| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
دوازده شعر جديد از: محمدعلى سپانلو سه شنبه ٢٣ مهر
١٣٨١
محمدعلي سپانلو شاعر، نويسنده ، منتقد ادبي ، پژوهشگر، مترجم و (حالا ديگر پس از بازي در سه فيلم سينمايي ، درطول سي سال گذشته در ايران ، مي توان گفت) بازيگر سينما، در ماه اكتبر ٢٠٠٢، به اروپا سفر كرد. سپانلو ششم اكتبر در اسلو (نروژ) برنامه شعرخواني و سخنراني داشت ، سپس به سوئد آمد و ١٢ اكتبر در مالمو، ١٣ اكتبر در گوتنبرگ و ١٨ اكتبر در استكهلم ، همراه با منصور كوشان (نويسنده ، شاعر، روزنامه نويس، نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر كه چند سالي است در نروژ زندگي و كار مي كند)، شعرخواني و سخنراني داشت و با ايرانيان دوستدار ادبيات ، درمورد شعر و داستان معاصر و نيز فعاليت هاي «كانون نويسندگان ايران» به گفت وگو پرداخت. او از استكهلم به پاريس مي رود و ٢٦ اكتبر در اين شهر نيز شعرخواني و سخنراني خواهد داشت. سپانلو دومين بار است كه به سوئد مي آيد. نخستين بار سال ١٩٩٣ به اين سرزمين آمد. ديدار «شاعر تهران» در گوتنبرگ فرصتي بود مغتنم. گفتيم: ارائه شعرهاي جديد شاعران هموطن كه به اين شهر مي آيند در سايت «ايران امروز» در اينترنت و چاپ آن ها در چهار صفحه ي «خط و ربط» (هفته نامه بازتاب)، كم كم دارد به صورت «سنت» در مي آيد، و چون سنتي است زيبا و پسنديده ، مي خواهيم آن را ادامه دهيم. سپانلو متن حروفچيني و صفحه بندي شده ي آخرين مجموعه شعرش را كه هنوز چاپ نشده و شامل تازه ترين شعرهاي زيباي اوست (به نام «ژاليزيانا»)، مهربانانه در اختيارمان گذاشت. ازاين مجموعه ، دوازده شعر برگزيده ايم كه مي خوانيد. «خطوربط» ناصر زراعتي ***
بشنو صدايم را در ضبطصوت حبس كن اين آواز خراباتي براي غروب هاي تنهايي ست هنگام سرما و بادي كه چتر كافه هاي زير پايت را مي لرزاند بامدادهاي خاكستري كه پشت پنجره ات ژاله يخ مي بندد بشنو، بشنو، بشنو تو را خوانده است براي تو كه نام تو، اندام تو، پيغام تو عشق است آن وقت مي تواني مثل سال هايي كه همديگر را نمي شناختيد از پله ها فرود آيي قهوه اي بنوشي وكلمات ترانه را با بخار شيرين دهانت در هوا پرواز دهي.
پاريس، ١٩ اكتبر ٢٠٠١
سرزمين من
روياي خويش است و بوسه بر لب هاي خويش سرزمين من كه در قوس قزح بامدادان گل سرخ مي نوشد دختر كوچك باران اقامتگاهم ترانه اي است پيشواز مسافر و جاده هايش از رد گام ها عطرآگين نشانه ي مقصد يا ساحره ي گمشدگي ژاليزيانا! شبه جزيره اي با چشمه هاي شور و شيرين گوش و گوشواره انگشتري و اشاره تشنگي و گلوبند منظره ي خويش است و دسته گل پنجره ي خويش دراين هواي طناز شعري اگر بسازي يادآور گفت وگوست هنگام عشق بازي. اي سرزمين سايه و روشن ظهر معطر من از تو به تو بازمي گردم در جست وجوي عطشي كه هديه مي دهي عطش پناهندگان. دم به دم من در نفس تو رمزها يافته ام من با نفس توزندگي ساخته ام من در نفس تو يافتم ميكده اي با خون ترانه ي تو در رگهايم در خشك ترين كوير بي باران من در نفس تو خرم آبادم وقتي دو كبوتر حرم را ديدم در قرمزي نوك هاشان مي شكفند پنهان كردم در نفس تو گنج هايم را در ژرف ترين خواب تو اسرارم را پنهان ز تو، آهسته امانت دادم من در نفس تو رود را پوييدم بازيچه ي موج از راه تنفس دهان با تو از غرق شدن به زندگي برگشت هر بازدم تو روح روياي من است مهرابه ي آتشكده در بوسه ي تو... من آتش را به بوسه برگرداندم خاكستر بوسه را به آهي كوتاه تا با نفس تو مشتبه گردد در راسته ي عطرفروشان ، امشب دربين هزار شيشه ي مشك و گلاب مي پرسم: دستمال عطرآگيني از نفس او چند؟ سياه و صورتي با آنكه سياه مي پوشي چيزي از جنس گل زنبق در طبيعت توست پرورده ي كوهستاني ، از تيره ي كولي ها آن خانم طناز كه از بولوارها مي گذرد اهل كجاست ؟ اين كوزه ي آب را چه دستي بر دوش تو گذاشت ؟ اين نقش كف پاي برهنه پيش آبشخور آهو با پاشنه ي بلند صورتي همرنگ گل دامنه ها چه نسبتي دارد؟ اتفاق قلب مرا گرم مي كند اين اجاق مي خوانم زير ستون هاي اتفاق ژاله چو باريد بر دلم بستر سردم اجاق شد از گذر ابر خوشگلم باغ پر از اتفاق شد يار برون آمد از خيال وصل رقيب فراق شد ژاله پراز زندگي خانه پراز اتفاق بوسه پراز سرخ گل ديده پراز چلچراغ دورترين يادبود گرم ترين اشتياق صبح كه از خواب مي پرم دست به جاي تو مي كشم از عمق سپهر سراب من افتاده چو اشكي در رختخواب من بستر سردم بهار مي شود خانه پر از انتظار مي شود روز به مغرب رسيد بر سر رود كبود چشم به شب دوختم يار در آن سوي رود رود كه پهنا گرفت گويي هرگز نبود... تو رنگ شرابي به دوردست من رنگ خيالم ، نخورده مست. يك لحظه شامگاه يك لحظه شامگاه به زيبايي تو بود جذاب بود و آرام آرام مي گذشت مدهوش عطرهاي نهانش زيبايي برهنه ي شب رازپوش بود حتا به ما نگفت كه آزادي ترجيح بر اسارت دارد يا خير! شب سرگذشت ما را از پيش چشم مي گذرانيد ما نيز مي گذشتيم زنجيره هاي ثانيه بر خواب هاي ما و قيچي طلايي در خاوران مهيا مي شد... صبحي كه مي رسيد به تنهايي تو بود. كارت پستال تهران شكوفه باران است اي مهربان كه ساكن در غربتي آن گل كه در دلت به امانت ماند وقت است بشكفد پيغام ارتباط ميان دو شهر پيغام شادباش تو با عشق دوردست. فاكس كم كم خطوط دورنگار بي رنگ مي شود از نامه هاي عاشقانه در آينده يك دسته كاغذ سفيد به جا مي ماند در پاكتي كه نام تو بر پشت آن آواز ناشناسي مي خواند. در قصه اي عليه فراموشي من با تو روي عشق گرو بستم آن حقه را كه نام و نشان تو داشت گرچه به خاطرت نيست ، نشكستم. ميراث من همين هاست آيا به چشم كس برسد؟ شك دارم شك دارم اين كه بختي باشد در كشف رمزهاي سفيد فاكس روح زبان كه از قفس خط پريد و رفت اما بعيد نيست ، پس از سال ها چشمان عاشقي كه شبيه توست راهي به كشف قصه ي ما يابد از جاي گرگرفتگي واژه ها. زهر سبز چشمانش را ببوس اگرچه ديگر نمي تابد ميان سكوت ها ميان پرخاش ها ميان فاصله ي دراز و شكنجه ي بي اجر ميان خاطره و افسوس صبور و سمج ، گاهي سپيده دم ها اخم مي كند غروب ها مي بارد پلك به هم نمي گذارد مرز ندارد در فرصت عشق تا آزادي پاس لحظه اي شادي چشمانش را ببوس زهر سبز را بنوش. به خدايي كه تو را نيافريد همه چيزم در ديار اجنبي ست
ميوه هاي خونم و هركه از ريشه ي من نوشيد آتيه و روياهايم ، و حتا سايه ي عشقم عاطفه هاي بي قرار به ساحل هاي روسپيان بلندبالا و نخل هاي بهاري كوچيد... چرا با تو مي مانم اي مادر كهن كه نمي دانم چه وامي بر من داري؟ سال هايم را هدر دادي خونم را هبا كردي كه بنوشند اجاره داران جوانيم را در سوداهاي خيالي به گرو نهادي عوض را به من برات دوردستي دادي ، كه مبلغش «آرمان» بود. اكنون در پايان راه ، دستم مثل فكرم سپيد است. چه برايم ماند جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسيدگاني كه ندانم چه حقي بر من دارند؟ گاه در پروازهايم رايحه ي نيل را مي شنوم وگمشده ام را مي بينم كه در غرفه ي نامحرمان ، به تماشاي رود وقت مي گذراند... انگار موقع دعاي سفر شد راهم را بگشا ديني اگر دارم بستان اگر مي مانم نه براي توست اگر مي خوانم نه به درگاه تو به خدايي ست كه هرگز تو را نيافريد. طاق يادبود كتاب نيمه تمام قهرماني ندارد شهر نيمه ساخته گورستاني ندارد نه مستعمره ، نه آزاد، نارفته و ناديده چون همت عاشقي كوتاه شهر از براي خود مي زيد، نه بهر ساكنانش: خيل مسافران و كم طاقت ها يا قهركرده هايي كه خانه را رها كردند؛ برنامه هاي شهر معوق ماند سبابه ها به هم نرسيدند و تيرها، بدون چراغ ، طنز غروب ها شده اند. بر طاق يادبود محصور كاخ هاي تهي تنديس آشنايي بي فاصله ، تداعي فقدان هاست با موي نقره فامش. بيخود نگرد دنبال گورستانش چون هيچكس در آن نمرده (چون هيچكس در آن نزيسته است) يك شهر احتمالي مانند آرزويي بي ادعا، بيان نشده يك شهر نيمه كاره كه نقشه هاي گسترش خود را دور انداخت.
تهران ، ارديبهشت ١٣٨١
پسربچه
اگر اين كودك شاعر شد آسمان امروز خاطرش مي ماند: قطره هاي زرين گوشوار زن زيبا دو قدم پيش از ظهر... اين بهاري كه به تدريج
مي دهيم از دست مي تواند كه به ما پس بدهد هنرش اين باشد اگر اين كودك شاعر شد. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |