| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
آگاهى از نادانى (١) خسرو
ناقد
برگرفته از: ماهنامه «آفتاب»، شماره نوزده مهرماه ١٣٨١ دوشنبه ٢٠ آبان
١٣٨١
تا بدانجا رسيد دانش من
كـه بدانم همي كـه نادانم ابوشكور بلخي وين ، پايتخت جمهوري نوپاي اتريش. ١٥ ژوئن سال ١٩١٩ ميلادي. امپراتوري كهنسال اتريش اندكي پس از پايان جنگ جهاني اول و پس از يك دوره ي طولاني بحران و آشوب و در پي انقلابي مرگبار، فرو پاشيده است. در هر كوي و برزن هرج و مرج و درگيري هاي پر تنش و خونين ادامه دارد. گروهي از جوانان كمونيست اتريشي در برابر پاسگاه پليس منطقه ي ٩ شهر گرد مي آيند و براي آزادي رفقاي خود دست به تظاهرات مي زنند. نيروهاي انتظامي با اسلحه به صفوف تظاهركنندگان يورش مي برند. ٢٠ كشته و ٧٠ زخمي به جا مي ماند. اين رويداد سرآغاز بحراني شديد است كه نزديك به دو دهه به طول مي انجامد و به جنگ داخلي و كودتاي فاشيست هاي اتريشي منتهي مي شود و سرانجام با اشغال نظامي و الحاق اين كشور به آلمان هيتلري ، دوران كوتاه جمهوري اول اتريش به پايان مي رسد. همزمان با اين حوادث ، در آن سوي اقيانوس آرام دو گروه از پژوهشگران انگليسي در ٢٩ ماه مه ١٩١٩ شاهد يك واقعه ي نجومي اند: كسوف كلي خورشيد. البته اين نه اولين بار و نه آخرين بار است كه خورشيد گرفتگي رخ مي دهد. اما اين بار گروه هاي تحقيق درصدداند تا درست در لحظه اي كه خورشيد به طور كامل در پس پشت ماه پنهان مي شود، زاويه و يا به عبارت ساده تر، مقدار پرتو نوري را كه از كناره ي خورشيد بيرون مي زند، دقيقا" اندازه گيري كنند. نتايج مشاهده و محاسبه ي خورشيدگرفتگي سال ١٩١٩ ميلادي كه به «آزمايش ادينگتون»(٢) مشهور است ، نخستين تاييد نظريه ي علمي اينشتاين را در باره ي گرانش به همراه دارد و سرآغاز نظريه ي جديدي است كه موجب تكامل نظرات نيوتون مي گردد. اين دو رويداد تاريخي و علمي كه به ظاهر هيچ نسبتي با هم ندارند، تاثيري ژرف و سرنوشت ساز بر شهروند ١٧ ساله ي اتريشي ، كارل ريموند پوپر، به جا مي گذارد. اين دانشجوي جوان ويني كه از سويي در صفوف تظاهرات ماركسيست ها شاهد مرگ دوستانش بود و از سوي ديگر در حلقه ي كوچكي از دانشجويان دانشگاه وين ، نتايج مشاهدات كسوف را پي گيري مي كرد، نسبتي ميان اين دو واقعه برقرار مي كند و نخستين بار براي او پرسش هايي پيش مي آيد كه با كند و كاوهاي بعدي ، تاثيري پايدار بر تكامل حيات فكري وي به جا مي گذارد. پوپر سال ها بعد از اين وقايع ، با حيرت از تحولي كه در سال ١٩١٩ ميلادي در حيات فكري او ايجاد شد، ياد مي كند و اين ايام را دوراني كوتاه ولي تعيين كننده در زندگي خود مي خواند. نخستين پرسشي كه ذهن جستجوگر او را به خود مشغول مي دارد اين است كه اصولا" چه زمان نظريه اي را مي توان علمي خواند؟ آيا آنچه به اصطلاح «سوسياليسم علمي» خوانده مي شود و پايه استدلال هاي ماركسيست ها بر آن استوار است ، «علم» است؟ آيا اين گفته ي اينشتاين كه اگر آزمايش ها صحت و درستي نظريه ي او را مورد تاييد قرار نداده بودند، وي قادر نبود از آن دفاع كند، دليل «علمي» بودن نظريه وي است ؟ چه تفاوتي ميان تاريخ گرايي ماركسيستي كه ادعاي «علمي» بودن دارد با نظريه هاي فيزيكي ، چون نظريه ي نيوتون و يا نظريه ي نسبيت اينشتاين وجود دارد؟ اصولا" مبناي «علمي» و «شبه علمي» بودن نظريه ها چيست؟ پوپر جوان با اين پرسش ها مي خواهد علم و شبه علم را از يكديگر تشخيص دهد. پاسخي كه او براي اين مسايل مي يابد چنين است: معيار علمي بودن يا غيرعلمي بودن نظريه ها آزمون پذيري و ابطال پذيري آنهاست. او درمي يابد كه روش علمي ، روشي انتقاديست كه در پي تاييد نظريه ها نيست؛ بلكه آزمون ها و تجربه هايي را مي جويد كه خطايابند و امكان ابطال نظريه اي را در خود دارند. معيار پيشنهادي پوپر كه در طول بيش از نيم قرن بسط و گسترش مي يابد و استوار و پايدار مي شود، تحولي عميق در تاريخ علم و فلسفه ي علوم پديد مي آورد و سرآغاز پيدايش نظريه اي مي شود كه «خردگرايي انتقادي» نام مي گيرد و دامنه ي نفوذ آن تا فلسفه ي سياسي و دنياي سياست نيز گسترش مي يابد. البته «خردگرايي انتقادي» پوپر كه «واقع گرايي انتقادي» نيز است ، با همه داني و خردگرايي مطلق ارسطو و تعقل گرايي محض دكارت هيچ قرابتي و نقطه ي مشتركي ندارد؛ زيرا او در آثارش همواره بر اين سخن سقراط تاييد و تاكيد دارد كه: «در ميان آدميان آن از همه داناتر است كه چون سقراط دريابد كه در حقيقت هيچ نمي داند». پوپر معتقد بود كه اين سخن سقراط اغلب جدي گرفته نمي شود و به خاطر نفوذ گسترده ي آموزه هاي ارسطو در ميان روشنفكران ، بيان سقراط را بيشتر طعنه و كنايه مي انگارند. افلاطون نيز پس از مدتي ـ در «فن سخنوري» ـ اين آموزه ي سقراط را به هيچ مي گيرد؛ و همراه با آن تواضع روشنفكرانه را كه مشخصه ي بارز رفتار سقراط بود، وامي گذارد؛ نكته اي كه نه تنها سبب جدل سخت پوپر با آموزه هاي افلاطون مي گردد، بلكه انتقاد اصلي او به روشنفكران روزگار ما را نيز در پي دارد. پوپر در سخنراني ها و گفت و شنودها و جدل هاي نظري خود، همواره روشنفكران را به بردباري و فروتني دعوت مي كرد و هيچ آفتي را براي روشنفكران و اهل تفكر، عظيم تر از تكبر و فخرفروشي نمي دانست. او پيوسته پژوهشگران و روشنفكران را از بيان پيچيده و دشوار فرضيه ها و نظريه هايشان بر حذر مي داشت. به جرئت مي توان گفت كه بارزترين مشخصه اي كه پوپر را از ديگر فيلسوفان همعصرش متمايز مي كند، تلاش موفقيت آميز وي در ارايه ي مفهوم و روشن نظريه ها و فرضيه هايش بود. «بريان مگي» كه كتابي درباره ي پوپر و فلسفه ي او نوشته است در اين مورد مي گويد: «نوشته هاي او آن قدر روشن است كه گاهي عمق آن را از نظر پنهان مي دارد، و بعضي تصور كرده اند كه آنچه گفته ساده و شايد كمي بديهي و واضح باشد.»(٣) جالب آن كه برتراند راسل ، فيلسوف نامدار انگليسي نيز در اين مورد با پوپر اتفاق نظر دارد و در مقاله ي كوتاه «چگونه مي نويسم»، به پژوهشگران و استادان جوان دانشگاه توصيه مي كند كه نظرات خود را به زباني روشن و قابل فهم بيان كنند. راسل مي نويسد: «من مجازم زبان ساده به كار برم ، براي اين كه همه مي دانند من اگر بخواهم مي توانم منطق رياضي هم به كار برم. اين جمله را در نظر بگيريد: «بعضي از مردم با خواهر عيال متوفاي خود ازدواج مي كنند.» من مي توانم اين را به زباني بيان كنم كه فهميدن آن مستلزم چندين سال تحصيل باشد. من به استادهاي جوان پيشنهاد مي كنم كه نخستين اثرشان را به زباني بنويسند كه فقط چند نفر اهل اصطلاح آن را بفهمند. اين كار را كه كردند، آن وقت ديگر مي توانند هر مطلبي را كه دارند به زباني بيان كنند كه همه حالي شان بشود».(٤) پوپر براين باور بود كه در آثار هگل ـ و به تبع در آثار مارتين هايدگر ـ پيوسته بخش هايي يافت مي شود كه چنان مبهم و دشوار بيان شده است كه نمي توان به منظور واقعي او پي برد. از اين رو نمي توان به او گفت كه اين مطلب نادرست است. چون روشن نيست كه منظورش چيست ، روشن هم نيست كه اشتباه است. در اينجا ضروري مي نمايد كه به نكته ي مهم ديگري در باره ي جايگاه فلسفي پوپر ـ هر چند به طور گذرا ـ اشاره اي كنم. تقريبا" از همان آغاز نشر و پخش نظريه هاي پوپر، يك اتفاق ساده (يا به گفته ي پوپر، «يك داستان خنده آور») زمينه ساز بروز سوتفاهمي بزرگ شد كه پوپر از آن بسيار متاسف بود و طرح آن همواره سبب برآشفتن وي مي گرديد؛ و آن منسوب كردن پوير به پيروان مكتب تحصلي (پوزيتيويسم)بود. مخالفان وي ، به ويژه متفكران مكتب فرانكفورت ، و بيش از همه تئودور آدورنو و يورگن هابرماس ، بسيار كوشيدند تا پوپر را به اين مكتب منسوب كنند و به او برچسب پوزيتيويسم زنند. اين مسئله تا آنجا پيش رفت كه انديشمنداني چون رالف دارندورف ، هانس آلبرت و ديگران نيز به اين مناظره كه به«جدل درباره ي پوزيتيويسم» مشهور شد، كشانده شدند. پوپر در مقاله اي با عنوان «در مخالفت با حرف هاي بزرگ» كه نخستين باردر هفته نامه ي آلماني «دي تسايت» (Die Zeit) منتشر شد، پس از اشاره به منشا اصطلاح پوزيتيويسم از زمان آگوست كنت و برشمردن انواع آن (پوزيتيويسم اخلاقي و حقوقي ، پوزيتيويسم ارنست ماخ ، پوزيتيويسم منطقي حلقه ي وين و...) ماجرا را چنين شرح مي دهد: «من در وين ، بين سال هاي ١٩٣٠ تا ١٩٣٧ و در انگلستان ، در سالهاي ١٩٣٥ و ١٩٣٦ با تمام اقسام و اشكال پوزيتيويسم مبارزه كردم. در سال ١٩٣٤ كتاب «منطق اكتشاف علمي» را منتشر كردم. اين كتاب نقدي بود بر پوزيتيويسم. اما موريتس شليك و فيليپ فرانك ، دو تن از متفكران برجسته ي حلقه ي وين ، آن قدر تساهل داشتند كه كتاب مرا در مجموعه ي كتاب هايي كه حلقه ي وين به كوشش ايشان منتشر مي كرد، به چاپ رساندند.(٥) پيامدي كه اين تساهل به همراه داشت اين بود كه تمام كساني كه كتاب مرا فقط از بيرون نگاه مي كردند، تصور مي كردند كه من پوزيتويست هستم. اين چنين بود كه افسانه ي «پوپر پوزيتيويست» بر سر زبان ها افتاد.»(٦) بي گمان شهرت جهاني پوپر بيشتر به خاطر انتقادهاي عقلي شديد و استدلال هاي استواري است كه در معروف ترين اثرش يعني «جامعه ي باز و دشمنان آن» عليه ماركسيسم انجام داده است؛ اما هدف كتاب ، چنان كه خود نيز در مقدمه ي آن اشاره مي كند، از اين گسترده تر است. پوپر درست روزي كه خبر اشغال نظامي اتريش و رژه ي سربازان هيتلر را در خيابان هاي وين شنيد، تصميم به نگارش كتاب «جامعه ي باز و دشمنان آن» گرفت. در واقع اين كتاب نشان از ايستادگي متفكري بزرگ در برابر نازيسم و فاشيسم و ديگر نظام هاي تماميت خواه دارد و اداي دين پوپر است در دفاع از آزادي و آزادانديشي. نبايد فراموش كرد كه در همان دوران كم نبودند متفكراني كه در مقابل وحشيگري هاي نازي ها كه بر بخشي از اروپا مسلط شده بودند و جهان را به آتش و خون كشيدند، سكوت كردند و يا چون مارتين هايدگر در برابر توده هاي بي هويتي كه گرد آدولف هيتلر در حزب ناسيونال سوسياليست آلمان جمع شده بودند، كرنش كرد. پوپر اصطلاح «جامعه ي باز» را از كتاب «سرچشمه هاي اخلاق و دين»(٧) اثر فيلسوف شهير فرانسوي ، هانري برگسون اقتباس كرد. هر چند كه برگسون مفهوم «جامعه ي باز» و «جامعه ي بسته» را در بافت ديگري به كار گرفته بود.(٨) پوپر معتقد بود كه ماركسيسم تنها واقعه اي جزيي در ميان خطاهايي است كه ما در راه تلاش مدام و پر مخاطره ي خود براي ساختن دنيايي بهتر و آزادتر درگير آن شده ايم. او در مقدمه ي كتاب «در جست و جوي دنيايي بهتر» مي نويسد: «همه ي موجودات زنده ، دنياي بهتري را جستجو مي كنند. انسان ها، حيوانات ، گياهان و حتي موجودات تك ياخته اي همواره در تلاش و فعاليت اند. آنان مي كوشند تا وضعيت خود را بهبود بخشند و يا حداقل از بدتر شدن آن جلوگيري كنند. حتي در حالت خواب هم سازواره(٩) حالت خواب را به طور فعال پابرجا نگاه مي دارد: عمق خواب (يا سبكي خواب) حالتي است كه سازواره فعالانه پديد مي آورد تا خواب را محافظت كند (يا سازواره را در حال آماده باش نگاه دارد). هر سازواره اي پيوسته در كار حل مسايل است. اين مسايل از ارزيابي وضعيت و محيط زيست سازواره به وجود مي آيد؛ وضعيتي كه او سعي در بهبودش دارد. كوشش و تلاش در راه حل اين مسايل اغلب به خطا مي رود و به بدتر شدن وضع موجود منتهي مي شود. سپس كوشش هاي ديگري براي حل مسايل پي گيري مي شود؛ حركت هاي آزمايشي ديگري. به اين ترتيب همراه با حيات - حتي حيات موجود تك ياخته اي - چيزي كاملا" جديد پا به عرصه ي وجود مي گذارد، چيزي كه پيش از اين وجود نداشته است: مسايل و كوشش در جهت حل آنها؛ ارزيابي ها و ارزش ها؛ آزمون و خطا. احتمالا" تحت تاثير فرضيه ي «انتخاب طبيعي» داروين است كه ، پيش از همه ، فعال ترين گشايندگان مسايل ، جويندگان و يابندگان ، كاشفان جهان هاي جديد و پديدآورندگان اشكال نو زندگي ، رشد و نمو مي كنند.»(١٠) اما فرضيه ي «انتخاب طبيعي» داروين همواره تداعي كننده ي تنازع خونين بقاست. به اعتقاد پوپر «انتخاب طبيعي» صرفا" يك ايدئولوژي است كه فقط تا حدي بايد جدي تلقي شود؛ زيرا اگر در گذشته در جدال ميان نظريه ها، صاحبان نظريه ها از ميان برداشته مي شدند، اكنون با پيدايي آگاهي و شعور بشري و شكل گيري نظريه هاي صورتبندي شده ، اين نظريه هاي بي فايده اند كه به جاي صاحبان نظريه ها از ميان مي روند. به عبارتي ديگر، توسعه ي زيستي براي انسان اين امكان را فراهم آورده است تا با بكار گرفتن روش «سنجش عقلاني»، حل مسايل را بدون نابودي حاملان نظريه ها، امكان پذير سازد. ما اكنون قادريم نظريه هاي نادرست را با نقد بدون خشونت حذف كنيم. آري ، تلاش در راه جست و جوي دنيايي بهتر، راهي بي پايان است؛ ولي پوپر در عين حال ، با خوش بيني تمام ، بر اين باور بود كه تاثيرگذاري بر محيط زيست و شكل دادن به زندگي اجتماعي ، با هدف دستيابي به صلح و طرد خشونت ، خواب و خيال نيست؛ امري است ممكن و از منظر زيست شناسي حصول به اين مقصود، آشكارا هدف ضروري و غايت محتوم بشر است. پوپر با فروتني تمام وظيفه ي فلسفه را در اين راه انتقاد از پيشداوري ها و كوشش به منظور از ميان برداشتنشان مي دانست و همواره اين سخن سقراط را بر لب داشت كه: «آدمي بايد از ارتكاب ظلم بيشتر بهراسد تا از تحمل ظلم. و همه ي كوشش انسان بايد صرف آن شود كه چه در زندگي خصوصي و چه در زندگي اجتماعي به راستي نيك باشد و نه آنكه به ديده ي مردمان نيك بنمايد. و اگر مرتكب گناهي شد، بايد كيفر ببيند تا از پليدي گناه پاك گردد. و از هر گونه چاپلوسي ، چه در برابر خويش و چه در برابر ديگران بپرهيزد. و سخنوري و هر هنر ديگر را فقط براي خدمت به عدالت به كار بندد». ----------------------------------------------------------------- ١- متن بازنويسي شده از سخنراني ارائه شده در كنفرانس بزرگداشت پوپر در وين. ٢- Sir Arthur Stanley Eddington ستاره شناس و فيزيكدان انگليسي (١٨٨٢ - ١٩٤٤). ٣- پوپر، نوشته ي بريان مگي ، ترجمه ي منوچهر بزرگمهر، تهران ، ارديبهشت ١٣٥٩. (ص. ١٦). ٤- عرفان و منطق ، برتراند راسل ، ترجمه ي نجف دريابندري ، چاپ دوم ، تهران ، ١٣٦٢. (ص. ٦). ٥- فلسفه ي حلقه ي وين را گاه نئوپوزيتيويسم و گاه پوزيتيويسم منطقي و حتي نئوپوزيتيويسم منطقي ناميده اند. 6- .1987,Gegen die
groϥn Worte. in: Auf der Suche nach einer besseren Welt ,Karl R. Popper ,Mޮchen
همچنين نگاه كنيد به: مقالهي خرد يا انقلاب؟، كارل پوپر، ترجمه ي؟، مجلهي كيان ، شماره ي ٤١، فروردين و ارديبهشت ١٣٧٧. 1932Les Deux sources de la morale et de la religion ,Henri Bergson , Paris. -7 ٨- برگسون در كتاب خود دو اصطلاح متضاد «جامعه باز» و «جامعه بسته» را به عنوان تضاد جامعه با دين يا اخلاق با دين به كار نگرفته است، بلكه بيشتر تفاوت اساسي ميان اشكال حيات مذهبي و اخلاقي را در نظر داشته است؛ كه يكي شكل صرفا" اجتماعي حيات ديني و اخلاقي است (جامعه بسته ـ دين ايستا) و ديگري شكل متعالي و به لحاظ كيفي ، تجلي يافته ي حيات ديني و اخلاقي (جامعه باز ـ دين پويا). همچنين نگاه كنيد به: Henri Bergson. Ein Dichterphilosoph .1985 ,Leszek Kolakowski ,Muenchen , -9 Organismus .1987,Auf der Suche nach einer besseren Welt ,Karl R. Popper ,Muenchen -10 |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |