| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
قرائتی نو از قرآن بر پايه آموزشهای عرفانی
(قسمت چهارم)
در شرح معنای سوره فاتحه
١- ستايش خاص آن
معبودی است كه پروردگار عالميان است
اين آيه از آنجايی اولين نشانه سوره کليدی
قرآن است که استواری تمامی انديشههای اسلامی برمحور آن است. چه مشخص است که موضوع
آيه يكم سوره يكم(فاتحه) در پيوند با نفی بت پرستی و شخصيت پرستی است. موضوع بت
پرستی و مبارزهای كه پيامبران با اين پديده ضد فرهنگی داشتهاند مربوط به تاريخ
پيش از ظهور اسلام است اما طرح دستور عملی از اينكه در حوامع بتها و شخصيتهايی
بوجود نيايند كه بخواهند مورد توجه و ستايش مردم واقع شوند، اعتبارش ويژه قرآن و
همين آيه است. زيرا قرآن در همين سر سخن آيات خود انسانها را از اينكه اشياء و
افراد را مورد ستايش قرار دهند برحذر میدارد و به آنها میگويد ستايش را فقط بخدا
اختصاص دهند و آنرا برای ديگری (غير) بكار نگيرند. همچنين توضيح میدهد كه اگر بايد
ستايش را بخدا اختصاص دهند برای آن است كه خدا پروردگار عالميان است ، هستی بخش است
و مهربان است و مالك روز جزا است. بنابراين به چه علت ديگرانی كه بيكارهاند را
ستايش میكنيد؟
امروز اين بر ما معلوم و مكشوف است كه بزرگترين مشكل جوامع انسانی در راه پيشرفت و آزادی همانا بت پرستی و شخصيت پرستی است. تمامی ديكتاتورها نيز از همين غفلت فرهنگی و عدم اجرای اين قانون الهی از جانب مردم بوجود میآيند چراكه اغلب آنها به علت داشتن حس قدرت طلبی شديد و عارضه خودشيفتگی كه با موضوع ستايش مردم در پيوند است، پديد میآيند. درواقع ديكتاتورها و الههای دروغين دست پروده خود مردماند كه راهی برای اينكه به چنين مهلكهای گرفتار نشوند نمیشناسند. در حاليكه قرآن كريم در همين اولين آيه سوره نخست دستور عملی میدهد كه اگر انسانها بدان توجه كنند و عمل كنند آنگاه نه تنها ديكتاتورها در بين شان ظهور نخواهد كرد بلكه هرچه ساده تر و فطری تر به ارزشهای درونی و توانايیهای خود پی میبرند. مسلمانان اگر از همه قرآن تنها به همين نخستين آيه سوره فاتحه كه روزی ده بار آن را در نمازشان تكرار میكنند آگاهی میداشتند آنگاه فريب نمیخوردند كه برخلاف فطرتشان به مدح و ثنای كسانی بپردازند كه بعدها با ظلم و ستم بر آنها فرمانروايی كنند. بنابراين موضوع حمد از نظر معارف مذهبی موضوع بسيار مهم و كليدی است كه میبايد هرچه ظريفتر و دقيق تر در باره آن بررسی كنيم. حمد در لغت به معنی ستودن و ثنا گفتن است و آن مقلوب مدح است چنانكه در زبان عرب معمول است چون جذب و جبذ و سفر و فسر و صبر و ربص (١). واژه شناسان زبان عرب حمد را توصيف معنی میكنند و توصيف ستايش كردن صفت و يا خصيصه ايی از هر چيزی است چنانكه عرب میگويد حمدته علی شجاعته و سخاوته. پيامبر اسلام در تعريف حمد میفرمايد(٢): «الحمد ثنا عليه باسمائه و صفاته الحسنی ، حمد ثنا گفتن بر اوست به نامها (آوازهها) وصفات نيكوی او». بنابراين الحمد ستايش و توصيف نامها و آوازههای خداوندی است كه شرح آن را پيشتر در معنای بسم الله الرحمن الرحيم گفتيم. در متن همين سوره نيز به چندی ديگر از اين اسما اشاره میشود، مانند الرحمن و الرحيم) بتكرار) و رب و مالك. برخی از ترجمههای قرآن حمد را شكر و سپاس معنی كردهاند كه درست نيست ، چراكه حمد (ستايش) برشكر (سپاس) مقدم است. چنانكه پيامبر میفرمايد(٣): « الحمد راس الشكر و ماشكرالله عبد الاٌ يحمده ، حمد سر شكر است و بنده را شكر خدای نتواند گزاردن جز آنكه حمد و ثنا او كند». چه سپاس خدا در توان كسی است كه او را بشناسد. اما از آنجا كه شناخت خدا بذات ممكن نيست و تنها با شناخت صفات و اسما خدا انسان خدا را میشناسد، همچنين از آنجايی در شرح بسم الله. ... گفتيم خداوند تجلی صفات خويش را در همه آفاق و انفس بويژه در وجود انسان منعكس ساخته ، پس برای انسان اين موقعيت ويژه هست كه او خدا را در خود بشناسد و از اين طريق به عظمت كاری را كه خدا درباره خلقت او كرده پی ببرد و بدين طريق با ستايش اسماء او (در خود و در بيرون) سپاسگزار او شود. بعبارت روشن تر كسی میتواند به حقيقت سپاسگزار خدا باشد كه پيش از آن در خود به صفات الهی پی برده باشد و با با حمد و توصيف آن صفات ، به عظمت كار خدا در مورد خلقت خود ارج گذارد. ارجی كه در عين حال به خودشيفتگی منتهی نشود چراكه او نبايد كه هرگز به درخت قدرت نزديك بشود (موضوع داستان آدم و حوا در بهشت را به ياد آوريد). اينكار البته كار سختی است زيرا توصيف و حمد خدا در توان كسی است كه او به اسما و صفات خدا در خودش آگاه باشد و در عين حال استضعاف يعنی بی قدرتی را پبشه خود كند. چنانكه پيش ازين در شرح واژه الله از قول امام صادق گفتيم (هركس كه مسمی را پرستد با صفاتی كه خود را بدان متصف كرده و اسامی را هم بر آنها منطبق كند و دل بدان محكم دارد و در نهان و آشكار به زبان آورد، او مومن واقعی است) ازاينرو نام «محمد» و «احمد» و «محمود» همه از حمد مشتق شده كه معنای آن اين است كه همه محامد وصفات خداوندی در او جمع و متجلی گشته است. از آنرو «محمد» مظهر انسان كامل و مجموع همه محامد و خصايل نيكوست. همچنانكه پيش از اين نيز گفتيم سوره فاتحه را سوره حمد نيز میگويند، چراكه موضوع تخصيص ستايش كردن توصيفات خدای هستی بخش مهربان كليد قرآن و محور انديشههای اسلامی است. ما در اين سوره با چند اسم از اسما نيكو الهی درهمان نخست آشنا میشويم. از آنرو حمد در توصيف و ستايش خدای رحمان و رحيم است، كه دوبار هم در بسم الله الرحمن الرحيم و هم در آيه دوم به آن اشاره میشود. شناخت به اين دو اسم از اسما الهی فتح باب بشارت و آگاهی از ساير اسما و صفات است كه انسان با شناخت آنها خود و خدا را میشناسد. گفته شده كه خواننده قرآن پيش از خواندن نشانههای كتاب آسمانی در آغاز میبايد از شيطان دور شده (ملعون) و سنگ زده شده (رجيم) به خدای هستی بخش و مهربان پناه بياورد و بگويد: « اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، بسم الله الرحمن الرحيم». اين موضوع باز مربوط است به داستان آدم چنانكه پيشتر اشاره كردم ؛ وقتی آدم فريب شيطان خورد و به درخت قدرت نزديك شد خدا او و همسرش حوای حيات بخش را و همچنين شيطان و شياطين و همه فرشتگان را به زمين فرو راند. از اينرو فرزندان آدم و حوا در روی زمين سرشته از شيطان و و فرشته شدند كه اگر قدرت طلبی نكند و مستكبر نشوند و چنانچه توبه كنند میتوانند با پيگری طريقت سالم به همراهی ملكات روحانی خود به مراتب لطيف آسمانی برگشت كنند درحاليكه زمين و سنگ ريزههای آن جايگاه ابدی شيطان و شياطين كه بطرف آن و درون آن رانده میشوند، ميباشد. پس شيطان رجيم يعنی آن فريبكاری كه گرفتار ماده است و در مرتبه سنگ وخاك گير كرده است. با پناهنده شدن به ملكات روحانی است كه انسان قادر میشود اسما و ملكات آدمييت خويش را به ياد آورد و خالق خود را بشناسد و آنگاه در مقام آدم به آيات الهی نظر كند و آنها را درك كند و بخواند. آن چنانكه پيشتر در شرح بسم الله الٌرحمن الٌرحيم گفتيم ، انسان تا كه در عالم فراموشی ( ناسوت ) يعنی در طبيعت بسر میبرد و به برآوردن نيازهای مادی جسم خود دل مشغول است از اوصاف روحانی خويش بی خبر است و از آنرو هرگز نمیتواند نشانههای روحانی خويش را به ياد آورد. پس ستايش اوصاف خدا هنگامی عملی است كه آدمی به صفات روحانی متصف و به اخلاق الله متخلق شود. چه تا آنگاه كه انسان به وسائل شناختی محدود مادی و رای و خرد ناسوتی دل مشغول است هرگز نمیتواند خدا را ستايشگر و يا سپاسگزار باشد، چنانكه حكيم ابوالقاسم فردوسی در آغاز شاهنامه گرانمايه اش میگويد: بدين آلت و رای و جان و روان ستود آفريننده را كی توان و يا آنچه شيخ اجل سعدی در سرآغاز گلستان میگويد: از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش به درآيد به هر حال برای آنكه بتوانيم در عالم ناسوت به ارزشهای خدادادی خود پی ببريم میبايد مقدمتا از جانب بخشاينده هستی به بشارتی نائل شويم تا در مقام بشر و انسان آگاه نشانههای ملكوتی خويش را به يادآوريم و با ارزش نهادن و قدرشناسی آن نشانهها خدا را ستايشگر و سپس شكرگزار باشيم. اين بشارت همين اشارتی است كه در بسم الله الرٌحمن الرحيم خدا ما را به دو نشانه هستی بخشی و مهربانی آگاه میفرمايد، تا كه آنها را به ياد آوريم و توصيفشان كنيم و سپس حق شناس و شكرگزار گرديم. چنانكه پيامبر خدا فرمود(٤): «فمن ذكره فقد شكره و من كتمه فقد كفره = هركس كه او را به ياد آورد به تحقيق كه سپاس گزاری كرده است اما آنكس كه او را كتمان میكند به تحقيق كه كافر وحق پوش است». به عبارت ديگر كافری حق ناشناسی است ، چنانكه شيخ محمود شبستری در گلشن راز هم میگويد: نشان ناشناسی ناسپاسی است شناسايی حق درحق شناسی است از آنرو حمد در پيوند با حق شناسی و شناخت خدا اصل بسيار مهمی است ، چه اگر آدمی نشانهها و اوصاف خداوندی را به ياد نياورد بدون ترديد كافری و حق پوشی میكند و بواسطه آن ظلم و ستم روا میدارد. از همينروست كه ستايش و توصيف اوصاف الهی سر سخن و نخستين واژه قرآن است. حمد در لغت ستايش است اما در عمل مغازله و عشق ورزی است و به همين خاطر نبايد كه اين كيفيت را در مورد هر چيز و هركس بكار برد. چه تمامی بدبختی بشر و محروميتهای انسان از موضوع ستايش كردنهای بی جا در مورد اشيا و اشخاص حاصل میشود. (بنظر من يكی از گمراه ترين شكلهای حكومتی حكومتهايی است كه در راس هرم آن يك رهبر و يا شاه قرار دارد. اين نوع حكومتها در ذات خود با آيات كتاب آسمانی مخالفت و تضاد دارند چراكه اگر توجه مردم هرچه به رهبران و پادشاهان معطوف شود كه آنها را مورد تمجيد و ستايش قرار دهند، آنگاه هرچه بيشتر از گرانقدری هويت خويش و خلقت خود غافل میشوند و بيشتر و بيشتر در نادانی باقی میمانند. ايده آل ترين حكومت بر پايه انديشههای اسلامی حكومتی است دايره وار كه حاكمی برای مورد توجه و ستايش واقع شدن ندارد. من چنين حكومتی را حكومت غايب میخوانم چرا كه حكومت غايب حكومتی است كه در آن همه مردم نقش دارند بطوريكه نقش رهبری در آن غايب است. مثل حاكميت علم بر معلوم كه غايب است. مثل حاكميت جان بر جسم و بدن. مثل حاكميت خدا بر جهان هستی كه غايب است اما قوانينش بر همه نظام خلقت از ذره و كيهان تا سيستمهای حياتی جاری است. جكومتی كه بتواند بر اساس تكريم نفس انسانی و حرمت گذاشتن به آزادیهای فردی (زن و مرد) در انتخاب نوع زندگی عمل كند و قوانينش بر قوانين طبيعی و فطری منطبق باشد، نزديك ترين حكومت به حكومت ايده آلی اسلامی است گرچه نامش اسلامی نباشد و فرضا حكومت دموكراتيك باشد. بنظر من اگر انسانها دست از اين شاه بازی و رهبر تراشی (آپارتايد شخصيتی) بردارند آنگاه هرچه بيشتر فرصت پيدا میكنند كه به خود بپردازند تا كه آگاه تر شوند. وقتی تك تك مردم آگاه شدند میتوان به حكومت مردم و شركت آنها در اداره كشور و جامعه اميد بست. به همين خاطر من فكر میكنم كه ما ايرانيان بخاطر شرايط تحولی پذيری اجتماعی كه اينك در آن قرار گرفته ايم اگر بتوانيم از همين حالا هرچه بيشتر به تقسيم قدرت در ساختار حكومت و همچنين به تخصص سالاری اصرار بورزيم آنگاه شايد اولين كشوری شويم كه با توجه به فرهنگ غنی عرفانی مان بتوانيم طرحی نوی دراندازيم كه در آن خود شيفتگان قدرت طلب مذهبی (مثل آخوند و امثالهم) يا سياسي(مثل شاه و رهبران احزاب عقيده مند) دستشان از قدرت كوتاه باشد كه نتوانند در جامعه آپارتايد شخصيتی يا آپارتايد مذهبی يا آپارتايد اقتصادی و يا آپارتايد سياسی بوجود آورند. سير تكوينی و تكاملی انسان بالاخره در مسيری گام بر میدارد كه نهايت همان قوانين ملكوتی كه بر تمای ذرات و سلولها و عناصر هستی حكمفرماست بر موضوع اداره جامعه نيز حاكم خواهد شد و آن نه بدين معناست كه امام زمانی خواهد آمد كه جهان را از عدل و داد پر خواهد كرد بلكه بدين معنی كه بايد مجموعه بيشتری از انسانهای آگاه و عارف بوجود آيند ( رجوع كنيد به داستان سيمرغ در منطق الطير عطار) كه بتوانند قدر انسان را بدرستی بفهمند كه قادر باشند جامعهای را كه شايسته انسان است و قوانينش بر عدل و حق استوار است را برقرار كنند. ما البته به يك چنين عاقبتی برای بشر باور داريم ، چه در غير اينصورت همه اين اعتراضات و فريادهای كه ملتها در سراسر تاريخ از ظلم و ستم بلند كردهاند و شرح مبارزاتی را كه بعمل آورده اند، بی معنی میشود) برگرديم به سخن خودمان:
پس الحمد لله يعنی ستايش مخصوص خدا است. چه لام لله در زبان عرب از حروف جر است كه آن ستودن را برای خدا منحصر و مختص میگرداند. با اين حساب اگر انسانها اشيا و افراد را ستايش كنند آنگاه مانند آنست كه غيرخدا و بت را پرستيدهاند و از آنجاكه اشيا و افراد ساختگی دست پرورده خودشان هستند آن قدر و منزلت را ندارند تا مورد ستايش واقع شوند. چه انسانها با ستايش آنها جدا از اينكه آنها را به مقام خدايی میرسانند، از عظمت خلقت خود و اسماءای كه خدا در آنها قرار داده غافل میشوند. از همينروست كه پرستش بت در اصول باورهای توحيدی باطل است چرا كه با ستايش اشيا و افراد آدمی به مقامی پست تر از آن چيز و يا كس سقوط مینمايد و از آنجا كه دين در بزرگداشت مقام آدمی آمده است ، خداوند ستايش را برای خود منحصر كرده است كه الهههای دروغين و انسانهای خود شيفته ظهور پيدا نكنند تا مگر انسانها فرصت آگاهی و امكان عروج پيدا نمايند. از آنرو اگر انسانها معنای الحمدلله را به درستی دريابند آنگاه از همه دنباله رویها دست كشيده و با سربلندی و عزٌت نفس روی به سوی خدايی میآورند كه از رگ گردن به او نزديك تر است، يعنی خدای هستی بخش مهربان و پروردگار عالميان. نه چيزی و كسی كه همه نيازمندند. در معناى رب العالمين رب در زبان عرب معانی گسترده دارد چنانكه آنرا آقا و سيد و مالك و صاحب و مربی و پرورش دهنده و مصلح معنی كرده اند(٥). همانگونه كه اشاره كرديم ستايش اوصاف خدا در بشارت و آگاهی و پيرو آن در رشد عقلی و تربيت روحانی و معنوی انسان موثر میباشد. به همين خاطر رب در اين جا به خصوصيت پروردگاری و پرورش دهندگی خدا اشاره دارد تا مگر با ستايش او ما نيز به نهايت امری كه پروردگار عالم برای انسان در نظر گرفته دست يابيم و همچون ساير موجودات كه در مراتب پرورش به كمال خود میرسند ما نيز به گوهر آدميت و مقام ملكوتی خويش برسيم. اينجاست كه خداوند در اين آيه خود را به صفت پروردگاری به ما معرفی میكند كه او را به اين صفت بشناسيم تا به ستايش و پرستش غير نپردازيم ، بلكه برای پرورش شخصيت مان به معبودی روی آوريم كه پرورش دهنده همه جهانيان است. اگر ما به اين گفته قرآن باور داشته باشيم، آنگاه به دروغ و لافی كه مدعيان رهبری و هدايت بشر میگويند، بهتر پی میبريم. چه اين آيه مشخص میكند كه امر هدايت و پرورش همه هستی ، از جمله انسان ، به خدا اختصاص دارد و بس. پس خدايی را كه قرآن نشانههايش را توصيف میكند خدايی ناتوانی نيست كه تربيت عالميان را به كارگزارانی واگذار كرده باشد و خود به كنار نشسته باشد، بلكه خدايی كه در اين نخستين سوره قرآن اوصافش توصيف میشود آفريننده جهان هستی و مربی و پروردگار همه جهانيان در عوالم گوناگون میباشد. رب نيروی خلاقه و پرورش دهنده و هدايتگری است كه با همه ذرات عالم و از جمله انسان هست و از جانب همان نيروست كه زندگانی هست و رشد و تربيت هست و از طريق همين نيروست كه انسان به عالی ترين مقامات روحانی و عرفانی ارشاد میگردد. رب همان نيرويی است كه با همه مربيان راستين بشريت میباشد، و آن از ديگر نامها و آوازههای نيكوی خداست كه در انسان بيش از هر چيز تجلی كرده است. عالمين جمع عالم است و عالم خود از علم اشتقاق يافته و آن در زبان عرب به معنی علامت و اثر میباشد(٦). از اينرو به جهان عالم میگويند كه جهان علم خداست و هستی همه علامت و اثر از خالق دارد. اما عالمين جمع است و معنای آن به عوالم متعدد اشاره میكند. چنانكه خود قرآن كريم در آيه ٢٤ سوره شعرا میفرمايد: «و ما رب العالمين قال رب السموات و الارض و ما بينهما = و پروردگار عالميان كيست؟ گفت پروردگار آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست» كه آسمانها عوالم روحانی قدسی و زمين عالم خاك و پستی است و آنچه بين آنهاست از ملكات است كه از ماده تا روح گسترش میيابد. اين سخن قرآن تصريح دارد بر اين كه رشد و تربيت در مراحل و مراتب صورت میپذيرد و اين قانون ربوبيت الهی است. پس رب العالمين يعنی پروردگاری كه موجودات را در سير عوالم متعدد تربيت میكند ، و امر تربيت و پرورش ، از جهان سفلی (ماده) تا به جهان علوی (روحانی) ، به اراده و اداره اوست. از اينرو نخستين آيه سوره فاتحه ستايش كردن را تنها سزاوار كسی میداند كه او پروردگار همه موجودات درمراتب و عوالم گوناگون میباشد، وآن در حالی است كه اين آيه قرآن ما را با نام و آوازه ديگری از هستی آشنا میسازد. چنانكه در ادامه آن به دو آوازه « الرحمن الرحيم » اشاره میكند. به اين معنی كه ستايش خاص خدايی است كه هم پروردگار جهانيان و هم هستی بخش و هم مهربان است. اهل عرفان عالمين را كلا به مراتب دو عالم مختصر كردهاند چنانكه میگويند: « عالم جسم و عالم روح » و يا « عالم ماده و عالم مجرد» و يا « عالم فعل و عالم امر» و يا «عالم فانی و عالم باقی » و يا «عالم سفلی و عالم علوی » و يا «عالم كون و فساد و عالم قدس » و يا «عالم دوزخ و عالم بهشت ». خواجه حافظ میگويد: هرآنكه راز دو عالم ز خط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاك ره دانست ٢- آن هستی بخش ، آن مهربان اما تكرار «الرحمن ، الرحيم» پس از بسم الله الرحمن الرحيم برای تاكيد دوباره است تا خالق خود را علاوه بر صفت ربوبيت و پروردگاری به آوازههای هستی بخشی و مهربانی هم بشناسيم و بدانيم كه ستايش تنها به كسی اختصاص دارد كه او علاوه بر داشتن خصوصيت پروردگاری ، هستی دهنده و مهربان به انسانها نيز میباشد. از آنرو انسان ستايش را میبايست به خدايی اختصاص دهد كه او را هستی بخشيده و به او مهربان است. چه اگر انسانها معنای اين آيه قران را درك میكردند آنگاه اسما و آوازههای خدادادی را در خود جستجو میكردند كه خدای پروردگار عالميان از ميان همه موحودات آنها را به انسانها بخشيده است. بنابراين گوهری را كه بخشنده هستی به ما بخشيده ، چگونه است كه ما انسانها آنرا به ديگری سزاوار میدانيم و معتقد نيستيم كه ما خودمان آن را داريم. اگر ما خدا را به صفت بخشندگی میشناسيم ، چگونه است كه گوهر آدميت خودمان را از غير خود (بيگانه) تمنا ميكنيم!؟ به قول حافظ: سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنٌا ميكرد گوهری كزصدف كون ومكان بيرونست طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد براستی چگونه است كه ما انسانها ستايش چنين معبودی را رها میكنيم به ستايش ديگری میپردازيم !؟ خدای رحمان به ما هويت بخشيده و اسما و آوازههای خويش را در هستی ما نهاده و ما را به خود فرا میخواند ، آنگاه ما ديگری را ستايش میكنيم و از غير سپاسگزاريم !؟ پروردگار عالم ، رب همه اوليا و مربی تمامی پيامبران است و هرآنچه كه به عزيزترين خلقش روا داشته ما را نيز سزاوار آن دانسته است ، پس چگونه است كه ما ارزشهای خود را نديده میگيريم و آنچه را كه به رحمت پروردگارمان نصيبمان شده از خود دريغ كرده به ديگری روا میداريم !؟ شگفتا كه برخی از ما انسانها آن گوهران خدادادی را از رهبران سياسی و ملايان و صوفيانی طلب میكنيم كه خود در طلب آن گوهران نايافتنی اينك در كنارههای دريای معرفت گمگشته اند!؟ پس تكرار الرحمن الرحيم تاكيدی است بر بخشندگی و دلسوزی خدا به همه انسانها كه بدانند پروردگار عالم آن نامها و آوازهها را به همه آدميان بخشيده است ، ازآنرو انسانها به خود ارزش بدهند و جز خدای را ستايش نكنند. چراكه بيشتر مردم ارزشهای والای روحانی را به رهبران سياسی و مذهبی و ملايان و صوفيان اختصاص میدهند و هرگز باور ندارند كه مگر خود واجد چنين گوهران گران قدری باشند. اين درحالی است كه قرآن بر خلاف چنين باوری ما را در نخستين آيه نخستين سوره خود به آن بشارت میدهد كه پروردگار عالم آن آوازههای الهی را به همه انسانها اعم از زن يا مرد، سفيد يا زرد و سرخ و يا سياه يكسان بخشيده تا كه ايشان آن نامها را يادآور شوند و ستايش كنند و قدرشناس گردند و معرفت گيرند و رشد يابند. كه در غير اينصورت رسالت دين شخصيت ساز نخواهد بود. ٣- مالك روز دين موضوع اين آيه در ادامه همان نكتهای است كه در آيههای پيشين اشاره شد، به اين سخن كه ستايش مختص خدايی است كه اوعلاوه بر ويژگیهای پروردگاری و بخشندگی و مهربانی ، مالك روز جزا و حاكم آن نيز میباشد. خصوصيتی كه جز پروردگار عالم كسی آنرا دارا نيست. « مالك يوم الٌدين » به آوازه ديگری از اسما خدا اشاره میكند تا كه او را به صفت داور و حاكم روز جزا نيز بشناسيم. اشاره ايی كه همراه با تنبيه و آگاهی است تا مگر به رفتار مبالغه آميزمان نسبت به ديگران پی ببريم و بت تراشی و بت پرستی نكنيم. چه بيشتر انسانها در طی زندگانی شان بتهايی را ستايش میكنند كه سزاوار ستايش نيستند. حال آنكه اين آيات سوره فاتحه ما را با آوازههای معبودی آشنا میسازد كه او سزاوار ستايش و پرستش است. مالك در لغت به معنی كسی است كه چيزی و ملكی را در تصرف و تملك دارد. چنانكه عرب پادشاه را ملك گويد، كه پادشاه ملك را در تصرف دارد، و مالك و ملك و ملك و ملك و ملكه و مملكت همه از ريشه ملك اشتقاق يافتهاند و ملك چيزی است كه در آن تصرف كرده باشند. اما مالك يوم الدين به معنای كسی است كه او روز جزا را مالك است يعنی در واقع او در آن روز حاكم و داور و فرمانرواست. چنانكه قرآن در آيه ١٦ سوره مومن (غافر) میفرمايد: « لمن الملك اليوم لله الواحد القهار = كيست آنكه روز خدای واحد قهار را مالك است؟». از اينرو در معنای مالك مفهوم تصرف و احاطه و قدرت و حكومت مستتر است(٧). مالك يوم الدين تمثيلی است از خورشيد و روز. به اين سخن كه همچنانكه خورشيد مالك و پادشاه روز است و در روز به سبب سيطره حاكميت خورشيد همه چيز روشن و آشكار است ، خورشيد عالم حقيقت و پادشاه ملك هستی هم مالك و حاكم روز جزاست. روزی كه به سبب حضور آن خورشيد و تصرٌف نورش در هر چيز حقيقت هر چيز در پيشگاه آن روشن و آشكار است و چيزی از او مخفی نگردد. چنانكه آيه ١٦ سوره مومن میفرمايد: « يوم هم بارزون لا يخفی علی الله منهم شی = روزی كه همه درپيشگاه خداوند پديد میآيند و چيزی از ايشان بر خدا پنهان نگردد». يوم در زبان عرب به فاصله ايی از طلوع فجر تا غروب خورشيد گفته میشود (٨). يعنی يوم هنگامی است كه پرتو نورانی خورشيد بر سايههای تيره شب چيره شده و زمين به نور خورشيد روشن میشود. اما شب و روز جهان مادی ما به سبب چرخش زمين و موقعيت زمين ، از اينكه رو به خورشيد و يا پشت به آن باشد، پديدار میشود. بنابراين در جهان مينوی ، كه نور خدا در همه جا و همه چيز تصرف میكند، میبايست هميشه روز باشد. چراكه در آنجا ماده و زمينی نيست كه به دور خود بچرخد، ياكه سايه اندازد كه تاريكی به وجود آيد. پس جهان مينوی شب ندارد، زيرا ماده نيست و تاريكی نيست و به همان سبب چيزی بر خدا پنهان نيست كه نور خدا در همه چيز و همه جا تصرف دارد. روز در اينجا به معنی روز داوری است كه در اشارات ادبی به فردا و يا فردای قيامت هم تعبير شده است. چنانكه حافظ میگويد: فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهروی كه عمل برمجاز كرد (مشخص است كه اين شعر خواجه حافظ
ترجمان متن آيه ١٦ سوره مومن میباشد و همين روشن میكند كه خواجه شيراز برخلاف
باور برخی از به اصطلاح حافظ شناسان به روز قيامت اعتقاد كامل داشته است. چنانكه
ديگر اشعار او نيز اين حقيقت را روشن میسازد.
فردا شراب كوثر و حور از برای ماست و امروز نيز ساقی مهروی و جام می چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم خرم آن روزكزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم گوهر معرفت اندوز كه با خود ببری كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم واعظان كاين جلوه در محراب و منبر میكنند چون به خلوت میروند آن كار ديگرمی كنند مشكلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر میكنند گوئيا باور نمیدارند روز داوری كاين همه قلب و دغل دركار داور میكنند حافظ چگونه میتواند به روز داوری باور نداشته باشد درحالی كه معتقد است دغلكاری و حقه بازی در كار داور از آنجايی ناشی میشود كه آدمی كه به جهان پسين باور نداشته باشد. او چگونه میتواند اين ايراد را به واعظان بگيرد كه آنها با دغلكاری از نام اسلام و خدا شبهه میكنند كه بر مردم سروری كنند، در حاليكه خودش به روز داوری باور نداشته باشد!؟) اما واژه دين در اين آيه از همان ريشه «دين = گرو» گرفته شده و به معنی حساب و وام است و مراد از روز دين روزی است كه در آن به حسابها و وامها رسيدگی میشود. دين در لغت به وامی گفته میشود كه ادای آن به مدت مشخصی معين شود(٩). اينكه قرآن روز دين ميگويد برای آنست كه مدت باز پرداخت وام سرمايه عمر و دين امانت روح با مرگ انسان به پايان میرسد، ازآنرو در روز دين به حساب بازپرداخت وام و آنچه را كه آدمی در طی زندگانيش به رسم امانت يا وام كسب كرده رسيدگی میكنند. بنابراين روز دين ، روزی است كه چيزی از كسی ضايع نگردد و هركس را به ميزان امانت داری و بازپرداخت وامش پاداش دهند. چنانكه قرآن نيز اشاره میفرمايد(٢١٨سوره بقره ): «يوما ترجعون فيه الی الله ثم توفی كل نفس ما كسبت وهم لا يظلمون = روزی كه در آن به سوی خدا بازگشت كنند ازآنرو هركسی را از آنچه كه دريافت كرده رسيدگی كنند و آنها را ستمی نش ود». اين سخن نيز برای آنهايی است كه به روز جزا معتقدند، از اينرو آنان بيش از هر گروه ديگری بايد كه باور داشته باشند كه نبايد به قدرت طلبی روی بيآورند و ديكتاتوری كنند، بگونهای كه مردم را مجبور به ستايش و تمجيد از خود وادار كنند. بلكه بدانند كه با اينكار خلاف اصولی كه بدان اعتقاد دارند عمل میكنند و خدا در روز جزا هر دو گروه را مجازات خواهد كرد. پس اعتقاد به روز داوری يكی از اصول راستين دينی است كه بنظر ما اگر بزعم دهريون روز داوری وجود خارجی نداشته باشد آنگاه انسانيت و شرف و نجابت و درستی و راستی و آزادمنشی و دانايی و حق و عدالت و همه ملاكات والای انسانی بی معنی میشود. بقول حافظ: گر مسلمانی از اين است كه حافظ دارد وای اگر از پس امروز بود فردايي در واقع بايد گفت گر مسلمانی از اين است كه اين عمله جور با نام خدا و اسلام بر مردم روا میدارند، پس وای بحالشان و وای بحال ما اگر خواسته باشيم آن ستمكاران را پشتيبانی كنيم. توضيحات بيشتر در خصوص واژه دين دين در زبان عرب معانی بسيار دارد. چنانكه آنرا پاداش و جزا میگويند و حساب و وام و قهر و غلبه و اطاعت و عادت نيز گفتهاند(١٠). دين در قرآن به معنی فرهنگ و شريعت نيز هست و مراد از آن اسلام است ، يعنی آيين سلامتی و صلح و يا تسليم بودن. چنانكه در آيه ١٩ سوره آل عمران میفرمايد: « ان الدين عند الله الاسلام = به درستی كه دين نزد خدا اسلام است ». بايد در نظر داشت كه در قرآن اسلام به آن دينی كه بيشتر مردم خاورميانه به نام آن خود را مسلمان ميخوانند گفته نمیشود، بلكه اسلام در قرآن آيين تسليميت است. يعنی آن راه و روشی كه انسانها را از مرتبه حيوانيت به مقام آدميت رهبری و رهنمون میكند. چنين دينی در نزد خالق هستی نامش اسلام است كه به استناد آيه ٦٧ سوره آل عمران ابراهيم حتی پيش از ظهور تاريخی اسلام از طريق آن آيين و روش به كمال مقام انسانی خود رسيده است (١١). پس دين به معنی فرهنگ و آيين است ، فرهنگی كه به سبب آن آدمی بتواند راستی را از ناراستی تشخيص دهد. چنانكه قرآن كريم نيز در آيه ٢٦٥ سوره بقره مفهوم دين را با رشد و معرفت برابر دانسته است: « لا اكراه فی الدين ، قد تبين الرشد من الغی = در دين كراهتی نيست ، همانا كه آن روشن ميكند رشد را از گمراهی ». در واقع دين چيزی نيست كه به هر دليلی از آن كراهت داشته باشيم ، بلكه وسيله ايی است تاكه بدان به تشخيص خوب از بد برسيم و بوسيله آن به رشد و تعالی دست يابيم و جز اين نيست كه حقيقت دين برای آگاهی و شناخت است تا كه به مراتب عالی روحی عروج نماييم. با اين حال دين در قرآن به هر آيين و مذهبی گفته شده است. چنانكه در سوره پوشانندگان (الكافرون) میفرمايد: « لكم دينكم و لی دين = دين شما برای شما و دين هم برای من ». كه با حساب آن میتوان گفت كه دين مفهوم عام وخاص دارد و دين عرفا و دين عوام يكسان نيست. جالب است كه بدانيم واژه دين از زبان اوستايی و زبانهای آريايی به زبان عربی راه يافته ، چنانكه دئنا در اوستا و پهلوی به معنی درون بينی و ژرف نگری و ديان در سانسكريت به معنی ديد درونی است. هم چنين واژه فرهنگ با واژه عربی دين به معنی آيين بالا برنده و معرفت رشد دهنده به يك معنا میباشد، چنانكه فرهنگ از دو واژه فر به معنی بالا و هنگ(ئنگ) به معنی كشيدن تركيب شده و آن چيزی است كه آدمی به وسيله آن به بالا كشيده میشود. (رجوع كنيد به لغت نامه دهخدا) اينكه برخیها اكراه را اجبار گرفتهاند و در معنی لا اكراه فی الدين میگويند در دين اجبار نيست كاملا حرف نادرستی را القاء میكنند چراكه موضوع لا اكراه فی الدين به چنين معنايی افاده نمیكند. بلكه كراهت به همان معنای دوست نداستن و دوری كردن است و معنای آن در باره آنهايی است كه نسبت به دين كراهت دارند و آنرا خوب نمیدانند. درصورتی كه دين مثل فرهنگ موضوعی برای دوست نداشتن و كراهت داشتن نيست بلكه دين (فرهنگ) برای شناخت و تشخيص و درك كمالات انسانی است. كسی كه فرهنگ ندارد هيج وسيله تشخيصی كه با آن بداند چه چيز برايش خوب است و چه چيز برايش بد است را ندارد. برای درك چنين معنايی بايد به ملتهای بی فرهنگ بنگريد (منظورم ازفرهنگ اصل معنای فرهنگ است يعنی فرهنگ پويا و بالا برنده) كه چگونه بعد از هزاران سال همينطور دور خودشان میچرخند و بالاخره هم نمیفهمند كه مشكلشان در كجا است. ------------------------------- مآخذ و يادداشتها
١- تفسير روح الجنان _ شيخ ابوالفتوح رازی جلد اول صفحه ٣٨ ٢ - همان كتاب و همان صفحه ٣ - همان كتاب و همان صفحه ٤ - تفسير روح الجنان _ شيخ ابوالفتوح رازی ٥- همان كتاب صفحه ٤١ و ٤٢ ٦- همان كتاب صفحه ٤٤ ٧- همان كتاب صفحه ٤٥ -٨همان كتاب صفحه ٤٧ ٩- فرهنگ جامع فارسی آنندراج _ جلد سوم صفحه ١٩٩٠ ١٠- همان كتاب صفحه ٤٧ و ٤٨ ١١- آيه ٦٧ سوره آل عمران: « ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما= ابراهيم نه يهودی بود و نه نصرانی بلكه او مسلمانی خالص بود ». |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |