[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
روز انتخابات

شعري براي دموکراسي، شعري براي عشق
(
نقد فيلم )
 
 

امير مُمبيني
يكشنبه ٣١ شهريور ١٣٨١

فيلم زيباي روز انتخابات اثر کارگردان برجسته ‌ايراني بابک پيامي اکنون مدتي است که روي پرده‌ي سينما زيتاي استکهلم است. اين فيلم که بدون شک يکي از شاهکارهاي سينماي هنري ايران است با يک نمادپردازي بسيار زيبا رويارويي دو فرهنگ و دو سياست، فرهنگ و سياست دموکراتيک و فرهنگ و سياست مبتني بر اعمال زور را در برابر هم قرار ميدهد و در قالب دو چهره، يکي زن مامور انتخابات و يکي نظامي مامور امنيت منطقه به نمايش ميگذارد. باور ژرف کارگردان به دموکراسي و اهميت راي مردم در تعيين امورات کشور شالوده‌ي شعري سترگ در ستايش آزادي و انتخابات ميشود که سراپاي اين فيلم ارزشمند بيانگر آن است. کارگردان با چنان پيگيري باور خود را در سراسر فيلم دنبال ميکند که گاه انسان ناخودگاه چشم خود را از شوق باورمندي پاک و صادقانه‌ي او خيس مي‌بيند. با هم يک تکه از يک ديالوگ بين زن مامور انتخابات و يک زن راي دهنده را بخوانيم:
ـ‌ ببخشيد خانم. اين دختر نميتونه راي بده!
ـ‌ چرا؟
ـ ‌سنش کمه.
ـ ‌او دوازده سالشه!
ـ ‌دوازده ساله نميتونه راي بده!
ـ ‌چه‌طور دوازده ساله مي‌تونه شوهر کنه اما نميتونه راي بده؟

در مقابل اين منطق مردمي، زن مامور انتخابات که خود غير منطقي و نادرست بودن اين قانون را لمس کرده است، تنها با حالت رساي چهره، بدون گفتن کلامي، درد مشترک را به تلخترين شکل بيان ميکند و تماشگر را سخت متاثر ميسازد و در مقابل قانون ارتجاعي قرار ميدهد.

فيلم بابک در اغلب تصاوير و صحنه‌هاي خود فيلمي فکر شده و بيانگر درک خوب هنري و سياسي و فرهنگي است. کمبود‌ها هم ميتوانند وجود داشته باشند. مامور دوم نقشي ايفا نميکند و پردازش شخصيت و علت وجودي حضور او در فيلم کامل نيست. بخش آغازين فيلم بيش از اندازه کش‌آمده و کمتر از عناصر مکمل جنبي استفاده شده است. در اين بخش ميشد از طبيعت بيشتر بهره گرفت و همه چيز را به آن دو نفر خلاصه نکرد. اما اين گونه کمبودها تاثير چنداني بر اهميت هنري و سياسي فيلم ندارند. فيلم در مجموع يک دست و هماهنگ است و پيام خود را با زبان رساي سينمايي به تماشاگر منتقل ميکند.

به عکس فرهنگ مرسومي که عادت دارد با خرد کردن و نابود کردن حريف ساديسم سياسي خويش را ارضاع کند و با فرو بردن چوب پرچم پيروزي خويش در قلب دريده‌ي دشمن به اصطلاح پيروزي خود را جشن بگيرد، کارگردان عزيز ما با قربانيان فرهنگ غيردموکراتيک برخوردي سازنده دارد. رشد تدريجي رابطه‌ي عاطفي ميان زن و مامور، خصوصاً خلا حضور زن و احساس تنهايي عظيم مرد در پلان آخر فيلم، که بدون هرگونه مبالغه‌ و همچون يک شعر ناب به تصوير کشيده شده است، انسان را ياري ميکند تا به انسانيت خويش نزديکتر و از دد آدمي دورتر گردد. مرد نظامي در اين فيلم انسان بدقلبي نيست. پس، بدون اين که قصد مقايسه باشد، بايد بگويم پلان پاياني به گونه‌اي زيباترين شعر در ميان کوتاهترين اشعار شاملو را تدايي ميکند:

«سلاخي مي‌گريست

به قناري کوچکي دلباخته بود.»

من پس از ديدن فيلم بابک پيامي بياد گفته‌اي از چرچيل افتادم. در گرماگرم جنگ جهاني دوم، هنگامي که لنينگراد در محاصره‌ي ارتش آلمان بود، ديميتري شوستاکوويچ موسيقيدان روس با يک شليک کهکشاني سمفوني عظيم خود را به گوش جهانيان رساند. اين سمفوني که ميتوان آن را عظيم‌ترين مشارکت موسيقي در پدافند جامعه در برابر بربريت قلمداد کرد، از همه‌ي توپهايي که هر دو ارتش روس و آلمان شليک ميکردند غرشي رساتر يافت. تا جايي که امروزه، ده‌ها سال پس از خاموشي آن توپها، سمفوني شوستاکوويچ همچنان مي‌غرد. چنين بود که چرچيل پس از شنيدن اين سمفوني گفت:
ـ‌ ملتي که شوستاکوويچ‌ها را دارد شکست نخواهد خورد!

اکنون، در رابطه با شرايط کشور ما، ميتوان به آن قياس گفت:

ملتي که اين سينما را دارد مغلوب استبداد نخواهد ماند! امروزه کمتر سينمايي در جهان چنين وقف انسان و آزادي شده است. در تاريخ سينماي جهان هرگز مردم عادي اين چنين خود بازيگر نقش خويش نبوده‌اند. رئاليسم پيکارجوي سينماي ايران کم‌همتاست. اين سينما در يک قياس تاريخي همان جايگاهي را دارد پيدا ميکند که نئورئاليسم ايتاليا در دوران پس از جنگ جهاني دوم پيدا کرده بود. شگفت‌انگيز نيست آيا که اندر زير عباي ولايت سينمايي برآيد چنين وقف دموکراسي، آزادي، عدالت، انسانيت، عشق، رحم و سازندگي؟ نه، نبايد شگفت‌انگيز باشد. چنان شبي را به مقابله نمي‌شد برخاست مگر با چنين چراغي! تنها چنين شعري چنان شري را از سر ما فرو خواهد افکند!

بياييد همه با هم افتخار کنيم که چنين سينمايي داريم! ما اکنون يکي از پنج کشور بزرگ جهان در عرصه‌ي سينماي هنري و سياسي هستيم. بياييد از اين سينما بياموزيم و همديگر را دوست بداريم و بر زخم هم مرهم بگذاريم و بگذاريم بر لبان ايران‌بانو هم لبخند مهر فراشکفد!
 
 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de