| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
و اينك دوباره من ن. داريا
جمعه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۲ مدتها بود كه توان نوشتن با دستان خستهام بيگانه بود و درد را از وادی نوشتار به گفتار كشانده بودم اما به بهانه دمساز شدن با لحظه به لحظه يك فيلم بنام "فراری " كه از تلويزيون آلمان پخش شد و چندين فيلم سينمائی ديگر كه نشان از تلاش سينماگران كشورم در راستای احقاق مقام زن داشت ، باز هم قلم اين يار ديرين را به آغوش دستانم سپردم تا شايد ثمرم اين هم آغوشی ، رنج نامهای باشد از نازنين زنان كشورم. اين قوم سادم نجيب كه عمريست با بغض محبوس بر گور آرزوهايش نشسته است و هماره حق خويش را منكوب اهالی جهل ديده كه تسليم را مترادف عصمت معنا میكنند. زيبا دخترك ديروز كه رنگ شرم گونه را با خاكستری لحظههايش معاوضه كرده و بی سپاسی ديده است. قلم داستان زندگی او به دست نابخردان خودخواهی بوده كه قصه را به زعم خود تحريف كردهاند. در لحظه ناب جوانی ، آنگاه كه آفتاب رنگ ديگری دارد و پا توان رفتن تا آنسوی دنيا، به گاه تلنگر عشق كه ديگر پسرك همبازی ديروز، تنومند جوانيست كه بجای تقسيم بازيچههای كودكی ، دل را طالب است ، پنجرم رويا به روی دخترك بسته ميشودكه پدر فرمان حركت داده است. كوله بار خويش از خانه پدر برمی گيرد و به خانه مردی ديگر ميرود تا بشويد و بروبد و بزايد. سفرش در دايرهای بسته آغاز میشود كه تا انتها نمیيابد همسفر، همسر است يا جداسری كه او راملك طلق خود میداند. او كه عشق را كنار خاطره جا نهاده ، جسمش را سالها به بستر عذاب مردی میسپرد كه شايد مرده زنی نيز اجابتش میكرد كه بی خردتر از آن است كه روح و جسم را توامان بخواهد. و آنگاه كه عشق در زهدان زن ريشه زد، تحت نام نامی مادر، تحمل ديرين همنشينش میشود و صبوری ميهمان هميشگی خانه دلش ، كه فرزند ملجا میخواهد و خانه ستون. عمر ميگذرد و او در هر گوشهای تكهای از وجودش بجا میماند، آنگاه كه آينه صادقترين راوی شكنج چهره است نگاهی حسرت آلود بدرقه فرصت بگذشته میكند كه بی عشق سرآمد. او كه عمری شكستههای زندگی را بند زده بود اينك كسی نيست خردههايش را جمع كند. كهن زنی را هميشه دوست داشته و دارم كه پدرم از او زاده شد، هميشه حسرت را در چشمان اين راوی قصههای كودكيم میديدم كه زندگی مجال پرواز را از او گرفته بود و او آخرين پر بال خويش را به كوچكترين پرندم آشيانه هديه داده بود تا پرواز را تجربه كند واين سغ ال برای من تا هميشه : "آيا میدانی فرصت پرواز فقط يكبار است؟ " اما دريغ كه به گاه سفر هميشه اش از او دور بودم و بعدها شنيدم كه تنها نيازش به هنگام مرگ آن بود كه كالبد بی جانش را از پسرزادم نوداماد نهان دارند كه مبادا شيرينی شب زفاف به كامش تلخ گردد و سور و سوگ او در هم آميزد، و چنين كردند كه او خواسته بود. آری اين ساده حكايتی بود از زندگی هزاران زن سرزمين مادری كه غمشان تا هميشه ميراث دل كوچ_ من است ، نازنين معصومانی كه عشق در زندگی آنان مهر باطل خورده است زيرا عشق منفور سيه بينان مذكری است كه همه چيز را برای خود مشروع میدانند و برای غير ممنوع. دراين ورطه زن چه كند غير صبوری كه اگر توان تحمل نباشد، اگر نه بگويد و تابوهای جامعه سنت زده را به چالش فراخواند، اگر با رميدن از سياهكدم زور، دل را ميزبان نور كند؛ به اندازم يك تاريخ از سرفصل عصمت دور میافتد و تنها نشان انگشت ابلهان كه : هرزه است. بسی جای تاسف است كه در فرهنگ ما ناميدن يك زن بنام هرزه ، سپر بلای بسياری از مردان ناتوانی است كه با حقيقت بيگانهاند و از مقابله گريزان ، و به زعم خويش اينگونه زن را مطرود جامعه میكنند. اين قوم تحفهای جز اين ندارند كه اعتبار از دست رفته را جز به بدنامی زن بيابند. زهی تاسف كه اين قوم شب زده غافلند از اينكه حتی آن دسته از زنان كه آسانترين راه كسب درآمد را برگزيدهاند و ماده بودن خود را ارائه میكنند، آن بردگان جنسی كه استعدادهای خود را با عشوهای ارزان تعويض كرده اند، سزاوار ترحمند نه طرد. كه هيچ زنی از بطن مادر به اين هدف زاده نمیشود مگر آنكه جامعه او را به شب بسپارد، كه عرضه و تقاضا دوسوی يك معامله اند، چگونه است كه متقاضی مزور (كه جسورانه او را نر مینامم نه مرد) در پس پردم تزوير و پنهان كاری ، مبرا ميماند و زن كه تاوان هوسهای مردانه را پرداخته ، روسپی بی ارزش. و اين درد تا هميشه راستی قلب زن نيك انديش ايرانی را كه از تبعيض جنسی زخم خورده است چه كس مرهم مينهد؟ زنان كوه آسائی كه درد اين نابرابری از تحملشان فزون است ، هر چند كم نيستند فرهيخته زنانی كه خود با غرور و تعصب همراه زندگيشان در نبردند و گاه به اجبار كوله بار دانش و شوكت خويش ، پشت در سرای مینهند كه درون سرا، روبهك تاب حضور شير را ندارد. و اما اينك دوباره من با ادای احترام به مردان زندگيم كه هماره آنان را ستودهام و مردان آزادانديشی كه به كارآئی انسان انديشيدهاند نه به جنسيت و توانم دادهاند كه دروازم انديشهام را به روی هرگونه تفكر مردستيزی ببندم و با رخصت از ديدگان اشك آلود زن ايرانی و سر فروافتادم دختركان فراری و حرمت نانی كه در خيابانهای كشورم به ازای شرافت فروخته میشود با رخصت از دختران جوان كشورم ، ماهی قرمزكان حوض كاشی كه دسته دسته در حاشيه خليج فارس به كام كوسههای شيخ نشين فرو میروند. با رخصت از تمامی زنانی كه يا خود دربندند يا همسرانشان در قفس. همجنس افغانم كه چشمان ستاره آسايش در پس برقع جهل پنهان است و يا سوگوار زنی در عراق كه جسم سنگين آهنين ، رويای جوانش را منفجر كرد. با رخصت از فروغ حقيقت و عشق و تعظيم به مادر اينك من كه رخصت از نازنين زنان محرومی گرفتهام كه بغض راه را بر صدايشان بسته ، در برابر جهان مردانه ديوانه میايستم و صدای اعتراضم را بلند میكنم كه زن برابر جنس ديگر است نه جنس دوم ، تا به كی پاسخ عشق سنگ است؟ تا به كی فقر و فلاكت ، فحشا بزايد؟ و در مهد شعر و شراب ، احتياج نام عشق را بيالايد؟ تا به كی صدای موزون دست دختران قاليباف پشت تاريخ را بلرزاند؟ و در جائی تكهای از گيسوی دختران شاهنامهای ، شلاق را ميهمان پيكرشان كند؟ تا چه هنگام در كتيبه حقوقی كشور، زن نيمی از مرد باقی بماند؟ تا به كی پس از گره كورهای بنام طلاق ، زن آوارم بيدادگاهها باشد شايد جگرگوشه را بازگيرد؟ مگر میشود تكهای از وجودش به تاراج رود و بنشيند؟ مگر مهر مادری پس دادنی است؟ هزاران سوال و هزاران درد واينك دوباره من زنی معترض كه شايد صدای شكستهام و اعتراض همارهام فراروی دخترك كوچكم باشد تا برای هميشه زندگيش بداند: يك برابر يك است ، نه بيشتر و نه كمتر. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |