است كه اصلاح طلبان به دليل كندی روند اصلاحات ، مقبوليت خود را از دست داده باشند ولی مشروعيتشان از دست نرفته و امكان بازسازی آن وجود دارد.
متن كامل گفت‌‏و‌‏گو با عمادالدين باقی به اين شرح است.

• اوضاع منطقه و جهان را چگونه تحليل می‌‏كنيد. برخی معتقدند كه تنها راه رفع تهديدات و تأمين منافع ملی در شرايط حساس كنونی ، تمكين به آراء ملی است ، شما با اين نظر موافقيد؟
•• برای درك راه حل مطلوب ، بايد تصوير و تحليلی از شرايط داخلی ، منطقه‌‏ای و بين المللی به دست بدهيم ، از آنجا بهتر می‌‏شود فهميد كه چه بايد كرد.
آنچه كه اكنون به بيان ساده و در يك عبارت گفته می‌‏شود اين است كه بايد به رأی مردم تمكين كنيم و اين عبارت چون خيلی تكراری شده و پس از دوم خرداد بارها تكرار شده است ، تصور می‌‏شود كه اين حرف تازه‌‏ای نيست.
اما اين حرف با وجود تكراری بودنش ، در سالهای اول پس از دوم خرداد ، يك معنا می‌‏داد ، اما همين حرف در دو سال اخير يعنی پس از ١١ سپتامبر ، معنی ديگری می‌‏دهد و با آنچه كه قبلاً گفته می‌‏شد تفاوت زيادی دارد. شباهت صوری اين عبارت كه ما بايد به رأی مردم تن بدهيم و تكراری بودن آن نبايد باعث شود كه ما غفلت كنيم و گمان كنيم اين حرف دقيقاً همان حرفی است كه قبلاً زده می‌‏شد.
بعد از ١١ سپتامبر دنيا دوره جديدی را شروع كرده است ، يعنی در واقع می‌‏شود گفت كه هزاره سوم از ١١ سپتامبر به بعد شروع می‌‏شود و سرنوشت جهان در دوره جديد از اين روز به بعد است كه رقم می‌‏خورد.
در دوره جرج بوش پدر ، نظريه «نظام نوين جهانی» مطرح شد ولی اين بحث و فكری كه در پشت آن بود در سطح نظری باقی ماند و بيشتر شبيه نظريه يا ايده‌‏ای بود كه آمريكا می‌‏خواست آن را دنبال كند اما پس از ١١ سپتامبر اين تبديل به يك پروسه عملی شده است.

• شرايط چه تغييری كرده است؟
•• الان يك تفاوت با گذشته وجود دارد و آن اين است كه آمريكا و حتی غرب ، يعنی اروپا با وجود اختلافاتی كه با آمريكا دارد ، مثلاً در مورد عراق در استراتژی كلی اختلافی ندارند ، البته اين اختلافات بيشتر برمی‌‏گردد به اختلاف منافع آنها. فرانسه و آلمان در عراق منافعی داشتند كه نمی‌‏خواستند آن منافع را از دست بدهند. فكر می‌‏كردند با بودن صدام يا يك رژيمی كه به صورت آرام جايگزين صدام شود اين منافع بهتر حفظ می‌‏شود.
استراتژی كلی كه آمريكا دنبال می‌‏كند و اروپا هم در اين بخش تضاد عمده‌‏ای با آمريكا ندارد اين است كه جهان بايد به سمت دموكراتيزه شدن برود ، قبلاً كشورهايی مثل آمريكا و انگليس منافعشان در گرو حكومت‌‏های توتاليتر و زورگو بود و منافعشان از اين طريق تأمين می‌‏شد. برای خودشان و جوامعشان دموكراسی يك ارزش بنيادی بود اما در خارج از مرزها منافع كشورشان ، اصل بود.
آنها دنبال اين بودند كه يك دولت توتاليتر سركار باشد و حكومت‌‏های دموكراتيك به نفعشان نبود ، چون حكومت‌‏های دموكراتيك حكومت‌‏هايی هستند كه با انتخابات آزاد روی كار می‌‏آيند و گردش نخبگان صورت می‌‏گيرد و ممكن است دولت بعدی كه روی كار می‌‏آيد سياست‌‏های متفاوتی داشته باشد و اينها نمی‌‏توانستند به صورت ثابت و درازمدت منافعشان را تضمين شده ببينند ، لذا اصلاً دنبال دولت دموكراتيك نبودند.
آنها يك دولتی می‌‏خواستند كه به عنوان دولت مقتدر و مسلط تنها طرف گفت‌‏و‌‏گو قرار داد آنها باشد و اين حكومت زورمند بتواند نيم قرن پايدار بماند و منافع آنها را تأمين كند.
كودتا عليه دولت مصدق يك نمونه است كه شاه باحمايت دولت‌‏های خارجی اين دولت را بركنار كرد و به سركوب مردم پرداخت.

• چرا فكر می‌‏كنيد ١١ سپتامبر اين مقولات را دگرگون كرد و اصولاً اين دگرگونی چه تبعاتی دارد؟
•• قبل از ١١ سپتامبر اين بحث‌‏ها مطرح شده بود كه مثلاً سازمان جاسوسی آمريكا پروژه‌‏های تحقيقاتی عظيمی را اجرا می‌‏كرد كه يك بخش از آن درباره تروريسم بود ، مطالعاتی كه اينها درباره تروريسم انجام دادند نشان می‌‏داد كه در سال‌‏های اخير تحولی در پديده تروريسم در سطح بين الملل رخ داده است. از جمله اينكه ديديد قبلاً تصور به صورت سازمان‌‏های محلی بود و در يك كشوری ، گروهی و سازمانی دست به اقداماتی در قلمرو ملی زد ولی در دو دهه اخير اينها در مطالعاتشان به اين نتيجه رسيدند كه تروريسم دارد تبديل به يك پديده انترناسيوناليستی و فراملی می‌‏شود و ترور قبلاً به صورت يك سازمان سياسی و ايدئولوژيك و برای يك سری اهداف آرمانی بود ـ البته آنها نامش را می‌‏گذاشتند تروريسم ، سازمان‌‏های آزادی‌‏بخش و چريكی را اسمش را تروريسم می‌‏گذاشتند در حالی كه آنها دنبال اهداف آزادی خواهانه و عدالت جويانه بودند ـ اما پديده‌‏ای در دو دهه اخير شكل گرفته بود كه تروريسم را به صورت يك حرفه درمی‌‏آورد.
حرفه‌‏ای شدن پديده تروريسم ، يعنی اينكه يك عده‌‏ای هستند كه آرمان ندارند بلكه افرادی كارآزموده و مجرب هستند در ساختن و كار گذاشتن بمب ، ابتكاراتی در مورد ايجاد يا كاربرد سلاح‌‏های جديد دارند و اينها در سطح بين المللی هم كار می‌‏كنند.
يعنی يك مقداری شبيه گروه‌‏های مزدور عمل می‌‏كنند. پاسپورتهای اينها ديگر پاسپورت‌‏های محلی نيست ، كسانی هستند كه مثلاً با پاسپورت آمريكا به آمريكا می‌‏روند با پاسپورت فيليپين به فيليپين می‌‏روند و با پاسپورت پاكستان به پاكستان می‌‏روند. همه جای دنيا هم محل زندگی اينهاست. بعضی از اين تروريست‌‏ها كسانی هستند كه مثلاً هم زمان در چند كشور خانه دارند و در سال ممكن است چند ماه درهر يكی از اين خانه‌‏ها باشند ، اينها بدون مرز بودند.
اينها كسانی بودند كه به استخدام در می‌‏آمدند و شناسايی كسانی كه اينها را به خدمت می‌‏گرفتند ، كار دشواری شده بود چون به استخدام درمی‌‏آمدند از طرف فردی كه ممكن بود اين فرد نماينده دولت يا سازمانی باشد و بعد دست به عملی می‌‏زدند و وقتی خود تروريست‌‏ها شناسايی می‌‏شدند معلوم نبود كه اينها خط اصلی را از كجا گرفته‌‏اند.
اين يك اتفاقی بود كه در سالهای اخير رخ داده بود و زنگ‌‏های خطر را به صدا درآورده بودند. مقالاتی كه كارشناسان سازمان جاسوسی آمريكا می‌‏نوشتند شكل‌‏گيری اين پديده را گوشزد می‌‏كردند لذا به تدريج مسئله تازه‌‏ای برای اينها مطرح شد و آن امنيت بود.
واقعه ١١ سپتامبر اين مسئله را تبديل به يك مسئله ملموس و عظيم كرد به گونه‌‏ای كه الان می‌‏شود گفت مسئله‌‏ اصلی غرب ، مسئله امنيت است.

• اما خيلی‌‏ها می‌‏گويند مسئله آنها نفت است و خليج فارس و تهاجم اخير به عراق را جنگ برای نفت می‌‏دانند.
•• ماجرای عراق كه رخ داد ، بعضی تحليل كردند كه هدف آمريكا از حمله به عراق دستيابی به نفت اين كشور است ، ممكن است اين تحليل واقعيت هم داشته باشد ، اما اين نمی‌‏تواند علت اصلی تهاجم آمريكا باشد بخاطر اينكه اصلاً نياز به اين تهاجم نبود ، قبلاً هم نفت عراق زير پوشش سازمان ملل دست آمريكا و غرب بود يعنی در سياست «نفت در برابر غذا» در واقع نفت دست‌‏ دولت عراق نبود ، غرب از كانال‌‏های خاصی ، نفت را به ميزانی كه می‌‏خواست استخراج می‌‏كرد و در مقابل به عراق غذا می‌‏داد.
از طرفی ، هر چند نفت عراق ١٠ درصد نفت دنيا است ولی اين در برابر نفت كل جهان و ذخاير نفتی آمريكا ، انگليس و كل منابع جهان وگردش مالی جهانی آنقدر چيز قابل توجهی نيست كه علت اصلی تهاجم باشد.
مسئله بعدی كه مطرح می‌‏كنند اين است كه آمريكايی‌‏ها هدفشان تغيير نقشه خاورميانه است و می‌‏خواهند نقشه جغرافيايی منطقه را عوض كنند در حالی كه به اعتقاد من اين تحليل هيچ مبنايی ندارد ، اولويت اول اينها مسئله نفت يا تغيير نقشه جغرافيای منطقه نيست ، اتفاقاً تا اينجا خلاف اينها هم بوده است.
اينها نشان دادند كه طرفدار تغيير نقشه جغرافيايی منطقه نيستند ، همانگونه كه عراق را تجزيه نكردند در حوزه ايران هم دنبال تجزيه نيستند ، ممكن است كه در جايی به اين برسند كه برای براندازی رژيمی به صورت تاكتيكی سياست‌‏های تجزيه‌‏طلبانه را دامن بزنند ، اما تجزيه به عنوان يك تاكتيك ممكن است اتفاق بيفتد ولی استراتژی آنها تجزيه نيست. يا اينكه گفته می‌‏شود می‌‏خواهند اسرائيل را گسترش بدهند به كل خاورميانه ، وقتی اينها دنبال اين هستند كه هر طور شده دولت مستقل فلسطينی ايجاد شود و اسرائيل هم آن را به رسميت بشناسد ، پس دنبال گسترش اسرائيل به كل منطقه نيستند و اين اصلاً بامنافع آنها هم سازگار نيست ، آنها دنبال اين نيستند كه تضادها را در منطقه بيشتر كنند ، پس اين نگرانی هم چندان مايه‌‏ای ندارد.
اينكه می‌‏گويند آمريكا می‌‏خواهد نقشه منطقه خاورميانه را تغيير دهد مقداری برخاسته از ذهن كسانی است كه تصور می‌‏كنند آمريكايی‌‏ها يك سناريوی پنهانی دارند كه دارند اين را گام به گام پيش می‌‏برند و ما می‌‏كوشيم آن بخش‌‏های پنهانی را كه هنوز نمی‌‏دانيم چيست ، كشف كنيم و خودمان را در برابر آن آماده كنيم. در حالی كه قدرت‌‏های جهانی ديگر به اين شيوه سنتی عمل نمی‌‏كنند.
آمريكايی‌‏ها برنامه‌‏ريزی می‌‏كنند و اين برنامه‌‏ را به صورت شفاف اعلام می‌‏كنند. دو تا كتاب منتشر شده است يكی كتاب استراتژی امنيت ملی آمريكا و ديگری طرح آمريكا برای خاورميانه ، اين كتاب‌‏ها سه ، چهار سال قبل چاپ شده است و در شورای امنيت آمريكا نشسته‌‏اند و بحث كرده‌‏اند و تحقيقاتی سفارش داده‌‏اند و جمع‌‏بندی كرده‌‏اند و اين تحقيق و اين سناريو اگر در ايران و در شورای امنيت انجام می‌‏شد به صورت يك طرح فوق سری در می‌‏آمد ، اما آنجا اين را به صورت كتاب انتشار عمومی می‌‏دهند و افكار عمومی در داخل و در خارج می‌‏دانند كه سناريوی آمريكا اين است.
در كتاب طرح آمريكا برای خاورميانه ، از دو سال قبل از حمله به عراق ، جزئيات اقداماتی كه در عراق خواهند داشت را پيش‌‏بينی كردند و اينكه در روزهای پيش از جنگ گفته می‌‏شد كه آمريكا می‌‏خواهد به نحوی سازمان ملل را از دور خارج كند و اينگونه گفته می‌‏شد كه آمريكا می‌‏خواهد ترفندی بكار ببرد كه سازمان ملل را از ماجرای عراق كنار بكشد. اين يك برنامه مخفی نبوده است و در اين كتاب پيش بينی شده كه عراق سعی می‌كند سازمان ملل را فعال كند ولی آمريكايی‌‏ها می‌‏گويند كه نبايد خيلی به دخالت سازمان ملل اهميت بدهيم.
بعد هم می‌‏گويند كه رژيم صدام به هر صورت كه شده است بايد تغيير كند. اينكه می‌گفتند اينها بهانه است و آمريكا دارد بهانه جويی می‌‏كند تا بازرسان ملل بروند آنجا و يك چيزی بدست آورند ، اينها برمی‌‏گردد به توهماتی كه ما داشتيم.
آمريكايی‌‏ها از مدت‌‏ها پيش برنامه‌‏های خود را به صورت شفاف مطرح كرده‌‏اند. در هيچ كدام از آن چيزهايی هم كه اعلام كرده‌‏اند تغيير نقشه خاورميانه مطرح نشده است ، بنابر اين من اعتقادم اين است كه گرچه مسئله نفت و يا صلح خاورميانه برای آمريكا استراتژيك است اما مسئله فوری‌‏تر و مهم‌‏تر اينها در حال حاضر امنيت است و بعد از واقعه ١١ سپتامبر اين مسئله امنيت در صدر قرار گرفت.
اگر شما خودتان را به جای آمريكايی‌‏ها قرار بدهيد ، آمريكا كشوری است كه به عنوان بزرگترين ابر قدرت جهانی شناخته شده ولی يك دفعه می‌‏بيند در خانه خودش يك عمليات تروريستی صورت می‌‏گيرد و ظرف چند ثانيه دوتا برج را منهدم می‌‏كند و چند هزار نفر را در چند ثانيه نابود می‌‏كند.
طبيعی است برای ابر قدرتی همچون آمريكا وقتی اين اتفاق می‌‏افتد و اين نگرانی وجود دارد كه چنين عملياتی تكرار شود مسئله امنيت در صدر قرار می‌‏گيرد.
اگر اين تحليل را بپذيريم بهتر می‌‏شود در مورد وضعيت خاورميانه و در مورد آينده ايران و كشورهای منطقه ارزيابی كرد. تحليل‌‏شان اين است كه منبع تروريسم در خاورميانه و خصوصاً در كشورهايی مثل ايران ، عراق و افغانستان است. كره شمالی را هم اشاره می‌‏كنند ، اما كره شمالی را منبع تروريسم نمی‌‏دانند. درگيری آمريكا با كره شمالی هم بيشتر يك نوع فشار است برای مهار كره و برای خلع سلاح كردن اين كشور. اما درگيری اينها با كره نخواهد بود.
در مطالبی هم كه منتشر شده مشخص شده است كه اساساً آمريكايی‌‏ها كره را جزو محور شرارت نمی‌‏دانند بلكه به بوش پيشنهاد می‌‏شود كه كره را اضافه بكند ، به دليل اينكه می‌گويند وقتی ايران ، عراق و افغانستان در ليست محور شرارت قرار می‌‏گيرد ، اين تصور به وجود می‌‏آيد كه آمريكا در برابر كشورهای اسلامی و جهان اسلام صف آرايی كرده است و اين باعث می‌‏شود كه جهان اسلام در مقابل آمريكا قرار بگيرد بنابر اين می‌‏گويند كره شمالی را هم اضافه كنيد به اين محور تا اين تصور را خنثی كند.
بنابر اين قرار گرفتن نام كره شمالی در محور شرارت ، شكلی است. اينها چون معتقدند كه منبع آن خاورميانه است ، لذا الان روی اين منطقه متمركز شده‌‏اند.
نكته ديگر اينكه به اين نتيجه رسيده‌‏اند كه قبلاً در كشورهايی كه فشار و سركوب بود سازمان‌‏های چريكی شكل می‌‏گرفت و معمولاً آمريكايی‌‏ها و انگليسی‌‏ها از رژيم‌‏های سركوبگر حمايت می‌‏كردند ولی همين باعث می‌‏شد كه اين جنبش‌‏های آزادی بخش موضع ضد آمريكايی و ضد غربی پيدا كنند و همين يكی از زمينه‌‏ها و بسترهای شكل‌‏گيری پديده تروريسم شده و بعد هم تمامی سازمان‌‏های چريكی چون ضد امپرياليستی و ضد آمريكايی بودند به رغم اختلافات برای تهاجم به منافع آمريكا به وحدت می‌‏رسيدند و خود اين كم كم سازمان‌‏های حرفه‌‏ای تروريستی را پرورش داد.

• يعنی ديگر نظام‌‏های دموكرات را بر نظام‌‏های توتاليتر ترجيح می‌‏دهند؟
•• آنها به اين نتيجه رسيدند كه اساساً اين پرونده تروريسم به معنای جديد آن محصول آن دوران بوده است و برای اينكه زمينه آن را از بين ببرند راهش اين است كه بيايند و زمينه پيدايش سازمان‌‏های چريكی را از بين ببرند. راهش اين است كه دموكراسی بوجود بيايد. اين يكی از ضرورت‌‏های دموكراتيزاسيون در منطقه است.
اصولاً جنگ سرد و دوران آن اقتضائاتی داشته ، يكی از اقتضائات آن هم حكومت با مشت آهنين بود و دولت‌‏های غربی از ترس اينكه غول كمونيسم گسترش پيدا كنند و احزابی را در كشورهای مختلف سازماندهی می‌‏كرد و كودتا می‌‏كردند و قدرت را به دست می‌‏گرفتند و كشور جزو اقمار كشورهای كمونيستی می‌‏شد ، آنها هم متعاقباً از اين شيوه‌‏های استفاده می‌‏كردند و اين جزو اقتضائات دوره جنگ سرد بود.
الان دوره جنگ سرد تمام شده و اقتضائات آن از بين رفته است ، خطر گسترش كمونيسم ديگر وجود ندارد ، بنابر اين الان در اين كشورها ديگر آن خطر را كه دولت‌‏های ناپايدار بوجود بيايند و احزاب كمونيستی قدرت را به دست بگيرند وجود ندارد ، از طرف ديگر مجموعه تحولاتی كه رخ داده است آمريكا و غرب را به اينجا رسانده كه الان تضمين منافشان در گرو دموكراسی در كشورهای مختلف دنيا از جمله در خاورميانه است.
يعنی اينگونه منافعشان با ثبات‌‏تر خواهد شد. بعد از جنگ سرد و تبديل شدن جهان به دهكده جهانی و گسترش فناوری ارتباطات و يكدست شدن ارزشها و هنجارها در سطح دنيا ، از طرفی اقتصاد جهانی نيز بايستی از اين تفرق خلاص بشود و يك نوع جهانی سازی در اقتصاد صورت بگيرد ، همه اينها اقتضا می‌‏كند كه نظام‌‏های سياسی منطقه تغيير بكند و ديگر آن نظام‌‏های سنتی نمی‌‏توانند پايدار بمانند.

• آيا برخی نظام‌‏ها تلاش نخواهند كرد كه با دادن امتياز خارجی ، ماندگاری خود را بيشتر كنند؟
•• واقعيت اين است كه به اعتقاد من امكان ندارد كه چنين سازش‌‏هايی صورت گيرد. به خاطر اين كه وضع دنيا دگرگون شده و منافع آمريكا و غرب در دموكراسی است ، معنای آن ، اين نيست كه آنها دموكراسی را برای دموكراسی می‌‏خواهند ، آنها دموكراسی را بخاطر منافع خودشان می‌‏خواهند.
فرض كنيد مسلمانان بخواهند اسلام را جهانی كنند ، به طبع اين جهانی شدن ، منافع زيادی برای كشورهای مسلمان دارد. الان هم آمريكا و غرب در قلمرو جغرافيايی خودشان ، دموكراسی يك ارزش ملی است و دموكراسی برای دموكراسی است. اما برای ديگر نقاط دنيا دموكراسی برای منافع خودشان است ، الان منافع آنها از اين طريق تأمين می‌‏شود.

• پس سازش منتفی است؟
•• به نظر من ، چنين سازش و تبانی امكان پذير نيست و در دوره جديد اينها نمی‌‏آيند اشتباهی كه در دوره جنگ سرد انجام دادند و در حمايت از شاه بر عليه مصدق كودتا كردند ، تكرار ‌‏كنند ، آنها از تجربيات دوران جنگ سرد درس گرفته‌‏اند.
بسياری از تحليل‌‏گران غربی معتقد بودند كه اساساً انقلاب اسلامی در سال ٥٧ واكنشی بود به كودتای آمريكا و انگليس در ٢٨ مرداد ٣٢ و اشغال سفارت آمريكا را يك نوع واكنش نسبت به آن كودتا می‌‏دانستند.
بنابر اين اينها نمی‌‏آيند تخم مرغ‌‏هايشان را بگذارند در سبد جناح‌‏هايی كه بارها در انتخابات دوم خرداد و پس از آن ، مردم به آنها «نه» گفتند قدرت‌‏های خارجی منافع و آينده‌‏شان را به گروهی كه در جامعه مطرود است گره نمی‌‏زنند چون هر آن ممكن است تحولی عليه آنها صورت بگيرد.

• چرا آنها به دموكرات كردن همه نظام‌‏های سياسی منطقه نمی‌‏انديشند؟
•• من معتقدم كه اينها قاطعانه دنبال اين هستند كه ساختار سياسی نظام‌‏های منطقه را عوض كنند و بدون شك نه تنها درباره ايران بلكه ، درباره عربستان ، كويت ، بحرين ، قطر و همه اين كشورها برنامه دارند.
نكته اينكه برخی از شيوخ منطقه خيلی مدبرانه‌ عمل می‌‏كنند. آنها روند حوادث جهانی را خوب درك كرده‌‏اند و دارند پيشاپيش حوادث حركت می‌‏كنند و خودشان قبل از آنكه فشارهای سنگين بر آنها وارد شود اصلاحات را شروع كرده‌‏اند ، اصلاحاتی كه در جامعه ما از سال ٧٦ مردم به آن رأی دادند و تاكنون در ساخت قدرت يك ميليمتر پيش نرفته است ، آنها خودشان اين اصلاحات را از بالا شروع كرده‌‏اند و نسبت به ما هم جلوتر رفته‌‏اند.
البته به اين معنی كه آنها اصلاحاتی را كه شروع كردند در جامعه خودشان پيش بردند هر چند از شرايط جامعه ايران هنوز عقب‌‏تر هستند.
با اين تحولاتی كه در منطقه دارد صورت می‌‏گيرد ، بعضی رژيم‌‏ها رفتنی هستند ، به ميزانی كه مقاومتشان هم بيشتر باشد رفتنشان حتمی‌‏تر است. كشوری همچون عربستان سعودی در مقابل اين تحولات تاب مقاومت ندارد.
اصلاحاتی را الان امير عبدالله در داخل عربستان آغاز كرده است كه بتواند اين خاندان راماندگارتر بكند ولی معلوم نيست كه اگر اين توفان وزيدن بگيرد چقدر بعضی از اين حكومت‌‏ها می‌‏توانند تاب مقاومت داشته باشند.

• در اين شرايط حساس ، ايران از چه موقعيتی برخوردار است؟
•• ايران يك موقعيت ويژه‌‏ای دارد. موقعيتی دارد كه هيچ يك از اين كشورها ندارند. ايران كشوری است كه دوم خرداد را پشت سر گذارده است. در افكار عمومی دنيا دوم خرداد يك زلزله تلقی شد كه يك دفعه ٨٠ درصد مردم به شكل دموكراتيك خواسته خود را مطرح و تغييری را به سيستم تحميل كردند.
خاتمی وقتی به قدرت می‌‏رسد به عنوان يك عنصر انديشمند شناخته می‌‏شود و در دنيا از جايگاه ويژه‌‏ای برخوردار می‌‏شود ، به نحوی كه هيچ رئيس جمهوری در كره زمين به اندازه خاتمی مورد حمايت افكار عمومی داخل و حمايت بين المللی نبود.
تقريباً همه دولت‌‏های دنيا در حمايت از دولت خاتمی و اصلاح طلب‌‏ها اتفاق نظر دارند. چه در شرق و چه در غرب. از آن طرف انتخابات مجلس روی می‌‏دهد و اين هم مكمل دوم خرداد می‌‏شود. ايران الان كشوری است كه نهادهای انتخابی آن يك موقعيتی برای آن در افكار عمومی دنيا بازسازی كرده‌‏اند و اين فرصت و شانس را داشته كه بتواند پيشاپيش حوادث حركت كند و دنباله رو حوادث نباشد. ايران از ترس تهديد و فشار نظامی مجبور نشد كه دموكراسی را بپذيرد بلكه قبل از اينكه واقعه ١١ سپتامبر و اين تهديدات به وقوع بپيوندد در دوم خرداد ٧٦ اين پروسه در ايران آغاز شده است.
بنابراين ، اين موقعيت استثنايی برای ايران ايجاد شده و هنوز هم هست هر چند به شدت در اثر فشارهايی كه وارد آمده و موانعی كه ايجاد شده است اصلاح طلبان مقبوليت خود را تا حدی از دست داده‌‏اند ولی مشروعيت‌‏شان را از دست نداده‌‏اند و امكان بازسازی آن وجود دارد.
مادامی كه خاتمی و مجلس ششم سركار هستند آمريكا هيچ اقدام نظامی عليه ايران نخواهد كرد ، چون هم با افكار عمومی داخل آمريكا و هم افكار عمومی دنيا مشكل پيدا می‌‏كند ، اما آنها با توجه به انتخابات شوراها پيش بينی می‌‏كنند كه انتخابات بعدی وضعيتی مثل انتخابات شوراها داشته باشد و زمينه برای هرگونه اقدام عليه ايران مهيا می‌‏شود.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de