‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





خاطرات من و علی آقا*
 
 
احمد نوری
noori@t-online.de
چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۱ 
 
اگه تو درست نفهميده باشی تكليف من چيه؟
علی آقا يادتونه؟ همون علی آقای كارگر چاپ خونه؟ چارسال پارسال‌ها گاهی يه زنگی ‌می‌زد‌. چاق سلامتی ای ‌می‌كرديم‌. حال و احوالی، خاطره يی ؛ بد نبود كه هيچی خيلی هم دل گشا بود‌. راستش مرد بی شيبه پيله و با صفاييه كه ميشه باهاش از همه چی حرف زد. مدت‌ها بود كه از هم بی خبر بوديم. خودش ‌می‌گفت اصلا دل ودماغ هيچی رو نداره تازه بعد از اين كه من كلی زور زدم كمی سر حال بيارمش ؛ يه ذره خلقش باز شد و تعريف كرد كه رفته به خونه‌ی‌‌ جديدش ؛ يه كار ديگه پيدا كرده (يعني ديگه تو چاپخونه كار نمی‌كنه) از زنش هم جدا شده و بعدش غمگين شد. انگار يه جور افسردگی مدام داشته‌. به برادرم گفته بودم هر جوری هست پيداش كنه. اون هم اول از چاپ خونه‌ی آزادی سراغش رو گرفته بود كه گفته بودن چون شريك‌های چاپخونه با هم نمی‌ساختن ؛ فروختنش و هر كی رفته دنبال كار خودش ! علی آقا و بقيه رو هم مرخص كردن. يعنی حالا علی مونده و حوضش كه آب نداره! علی آقا از خودش كه هيچی نداشت؛ تازه يه خونه فسقلی رو با هزار زحمت توی شهر زيبا خريده بود و خوب اگر همون جوری پيش رفته بود ‌می‌شد‌‌ بگی علی آقا داره يه نفسی ‌می‌كشه. ولی انگار تو ناصيه يه اين مرد نوشته بودن روی آسايش نبينه.

وقتی من شناختمش ، تازه از شمال اومده بود. ديپلم ردی بود. يه روز طرف‌های امامزاده حسن با رفيقش منتظر ماشين واساده بود. بوق زدم. گفت ته هيجده متری. گفتم بيا بالا. (هنوز انقلاب نشده بود)‌‌ شايد وسط‌هاي 56 بود. يه ژيان داشتم كه با بچه‌ها گاهی وقتا اينور اونور ‌می‌رفتيم‌. خودش اومد جلو نشست دوستش هم كه اسمش گل برار بود رفت عقب. سر حرف باز شد. گل برار كارگر ساختمانی بود. علی هم بيكار. رفته بودن پيش دكتر‌. گل برار مريض بوده‌. همين جوری از همه چيز حرف زديم تا رسيديم ته هيجده متری ، بعد من بردمشون تا در خونه. كرايه نگرفتم. اون‌ها هم منو با اصرار بردن خونه شون. شام موندم همون جا. گل برار ، زن و چهار تا بچه داشت. از اون روز ما شديم رفيق. علی ‌می‌خواست هر جور شده يه كار پيدا كنه. روزها پياده ‌می‌رفت جاده‌ی كرج و يكی يكی به كارخونه‌ها سر ‌می‌زد تا ته كفشش در اومد! بهش گفتم چرا نمی‌ري ديپلم‌ات رو بگيری بعد بری دنبال كار؟ پول لازم داشت. خوب معلوم بود كه برا درس خوندن نه دل و دماغشو داشت نه پولشو‌. يه روز بهش گفتم برو ظهيرالاسلام. اونجا يه چاپ خونه ‌می‌شناختم كه ‌می‌دونستم ردش نمی‌كنه. رفت و شد كارگر انبار كاغذ. بيشتر شبارو هم همون جا ‌می‌خابيد‌. بچه‌ی دست پاكی بود زود بهش اعتماد كردن. بعدش يواش يواش خودی شد و خودی نشون داد. ديدن جاش تو انبار نيست. شد وردست چاپچی. دو سال نگذشته بود هنوز انقلاب نشده ، شد ماشين چی و رفت سر ماشين جی تی او1‌‌ بهش دادن‌. انگار دنيا ر. بهش داده بودن. ماشينو تر وتميز ‌می‌كرد، رنگارو بو ‌می‌كشيد. ديوونه شده بود. رنگارو از بوشون ‌می‌شناخت. با چشم بسته زينك‌ها رو جوری ‌می‌بست كه انگاری اوستای آلمانی‌هايدلبرگ خودش اون‌ها رو تنظيم كرده ! خلاصه شد چشم و چراغ چاپ خونه‌ی بهمن‌. تو اين هير و وير ، عصر‌ها هم رفت كلاس شبانه و به نظرم سال 58 بود كه يه ديپلم ناپلئونی هم گرفت.

آخ...، ‌می‌خواستم بگم با علی آقا چي گفتم چی شنفتم دارم زندگی نامه شو تعريف ‌می‌كنم. ولی خوب اينم بگم ؛ تا انقلاب بشه علی آقا برای خودش يه انقلاب رو پشت سر گذاشته بود. حالا نه اينكه خيلی غليظ‌‌ ، ‌می‌شه گفت كمی تا قسمتی !!‌‌ و ديگه اون علی آقای سال 56 نبود. اما يه چيز كه تا چند سال پيش اذيتش ‌می‌كرد اين بود كه حوصله‌ی خوندن نداشت. بيشتر وقتا من براش تعريف ‌می‌كردم از چيز ايی كه خونده بودم‌. خودش ‌می‌گفت اينا كه ميگی شيرينه ولی اگه تو درست نفهميده باشی تكليف من چيه؟ بعد بر ‌می‌داشت‌. شروع ‌می‌كرد‌‌ و خودش ‌می‌خوند.َ

كافه‌ی اينترنتی ما
بعضی از شما‌ها ، شايد خيلی‌هاتون ، نمی‌دونم؟ احتمالن با وب كم2 كاركرديد و ‌می‌دونيد من چی میگم‌. خيلی با حاله ، ‌می‌شينی جلوی دوربين ريا، بعد با فك و فاميل و رفقا گل ميگين گل ميشنفين انگاری رفتين شب نشينی ايران، گور بابای نكير و منكر توی فرودگاه هم كرده! به علی آقا ‌می‌گم چرا يه كامپيوتر نمی‌خری؟ ميگه: ‌می‌ترسم اين پسره از درس و مشقش بمونه‌. پرسيدم يعنی چی؟ البته ‌می‌دونستم منظورش اينه كه بشينه چت كنه، بازی كنه يا بره سايت‌های اروتيك وپورنو و از اين جور چيزا رو نگاه كنه. به نظرم هنوز يه گم خجالتی يه ، همه يه اينارو نگفت. فقط گفت: چه ‌می‌دونم حالا ببينم چی ميشه. گفتم يكی از خوبياش واسه ما اينه كه ‌می‌شينيم كنار همديگه گپ ‌می‌زنيم. بهش گفتم بره خونه‌ی برادرم. ديشب رفته بود. ديدمش. چقدر داغون شده اين آدم؟! اصلا نمی‌تونستم باور كنم. ‌می‌تونم بگم همه‌ی موهاش سفيد شده. سيگار هم ‌می‌كشه. پرسيدم چرا اينجوری شدی؟ جواب داد چرا ‌می‌پرسی؟‌‌ ديگه نپرسيدم. همديگه رو بوسيديم و جای شما خالی يه كافه‌ی اينترنتی راه انداختيم. اونها اون طرف من اين طرف. اوليشو برای رفاقتمون خورديم. بعدشم تا به خودمون بجنبيم داشتيم خاطره تعريف ‌می‌كرديم. خاطره رو هم كه ‌می‌دونين؟ آدم يا وقتی غريبه و تو غربته ، يا وقتی داره پا به سن میذاره و يا وقتی كه دچار افسردگی شده تعريف ‌می‌كنه. همه‌ی چيزای قديمی بدون اين كه بهشون دس بزنه جلا ‌می‌گيرن ، قشنگ ‌می‌شن، برق ‌می‌زنن ، رويا ‌می‌شن و اينقدر عقب و جلو ‌می‌رن كه تبديل ‌می‌شن به يه باور و جزء زندگی ؛ انگار كه بودن. ‌می‌شن خواب در بيداری ، ‌می‌شن رد زندگی لاي چروك‌های صورت ، ‌می‌شن خون توی رگ.... مست شديم يعنی مست كرديم و اجازه داديم جناب الكل كليد زبونمونو دستش بگيره. ازش پرسيدم: يادته دفه‌ی اول كه بهت عرق داديم خوردی؟ يادش بود. رفته بوديم خونه‌ی حسين كه طفلكی جوونمرگ شد. سال پنجاه و هشت بود‌. بعد از اون ديپلم كذايی جمع شده بوديم جشن بگيريم.خبر نداشت ‌می‌خواهيم چه كار كنيم. حسين استكان كم داشت. دو تا پرتقال رو نصف كرديم تو جامش عرق ريختيم. بهش گفتم بخور. بو كرد گفت نه‌. گفتم دماغتو بگير بده بالا. داد بالا بعدش بالا آورد!‌‌ ما خنديديم اونم خنديد و حسين شعراشو خوند. علی آقا ‌می‌گفت شعرای حسين منو غمگين ‌می‌كنه. و حسين چقدر غمگين بود. اينو بايد سنگفرش پياده رو خيابون استانبول بهتر بدونه؛ وقتی كه او نو لهيده توی بغلش گرفته بود.3‌‌ علی آقا گريه ‌می‌كرد. بهش گفتم گريه نكن هميشه اينطوری نيست؛ ديدار اول اشكه بعدش خنده ‌می‌آد. ولی هفت و هشت ابروهاش باز نشد. برگشته بود به روزهای اول انقلاب ؛ كه رفته بود باغشاه با خودش به اندازه‌ی يه وانت ژ- 3 و تيربار آورده بود. و اين كه حسن ازش پرسيده بود: با اين‌ها ميخوای چيكار كنی؟ جواب داده بود: انقلاب! حسين گفته بود: انقلاب كه شده!! و علی اريالای ما مونده بود چی بگه. مي گفت اگه كودتا بشه چی؟ بحث تموم نشد. علی آقا هم ژ-3‌ها رو برد تقسيم كرد. فكر كنم اندازه‌ی يه گروهان تو وصفنار مسلح شدن اما هر كدوم فقط با بيست تا فشنگ! كه اونهم بعدها بردن مسجد ابوذر تحويل دادن.
نگاش ‌می‌كنم. انگار توی يه دنيای ديگه س ؛ انگار نه انگار كه اين همون علی آقا ييه كه معدن ناتمام انرژی بوده. گيلاسمو ‌می‌زنم به دريچه يه دوربين میگم به سلامتی! چقدر اين عرق تلخه؟! بعدش سكوت ‌می‌كنيم. نفهميدم علی آقا به چی فكر ‌می‌كرد كه ساكت شد. ‌می‌خواستم ازش بپرسم چی ميخونه؟ با كی ‌می‌خونه؟ نپرسيدم.‌‌ 
 
----------------------------
* علی آقا يه شخصيت مجازی يه يا شايدم واقعی؟ براي من كه واقعی يه، از خيلي وقت پيش‌ها ‌می‌شناسمش ، حالا هم كه از هم دوريم بحز يه مدتی كه رفته بود زندون با هم تماس داريم گاهی اون زنگ ‌می‌زنه گاهی من؛ درد دل ‌می‌كنيم ، خاطره ‌می‌گيم و از اين جور چيزا... ، شايد بد نبود يه وبلاگ دونفره ‌می‌زديم و حرفامونو اونجا ‌می‌نوشتيم ولی خوب علی آقای ما هنوز حال و حوصله برای اين كارا نداره ! پس تا اون موقع همين حا در خدمتيم. در ضمن اين خاطره‌ها تاريخ ندارن هر كس هر جور دلش خواست براش تاريخ بذاره!‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ 
1-‌‌ جی تی او ، ماشين چاپ افست در اندازه كوچك‌‌
2- Web cam دوربين ويديويی متصل به رايانه و اينترنت
3- حسين ، اوايل دهه ی شصت خودشو از بالای ساختمون پلاسكو پرت كرد پايين





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de