[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 گفتگوی دو خروس جنگی
نانام (حسين فاضلی) و وريا مظهر (و. م. آيرو)
به انگيزهء انتشار مجموعه شعر تازهء نانام
 
 
جمعه ٢٧ دی ١٣٨١

اين متن بيشتر حالت يك گفتگوي دو جانبه را دارد (تا يك مصاحبه از نوع رسمي اش) با نانام شاعر، و همچنين فرصتي ست براي تأمل؛ تأملي به مناسبت انتشار كتاب آخرش نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود. هر چند كه فكر مي كنم براي خوانندگان حرفه اي شعر برون مرزي، نانام چهره اي ناشناخته نيست اما به اختصار چيزهايي از شرح حال شاعر را دوباره در اين جا مي نويسيم، و بعد به گپ و گفت مي نشينيم.
 
معرفی:
حسين فاضلي (نانام) ــ (۱۳۴۳ شيراز) شاعر مقيم اسلواكي كه در بيست سالگي ايران را ترك و در سال ۱۹۸۹ به كانادا مهاجرت كرد. در كانادا به تحصيل سينما پرداخت و در ساختن چند فيلم كوتاه و يك فيلم بلند با چند فيلم ساز مستقل همكاري نمود. فيلم آخرش نيز، مستندي است ۴۰ دقيقه اي با نام صحرا كيست؟ (۲۰۰۲) كه در فستيوال جهاني فيلم براتيسلاوا به نمايش گذاشته شده است. چهار دفتر شعر به نام هاي درد خيس (۱۹۹۱)، زمان + « ه » تحقير = زمانه (۱۹۹۳)، انگشتم را در جنگل فرو كردم و سبز سوراخ شد (۱۹۹۶) و نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود (۲۰۰۲) از او منتشر شده است. شعرهايش در برخي نشريه هاي خارج از كشور نيز به چاپ رسيده اند.
(متن معرفي بالا به جز نام بردن آخرين اثر سينمايي وي و اضافه نمودنِ عنوان كتاب جديدِ شاعر، بقيه برگرفته از دفتر شناخت ۵ ــ ويژه ي شعر مهاجرت مي باشد)

نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود:
يادم هست كه نانام كتاب شعر دوم خود(زمان + « ه » تحقير= زمانه) را با جمله اي از «بوريس اسلوتسكي» شروع مي كند كه: « براي شاعر بودن در عصر ما تنها شاعر بودن كافي نيست». جمله اي عصيانگرانه كه حالا در كتاب جديد شاعر به خوبي نمود پيدا مي كند.
نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود عنوان كتاب تازه ي نانام مي باشد. اين كتاب، كه شكل ظاهريش كمتر به كتاب (با مفهومي كه از كلمه ي كتاب داريم) مي خورد، برخوردي ستيزمند و در عين حال بازيگوشانه و فارغ از جديت دارد با قطعيت ها و حتي با خود نوآوري با پيش انديشگي « تغيير جهان» و هر آن چه كه در نهايت براي بشريت ارمغاني به جز يك نظم اخلاقي به بار نخواهد آورد. دست بردن در شكل ظاهري و تثبيت شده ي كتاب، ما را وارد حيطه اي مي كند كه اگر چه به ظاهر كار شاعر در آن حيطه تعريف نمي شود، اما اگر بيشتر در اين زمينه دقيق شويم، مي بينيم شاعر ازراهِ كتابت «خود» است كه خواسته تا نقبي به شكل و ظاهر كتاب بزند. نقبي به سوي رهايي: گريز و ستيزي در برخورد با تحميل قراردادهاي ديگران، به منظور تحويل و ارائه ي آن چه كه از «خود بودن» و «خودشناسي» بوئي برده است. پس ما هنگام عبور از اين نقب، به شعرهاي ديگري مي رسيم كه نانوشته اند، نوشته نشده اند، اما خوانده شدني هستند...
براي اين كه خواننده بتواند دورادور پيش زمينه اي فكري از موضوع گفتگو داشته باشد. شرح كوتاهي بر ظاهر اين كتاب مي آوريم:
 
كتاب در پنجاه ودو صفحه (هر چند عدد ۵۶ پاي آخرين صفحه خورده است) و در يك طرف كاغذ آ ۴ چاپ شده است. برگ هاي كتاب به هم پيوسته نيستند، و در داخل كيسه اي نايلوني (كيسه خريد) كه مي توان به نوعي آن را به عنوان جلدِ كتاب به حساب آورد قرار داده شده اند. شماره ي صفحه ها گاه به هم مي خورند: شماره اي دو بار تكرار مي شود، يا برخي صفحه ها شماره نخورده اند. در داخل صفحات، گاه دستنوشته هايي مي بينيم كه اغلب به صورت برعكس در حاشيه يا پايين صفحه قرار گرفته اند، و ما را گاه به ياد حاشيه نويسي يا پانويسي هايي مي اندازند كه در قديم معمول بوده، اما اين بار خط سير منطقي ميان نوشته و دست نوشته ما را به جايي نمي رساند، و گاه شايد اين سؤال پيش بيايد كه بين نوشته ي چاپي و دستنوشته كدام يك شعر است و كدام يك حاشيه ي شعر. در اين گفتگو با نظراتِ خودِ نانام به عنوان خواننده ي كتابش بيش تر آشنا مي شويم.
 
شايد پر دور نباشد اگر بگويم در زمينه ي شعر، ما اغلب خواسته ـ ناخواسته كتابِ ديگران را بازنويسي كرده ايم. اما كتاب ژوليت با شعرهايي كه براندازنده اند، كتابِ شعري ست كه به بازشناسي خود مي پردازد، به بازشناسي هستي. تا سهمي ديگر از هستي فراگير شعر را تجربه كرده باشد. پس مي توان به جرأت گفت، نانام كتابي تهيه كرده است تا هر كس بتواند به فراخور ظرفيت خود، سهمي از هستي عظيم شعر بردارد. اما نوشتن اين كتاب همان اندازه مستلزم جرأت است، كه خواندن آن. شاعر با نوشتن آن كتاب خواسته است تا به كتابت جهان پشت كند.
او به كتابتِ جهان پشت مي كند، تا كتابِ «خود» را بنويسد. و ما براي خواندنش به خوانش جهان پشت مي كنيم تا خود را بهتر بخوانيم...
 
* * *
در آغاز اين گفتگو فكر مي كردم من بايد نقش مصاحبه كننده را داشته باشم و نانام جواب دهنده باقي بماند، در آخر اين سؤال و جوابها، بنا به ايده ي نانام كه گفت: بگذار در مصاحبه هم ديالوگ داشته باشيم، سؤال هايي از جانب او طرح شد تا من پاسخ بدهم. و آخرش شد همين متني كه پيش روي شما ست.
با سپاس از نانام و ايده اش
وريا مظهر (و. م. آيرو) 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
پرسش‌های آيرو از نانام:

* مي خواهم اول بحث مان را حول و حوش شكل ظاهري اين كتاب آخرت: نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود كه به نوعي با شكل تثبيت شده ي كتاب (به طور عام) در ستيز است، شروع كنيم. اين ظاهر متفاوت كتاب چه چيز را به عنوان خواننده ي كتاب (و نه شاعر آن شعرها) به تو القا مي كند؟!
 
ــ كتاب با جنس و شكلش، با من خواننده حرف مي زند (يا حرفِ اول را مي زند). متأسفانه كتاب براي بيشتر ما كالايي فرهنگي ست (كه يعني ماهيتاً با كفش فرقي ندارد!) برخوردِ كالايي با ايده ها و حرف هاي كتاب اما برخوردي تقليل گرايانه و از درون تهي كننده است: نيچه، براي مثال مك دونالدي فلسفي مي شود كه در آن همبرگر نظراتش را مي خريم و مي خوريم و فراموش مي كنيم. نانام كتابش را «بسته بندي» كرده است تا دادخواستي باشد عليه اين مصرف كردن و مصرفي كردنِ كتاب.
 
* علاوه بر شكل و جنس كتاب من فكر مي كنم عنوان كتاب هم طنيني هشدار آميز دارد با خواننده اي كه خواسته ــ ناخواسته با انديشه ي مصرف كننده پا به دنياي اين كتاب مي گذارد.
آيا فكر مي كني كه شعرهاي داخل كتاب بسته بندي شده ات هم بتواند دادخواستي باشند عليه مصرفي كردنِ شعر؟ و اصولاً راهي هست كه در راستاي آن بتوان شعر را از خطر مصرفي شدن برحذر داشت؟
 
ــ آدن شاعر انگليسي مي گويد: « شعر از معدود چيزهايي است كه مردم هنوز نياموخته اند مثل سوپ مصرف كنند.» براي من شعر تأملي بر هستي است. مصرفي نيست؛ براي مصرف كردن آن بايد اول شعريتش را كشت. مي بيني كه امروزه قاتل و جنايتكار كم نداريم! تن آدن در گور بلرزد!
اما اين كه در « ژوليت » چقدر شعر هست، موضوعي ست كه من صلاحيت پرداختن به آن را ندارم.
 
* خيلي ها عقيده دارند كه شعر، محصول نبوغ شاعر است. به نظر تو اين نبوغ شاعر است كه شعر را مي سازد؟
 
ــ شعر عصاره ي هستي ست و ربطي به نبوغ شاعر ندارد. شاعر فقط گاهي اين عصاره را در شعري، تصويري، پيكري، رفتاري تجسد مي بخشد. از اين زاويه شاعر شعر نمي سرايد، حتي نمي نويسد، تنها در لحظاتي آن چه را كه هست يا اثرش را مي نويساند.
 
* اگر موافق باشي دوست دارم بيش تر به اين موضوع بپردازيم. پس از درون پاسخ تو، اين سؤال را بيرون مي كشم: در صورت حذف نبوغ ، تو فكر مي كني شاعر از چه طريقي مي تواند تجسد كننده ي آثار يا رد پاهاي اين هستي باشد؟
 
ــ من كلمه ي نبوغ را به كار نمي برم. اينجا نيازي به سرشاري هوش نيست. به بازنگري، بازانديشي و شهامت نياز است. اين ها از ملزوماتي هستند كه شاعر براي ارتباط گيري با شعر به آن ها نياز دارد.
 
* مصاحبه اي شفاهي كه با بهزاد بلور پيش تر در (در راديو بي بي سي) داشته اي، گفته اي که هر چيزي ويزاي ورود به شعر را دارد و اضافه کرده اي كه در شعر مي توان از طرح هاي گرافيكي، نقاشي و غيره استفاده كرد. من چنين استنباط كردم كه به عقيده ي تو، شعر تنها در حوزه ي كلمه نيست . در اين صورت، تشخيص اين كه اثري شعر باشد بيش از پيش دشوار مي شود و به نوعي برمي گردد به شامه ي هوش شخصي. بنابراين آيا مي شود گفت كه هر اثري مي تواند « شعر» باشد، در صورتي كه نگاه مخاطب آن را شعر يافته باشد؟
 
ــ اين سؤال سختي ست. من نمي توانم شعر را تعريف كنم. شعر تعريف شدني نيست؛ تجربه شدني ست، مثل عشق و مرگ. همين قدر مي توانم بگويم كه هر چيزي كه افقي تازه به دنياي من بياورد و از رخدادي در فراسويم خبر بدهد براي من شعريت دارد: رفتار آدم، يا رفتار باد!
 
* من فكر مي كنم مفهوم « تعريف پذيري » شعر نسبي ست. تعريف كلي وجود ندارد، ولي فكر مي كنم هر شاعري براي خودش تعاريفي شخصي داشته باشد از شعر، حتي اگر يكي از اين تعاريف هم « تعريف ناپذيري» شعر باشد. تو با اين تعبير چقدر موافق يا مخالفي؟
 
ــ «تعريف ناپذيري» تعريفِ دقيقي نيست، البته با تو موافقم كه به طور نسبي (خيلي نسبي) مي شود آن را در كاتاگوري تعريف ها گنجاند (آدمي كه مي گويد من سياسي نيستم هم حرفي سياسي مي زند!). ولي اين تعريف، تعريفِ زياد به درد بخوري نيست چون بازده ي عملي ندارد. با آن نمي شود كاري كرد، مثلاً معنايي ساخت يا از ورود چيزي به شعر جلوگيري كرد. تعريف حد و مرز مي گذارد و قطعيت مي بخشد. حد و مرزِ تعريف ناپذيري در كجاست؟ . . .
با اين حال شاعري ممكن است بتواند با نگاهي به كارهايش ويژگي هايي را تشخيص بدهد و بر پايه ي آن ها تلاش كند به تعريفي برسد. من فكر مي كنم چنين كاري فقط تأثير منفي داشته باشد. شعر يك چيز نيست و هميشه يك طور نمي ماند ــ سيا ل است مثل آب. چرا بايد با تعريفي جامدش كرد و به طور مصنوعي جلوي دگرگوني هاي احتمالي آينده اش را گرفت؟
 
* تو علاوه بر شاعري، فيلم ساز هم هستي و چند تا فيلم مشترك و مستقل ساخته اي. فكر مي كني سينما به طور كلي چه تأثيري بر شعرت داشته است؟
 
ــ سؤالت مرا به يادِ حرفي از اورسون ولز (از مبتكرترين و تأثيرگذارترين سينماگران سده ي پيش) انداخت: تنها زماني مي توان فيلم خوبي ساخت كه دوربين مثل چشمي در سر شاعر عمل كند...
متأسفانه جوابِ درستي براي سؤالت ندارم؛ من به كارم آگاهانه نمي انديشم. با اين حال شايد تأثير عمده ي سينما بر دريافت هاي شعري من اين بوده باشد كه مرا بيشتر به اين امر واقف كرده كه صدي نود و نهِ كارهاي شعري هم مثل محصولاتِ سينمايي چرندياتي ملال آورند!
 
* حالا كه صحبت از سينما هم شد، مي شود كمي راجع به اين فيلم آخرت صحبت كني؟
 
ــ فيلمي نيمه مستند است راجع به هنرپيشه اي افغاني: صحرا كريمي ، كه در ايران بزرگ شده است. صحرا در سال ۲۰۰۰ در فيلمي به نام «دختران خورشيد» بازي كرد كه در جشنواره هاي سينمايي مونترال و براتيسلاوا جايزه هايي گرفت. در دسامبر ۲۰۰۱ به دعوتِ فستيوال فيلم براتيسلاوا به اسلواكي آمد و بلافاصله بعد از ورود، درخواستِ پناهندگي سياسي كرد.
فيلم از دريچه ي چشم صحرا نگاهي به جهان تبعيد مي اندازد. ــ بازيگوشانه البته! اگر مايلي كه در موردِ فيلم بيشتر و بهتر بداني مي تواني به نشاني اينترنتي زير مراجعه كني:
http://www.iffbratislava.sk
به بخش انگليسي برو و از آنجا وارد اين قسمت ها شو:
Progarm, Program Section, Catalogue, Slovak and Czech Films, ”Who is Sahraa?”
 
* تو شعر را چون مقوله اي جدا از ادبيات مي شناسي. چه توجيهي براي اين نظرت داري؟
 
ــ ادبيات مقوله اي فرهنگي ست و محصول نبوغ اديب. جايگاه پديداري و تاريخي مشخصي دارد و هويتش از ثباتي قطعي برخوردار است. معني ادبيات را هنجار و سبك و قرارداد و گفتمان تعيين مي كند و به همين دليل پيش از خودش شناختش در فرهنگ حضور مي يابد. شعر اما پديده اي هستي شناسيك است. در ذاتِ خود ميوه ي كنش انسان نيست،ثبات نمي شناسد و با به جد گرفتن چيزي آن را جامد نمي كند. بگذار با مثالي تفاوتِ بين شعر وادبيات را روشن تر كنم. ادبيات به جاده مي ماند: مبدأ و مقصدي را به هم وصل مي كند. شعر اما طريق است و راه. سفر در جاده كار مسافر است و سفر در راه كار راهرو. مسافر مي داند كه از كجا مي آيد ــ به كجا مي رود و از چه راهي. راهرو ولي نه مي داند به كجا مي رود و نه حتي نقشه اي در اختيار دارد. مسافر خودش را از جايي به جايي مي رساند. مهم سفر نيست؛ مهم مقصد است و رسيدن او. براي راهرو ولي سفر مهم است. سفري (پرخطر) كه در طي آن همواره كشف مي كند، پي مي برد، مي سازد، و ساخته مي شود. آگاهي به اين امر، اتوريته ي مقوله را از ميان برمي دارد و اسم ها را به آن چه كه هستند، اسم ، تبديل مي كند.
از اين افق مي شود ديد كه برخي از داستان هاي كوتاهِ خوليو كورتاسار براي نمونه خبر از شعر مي دهند، هر چند كه اسم « ادبيات » بر خود دارند و بيش تر كارهاي شاملو ادبيات است، هرچند كه در قالبِ « شعر» نوشته شده.
براي بيشتر و بهتر دانستن در اين زمينه، خواندن مقاله هاي پيمان وهاب زاده را توصيه مي كنم. من از آنها بسيار آموخته ام.
 
* خب، حالا اگر برگرديم به كتابِ « ژوليت»...؛ به نظر تو تفاوتِ اساسي اين كتاب آخرت در مقايسه با كتاب ما قبل آخرت (انگشتم را در جنگل...) در چيست؟!
 
ــ « ژوليت» همان طور كه پيش تر گفتم دادخواستي ست عليه مصرف كردن كتاب. تفاوتِ ديگري كه من به عنوان خواننده مي بينم در برخورد با نوآوري است. در « انگشتم را...» نوآوري بيش تر مقوله اي زيباشناسيك است. « ژوليت» اما در رابطه اش با نوآوري بيش تر به اخلاقيات مي پردازد. و اين در جلدِ كتاب، عنوان آن، تقديمش به مسيح و خودِ شعرها نمود دارد. ديگر اين كه « ژوليت » در ستيز با نظم ها و ساخت ها سبكبارتر است. « انگشتم را...» با جديتي بازيگوشانه به مصافِ اين ها مي رود. « ژوليت » اما نيازي به جديت نمي بيند: در كار او تنها بازيگوشي ست!
 
* دست نوشته هايي كه به صورتِ برعكس در پايين يا حاشيه ي برخي از شعرها آمده اند، و در ظاهر رابطه اي با خودِ شعرها ندارند، اگر نپرسم آن ها چه چيزي به تو بخشيده اند، نگاهِ تو (خواننده ي كتاب) به آن ها چه مي بخشد؟!
 
ــ نگاه من پلي مي شود ميان آنها و متن (نه متنِ شعرها كه متن به طور كلي). متن سيستم حكومتي ست؛ آنها چريكند!
 
* تعبير كوتاه و جالبي كردي. يكي از مشخصه هاي ظاهري شعر « نانام» هم كوتاه بودن آن ها ست، تا جايي كه گاه از يك يا دو سطر بيش تر تجاوز نمي كند. تفسير خودت در رابطه با اين مشخصه ي ظاهري شعرت چيست؟
 
ــ براي من شعر كار لحظه است ــ مثل اورگازم! در چشم به هم زدني مي آيد و مي رود. از اين گذشته من از كلمه مي ترسم! زياد كه مي شود مثل گله هاي هيتلري و استاليني وحشت زده ام مي كند.
 
* «مرگ» در بيش تر شعرهاي تو ، اگر نگويم نقش اول، لااقل نقش مهمي را به عهده داشته است ، به خصوص در آخرين كتابت كه به نوعي نقطه ي عطف ديگر شعرها نيز شده است، اما اگر اشتباه نكرده باشم مرگ در شعرهاي تو، ديگر تعريف نيستي نيست، بلكه داراي مشخصات مستقل يك موجود زنده است: (هويتِ جاندار مرگ!). اين پارادوكس را خودت چگونه ارزيابي مي كني؟
 
ــ آن كس كه مرگ را نمي شناسد خود را نمي شناسد. ما مي ميريم بي آنكه مرگ بگيريم. مرگ نه مردن است و نه نقطه ي مقابل زندگي: شهري ست كه يكي از خانه هاي آن « زندگي » ست. خود را در خانه و خانه را در خود حبس كرده ايم و نه از شهر مي دانيم، نه از خانه، نه از خود. شاعر پا را از خانه بيرون مي گذارد و سرك مي كشد تا ببيند چه خبر است!
 
* به نظر تو تفاوت بين شعر برون مرزي با شعر درون مرزي در چيست، و اصلاً شعر بيرون و درون مي شناسد؟ چيز ديگري كه مي خواهم بپرسم اين است كه با شعر چه شاعراني در خارج و داخل (البته از معاصرين ايراني) احساس نزديكي بيشتري كرده اي؟!
 
ــ چه درون مرز و چه بيرون آن ترس و خودسانسوري بر بخش اعظم شعر ما حكومت مي كند. از اين رو من تفاوتِ زيادي نمي بينم.....
شعرهايي هستند كه با آن ها احساس نزديكي كرده و مي كنم. كارهايي از رؤيايي در «هفتاد سنگ قبر» براي نمونه.
 
* رابطه ات با شعر كلاسيك چطور است؟
 
ــ خوبِ خوب! در شعر كلاسيك مي شود سفر كرد (مثل دريانورد يا كوهنورد). كم پيش نمي آيد البته كه غرق مي شوي يا سقوط مي كني... بيتي مي خواني و تا مدّت ها كله پايي! اين حرف ها البته در موردِ «شعر كلاسيك» است و نه ادبياتِ بي رمقي كه به نام شعر كلاسيك قرن ها به خوردِ ما داده اند. رابطه ي تو چطور است؟
 
* من هم حالتِ همان سياح را دارم، البته شكر خدا هنوز در دريايي غرق نشده ام و از جايي سقوط نكرده ام: ليز خورده ام از بيتي، مصرعي (تشبيه به صابون نشود!) و به قول خودت كله پا شده ام. ولي دوباره خودم را جمع و جور كرده ام و به روي خودم نياورده ام، راهم را گرفته ام و رفته ام. اما فكر مي كنم ساكنين دائم اين ناحيه ديگر همه ي سروگردن شان باندپيچي شده باشد...
خب... حالا برسيم به « ضدِ شعر»: اين عنوان را بر پيشاني تعدادي از شعرهاي پيشين ات ديده ايم، اما در اين كتاب آخر نيست.
فكر مي كني رسيده اي به اين كه شعر و ضد شعر تفكيك ناپذيرند يا دليلش جاي ديگري مي تواند باشد؟!
 
ــ ضد شعر اعتراضي ست به ناشعر بودن «شعر». اين بُعدِ اجتماعي آن است. آن را كه برداري تفاوتي بين شعر و ضدِ شعر نمي ماند. يعني ضدِ شعر متني خالي از شعر نيست و اگر باشد ديگر ضدِ شعر نيست... ضدِ شعر عنوان نوع خاصي از شعر است. آن نوع در «ژوليت» هم هست ــ اما اسم و عنوان ندارد (نمي دانم، شايد اين روزها ديگر نيازي به داد زدن بر سر كسي نمي بينم!).
 
* ممنون از اين كه به اين گفتگو تن دادي، من ديگر سؤالي ندارم، خودت اگر فكر مي كني حرف نگفته اي باقي مانده است، خوشحال مي شوم آن را به اين گفتگو اضافه كني!
 
ــ حرف نگفته زياد هست. من در اينجا چند تايي را گفتم. حالا نوبتِ توست كه از ناگفته ها بگويي!
 
* بگذار من هم تشكر كنم از تو براي ايده ي اين مصاحبه، سؤال هايت و ديالوگي كه با من داشتي.
 
 
پرسش‌های نانام از آيرو:
 
* آيا ديكتاتوري معضلي سياسي ست يا فرهنگي؟ اگر فرهنگي ست بايد خودش را در همه چيز ما نشان دهد. در زمينه ي شعر و برخوردِ با شعر چطور نشان مي دهد؟
 
ــ من فكر مي كنم اين دو (سياست و فرهنگ) در برابر واژه ي «ديكتاتوري» باهم وارد چرخه ي تبادل مي شوند. مفهوم كاربرديش براي سياست مي ماند، و خاصيت اعمال شدگي اش براي فرهنگ. پس هر دو به يك اندازه از مفهوم ديكتاتوري استفاده كرده اند. اگر به فرهنگ خودمان بر گرديم، آثارش را در انديشه ها و رفتارهاي اجتماعي به خوبي مشاهده مي كنيم. اما قبل از مشاهده بايد استراتژي وجودي خودمان را در خارج ازآن چنبره ي فرهنگي تنظيم كرده باشيم. يعني قضيه را از بيرون نگاه كنيم. داخل را نمي شود از داخل ديد. اين داخل البته هميشه ربطي به گستره ي مكاني ندارد، چون بسيارند كساني كه با بريدن از مكان، هنوز نتوانسته اند به فضاي يك بينش انتقادي نزديك شوند. دليلش هم فكر مي كنم همين دروني شدن ديكتاتوري در قالبِ ترس، سن و سال، تحكم، حقانيت كلام، اخلاق، سرنوشتِ لاتغيير، جايز نبودن ترديد، مذهب، مكتب، صلاحيت نداشتني ازلي، قطعيتي ابدي و... باشد. در زمينه ي شعر هم ، اين ها تأثيرگذار بوده اند. يا به تعبيري ديگر، شعر قرباني اين مفاهيم شده است. اين ديكتاتوري و استبداد، در شعر آن جا بيشتر خودش را نشان مي دهد كه هر وقت احساس كمبود يا سرخوردگي كرده ايم، به شعر پناه برده ايم. شعر حالت پناهگاه داشته است، هر وقت فرار كرده ايم از شرم و سركوب، اين را به نوع ديگري به شعر منتقل كرده ايم. و شعرهاي ما هم اغلب شعرهايي رنجور، سرخورده و شرم گين از آب در آمده است. بيخود نيست كه اين همه نوشته ي به ظاهر شعر داريم و اين همه شاعر بيمار و رنجور.
 
* چرا شعر معاصر ما در بسياري از لحظاتش گند دماغ است و عصا قورت داده و آدم را به يادِ چپي هاي سابقمان مي اندازد كه فكر مي كردند براي چپي بودن بايد سبيل داشت و به چيزي به جز امپرياليسم نخنديد؟!
 
ــ بخشي از اين جواب در جواب قبلي هم هست. يكي از دلايلش محكوميتي ست كه به ما حرمت داده است، يا محروميتي ست كه بر ما حكم رانده است كه: تمامي احكام ريشه در قطعيت مي خيسانند. اينجاست كه رابطه ي ما با شعر، رابطه ي است از پشت پرده و حجاب. وقتي خيلي ها شعر را بيان احساسات مي بينند، دليلش شرم حضوري بي واسطه است در جهان. شعر «بيان احساسات» شده است، مي بيني؟ برخي مفاهيم اخلاقي اجازه نداده اند تا احساساتمان را از طريق حضوري پيگير و فعال در جامعه ي بشري بروز دهيم، مي آييم از طريق شعر نه تنها بيانش نمي كنيم كه پنهانش مي كنيم. نتيجه اش مي شود خودسانسوري، شعرهاي به قول تو: عصا قورت داده كه فكر مي كنند همه ي نگاه ها به سوي اوست، و اگر پايش را كج بگذارد، حيثيتش زير سؤال برده مي شود. يا نتيجه اش مي شود: ظاهر و باطن، فرم و محتوا، بازار تعهدات اجتماعي،
عرفاني كه از خودداري، سركوب شدگي مفاهيم عتيق، مثل دملي چركين سر باز مي كند، جاري مي شود و تا به امروز هم ادامه پيدا مي كند، نه عرفاني انديشه پرداز كه ماحصل خودشناسي و خرافه گريزي ست. حفظ هويت فرهنگي توسط شعر از بدترين نوع اين نتايج است، حافظ ومولوي (رومي) و كمتر بيدل را براي اين مي خواهيم كه هويت فرهنگي ما را حفظ كرده اند، نه به دليل شعريت موجود در كارهايشان. لابد بيدل را نه به دليل مبهم بودن شعرهايش كه به اين دليل كمتر قبول دارند چون ترويج سبكِ هندي كرده است و نه ايراني!!! و غافل از اين كه نه فرهنگ حفظ شدني ست و نه شعر مهار شدني. وقتي هم به شاعران جهاني از گوته بگير تا مالارمه و پاز اعتنايي مي كنيم، نه به دليل كشفي ديگرگونه در كارهاي آنان، بلكه به اين دليل است كه بگوييم ما هم نمونه هاي مشابهش را در كشور خودمان داريم.
 
* چرا همه ي اين ۸۰ سال شعر نوي ما يك شخصيتِ جهاني ندارد (اگر مي داشت هم سؤال بازجويانه اي باقي مي ماند. ولي بگذار فعلاً در همين پله بمانيم!): آدمي مثل آميخاي يا وله خو (كه اين دومي اتفاقاً از ما خيلي جهان سومي تر است)؟ چرا شعر ما هم مثل سينمايمان فستيوالي ست؛ يا در فستيوال هاي شعر اسمي ازمان برده مي شود يا در فستيوال هاي حقوق بشر (كه اسم شعر را با خودشان يدك مي كشند) جايزه اي بهمان داده مي شود؟
 
ــ نكته ي چشمگيري كه در سؤال هاي توست، اين است كه جواب هاي مرا به هم مربوط مي كند.
ما ساليان سال است كه طبق همين قراردادها و معيارهاي ارزشي ــ اخلاقي مسلط بر جامعه، حركت مي كنيم يا بهتر است بگويم درجا مي زنيم. و در اين ميان اگر كساني پيدا شده اند كه به بينش تازه اي دست پيدا كرده اند، در محدوده ي همين چارچوب بوده است. استثناها به كنار، بيرون از چارچوب، احساس خطر كرده ايم. اگر از حكم مرجع تقليدي سرباز زده ايم، خواسته ايم كه خود مرجع تقليد ديگري شويم. در اين ۸۰ سال شعر نوي فارسي، شخصيتي جهاني اگر نداشته ايم، شايد دليلش اين است كه خواسته ايم شخصيتي جهاني داشته باشيم. در همان حال هم باد به غبغب انداخته ايم كه: هنر نزد ايرانيان است و بس. غافل از اين كه هر آن چه را كه به عنوان شعر نوشته ايم، حالا اغلب شكل عتيقه اي را به خود گرفته است كه به موزه هاي فرهنگي خدمت مي كند. گفتند: وزن باشد، قافيه را ول كنيد. ول كرديم. « حالا وزن را بي خيال، قافيه را بچسبيد!» چسبيديم. گفتند: شعر تصوير است، گفتيم درست است. گفتند مهم تر از همه فرم است، فرماليست شديم. گفتند: شعر، بايد ارجاع زباني داشته باشد، توي سر همديگر زديم كه شعر زبان است، و بعد از آن، عجيب احترامي قائل شديم براي اين زبان. هنوز هم در روز سه بار رويش مسواك مي ماليم!!! بي آن كه به هيچ كدام از اين ها خودمان رسيده باشيم، يا حتي نزديك شده باشيم. همه ي اين كارها را كه گفتند كرديم، و در آخر خودِ شعر را گم كرديم...
اشاره ي جالبي به اين فستيوال كردي، حضور ما وحضور شعر ما در فستيوال ها معني پيدا مي كند، يعني فستيوالي شده ايم، و حضور فستيوال ها در عمق ذهن ما آن قدر پرجلوه است كه تا مدت ها عطاي جهاني شدن را هم به لقايش مي بخشيم، حالا تصور كن اگر جايزه هم بگيريم چه حالي مي شويم. فستيوال هم براي من نوعي موزه ي فرهنگي ست كه در آنجا شعر و حتي خود ما را به چشم عتيقه هاي به جا مانده از تاريخي كهن نگاه مي كنند، حالا بياييم و هي داد بزنيم ما مدرنيم، پست مدرنيم. تازه برمي گردند منت هم مي گذارند كه ما به شما ارزش داديم. قبول مي كنيم و ارزشمان را روي كول مي گيريم، يا توي جيب مي گذاريم و از نزديك ترين در خروجي خارج مي شويم...
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
شعرهايي از كتاب «نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود» (نانام):

(طبق برخي از موازين اخلاقي در خصوص نشر، كه در چارچوب آن برخي از كلمات و تركيبات ركيك قلمداد مي شود، انتخاب ما در شعرها از روي آزادي كامل انجام نشده است!)
 
براي آرش بذال
 
براي بار دوم سري به سرنوشتم زدم
اختاپوس مي گفت: كلمه ي اختاپوس مرا به ياد مخلوطي از اخ، تف و
پوست مي اندازد
گفتم: در فارسي به شما مي گوييم هشت پا!
گفت: هشت پا هم زشت است. مگر كسي به شما مي گويد دوپا!
ليوان خالي آبي تعارف كرد
سركشيدم و خالي تر شدم
گفت: حالا فهميديد چه مي گويم؟
گفتم: بله، مي گوييد اسم هايتان را دوست نداريد
گفت: نه! اسم گذاشتن هاي شما را دوست ندارم
چشمكي زد و در آبي بالا ناپديد شد
برگشتم. با خودم مي گفتم: خدايا، حالا اين ها چه ربطي به سرنوشت من داشت!
سرنوشتم هم گيج شده بود، با خودش مي گفت:
خدايا، حالا اين ها چه ربطي به من داشت!
خودِ خدا هم وضعي بهتر از ما نداشت:
مدام به محمد و موسي مي گفت:
كاش به جاي شما اختاپوس جانم رو فرستاده بودم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
ساعت ۴ و نيم است
و از من چهار قرن و نيم گذشته
به ساعتش نگاه كرد و گفت: شما بايد آقاي نانام باشيد
به ساعتم نگاه كردم و گفتم نه
چهار و نيم
دقيقاً
ولي باور كنيد كه اين من نيستم
اين احتمالاً يك كيسه خرت و پرت است
كه از وقت رد شده
بي آنكه سپور را خبر كند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
سياستمدار موجود جالبي ست:
شب ها كه سرم را در كنار تخت مي ريزم
مايعات را ممنوع اعلام مي كند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
در ياد دستشويي مانده ام
ايران هم مانده است: كهنه اي كه شسته نشد
هموطنان عزيز، تايد مصرف كنيد!
ايران يك فيلم بد امريكايي ست
شايد هم دو فيلم بد امريكايي باشد
هموطنان عزيز، خوب تماشا كنيد:
مانده ايم
مثل هويجي
در مقعد باگزباني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
خالي من استخواني ست
بشكن! بشكن!
 
برداشتنم از تن موزه گي مي كند
      در تاريخ طبيعي تق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
شعرهايي از و. م. آيرو:
 
يك ترور نامرئي
 
شلوارهاي نامرئي
با جيب هاي نامرئي
و سوراخ هاي گشادِ نامرئي
در خيابان سكه هاي نامرئي
يورو مي خواندند ــ دست در دستِ قدم هاي نامرئي:
اين يك صحنه از خوابِ هيچ كس نبود
من اين واقعيت را تنها
از پشت پلك هاي پاره پاره ي خودم ديدم
پس، از چشم هام به بيرون پريدم
و در خيابان با دست راست، بلند گو گرفتم ــ داد كشيدم
گفتم:
« مطمئن باشيد، ما هيچ چيز را با هيچ چيز معاوضه نمي كنيم!»
و بعد بلندگو را به دست چپ دادم
 و با آن دستِ ديگرم
بالشم را محكم چسبيدم.
چرا تك تك داريد از در بيرون مي رويد؟!
هنوز كه حرفم تمام نشده
فكر كنم آن جا يك چيز ديگر هم گفتم
بايستيد،
مثلاْ فكر مي كنم گفتم: « آخ قلبم!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلت انحراف
 
زوزه ي خيس و دراز حيوانيِ وحشي
در قطب شمال به خاك ماليده شد،
حالا شما فكر مي كنيد ديكتاتوري مي تواند در قطب جنوب پايدار باشد!
 
كم كم آلتِ استبداد داشت زوزه هاي آخرش را مي كشيد
كه يكي با نقشه ي « تاكتيكِ نقش بر آب كردن نقشه ها» ــ در دست، رسيد:
« آلت انحرافيِ اين شعر اين بود
كه زوزه، جاي پوزه نشسته بود! »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
تا اين پنگوئن از آن درخت نيايد پايين شعر نخواهم گفت
تا اين درخت، پنگوئن نشود اصلاً باز شعر نخواهم گفت
« ــ كوتاه بيا، ول كن، يا حداقل كمي يواش!»
اين را فيلسوفي كه به دن كيشوت گفته بود: تو ديگر چه شيطاني هستي!
و بعد خوش خوشك از كنار جاده گذشته بود
و گهگاه دست هايش را هم در جيب سوت زده بود
و اول اسمش را هم يادم نيست تا چه رسد به آخر اسمش ــ گفت.
 
بعد ديگر كسي چيزي نگفت
نه آن كه فكر كني سكوت آمد ــ مثلاً جيغ زد و موهاي سرش را دانه دانه كند
نه...
من كوتاه آمدم و شعر نگفتم
تا
اين كه پنگوئن هم يواش يواش از خر شيطان
پايين آمد و
درخت، بيشتر از پنگوئن شبيه خودش شد.
 
 






[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de