| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
... نه هرگز خود را پرستيد نه ديگران را سپيده پورطولابی
سهشنبه ١٥ مرداد ١٣٨١
ستاره زندگی شاملو خاموش شد و دوستداران شعر پارسی را
در سراسر جهان در اندوهی ژرف فرو برد . اما اين اندوه به زودی فرا خواهد گذشت و جای
خود را به شادمانی خواهد داد. وقتی مويه بر شاملو فروکش کرد، ما نيز چون هر وارث
ديگری - چنانکه رسم است- به سراغ مرده ريگ خود خواهيم رفت و آن چه را از شاملو بر
جای مانده است، با نگاه ديگری بازبينی خواهيم کرد. آنگاه از درخشش و شکوه گنجينه ای
که بازمانده است در شگفت خواهيم شد. به ويژه آنکه ما نسل کنونی اين زاد و بوم کمتر
فرصت آن را يافته ايم که با شعر شاملو آشنا شويم. نزديک به پانزده سال هيچ يک از
آثار شاملو در درون کشور اجازه انتشار نيافته است. از هنگاميکه خود را شناخته ايم
کس را مجال يا توان آن نبوده است از شاملو بگويد، مگر آن که زبان به نکوهشی گشوده
باشد.
20 مرداد سالروز در گذشت فرزانه مردی است که
تاريخ هنر و ادبيات ايران و جهان هفتصد سال آمدنش را به انتطار نشسته است.
اگر گفتم هفتصد سال به گمانم بر خطا نباشم. در ميان نام
آوران شعر پارسی، شاملو را و تنهاه او را می توان با حافظ برابر نهاد. پس آنگاه
درباره همگرايی يا نا همگرايی آن دو سخن گفت.
نا گفته پيداست که تفاوت ميان حافظ و شاملو از شمار
بيرون است . هر يک فرزند زمانه خود بودند و بر زمينه احتماعی و تاريخی روزگار خود
باليده اند . با اين همه روش شناسی اين دو فرزانه مرد از پس اين همه سال به گونه ی
شگفت انگيزی به يکديگر نزديک است. هم به لحاظ تحولی که در شعر پارسی ايجاد کردند و
هم کار بست اصولی که تا پايان زندگی هنری خويش به آن وفادار ماندند.
حافظ از دستاوردهايی که پيش از او فراهم شده بود سود
جست و تحول شگرفی را در شعر پارسی ايجاد کرد. او شعر کلاسيک فارسی را به درجه ای از
فراز و کمال خو رسانيد که فراتر از آن ممکن نبود. اگر باور کنيم که نقطهی اوج
زيبايیشناسی، هماهنگی انداموار و ديالتيکی شکل و مضمون است، اين هماهنگی در سروده
های حافظ به برترين پايه ی خود می رسد. شاعرانی که از پی او آمدند هرگز نتوانستند
به قله ای دست يابند که حافظ ايستاده بود. خوشبخت ترين آنها، در نمونههای کم شمار
به تقليد گونهای از او خرسند بودند. شعر پارسی از آن پس از پويه تکامل بازمانده و
راه فرودی دردناک را در پيش گرفت و هر روز بيش از ديگر روز ، درونمايه های هنری را
رها کرد و در مانداب شکل گرايی فرو افتاد.نهايت اين فرو افتادگی را در سبکی باز می
يابيم که سبک هنديش خوانده اند . کوشش هايی که در زمان نزديک به ما به کار بسته شده
تا شعر پارسی را با نگاهداشت سنتها ی پيشين جان تازه ای ببخشد ، جملگی نا کام ماند
. به نظر می رسيد که شعر پارسی به پايان راه رسيده است و بدتر از آن زبان فارسی از
واگويی دريافتها ی پيچيده ی انسان امروزين ناتوان است و تنها می توان ترجمان
دريافتهای بی مايه و عاميانه امثال قاآنی و رهی معيری باشد.
خوشبختانه اين بار روزگار به کام ما گشت چرا که يک
روستايی فرهيخته و به همان اندازه ساده جان، پا در راه نهاد . او با زيرکی تمام
بيماری شعر پارسی را دريافت و به درمان آن کمر بست . شاگرداند دبستان نيما به راه
استاد رفتند و تجربه ها از پی هم اندوخته شد و در شمار اين رهروان احمد
شاملو.
شاملو ـ همچنان که حافظ ـ پيشيافتهها و به
ويژه دستاوردهای استاد را زاد راه کرد و شعر پارسی را تا پايه امروز آن بر کشيد.
آينده نشان خواهد داد که آيا فراتر از شاملو می توان رفت يا نمی توان.
از نخستين پارسی سرايان پس از فرو گيری ايران به دست
عربها تا برآمدن حافظ پنج سده سپری شد . ليکن تکامل شعر پارسی از نيما تا شاملو بيش
از چند دهه به درازا نکشيد . اين شتابناکی ويژه روزگار ماست.
شاملو – بسان حافظ – در سراسر زندگی هنری خويش، لحظهای
از پويش باز نماند، در هيچ منزلگاهی بار نينداخت و در نگ نکرد. هيچ بيمی يا نويدی
او را از راه نبرد . از يافته های خود و ديگران بتی نساخت و در پای آنها زانو نزد.
از خود بارگی و آئين پرستش ديگران به دور بود. نه هرگز خود را پرستيد و نه ديگران
را . هر چند که هم خود و هم ديگران را به سختی دوست می داشت. شاملو به ايستادن و
انجماد دل نبست. بودن را تاب نياورد ـ مگر نه اينکه بودن همسنگ جمود
است ـ آزمندانه در پی شدن بود. سيال شتابناک و گذرنده. گذاری بی پايان و
پيوسته از «طراز خاک سرد پست».
هر پژوهنده بينايی، میتواند همانند اين ويژگيها را
نزد خواجه شيراز نيز بيابد.
بی گمان حافظ را نمیتوان پيرو هيچ يک از دبستانهای
فلسفی، مذهبی، اخلاقی، و مانند آن دانست. او نه قدری مذهب بود نه جبری مسلک، نه
اشعری نه معتزلی، نه از اهل کلامش می توان شمرد نه در زمره عارفان. نزد حافظ که از
منظری بلند به هستی می نگريست ، همه ی اينها جز «جنگ هفتاد دو ملت» نبود.
ديوارهايی که گرد انسان بر آمده اند تا از سرشت راستين خويش – انسان عاشق – جدا
افتد.
حافظ هر چه را انسان می يابد، می ستايد. به هر نامی که
خوانده شود و هر چه را که با گوهر نوع بشر ناسازگار است نکوهش می کند . آيا اين روش
شناسی انسان گرايانه را به روشنی تمام نمی توان نزد شاملو سراغ گرفت ؟
شاملو به انسان عشق می ورزيد و به تمامی هنجارها يی که
بايسته اوست . در نگاه او جدايی انسانها با سنجه ی رنگ و نژاد و انديشه و آيين ، و
هنی گستاخانه به ساحت انسان است. بر همين نشان جنگ ، گرسنگی، رنج ، نادانی و خود
کامگی را ننگی بر دامن خانواده ی بشری می دانست و به سهم خود در زدودن اين ننگ به
جان می کوشيد و خطر می کرد.
شاملو نشانهای انسان بودن را در هر آيينی ، نزد هر کجا
جستجو می کرد و چون می يافت بزرگوارانه می ستود . نزد شاملو ارانی ، ابايی ، رضايی
، ماندلا و لورکا ، کارگران آبادان ، دهقانان چين ، مبارزان ويتنام ، يونان ،
اندونزی و ... به يکسان ستودنی بودند . در نگاه او زمين بيشتر از يک وجب نيست و
شايد نيز به اندازه مردمک چشم يک شاعر ، يک انسان.
در آرزو و رويای شاملو جهانی را می يابيم که در آن
انسانهايی آزاد ، شادکام و بی نياز ، به دور از رنجهای ديروز و امروز در يگانگی با
گوهر انسانی خود و همنوايی با همنوعان و با تمام هستی ، زندگی می کنند . جهانی که
در آن هر کس نان خود و غم همسايه اش را می خورد و هر انسان برای انسان ديگر برادری
ست. شاملو دسترسی انسان به جامعه ی آرمانی را نه تنها ممکن که گريز ناپذير می
دانست. او نبوغ خود و سراسر زندگی خود را در کار ايجاد چنان جهانی سودا کرد.
عشق ، هسته درونی جهان بينی انسان است . در ستيزه خود
ساخته ميان عقل و عشق ، حافظ – البته- جانب عشق را نگاه ميدارد . او به گونه ای
کنايه آميز ، سر دسته عقل گرايان را اندرز ميدهد «ای که از دفتر عقل آيت عشق
آموزی - ترسم اين نکته به تحقيق ندانی دانست».
در متافيزيک حافظ ، بر نهاد عقل و برابر نهاد عشق ،
پيوسته در چالش اند و يکديگر را بر نمی تابند ، بسوی هم فرا نمی روند و با هم نمی
آميزند از همين رو هم نهادی برای خود نمی يابند و ناگزير سترون بر جای می مانند .
اين نازايی را تنگنای زمانه بر دوش حافظ می گذارد ، چرا که سر چشمه پيدايش عقل
و عشق نزد حافظ ناشناخته است ، او خاستگاه عشق را گاهی در آسمان و گاهی در
زمين می جويد. راست است که حافظ در برابر عشقهای ، فردی ، جزيی ، شخصی ، و
انتزاعی امثال ما ، عشقی والاتر جايگزين می کند ، اما اين عشق برتر چندان کلی و
چندان مجرد و بی چهره است که پيوند آن با هستی و انسانهای واقعآ
موجود ، دشوار می نمايد . حافظ می دانست که عشق از انسانهای جداگانه ، فردی و جزئی
بر نمی خيزی ، از همين رو آن را به پايه ای از کليت بر می کشد که پيوندش را با زمين
و زندگی از دست می دهد . او خاستگاه عشق را در انسان کلی و تجريدی جستجو می کرد ،
در نوع انسان .
در جهان بينی شاملو اما ، عقل و عشق فرآورده های انسانی
اند ، اما نه انسان فردی و انتزاعی – آن گونه که گمان می بريم – و نه انسان کلی،
نوعی و بی چهره – آن گونه که می پنداشت -، بلکه انسان تاريخی و اجتماعی ، در وجود
چنين انسانی است که عقل و عشق از ستيز بی فرجام دست باز می دارند ، چالش خود ساخته
ميان آنها رنگ می بازد، بسوی يکديگر آغوش می گشايند ، و سر انجام همنهاد خود را باز
می يابند و يگانه می شوند، اتحاد ديالتيکی عقل و عشق در سيمای تاريخی و اجتماعی در
وجود جامعه انسانی . اين است جان و جوهر جهان بينی هنری شاملو .
عشق آن گونه که شاملو به ما می نمايد با آرايه ی عقل
آراسته است. اين عشق همانا از زمين می رويد ، مثل درخت که از زمين می رويد ،
مثل چشمه که از زمين می جوشد. مثل انسان.
باری ستاره ی زندگی شاملو خاموش شد و در اين ميان خوشا
به حال «رندان جهان» که ايشان را از اين پس دو «زيارتگاه» خواهد بود.
حافظ روزگار ما «از طراز خاک سرد پست» بر گذشت و ما «بی
چرا زندگان» را و غوغای زيستن در اين «تيره خاکدان» را نطع و شمشير را و
«شاه محتسب» را به خود واگذاشت.
«آه اسفنديار مغموم ، ترا آن به که چشم فرو پوشيده
باشی.»
|
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |