[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 

آتش و كتاب
 
 
براى فرامرز نجدى و عموى خوبش 
 
 
ع. ج. ساوی
چهارشنبه ٢٤ مهر ١٣٨١

با آنكه فرامرز خيلي دلش می خواست در كوچه بماند و با بچه هاى محل در خرابه ي روبري خانه شان بازى كند، اما وقتى مادرش او را لاى در نگهداشت و گفت:
- به اين زودى خسته شدى!
از تعجب شاخ درآورد. اولين بار بود كه بعد از مدرسه تا آن وقت روز ، با بچه هاى ديگر ميان خاك و خل ، جولان داده بود. هوا داشت تاريك می شد كه بطرف خانه راه افتاد. اگر پدرش سر می رسيد و او را ميان خاكروبه هاى تل انبار شده ى محل در خرابه می ديد، چه می كرد. چند بار در زد و منتظر ايستاد. مادرش خيلى دير، در را باز كرد. او را ميان درنگهداشت و اين پا و آن پا كرد. با دلسوزى وقتهايى كه از مجلس ختم برمی گردد به او گفت:
اگه بخواى ، بازم می تونى با بچا بازى كنى.
فرامرز با نگرانى گفت:
مگه سفره حضرت رقيه اس كه نا محرم نباس داخل شه؟
مادر از اين كه دليلى براى بيرون نگاهداشتن پسرش يافته بود، با خوشحالى سر فرامرز را به سينه چسباند و گفت:
تو كه همه چيو خوب می فهمی ، پس چونه منو معطل می كنى؟
بچه ها در خرابه ، محل را روى سر گذاشته بودند. چندتايى "كوش ملقى" بازى می كردند و بزرگترها "تنور و آللا داد".  دل فرامرز براى بودن با آنها غنج می زد، اما چيزى نگرانش كرده بود و نمی گذاشت از لاى در جاكن شود. از اين كه می ديد، مادرش با بى خيالى اجازه می دهد تا آن وقت روز بيرون از خانه بماند و سرش به كتاب و درسش نباشد ، شكش گرفته بود. سر وصداى بازى بچه ها كه گه گاه او را بچه ننه صدا می كردند ، با پافشارى مادر، كه حالا گناه بىتوجهى به درس و مشق به گردن او بود، از جا تكانش داد كه برود، اما ديدن عمه اش ، نرگس خانم ، كه در حياط خانه دسته اى كتاب را مثل خشت تا زير چانه بغل گرفته و به مطبخ می برد ، دلش را لرزاند. بىاحتياط مادرش را كنار زد و بطرف عمه دويد و گفت:
عمه! كتاباى بابا رو كوجا ميبرى؟
عمه نرگس با چشمهاى ميشى روشنش به او نگاهى كرد و مثل گاوى كه يونجه زار همسايه را چريده باشد، ماغ كشيد. از اين كه غافلگير شده بود گريه را سرداد. سينه هاى درشتش با هق هق گريه بالا و پائين می پريد. بالا كشيدن دماغش صداى ماچه گاوى بود كه ورزوش را اخته كرده باشند. مادر به زحمت خود را از كنار در تا پيش آنها رساند كه كار خراب شده را يكجورى سر و سامان بدهد. كتابهايى را كه می رفت از دست نرگس روى زمين پخش و پلا شود از دستش بيرون آورد و با لحنى كه می كوشيد بفهماند هيچ اتفاق بدى نيفتاده است گفت:
- بابا پيغوم فرستاده ، كتابا بدس اينا نيفته.
فرامرز معناى اين حرف را خوب ميدانست. طوقى دم چترى از لب هزاره پر كشيد و در تاريك روشن غروب روى حياط چرخى زد. چرخى زد و كنار بيد مجنون جلو مبال بر قرنيس سيمانى نشست. دو ماه پيش وقتى پدر حسين عابدينى در كارخانه دستگير شده بود، همان نصف شب به خانه شان ريخته و همه چيز را برده بودند. حسين كه وحشت زده از خواب پريده بود با چشم خود ديده بود، كتابها را مثل خشت توى صندوق عقب پيكان شيرى پرتاب مي کنند و بمادرش گفته بودند "اينا سند كفرن". چندتا از جوانان کوچه، بچه دبيرستاني هاي محله مي بايست اعدام شوند تا فرامرز و حسين عابديني بفهمند اين کلمه چه معنائي دارد؟
تنور مطبخ روشن بود. آتش زبانه می كشيد. خمير توى "سونه" ترش كرده و بالا آمده بود. گربه چشم تاورتاى همسايه دور خمير می گشت و هره می كشيد. برگهاى كتاب كه با سوختن و خاكستر شدن از قيد شيرازه  و دوخت خلاص شده بودند، بهر طرف پرمی كشيدند. بهر طرف پر مي کشيدند و از راه سوراخ نورگير به جانب آسمان پرواز می كردند. مادر با ديدن اشكهاى حلقه شده در چشم فرامرز فهميد كه پسرش همه چيز را می داند ، پس با خيالى راحتر بطرف مطبخ رفت. فرامرز جلو عمه نرگس را كه دسته ى ديگرى از كتابها را تا زير چانه بغل كرده بود، گرفت و گفت:
حالا چرا آتش می زنين؟
 مادرش ، همراه ماه ، پريده رنگ و باريك ، به اندازه يك پشت ناخن ، از ميان سرخيهاى غروب بالاى بيد مجنون طلوع كرد.  سر پله هاى مطبخ ايستاد و گفت:
- اين همه كتابو چه كنيم ، كوجا قايم كنيم؟
موج دودى كه يكباره تنوره كشيد به سرفه اش انداخت و روترش گفت:
- نرگس جون گفتم! اول پارشون كن! كاغذ باطله كه نيس ، كتابه ، كتاب.
طوقى دم چترى پر خود را باز كرده و بغبغو كنان ، شاهپرش را به لبه ى بام می كشيد. گربه چشم تاورتاى همسايه با ريش و سبيلى سپيد شده از خمير ترش ، بىاعتنا از پله هاى مطبخ پائين پريد و از تنه بيد مجنون خود را تا سر ديوار رساند. طوقى را زير چشم نگاهي کرد و ناپديد شد. كفترها از سعله بيرون زده  و لب هزاره پشتبام قور قور قورباغه هاى مردابي خشكيده را سرداده بودند.
فرامرز حيرت زده و ترسان از پله هاى اتاق بالا رفت. در مقابل تاقچه ى خالى از كتابهاى پدر ، ايستاد. از دو تاقچه ى پر ، بجز دو سه كتاب كهنه  و كوچك چيزى باقى نمانده بود. عكس مردى كه موى ريش و سبيل و سرش مانند گيسوان عمه نرگس بلند و پر پشت بود و پدرش او را مرد كله شير می ناميد ، از قاب خاتم بيرون پريده و مرد عربي كه خشمگنانه شمشيري دو سر را در دست می فشرد جا خوش كرده بود.
پدرش در لباس عروسى، با سبيلهاى تابيده مثل گلهاى دست مادرش در قاب خاتم ديگرى، كف تاقچه، با حسرتى پر وحشت به عكس عرب بد اخم خيره مانده بود. قاب خاتم عروسى را برداشت و با لمبرش پاك كرد. روى تاقچه گذاشت. حالا پدر بود. با همان ابروهاى درهم و سبيلهاى پر پشت و صداى خفه اى كه گوئى از ته چاه بگوش می رسيد.
- نيما!  درسات! مشقات! ما باس بدونيم! ما باس بفهميم! درسا و مشقات.
آنجا نبود. هيچ كس نمی دانست كجا گذاشته است. آنوقت كه مادرش ، او را بدنبال نخود سياه فرستاده بود، كيف مدرسه را حتما يكجايى پرت كرده بود. آنها، مادر و عمه اش ، برشته و بريان كنار تنور آتش با كتابهايى ورمی رفتند كه خاكسترش براى يكى شوهر و براى ديگرى برادر بود. پس كجا است؟ پدر درقاب عكس ، روي تاقچه فرياد می كشيد. عادت يا كه شرط ، كار خود را كرده بود و حالا كار جاى وجدان بود.
- پس اين صاب مرده رو كوجا گذاشتن؟
پدر گوشه تاقچه تنها بود. مجلس عروسى نبود. مجلس ، مجلس نگاه بود و تحكم. مادر نبود. مادر كنار تنور بود. مادر بوى كاغذ سوخته می داد. مادر آتش بود و  پره هاى سوخته كاغذ، كه كهربا شده و بسوى سوراخ سقف پرواز می كردند. پدر كنار تاقچه تنها بود. كنار عكس پدر كتابچه ى كوچكي نيز تنها بود. كتاب را برداشت. جلدش مقوايى بود. سفيد و مقوايى بود. نام نداشت. جلد را گشود. مرد كله شيرى بود. از آتش گريخته ، نفس بريده و ترسان.
- اگه موهاى سر و سبيلش اين قد بلن نبودن ، می تونس خودشو قايم كنه.
اما نه ، پنهان شدنى نبود. همه بنام و نشان می شناختندش. حتى اگر اسم و رسمش را هم روى مقواى سفيد جلد ننوشته باشند، همه ميشناسندش. كتاب را بطرف جيب كتش برد. بزرگتر از آن بود. براحتى ديده ميشد. دكمه هاى پيراهنش را باز كرد. كتاب را بين شكم و شلوارش، زير بند كمر جا داد. دكمه ها را بست. دكمه هاى كتش را هم بست. از در اتاق بيرون زد.
مادر و عمه اش سر در گوش هم چيزهايى می گفتند كه شنيدنى نبود. حتى گمان كنم خودشان هم نمی شنيدند. چيزهايى می گفتند كه فقط بايد بود گفته می شد. آنها نيز می گفتند. چيزهايى هست كه فقط زنان حق گفتنش را دارند. فقط بايد از زبان آنها شنيد. فرامرز كارى داشت كه خودش هم نمی دانست كه چيست. كارهائي است که نيمه تمام مي ماند و کسي بايد تمامش کند. اومی بايست کاري را تمام كند. بطرف زير زمين خانه براه افتاد. قدمی هم برداشت.
- خوب قايمشون می كردين! خونه تون كه بزرگه! هزارتا سوراخ و بيرنه داره.
- سولاخ كون آدمم می گردن. زير دامن زنارم نيگا می كنن. دس تو سينه بند دخترا ميكنن.
 حسين عابديني  اينها را با شرمی اشگ آلود گفته بود.  لحاف و تشك را پاره می كنند. باغچه را بيل می زنند. به سطل آشغال پوزه می كشند. زير فرشها را با ريش و سبيلشان جارو می كنند. مثل تشنه اى كه از صحرا رسيده باشد، می خواهند همه چيز را سر بكشند.  پس كجاى اين غروب جاى امنى بود؟ كجاى اين تاريكى زودرس پناهى بود؟ موشى شده بود كه در قفس تله اى اسيرشده باشد. خود را در محاصره چشمهايى نه آمرانه و پدرانه ، نه خواهنده و نگران كه دريده و رگ زده مي ديد. چشمهائي که تشنه بودند. تشنه خون و كثافت. چشمهئي فحاش و كاونده.
عمه نرگس نوحه خوان و گريان از در مطبخ بيرون آمد. فرامرز فكر كرد مرد كله شيريش رفته است. همين حالا با كتابهاى ديگر به ميان آتش پرتاب خواهد شد.
- پاره اش كن كه خوب بسوزه!
 آتش در جلد مقوايى دير می كند. هر چند مقوا ازچوب خشك است و همدم آتش ، آتش را پس می زند. آتش زبانه می كشد و مقوا جان سختى مي کند. مثل جرقه ها و تق و توق چوب وقتى كه آتش دامنش را گرفته است.
- ممكنه هر آن سر برسن. رحم كه ندارن ، خاكستر رم سند كفر می دونن.
 حسين عابدينى اين چيزها را ديده بود و برايش تعريف كرده بود. اما عمه نرگس در حال و هواى خود بود. به اتاق می رفت كه ته مانده چيزهايى را كه بايد بسوزند جمع كند. به او كارى نداشت. اصلا او را نديده بود. فرامز از نربان بالا کشيد. به پشتبام رسيد. اما چرا؟ خودش هم نمی دانست. می خواست چه كند؟ از خودش نپرسيده بود. در سعله ى كبوتران باز بود. پدرش بموقع در خانه نبود كه كبوتران را آب و دانه كند. جا كند. كبوتران خودشان به لانه رفته بودند. در لانه باز بود. كبوتران با سر و صدا بال می زدند. مادرش به حياط آمد و رو به بام صدا زد:
-   فرامرز چى می كنى؟
- دارم آب و دونه ى كفترا رو می دم ، می ترسم بابا…
 مادر با دلگرمی اينكه پسرش با اين سرعت جاى خالى مردش را پركرده است ، رو به بام گفت:
- در سعله رم خوب چف كن.
فرامرز انگشت بر لب ، كبوتران را بسكوت خواند. با دست فضله هاى كف سعله را كنار زد. كتاب را از زير كمربند بيرون کشيد. آجرى روى آن گذاشت و فضله ها را روى آن كشيد. مشتى دانه براى كبوتران پاچيد و از سعله بيرون زد. آخرين قطره ى خورشيد ، سرخ و لوند با تاريكى يك و بدو می كرد. شهر خفه گير دم نمي زد. شهر از ترس در خود تنيده بود. حتي لکه ابري سفيد و بي حاصل در سينه آسمان نبود که انعکاس دل ناگراني خورشيد غروبگاه شهر سوخته باشد. اگر دودكش مطبخ هائى كه در همه جاى شهر تنوره می كشيدند و ذرات  كهربا شده ي کاغذ را به سينه آسمان فوت می كردند نبود، می توانست بگويد كه شهر را خفه كرده اند.
 عمه نرگس كوشيد با قصه هاى شيرين و خنده دار سرش را گرم كند. بچاره دخترک خانه مانده گاو مشدي حسن را به ترانه خوانى و رقص هم وادار كرد، اما نتوانست اندك آرامشى در دل و جان ترسيده ي فرامرز سرزير كند. شب گذشته بود. چشم براه پدر بود. نمی خواست باور كند بلايى كه بسر حسين عابدينى آمده  سر او هم آمده است. آخر نه پدرش جوان بود؟ نيرومند بود و پرقدرت؟ همه كارها از دستش ساخته بود. پس بايد  بتواند از دستشان بگريزد. حداقل براى يك خداحافظى و سفارش مادرش به او. به او كه حالا مرد خانه بود. خودش می دانست كه بايد مرد خانه باشد. اما هر چه از شب می گذشت ترسش بيشتر می شد. ميان دلهره و دلتنگى به عكس پدر نگاهى كرد كه زير فشار دريده ي چشم مرد عرب خود را در گوشه ى تاقچه جمع كرده و دم نمی زد. مادرش چشم از شيشه هاى پنجره برنمی داشت. همه منتظر بودند كه دستهائى رگزده و بى حيا، دستهائى بىحرمت و تجاوزگر هر آن بر درها بكوبد و بىاجازه حريم خانه شان را ناپاك كند. بىآنكه شام بخورند ، يا كسى به صرافت خوردن بيفتد، همانطور كه روى زمين دراز كشيده و سرش را روى زانوى عمه نرگس گذاشته بود،  خوابش برد. چطور خوابيد و چقدر خوابيده بود، چيزى است كه بيادش نمانده بود. تنها بياد مي آورد که با صداى بهم خوردن از خواب پريده بود. وحشت زده بى آنكه جايى را ببيند، عمه نرگس را ديد كه درگوشه اتاق كز كرده و خفه اشك می ريخت. مثل اينكه كتك خورده بود.
-   از بس زبان دراز است. بهر كارى دخالت می كند.
مادر جلو اتاق با مردى كه زير چشمی حركت مورچه را هم می پائيد ، حرف می زد. صداى مادر می لرزيد و طعم گريه هاى مخفى داشت. ريزش اشك را در درون مادر می شنيد كه شرشر می كرد ، مثل سرزير شدن آب از تنبوشه به آب انبار خانه شان در روزهاى آب انداز. مادر دلش پربود و لب پر می زد. لحاف پاره و پنبه هاى تشك همه جا پخش شده بود. اثاث خانه شكسته و همه جا ريخته بود. صندوق و معفره جهزيه مادر خرد و خاكشير در گوشه ى اتاق كنار عمه روى هم تل انبار شده بود.
 مادر بدنبال مردى كه سرش را در يقه ى اوركتش فرو برده بود و مثل مرد عرب در قاب تاقچه كه بجز ريش پت و پهن و دو چشم بي ترحم ، چيرى در چهره اش نبود؛ به حياط رفت. سرش با دست گرم و گوشتالود عمه نرگس به سينه درشت او تكيه داد. باغچه بيل زده شده بود. بوته گل سرخى كه پدرش در يك مهمانى با چند نفر از دوستانش در باغچه ى خانه شان كاشته بود از ريشه كنده شده و به حياط پرت شده بود. مرد چيزهايى بمادرش می گفت و انگشت تكان می داد.   
 آن روز بمدرسه نرفت. پا به پاى مادر از اين اداره به آن اداره. از دادگاه به سپاه. از بسيج به زندان و از زندان به خانه ى امام جمعه سر زدند. همه با قسم و آيه كه بىخبراند و از پدرش خبر ندارند. اصلا آنها چه كار بكار مردم دارند كه چه فكر می كنند و چه می خواهند. آنها آزاديخواهانى هستند كه آزادى الهيشان ، همه را برابر و برادر می داند. در تمام راه و طول روز مادر با خودش حرف می زد. چيزهايى را كه می خواست يا می بايست به مامورين بگويد، پيش خود حاضر می كرد. اما از برگشتن و واداشتن او به بيرون كشيدن انگشت از دهانش فروگذار نمی كرد.
- فرامرز اون انگشت صاب مرده رو از تو خلا بكش بيرون.
 چيزى مثل خار به جايى نهانى در تنش فرو رفته بود و ذق ذق می كرد. پرمی كشيد و ميان سعله خود را بدر و ديوار سيمی می زد. نك به دانه نمی زد. ميلي به آب نداشت. از بس  پرو بالش را به ديواره سيمی قفس زده بود ، زخمی و خونالوده بود. هر چه بيشتر به پدرش فكر می كرد بيشتر به آن پرنده ي اسيرى كه در قفس كرده بود می رسيد. اگر پر می كشيد و برسر شهر پرواز می كرد، اگر بند فضله و آجر را كنار می زد و قدم زنان تا كنار در سعله پيش می آمد ، بر سر او و مادرش ، از همه بدتر بر سر پدرش ، پدرى كه حالا اسير شده است ، چه می آمد؟ خسته و كوفته ، خالىدست  و درمانده ، غروب بخانه آمدند. خود را به پشتبام رساند. ميان كبوترها با خيالي راحت نشست. كتاب را گشود. چند جمله اى خواند و تكرار كرد ، نفهميد. دوباره خواند و از سر نو هجى كرد، چيزى اما دستگيرش نشد.
 در مدرسه چند نفرى از بچه ها غايب بودند. فرامرز همه آنها را در مهمانيهاى پدر و دوستان پدرش ديده بود. زنگ تفريح حسين عابدينى پاورچين و محطاط خود را به او رساند. فرامرز گريه اش گرفته بود. نك دماغش تير می كشيد. شانه بشانه هم كنار ديوار خود را به آفتاب بىحال زمستان زده سپردند. بىآنكه چيزى بگويند به جايى چشم دوخته بودند. فرامرز نمی خواست باور كند كه با حسين عابديني سرنوشتى يكسان يافته است. بچه ها همه می گفتند باباى حسين ديگر برگشتنى نيست.
 معلم قرآن و شرعيات كه عمامه چركتابش را تا پس سر عقب زده بود، خودش را جر می داد تا ثابت كند در جهنم عقربهايى است كه آدم از ترس آنها به مار غاشيه پناه می برد. گرزهاى آتشينى هست كه خداى مهربان به ماتحت آدم فرو می كنند. آتشى الهى است كه حتى با بول و غايط هم خاموش نمی شود. اما در بهشت زنانى است كه قدشان هشت صد زرع است و پسرانى كه وقتى آب می خورند آب در گلويشان ديده می شود. و آدم هر كارى که بخواهد ، كارهاى زن و شورى ، مي تواند با آنها انجام دهد.
مادر در خانه نبود. كيف مدرسه اش را بسوى پله هاى جلو اتاق پرت كرد و از نردبان بالا دويد. كتابچه كوچك را خوانده بود و چيزى نفهميده بود. بعضي از كلمات را با هيجى كردن هم نمی توانست بخواند. اما دست از خواندن نمی كشيد. می خواست دوباره از اول شروع كند كه صداى مادرش او را از پشتبام پائين كشيد. خسته و گرسنه و گريه كرده بود. صدايش پر بود از اشك. پر بود از آه. اما هواى فرامرز را نگاه می داشت.
- بازم از بابا خبرى نشد؟
مادر بىجواب برخاست و خود را با آت و اشغال خانه سرگرم كرد. بى خود چيزى را از جائى برمی داشت و جاى ديگرى می گذاشت. باز همان را بر مي داشت و سرجاى اولش می گذاشت. با كف دست گرد و خاك تاقچه را كه اين روزها صد بار پاك كرده بود پاك كرد. عكس پدر را با دامن گلدار لباسش گرد گيرى كرد.
مدرسه حال و هواى خود را پيدا كرده بود. بچه هايى كه غايب بودند كم كم سر و كله شان پيدا می شد. زنگهاى تفريح سر و صداى بچه ها نشان می داد كه حيات جريان خود را بازيافته است. اما هنوز بودند بچه هايى كه گوشه و كنار مدرسه كز می كردند و می كوشيدند خود را با آفتاب سرما زده ى زمستانى گرم كنند. فرامرز با خودش بود. با حسين عابديني هم نمی جوشيد. اصلا نه در مدرسه بود و نه در خانه. بر پرى سوار بود كه او را در تمام شهر پرواز ميداد. بر بال پرنده اى نشسته بود كه رام او نمی شد. اگر كسى او را نمی ديد، از كور چشمی خودش بود. اما تركه معلم تاريخ و جغرافى حواسش را سر جا آورد. كت و شلوار پوشيده اى كه ريش توپيش اجازه نمی داد گره كراوت درشت و ناهموارش ديده شود. می كوشيد ثابت كند تمدن آنها با فرهنگ و كتاب دشمنى كه ندارد هيچ ، خود مروج كتاب و علم و دانش است. اضافه بر صداى نتراشيده و ريش توبره ايش كه ترس و قبول را در جان بچه ها تكرار مكررات می فرمود، تركه انار هم از كار خود غافل نمی شد، و حجت بر حقانيتش صادر مي فرمود. بخصوص فحشهاى آبدارى كه نثار همه ى نويسندگان ، علما ، شاعران و محققانى می كرد كه با دست خود كتابخانه ي اسكندريه و جندى شاپور را آتش زده و گناهش را بگردن او و تمدن او انداخته بودند. حسين عابدينى كه تنگ در تنگ او نشسته بود ، سر بيخ گوشش گذاشت و گفت:
- فرامرز! بهترين راه نگهدارى كتاب ، ازبر كردنه ، تو فارانهايت 453 رو ديده اى؟ جمعه تو تله ويزيون بود!
حساب روزها و هفته ها از دستش دررفته بود. بشهر و مدرسه و خانه ، از همه مهمتر، به انتظار آمدن پدر عادت كرده بود. درس و مشق جاى خود را باز يافته بود. از سر تكليف همه را خود بخود و بى فكر، از سر باز می كرد. اما چيزى كه عادت كردنى نبود. چيزى كه رام شدنى نبود و دست آموز نمی شد ، كفترى بود كه از زير فضله ها و آجر روى آن ، پرمی كشيد و اورا با خود می برد. فرامرز می خواست مشتك كند. پائينش بياورد و جلدش كند. می خواست لانه اش باشد و براى خودش نگهدارد. كبوتران به حضور طولانى و هر روزه ى او در سعله عادت كرده بودند و آشفته نمی شدند.
مادر به مدرسه آمد و اجازه گرفت كه با هم بملاقات بروند. فرامرز راحت بىآنكه سر و صدائى در كلاس بلند كند، كيف و كتابش را جمع كرد و بدنبال مادر از مدرسه بيرون رفت. موقع خروج از کلاس براي آنکه به حسين عابديني ثابت کند که نترسيده است سرش را بالا گرفت و برادانه نگاهش کرد. حسين به او گفته بود:
- فرامرز! بابام می گه نباس  خودمونو ببازيم!  
- خودمو نباخته ام.
- پس نشون بده! بچه كوچيكا می ترسن. بزرگترا باس هواى اونارو…
ديگر به در و ديواره سيمی نمي زد. پر و بالش را زخمی نمي كرد. بغبغويش طنين يافته بود. صيحه نمی كشيد. دنبال مادرش همچون مردى كه بدنبال خريد خانه می رود قدم بر می داشت و حساب می كرد.
- چرا از حسين نپرسيدم ، چرا نپرسيدم در ملاقات چى باس…؟
دريچه ملاقات كه باز شد همه حسابهاي فرامرز درهم ريخت. صورتى زخمی و پريده رنگ. ريشي نتراشيده و صورتي زخمي. با چشمانى در ته كاسه خشكيده كه به زور می كوشيد لبخندى بزند. نگاهى كه تنها وقتى به مادرش می افتاد برق مرده اى می زد و باز خاموش می شد. بيشتر آه می كشيد. چيزي نمی گفت ، تنها وقتى سرش بطرف فرامرز چرخيد، انگشت در دهان تپيده او را از دهانش بيرون كشيد و همه بندها را ازتنش  از اندامش، از مغزش ، از زبانش برداشت. فرامرز كلمات را يكى يكى برچيد. سرش را بالا گرفت كه دانه به چينه دانش فرو رود. آب نمي خواست و شکر خدا هم بر او تکليف نبود تا دانه فرو رود. چشم در چشم پدر گفت:
رفيق! ما كه چيزى نداريم از دست بديم بجز…
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de