| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
رنگها را بنگر ( نقد فيلم) امير
مُمبيني
amir.mombeini@chello.se دوشنبه اول مهر
١٣٨١
نقد سينماي مخملباف را
ميگذارم براي بعد و تنها ميپردازم به کشف شگفتش در رنگ و شگفتي اين پديده که در
اين ديار طيف مقدس نور هم مدافع ميخواهد و اگر که نباشد چنين مدافعي چه بسيار قبايل
قاتلي که ميخواهند مملکت را در مُرَکَب سياه فروبرند و سيهپوش به گور
بسپارند.
فيلمهاي مخملباف در مضمون ساده و سياسي هستند و در حد ذهن روشنالاضلاع و مشخصالمحتواي يک انسان مؤمن و ممنوع از تاخت و تاز فلسفي. براي مخملباف نه هنوز بودن پرسشي هملتي است و نه نبودن سيهپردهاي برگمني است و نه دين ميداني اسکورسيزيست تا که از براي آزمايشش مسيح را به صليب دوباره بياويزي و ماه مجدليه را بر بام آسمانش برنشاني و او را ميان عشق و ايمان سرگردان کني تا مگر راهي از براي يکي کردن آن دو بيابد. در آوردگاهي چنين پر تب و تاب از سياست ناب، پرسش هملتي بودن و نبودن نيز نهاد و نمودي سياسي مييابد و به سطح ميآيد و راز فلسفياش را پيش پاي رزم سياسي روز از دست ميدهد. بودن و نبودن فلسفي مسألهي اين مردم نيست. آنها غرق در بودن و نبودن سياسي و اقتصادي هستند. اما در چارچوب همين سادگي و بر متن درگيريهاي جامعهي ايراني، فيلمهاي مخملباف هر يک کشف جديدي هستند. او يکي از کاشفان پرشور است. او مدام در حال آموختن است و هر فيلمش براي او و براي تماشاگران فيلمش يک جمعبندي از آخرين آموختههاست. آموختههايي که رکني از ارکان روند رنسانس در دين و در جنبشهاي سياسي برخاسته از آن هستند. اصلاً چه کسي ممکن بود به فکرش برسد که يک کارگردان فيلمي در بارهي رنگ و زيبايي و اهميت طيف نور بسازد، اگر که ولايت فقيه نميبود و اگر که ارتداد سياسي فرزندان اين «ولايت» پيش نميآمد؟ همانطور که ميگويند عدو سبب خير شود اگر خدا خواهد، براستي که اين عداوت راديکال ولايتفقيه با آزادي و آزادگي و با هنر و نوآوري و رنگ و شعر و موسيقي سبب شده است که هنرمند اين کشور به بازکشف چيزهايي هم بپردازد که انسان غار نشين همين چند سال پيش (ببخشيد چندين و چند ده هزار سال پيش) آنها را کشف کرده و در قالب افزارها و ساختهها و نقشها براي فرزندان کودن خود که ما باشيم به ارث گذارده است. چنين عدو و عداوتي سبب ميشود که مسلمان غيوري چون مخملباف، خلأ هنرمند غار نشين را هم احساس کند و علاوه بر تلاش خود براي نجات کشور از استبداد، قلم و قلمو بردارد و به اين آقايان، و به همهي مردم جنزدهاي که از رنگ و جلوهي ملکوتي طيف نور ميترسند و سياه ميپوشند و رنگ سبز خدا و سفيد رسول خدايشان را هم مصنوع ممنوع شياطين ميدانند، مشق نور و رنگ بدهد. چنين است که اين هنرمند عزيز من فيلم گبه را ميسازد و در آن آبي آسمان و سفيد ابر و سرخ لاله و زرد نرگس و بنفش بنفشه را گرد ميآورد و با تاري از طيف سرخ و پودي از پرتو سبز پردهاي از رنگ تابان ميبافد. درخشان ميکند رنگها را و به هيجان ميآورد آدمي را از رنگ و رنگ را در خدا و خدا را در رنگ نشان ميدهد و ستايش ميکند طيف مقدس نور را و نور پرست ميشود و رنگپرست ميشود و عابدانه پيش پاي رنگ زانو ميزند، بي آن که دين رنگ را چيزي جز همان دين مردم اين ديار بنماياند که هزار و هزاران سال با اين همه سرآشتي داشته است. سبز سبز، سرخ سرخ، زرد زرد، و هر رنگ ديگري در حداکثر قدرت خود، و همهي اين رنگها در حداکثر همايش و سازش خود، و آنگاه از قطره به جويبار و از جويبار به رود و از رودهاي رنگ به درياي تناور رنگ و نور ميرسيم و شروع ميکنيم در نور و رنگ شنا کردن و به ذوق ميآييم و خويشتن را چون پروانهاي پرستندهي اين آفريدههاي شگفت جهان هستي مييابيم. رنگي ميشويم اندر شناي رنگ و نوري ميشويم اندر شناي نور و از سرتاپايمان رنگ و نور جاري ميشود و هر کجا دست مينهيم و پا مينهيم ردي از نور ميماند و از نقش و نقاشي. همه نقاش ميشويم. آنگاه داستان به پايان ميرسد و فيلم تمام ميشود و چراغها روشن ميگردند و در تابش چراغهاي شيشهاي تاريکي پيرامون پديدار ميشود و سياهي، و خلأ سنگين آن جهان رنگ و نور. پس ما به تنگ ميآييم و بيش از پيش خواهندهي نور و رنگ ميشويم و نور و رنگ را فرياد ميکشيم و ميشويم رزمندهي راه نور اندر نبرد با تاريکي. براستي چه زيباست که کسي نبرد را درست سر اصل موضوع بکشاند و نور و روشني را موضوع دعوا کند و با تاريکي و تاريکانديشان بدون هيچ واسطهاي بر سر اصل موضوع به پيکار برخيزد. در نبرد بر سر آزادي نور و رنگ حريف تنها «ولايت» و آلات قتل و قتال آن نيست بلکه مشديبَگُم و بيبيحُسني و حاجيکُهن و اکبرملا و بسياري از قوم قوچعلي و همهي جانماز آب کشيدگان سنت و تعصب هم هستند. اينان گاه کاسهي از آش داغ ترند و توي جنگل هم حاضر نيستند پک و پوز خود را به باد خدا بسپارند، چرا که انگار همهي هستي تنها از براي تجاوز جنسي آفريده شده و همهي آلات و ابزار آدمي اصل کاربردش بايد دفاع از آن قطعات هولناکي باشد که خداوند عوضي به اين جماعت ارزاني کرده است! سينماي مخملباف سينماي رنگ است و سينماي سياست آزاديخواه و اسلام رنگيننگر و شاديخواه. اين سينما همينطور ادامه پيدا ميکند و بهتر ميشود و حتي در فيلم سفر قندهار که ميدانش براي بازي رنگ چندان گشاده نبود نيز تلاش زيبايش را ادامه ميدهد و پيش ميبرد و از رنگ و طيف فروزان نهان شده در کفنحجاب زن افغان پرده برميدارد و نشان ميدهد که: نور را نميتوان کشت رنگ را نميتوان کشت شادي را نميتوان کشت خدا نيز براي ماندن در دل مردم راهي نيافت جز آفرينش نور و رنگ و رفت و با رنگهاي ميکلآنجلو مخلوط شد و با تنديسهاي داوينچي! .......... سبز، سرخ، زرد، سفيد، بنفش، نارنجي، توسي، آبي، آسماني، خاکستري، سياه، قهوهاي، ليمويي، مغزپستهاي، گُلاناري، گُلبهي، حنايي، فيروزاي، ياقوتي، شرابي، ......... ------------------
* از مدافعان نور و رنگ
درخواست ميشود اين ليست را تکميل کنند!
|
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |