‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





از خاطرات من و علی آقا
كاش سنگی بودم بر پای سبلان و همانجا مانده بودم.
(نقل از يك دوست آذری)
 
احمد نوری
noori@t-online.de
چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۱

هر چی زنگ می زدم گوشی رو بر نمی داشت. نگران شدم كه شايد بلايی سرش اومده؟! به يكی از دوستاش زنگ زدم اونم نبود. كلافه شده بودم. رفتم خونه‌ی برادرش. نبود. اونقدر نشستم تا اومد. گفت: همه شون رفته بودن مجلس ترحيم. خيالاتم جاشون عوض شد. اون كه هر وقت می رفت به يكی سرسلامتی بگه دس و پاشو گم می كرد. دس آخر هم با دماغ آويزون از غصه‌ی بی عرضگی خودش و غمی كه حضور در مجلس غم رو كولش گذاشته بود بر می گشت و فقط دلش می خواس بخوابه و خواب ببينه. خواب اونی كه مرده و ازش بپرسه اون طرفا اوضاع چطوره؟ يادمه يه دفه برام تعريف كرده بود با حسين شاعر ، كه شهيد عشق شد؛ رفته بودن توی يه قبرستون كه اون موقع ها نزديك پل نعمت آباد جاده ساوه بود؛ روح ببينن!.- الان بچه ها روی استخون های مرده هاش با ارواح گرگم به هوا بازی می كنن.- برا خودشون يه شولای بلند سفيد ندوخته درست كرده بودن. كنار ديوار قبرستون لباساشون رو در آورده بودن؛ بعد شولا بدوش دور قبرها راه می رفتن و شعر می خوندن. دم غروب زير تنها درخت بی برگ قبرستون نشسته و هيچی نگفته بودن. ساكت ، مات و بی حركت! انگاری يه مرده‌ی نشسته. اما مرده ها از خاك بيرون نيومده بودن. روحی در كار نبود. هيچ چيز تازه‌ای اتفاق نمی افتاد.
چشماشو باز كرد ديد حسين به پهلو روی يه سنگ قبر دراز كشيده كه از نوشته‌ی روش پيدا بود مال يه دختر جوون بوده؛ همچين آروم خوابيده بود كه بگو رو پر قو خوابيده! بيدارش نكرد. راه افتاد كه بره لباساشونو بياره ديد يه پيرمرد كه سرتا پا سبز پوشيده بود كنار چارتاقی خرابه يی كه يه روز بايد يه جايی مثه مسجد بوده باشه؛ واساده. رفت به طرفش. پيرمرده هم برگشت و رفت توی خرابه. اولش ترسيد. برم دنبالش يا نه؟ بعد به خودش گفت: اون فقط يه پيرمرده ، شايد هم يه روح! يواش يواش جلو می رفت كه پيرمرد صداش كرد. نترس بيا تو. رفت تو. چيزی تو اتاقش نداشت. خالی هم نبود. نشسته بود روی زمين گوشه‌ی اتاق. اشاره كرد كه اونم بشينه؛ نشست. پرسيد چيزی هم ديدی؟ جواب داد: چی بايد پيدا می ديدم؟ گفت: مگه نيومده بودين روح ببينين؟ يه كم خجالت كشيد. خودش هم نفهميد چرا! ولی جواب نداد. اتاق خنك بود. مور مورش شد. خودشو گرفتار می ديد. معذب بود. پيرمرد ولی راحت بود و بهش نيگا می كرد. برای اين كه يه چيز گفته باشه؛ گفت: برم بينم رفيقم بيدار شده؟ نيگاش كرد و جواب داد: ولش كن داره خواب می بينه. سبزپوش چاي درست كرده بود. چاييش مزه‌ی چايي قهوه خونه نداشت. يه مزه تازه بود. شايد هم اصلا چايي نبود.
هوا تاريك شده بود. حسين مثل هميشه بي حرف وارد شد. انگار سبز پوش رو مي شناسه گفت: يه چايي به من ميدی؟ و نشست. هميشه همينطور بود. تعارف رو نمي دونست چه جوری مي نويسن. چايي رو گذاشت جلوش و گفت: خيلي داغ نيست. حسين پرسيد: چند وقته اينجايي؟ جواب داد: از اونوقت كه قبرستون آباد بوده! يواشكي به حسين اشاره كرده بود پاشو. اونم توی تاريك روشن اتاق بر و بر نيگاش كرده بود كه يعني بشين! اصلا اين دو تا چه جوری با هم رفيق بودن كسی نمي دونست! يكي اهل دل دادن بود. اون يكي؟ چي بگم والله! اگه حرف بزنم رفاقتمون به هم مي خوره. اون شب دير وقت برگشته بود خونه؛ شام نخورده رفته بود رو پشت بوم بخوابه. ستاره ها رو كه مي شمرد باز هم ياد مرگ افتاده بود و سبزپوش و حسين كه همونجا مونده بود. تو قبرستون ، پيش سبز پوش.
آخر شب بود كه زنگ زد. ميگه اينجا نه ميشه ستاره شمرد. نه ميشه به مرگ فكر كرد. وقتي توی يه جعبه ميری پايين بوی خاك مشامت رو پر نمي كنه (به نظرم خل شده ، مگه مرده هم بوي خاك رو مي فهمه؟) چون كه زمين اينجا ماسه‌ای يه. اگه شانس داشته باشي و يه مشت خاك وطن برات فرستاده باشن. برای شب اولت كه نكير ومنكر ميان سراغت شايد بس باشه ولي بعدش. بعدشو نمي دونم. به درك. بذار هر چي ميشه بشه منو كه يه سره مي برن جهنم! البته اگه بهشت و جهنمي در كار باشه! به من ميگه خوش به حالت كه تو ايران مي ميری! چون كم كمش يكي از غصه هات كمتره! كار دنيا رو ببين بايد حتي حسرت مردن آدما رو هم بخوريم. اين آذری (يكي از رفيقای من) كه آدم خوش مشربي هم هست همين رو ميگه. امروز وقتي از سر خاك بر می گشتيم غم و شعرش با هم زده بود بالا. مي گفت كاش سنگي بودم پای سبلان و همانجا مي ماندم. چي بگم والله.
تلفنش قطع شد. دو سه روز هم هست پيداش نيس. مي ترسم بازم رفته باشه تو لك.
 
مخلص شما علي آقا
پنجشنبه ۲۰۰۳/۳/۲۰





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de